بلاگ یا رسانه "پارسا صائبی" در مورد سیاست، اجتماع، فرهنگ، علم و تکنیک و گهگاه موضوعات مورد علاقه دیگر
توضیحات نو
دوستان لطفاً بنده را از منتشر كردن كامنت با نامهای ناشناخته (بینام یا ناشناس و ...) یا بدون ارجاع به یك ایمیل واقعی معذور بدارید. واقعاً كامنتهای این چنینی را صرفنظر از اینكه چه نوشته باشند و محبت و لطفشان شامل حال بنده هم شده باشد، منتشر نخواهم كرد و اساساً نخوانده پاك خواهم كرد. گفتم كه گاه دوستان دور و نزدیك اهل رودربایستی نباشند، صادقانه بیایند حرفشان را هرچه كه هست بزنند و هر انتقاد و اعتراضی هم دارند شخصاً لطف كنند مطرح كنند و با هم گفتگو كنیم. خوب اشتباه و ایراد هم حتماً دارم و خواهم پذیرفت، ممنونتان هم خواهم شد. دیگرانی هم كه ممكن است حقوق بگیر جایی باشند وقت خودشان را پای كامنتگیر وبلاگ بنده حقیر تلف نكنند كه كامنت آنها را همانطور كه در بالا عرض شد، نخوانده پاك خواهم كرد و تحت هیچ شرایطی كامنت از فرد بینام و ناشناس و بدون ارائه ایمیل واقعی منتشر نخواهم كرد.
در غیر این صورت اگر هر نوع انتقاد و نقد تندی هم به نوشته بنده یا اساساً خود بنده و عقایدم و نه شخص سوم داشته باشید، تنها كافی است نام خودتان یا یك ایمیل واقعی از خود را مشخص كنید و بلادرنگ نظرتان را منتشر خواهم كرد.
بلاگچرخان
بلاگ چرخان حاوی وبلاگهایی است که میخوانم یا به پارسانوشت لینک دادهاند (یا هردو):
ایرادها به مدرک حسن فریدون روحانی، نیازمند پاسخگویی شخص خود ایشان است. اشتباه است اگر بخواهیم به کلیت ایرادهایی که نیک آهنگ و خودنویس وارد میکنند خرده بگیریم (در عین اینکه در جزئیات گاه نحوه وارد کردن اتهامات و از پیش به قاضی رفتنها هم محل اشکال است اما پاسخ طلبی و اصرار بر این هیچ ایرادی ندارد)، بلکه برعکس باید آن را قدر بنهیم، مطالبه پاسخگویی از هر مسئول سیاسی، بخش مهمی از گفتمان مطالبه محور و دموکراسی خواهی است.
خوشبین هستم که ما از مرحله کیش شخصیت و تنزه طلبی سیاستمداران عبور کنیم، آنها را خاکستری ببینیم و "چیز" سیاستمداران (یعنی یقه یا "یخه" آنها را به قول میرحسین) به ویژه وقتی که در مظان اتهام دروغ گویی و جعل مدرک، سرقت علمی یا عدم حضور در کلاس درس قرار دارند، بگیریم. سبز بودن یعنی اینکه یک جایی اصولی اخلاقی هم هست. نمیشود تقلب کرد یا اینکه در برابر اتهام تقلب چنین جدی پاسخگو نبود. سبزیم یا نه؟
البته امیدوار هستم به پاسخگویی و کاش اینکار هرچه سریعتر انجام شود اگر هم خطایی رخ داده است روحانی بیاید واقعیتها را بگوید. تشکیکها جدی هستند و هر چه تعلل بیشتر بیهوده و موجب از دست رفتن محبوبیت تدریجی نزد افکار عمومی است.
دکتر حمید دباشی روز جمعه هفتم ژوئن در یک سخنرانی (از طریق اسکایپ) با عنوان "رای دادن یا رای ندادن، نگاهی به انتخابات پیش رو" به دعوت گروه اندیشه دانشگاه آلبرتا شرکت کرد.
چکیدهای از حرفهای دباشی را در اینجا میآورم:
- هیچ اجماعی در درون جبهه دمکراسی خواهان و نیز در جنبش سبز و حتی داخل اصلاح طلبان وجود ندارد.
- هر یک از گروههایی که به جمع بندی شرکت یا عدم شرکت رسیدهاند دلایل خودشان را دارند و این دلایل قابل قبول و موجه هستند.
- در فضای بعد از ۸۸، شرایط بسیار سختی به مردم تحمیل شده، از جمله فشارها و سرکوبهایی که در روند برگزاری انتخابات به وجود آمده، عملا توجیه شرکت در انتخابات بسیار سخت میشود.
- جامعه ما بعد از ۱۳۸۸ از گفتمان اصلاح طلبان در دوم خرداد گذر کرده است و در این فضای جدید دیگر نمیشود همان حرفهای تکراری اصلاح طلبانه را دوباره تکرار کرد و از مردم خواست که به عقب برگردند.
- اصلاح طلبان، همان حرفهای تکراری شانزده سال پیش را به نسلهای جدید و هوادارانی که بعد از ۱۳۸۸ از این فضا عبور کردهاند، میزنند.
- جنبش سبز هیچ از جنبشهای منطقه در بهار عربی کم نداشت. از بیست و دوم خرداد تا بیست و دوم بهمن ۱۳۸۸ حضور جدی خیابانی در میان همه فشارها و سرکوبهای شدید داشت و فضای جدید سیاسی و اجتماعی درست کرد و در پی خواستههای دموکراسی و حقوق بشری بود.
- با اینحال دغدغههای کسانی را هم که به امید باز شدن حداقلی فضا یا بهبود اندک در شرایط اقتصادی یا اجتماعی به شرکت در انتخابات و انتخاب از میان کاندیداهای حداقلی موجود رسیدهاند، باید محترم شمرد و همچنین قابل قبول دانست.
- الان نسل جدیدی هم در ایران رو به رشد است که معتقد است هر بار باید رفت و رای داد و آنقدر این کار را کرد که نهایتا حاکمیت از رو برود و صدای آن نسل را بشنود.
- هر تصمیمی داریم تحت تاثیر جو گیر شدن در لحظات آخر نباید باشد.
- سر خط و تیتر یک حسین شریعتمداری و کیهان در روز بیست و پنج خرداد از الان معلوم است (مثلا "حضور بی سابقه و پرشور مردم در تحقق حماسهٔ سیاسی" یا چیزی از این دست) سوال مهم این است که اگر بنا به شرکت داریم تیتر یک جنبش چه میخواهیم باشد؟ آیا از نماد این انتخابات کلاهی گیر ما فردای انتخابات خواهد آمد یا نه؟
- جنبش سیاسی را تنها در انتخابات و فرایند رای دادن خلاصه نکنیم. بدون منیفستیشن یا نمود بیرونی، چه شرکت چه تحریم میتوانند از نظر تاثیر در جنبشهای اجتماعی چندان فرقی نداشته باشند.
- جنبشهای صنفی را همچنان باید فعال در نظر گرفت.
- تحت هر شرایطی باید به دنبال استفاده از فرصتها و پیگیری کمپین و جزئیات آن بود و وعدهها و برنامههای کاندیداها را تحلیل و پیگیری کرد (حتی لازم شد از آنان اصطلاحا "بل" یا توپ گرفت) و بعد هم یقه آنان را بعد از انتخابات گرفت برای پیگیری و تحقق وعده ها.
- باید از هر فرصتی برای حضور در سپهر عمومی استفاده کرد. فضای مجازی تنها بخشی از سپهر عمومی است و از کنشگری مجازی صرف به جایی نخواهیم رسید. باید همچنان پیگیر مطالبات در نهادهای داوطلبانه بود.
- رای دادن (یا ندادن) در این شرایط کاری خصوصی است و هر کس بر اساس تحلیل و نه احساسات به یک جمعبندی رسیده باشد، نظرش هر چه که هست محترم است و باید به همدیگر و نظراتمان احترام بگزاریم، مثلا حتی باید به هواداران جلیلی هم احترام گذاشت. مسخره کردن جلیلی را نمیپسندم.
- آن دختری که در دانشگاه جلیلی را به قرآن قسم میدهد که به سید علی"""" ""وفادار بماند، او هم ایرانی است و هم دانشجو نه مزدور، کسانی هستند که به نظام، رهبر و ولایت فقیه عشق میورزند، آنها هم ایرانی هستند و به هیچ وجه نباید تحقیرشان کرد.
- هیچ گروهی با هر تحلیلی نمیتواند دیگران را تحقیر کند. این حرف اصلاح طلبان که اگر کسی از دموکراسی خواهان در این شرایط (که آنان در بوجود آوردنش نقشی نداشته اند) به این کاندیداهای موجود (عارف یا روحانی) رای ندهد، مسبب همه بدبختیهای آینده کشور خواهد بود، کاملا غیر منصفانه و خود حرفی بشدت فاشیستی است و مشابه و بلکه بدتر از حرفهای خود رهبر و نزدیکانش است که تازه بهیچ وجه چنین صراحتی را هم ندارند.
الف. خاتمی به عنوان دولتمردی اهل مطالعه، در سخنرانیها و آثار خود بر دو نقطه مهم انگشت گذاشته است كه براستی آن را باید قدر نهاد. اول رفتار سیاسی اجتماعی غیرسازنده، سردرگم و خودمحورانه ما ایرانیان نشات گرفته از استبداد تاریخی، دوم اهمیت حیاتی قانون برساخته مهم تمدن بشری كه ما متاسفانه هنوز چندان اهمیت آنرا درك نكردهایم. علاوه بر اینها خدمات خاتمی در بسط و گسترش بحث در حوزه عمومی پیرامون مدارا و تحمل و گفتگو را نمیشود ندیده گرفت. خاتمی در تبیین این حوزهها به قدر خود و از جایگاه یك رییس جمهور (و نه به اندازه یك فیلسوف سیاسی) بسیار كوشیده است. این بخش را نمیشود ندیده گرفت.
ب. خاتمی در عین حال در عرصه سیاسی دنبال عمل كردن به تئوریهای فیلسوفان سیاسی در گفتمان پراز مغلطه اسلام سیاسی برساخته خمینی بوده است. او البته سعی داشته است به نظریه ولایتفقیه و و جمع آن با جمهور مردم رنگ و لعابی هم افلاطونی و هم ارسطویی بزند. درنهایت به حرفهایی كلی و گاه متباین و حتی متناقض كه راهی به جایی نمی برند، رسیده است. از دل آن حرفها خاتمی به "مردمسالاری دینی" و "جامعه مدنی مدینه" هم رسید كه سرنوشتی بهتر از سرنوشت كارنامه سیاسی خود خاتمی پیدا نكردند. توجه داریم كه هم علوم سیاسی مقولات دیگری جدای از مجموعه رهمنودهای سیاسی فیلسوفان هستند و هم بازیگری عرصه سیاسی تواناییهای جدای دیگری میطلبد. مثلاً فرصتطلبی و استفاده از تاكتیكهای آنی باید مشق هرروزه هر سیاستمدار باشد. كه از قضا خاتمی در این زمینه بسیار بد و بیمعنی عمل میكند. او تنها از زاویه اخلاق در سیاست در نفی تعصب و تایید مدارا و رواداری خطابه میخواند اما اینها به كار حتی نظریهپردازی در حوزه علوم سیاسی هم نمیخورند و بسیار كلی و ناراهگشا هستند چه برسد به رسیدن به نتایج محسوسی در عرصه عمل.
پ. خاتمی خود را میانهرو میداند. میانهروی در عرصه سیاسی ویژگیهای مشخصی دارد، چانهزنی مداوم و مستمر با همه نیروها، در عین حال عملگرایی و تبحر در بده بستانهای سیاسی و استفاده از ابزار توجیه در راضی نگه داشتن منتقدین هوادار، ذاتی كار سیاست است كه خاتمی در اكثر موارد در هركدام از این جنبهها ضعیف عمل كرده است. پشت میانهروی نمیشود پنهان شد كه هركسی میتواند در اطراف خود در طیف سیاسی كسانی پیدا كند كه در جهتهای مختلف از او تندتر هستند و او خودش را مركز میانهروی و اعتدال بداند. در حوزه سیاست عملی، ملاك عملكرد سیاسی افراد و كارنامه گذشته آنان است نه ادعای میانهروی داشتن یا دست به اقدامات میانهروانه زدن. میانهروی، اولاً نسبی است، تنها یكی از شاخصهاست و از همه مهمتر هدف هم نیست.
ت. "اصلاحات" یك مفهوم مبهم بود به هیچ كجا هم ختم نشد (خاتمی هم در مبارزات انتخاباتی سال هفتادوشش آنرا ابداع و استفاده نكرد بلكه حجاریان بعداً آنرا درست كرد و رواج داد)، اگر منظور تقویت دوگانگی در حاكمیت بود كه عملاً منجر به واكنش شدید بخش اقتدارگرای حاكمیت شد و عملاً دوگانگی به سمت یكپارچگی یا دست كم، حاكمیت مطلق طیف اقتدارگرایان انجامید و دعوایی هم اگر هست بین خود آنها در تقسیم قدرت و تغییر ساخت سیاسی در دینامیك نو و نظم پیش آمده بعد از یك پارچه شدن است، نه چیز دیگر. به هر رو، امروز پیگیری اصلاحات حرفی مبهم و بیمعنی است. مگر اینكه منظور ما از اصلاحات بازگشت به حقوق ملت در قانون اساسی باشد كه در این زمینه هم استفاده از واژه "اصلاحات" آدرس اشتباهی دادن است و باید از "پیگیری حقوق سیاسی مسلم و سلب شده ملت بر طبق میثاق قانون اساسی" استفاده كرد نه "اصلاحات".
ث. سیاست گام به گام چه در پارادایم جنبشی چه در پارادایم چانه زنی سیاسی در میان ساخت قدرت یا الیت، نیازمند "نقشه راه" است، حتی اگر آنرا نشود كاملاً آشكار كرد. خاتمی هیچگاه هیچ "نقشه راهی" نداشته و اكنون نیز به نظر نمیآید داشته باشد.
ج. سیاست ایرانی مبتذل و درهم و گیجكننده است، درست مثل هرگونه رفتار اجتماعی ما كه بیشتر ناشی از خودمحوری، غیرقابل پیشبینی بودن، رقابتجویی و در یك كلام سردرگمی است، آنهم در جامعه ای كه كار جمعی (كه الفبای كار حزبی است) بهیچ وجه جدی گرفته نمیشود یا اگر هم گرفته شود با هزار مشكل از درون و سركوب از بیرون مواجه میشود. ارادتورزیهای بیهوده (و گاه البته باهوده با غرض و مرض امتیازگیری شخصی و دنبال یك میز ساده مدیریت ولو حداقل میانی و فرصت شغلی بهتر بودن) در عرصه سیاسی هم مزید بر ماجرا شده. عرصه سیاسی كارش با ارادتورزی پیش نمیرود. خاتمی چندین اشتباه مهلك و بیكفایتی مسلم در كارنامه خود دارد. نمیشود آنها را ندیده گرفت و تنها از خوشبینی و خوشاخلاقی او داد سخن به میان آورد.
چ. سیاستمدار دوران گذار به دموكراسی نمیتواند فقط با اهرمهای دموكراسی (آنهم دموكراسی فعلی كه عملاً میدان را كاملاً به تئوكراسی واگذار كرده) میدان را برای رسیدن به دموكراسی تمام عیار باز كند، جز با جنبشهای اجتماعی و حركتهای گام به گام و در عین حال برگشت ناپذیر كه ممكن است سالها بطول بیانجامد و با تفاهم و پشتیبانی و فشار مداوم (ولو حداقلی) گروههای مختلف اجتماعی به همراه نقشه راه (تا حد خوبی لازم است تبیین شده و مشخص باشد) و با لیدرشیپ سیاسی یك یا چند رهبر فرهمند نمیشود به جایی رسید. خاتمی اما اهل هیچكدام از این حرفها نیست و رایی در حوزه ای فرعی در شهر دماوند به صندوق انداخته برای حفظ جمهوریتی كه اساساً از آن چیزی باقی نمانده است هرچند از ابتدا هم جمهوریت آن نظام، عملاً شبه جمهوری اسلام سیاسی فقهای تندرو و ساختار نظامی-امنیتی در مراحل مختلف بود.
ح. وجه دیگر ماجرا، عصبیتهای تراژیك برای كوبیدن خاتمی است. با یك حركت بیفایده سمبلیك و شعاری رفته و رایی آنهم در حوزه "دماوند" (یعنی بام امیدبخش ایران) انداخته است، اینهمه جاروجنجال و كوبیدن ندارد. جنبشی اگر هست - كه نیست - همه در آن مسوول هستند و هركس باید در درجه اول نقد عملكرد خود كند و فضا را برای تفاهم و گفتگوی انتقادی و درس گرفتن از گذشتهها آماده كند. نه ارادت ورزی كمكی میكند نه خشونت كلامی و كوبیدن خاتمی و خاتمیچی ها. كسانی هم بی غرض و مرض در این میانه دنبال گشودن جبهه كوچكی از میانهروی سیاسی برای چانهزنی هستند، اینكه رهبر سیاسی درستی انتخاب كردهاند یا نه، بحثی دیگر است - كه به عقیده نگارنده در این انتخاب اشتباه كردهاند، اما این اشتباه حقشان است و باید با آنها گفتگو كرد - اما فرصت رشد را از این گروه نباید با جاروجنجال گرفت. اتفاقاً میشود این جریان واسطه را اگر در چانه زنی جدی باشد - كه البته الان نیست - حتی در زمان مناسب جدی گرفت و حمایت كرد. كل ایده را هم نباید كوبید، خصوصاً الان كه هیچكس تقریباً هیچكار نمیكند و همه "خاتمیوار" مشغول حرف زدن هستیم نه عمل كردن!
مرتبط در حلقه گفتگو:
آرش آبادپور در كمانگیر (*) سامالدین ضیایی در تارنوشت (*) آرش بهمنی در مرثیههای خاك (*) مسعود برجیان در پیام ایرانیان (*) آرمان امیری در مجمع دیوانگان (*)
از شر بلای خانمانسوزی به نام فیسبوك بلاگری، اكتیویستی، تحلیلی، رسانهای، یا هرچیز جدی گرفته شده، یا هرچه كه تو دوست داری بنامیش، برای همیشه راحت شدم و بسیار خوشحالم و اثرات مثبتش را در زندگی دارم میبینم!
زندگی بنده بدون فیسبوك شهروند-روزنامهنگارانهام و حضور حداقلی در فیسبوك دیگرم تنها برای گاه و بیگاه احوالپرسی از دوستان قدیم و یافتن دوستان قدیمی و آشنایانی كه سالها گمشان كرده بودم در كنار جدی نگرفتن زیاد همخواندهها و زیر سبیلی در كردن تك مضرابهای سرسری دیگران، كسانی كه هنوز گمان دارند فیس بوك جایی جدی است، بسیار بهتر و لذتبخشتر شده است و از اینكه حساب فیس بوك شهروند-روزنامه نگارانه ام را بسته ام بسیار خوشحال و خشنودم و صد البته هیچ توصیه ای هم به كسی ندارم و دنبال شر نمیگردم!
هركس بهتر میداند با زندگی و فرصتهای محدود عمرش در اوقات فراغت چه كار كند و در كنار همه سختیها و تلخی هایی كه در زمان مرگ زندهیاد جنبش سبز كشیدیم، این آرامش فرصت خوبی دست كم بهم داد كه از پای این بساط منقل و وافور فیسبوك و مبارزه سایبر-دودی بلند شوم كه معتقدم سخت خاكسترش اگر روی سر آدم بنشیند، خاكسترنشین میكند آدم را. ببخشید كه چنین معتقدم و اگر شما خوش هستید و مشكلی با این نوع زندگی كنشگرانه مجازی ندارید، خوش تر باشید و تندرست. عرضی ندارم.
صادقانه بگویم، حتی اگر همین فردا به فرض محال حكومت هم عوض شود، یا بكل از درون متحول شده، یك میلیون ایرانی با بشكن و ساز و دهل به سمت ایران جهت ساختنش هجوم بیاورند (رویایی شیرین!) من خارج نشینی كه زندگی مهاجرتی دودمانم را برباد داده و هرچه ساخته ام از بروبازوی خود و دست تنها در این سرزمین یخ بسته ساختهام، در همین ادمونتون قطبی و دور از همه جا میمانم و در همین پارسانوشت حرفهای خیلی معمولی و پیش پا افتاده برای دل خودم خواهم نوشت. هركس هم دوست ندارد یك كار خوب میتواند بكند، اینجا را اصلاً نخواند و اجباری هم نیست بنده را از چاه هلاكت و گمراهی و بی غیرتی و بی تفاوتی به زعم خودتان بیرون بكشید. مبارزه و فرصت و جنبش و تنش و درگیری و عرصه چالاكی و غیرتمندی جای دیگری است. همه اش مال شما دوستان. من در این زمینه خود را پیش پیش بازنشسته و به عبارت بهتر داوطلبانه و مجانی بازخرید میكنم!
زندگی زیباتر از این حرفهاست و نادانسته های خیلی زیادی روی میز آدم و صدها و هزاران برابر ورای آنچه كه روی میز آدم است، وجود دارند كه واقعاً ارزش خوانده شدن و اندیشیده شدن را دارند، هم زندگی را لذت بخش تر میكنند و هم خودشان بالذات زیبا هستند.
فرصتهای اندك فراغت در زندگی بسیار پرمشغله مهاجرتی را كه كسی در ایران عزیز اسلامی-ایرانی هم جسارتاً به تخم و تخمدانش نیست ما با چه مشكلاتی (كه بخشی از آن را هم هموطنان عزیزمان در خود ایران برای ما درست میكنند!) داریم بهرحال در غربت برای سالیان سال و احتمالاً الی الابد دست و پنجه نرم میكنیم، با چه چیزی معامله و معاوضه میكنیم؟ برای كی و برای چی؟ با چه روحیه همدلانه و قوت قلب و افقی؟ ملتی كه پنج نفرش - هیچ پنج نفرش در هیچ كجا و در هیچ شرایطی- حاضر نیستند زیر یك سقف بنشینند و كاری جدی شروع كنند و چیزی مكتوب كنند و به آن پایبند باشند و آستینها را بالا بزنند و كار كنند (هركاری... واقعاً هركاری!)، بیشتر از این هم نباید ازش توقع داشت. در كنار صدحسن جامعه ایرانی، همین یك عیب كافی است كه مضحكه جهانیان و تاریخ باشیم و یحتمل حالا حالاها خواهیم بود.
به هرحال گهگاه برای دل خودم چیزی مینویسم و لك و لوكی هم شاید در حوزه سیاسی نویسی ناپرهیزی كنم آنهم باز برای دل خودم، اما وقت خودم را تلف نمیكنم. بذر ناامیدی هم نمی پاشم. چون اساساً چیزی جدی برای ناامید شدن هم وجود ندارد! ببخشید كه چنین می اندیشم، شما طبیعتاً هرطور كه دوست دارید عمل كنید!
بنده خیلی هنركنم در این هوای سرد ادمونتون كلاهم را باد نبرد، آنرا را وقتی هوا آرام شد، میاندازم هوا! شما فعالتر هستید و عظیم فكر میكنید و كارها میخواهید انجام دهید، خوش بحالتان! موفق باشید و در اینصورت بنده را هم خوشحال خواهید كرد و زندگی شاد و خوشبختی همه ایرانیان و ایرانی الاصل ها از هر تیره و قومیت و فرقه و مسلكی كه هستند، همیشه آرزوی من خواهد بود.
راهش منتها، اینطور كه با سواد ناقصم و مختصر اندیشه و تحقیقی كه ورزیدهام، جسارتاً همان جمع شدن پنج نفره به عنوان تشكیل واحدهای اجتماعی به منظور نهادسازی است. راه دیگری ندارد متاسفانه به گمان بنده. میبخشیدها البته!
مسعود بهنود گفته است به زندانیان اعتصابی پیام بفرستیم. راه درستترش به نظرم این است كه اول خودمان دست كم برای دو سه روز هم كه شده در میادین چند شهر بزرگ دست به اعتصاب غذای تر بزنیم بعد به زندانیان پیام بفرستیم و از آنها خواهش كنیم اعتصاب غذای خودشان را بشكنند.
با كدام راه میتوانیم صادقانه به زندانیان سیاسی غیرتمندمان روحیه دهیم؟ اینكه پیامهای ویدیویی صرف در یوتیوب و فیس بوك بگذاریم یا بیاییم خودمان هم در یك اقدام عملی با زندانیان برای مدت كوتاهی هم كه شده همراهی كنیم.
از این جمع چندصدهزار نفره خارج كشوری كه خودشان را فعال سیاسی و جنبش سبز و آزادیخواهی و دموكراسی طلب و مشروطهخواه، طیف چپ، راست یا ایضاً فعال رسانهای میدانند و مینامند اگر صدنفر هم حاضر باشند در چند نقطه مانند میدان ترافالگار، مركز حقوق بشر روبروی برج ایفل پاریس و جلوی سازمان ملل در ژنو و نیویورك و دیوان داوری لاهه جمع شوند و بدون نشان دادن هیچ شعار و پرچم و سمبلی و تنها با نشان دادن عكس زندانیان سیاسی این حركت، اعتصاب غذای تر برای دو سه روز كنند بعد هركدام از آنها به زندانیان سیاسی پیام بدهند كه اعتصاب خود را بشكنند، آیا چنین حركتی تاثیرات مثبتی ندارد؟ آیا واقعاً چنین بی همت و بی انگیزهایم كه حتی به این گزینه ها فكر هم نمیكنیم؟
راستش از طرفی به فراخوان بهنود درست یا نادرست سؤظن دارم نكند بهنود هم مانند دوستان به زمینهسازی برای جلو بردن فعالیت مصالحهطلبهای داخل افتاده است (آن بخشی از اصلاحطلبان عافیتطلب كه دنبال مصالحه هستند و نامشان را مصالحهطلب باید نهاد) و برای همین از هیچ فرصتی برای بدست گرفتن جو عمومی باقیمانده و هدایت اعتراضها نمیگذرند. به هرحال اگر ماجرا را چنین بدبینانه هم نگاه نكنیم، پیگیری این حركت بسیار بهتر و موثرتر از این میتواند باشد و متاسفانه كسانی كه در جنبش حرفشان بیشتر خریدار دارد، بسیار عجیب است كه ریسك كار سیاسی را حتی در حد یك همفكری كوچك دسته جمعی با تعدادی دیگر و برگزاری یك تحصن سكوت و اعتصاب غذای یكروزه یا چند روزه با هركیفیت در یكی از میادین اروپایی و آمریكای شمالی را هم نمیخواهند بپذیرند.
كاری كه نمود بیرونی نداشته باشد و تنها جنبه رسانهای در شبكههای اجتماعی پیدا كند، گمان نمیرود كه چندان موثر باشد. هردو كار اعتصاب و پیام فرستادن را باید انجام داد.
حسن دیگر چنین فعالیتهایی همراهی در این حركت و تلاش برای نزدیك كردن مواضع گروههای مختلف با حضور فیزیكی برای انجام اعتصاب غذا و تحصن موجب همدلی و آغاز اولیه گفتگوها در همان میادین با استفاده از فرصت بدست آمده میشود و زمینهای خواهد بود برای سازماندهی بیشتر. تا تمرین سازماندهی نباشد، به تحولی امید نمیشود بست.
از اینهمه كجسلیقگی، بیعملی و ریاكاری جمعی سیاسی تك تك ماها در خارج و داخل در حیرتم و مشكل را هم در فرصت طلبیها و مصالحهجوییهای صرف دوستان مصالحه طلب داخل و همفكران و سمپاتهای خارج نمیبینم. مشكل در اینجاست با شبی دو ساعت سیاست ورزی بعد از شام و پای فیس بوك و توییتر نمیشود به تحولی دست پیدا كرد. مهم هم نیست كه چی میگوییم، ثمری ندارد چه حرف خوب بزنیم چه حرف مصالحهطلبانه چه حرف تند. باید كاری كرد در جهت سازماندهی ولو با اقدامات اولیه. از این زاویه، دیگر جریان مصالحهطلب تنها مقصر نیست. همه ما متهم هستیم به كوتاهی كردن، از جمله جریانهای تندی كه عملاً هیچكار دیگر بجز بد و بیراه گفتن به اكثریت جنبش سبز انجام ندادهاند.
امیدوارم كه این حركت همراه با اقدامات عملی هم باشد كه خوشبختانه خبر رسید دسته كم تعدادی از جوانان اصلاح طلب قصد انجام روزه سیاسی دارند. باز جای امیدواری هست، هرچند كه ما خارج كشوریها نمره قبولی تا این لحظه نگرفتهایم.
-----------------------------
دوستان لطفاً بنده را از منتشر كردن كامنت با نامهای ناشناخته یا بدون ارجاع به یك ایمیل واقعی معذور بدارید. واقعاً كامنتهای این چنینی را صرفنظر از اینكه چه نوشته باشند و محبت و لطفشان شامل حال بنده هم شده باشد، منتشر نخواهم كرد. در غیر این صورت اگر هر نوع انتقاد و نقد تندی هم به نوشته بنده یا اساساً خود بنده و عقایدم و نه شخص سوم داشته باشید، تنها كافی است نام خودتان یا یك ایمیل واقعی از خود را مشخص كنید و بلادرنگ نظرتان را منتشر خواهم كرد.
مدتی است كه بر این عقیده هستم كه به احتمال زیاد دوباره ما وارد یك سیكل طولانی مدت غیرسیاسی بودن شدهایم كه خارج شدن از آن شاید سالهای طولانی- البته كمتر از یك دهه - به طول بینجامد. اگر از هیاهوهای بیحاصل اپوزیسیون خارج از كشور (خصوصاً آنها كه در ده سال اخیر به این طرف از كشور خارج شدهاند و حرفهایشان در مقاطعی دارای برد نسبتاً قابل قبولی بود) و اصلاحطلبان و سبزهای نزدیكتر به نظام و نیز تبلیغات رسانهای و بوق و كرنا كردنهای روزنامه نگاران و ژورنالیستهای خارج از كشور و بعضاً گرفتار تضاد منافع بگذریم - كه به هیچ عنوان غیرسیاسی شدن مردم را نمیپذیرند و هرروز چند سوژه جدید علم میكنند - میبینیم كه عموماً واكنش عموم مردم شهرهای بزرگ و تهران به دستگیری و حصر موسوی و كروبی عملاً در حد بسیار غیرقابل تصوری بر مدار بیتفاوتی و تجاهل بوده است. بقیه مناطق ایران هم كه از اول تكلیفشان معلوم بود و آنها هیچگاه همراه جنبش سبز نشدند.
این پاسخ حیرت برانگیز به چنین ضربه ای بیش از اینكه اقبال مردم ایران را به سوی دموكراسی و آزادیخواهی غیردینی یا سكولاریسم نشان دهد (اینطوری كه عدهای از سكولارها تازه با این تحلیل كه از "خط امام" خبری نیست، دنبال یارگیری در خارج افتادهاند!)، بیش از هرچیز حركت به سمت سكون و رخوت و غیرحساس شدن به هرنوع رویداد سیاسی را نشان میدهد. بخشی عمده از این رفتار ناشی از سركوب سیاسی است اما نمیتوان كتمان كرد كه حتی فعالیت سیاسی و حقوقی در كم هزینه ترین كارها هم راكد و سوت و كور مانده است.
متاسفانه اكثر تحلیلگران، فعالان، ناظران و روزنامه نگاران خارج از كشور همچنان ترجیح میدهند در این مقطع دست كم تا مدتی سكوت كنند چون یا دچار مشكل تضاد منافع هستند و نمیتوانند دست به انتحار معیشتی یا حرفهای بزنند، یا هنوز امكان ناپایدار شدن سیستم و وقوع تحولات غیرقابل پیش بینی را در آینده نزدیك محتمل میدانند و نمیخواهند با این قبیل تحلیلها دست به ریسك بزنند. اما به نظر میرسد كه ما عملاً وارد فاز غیر سیاسی شده ایم و راهپیمایی اشتباه و پرهزینه بیست و پنج بهمن یك حركت واكنشی و غیرضروری تنها براثر احساساتی شدن و همنوایی با مردم مصر و تونس بود و بشدت میرا، محو و دود شد.
پینوشت: بنا بر نوشتن كوتاهتر و بخشبهبخش دارم. در اینمورد باز هم در ادامه خواهم نوشت و با هم گفتگو خواهیم كرد. نظرات دوستان را بعد از آگاهی از ایمیل عزیزان و تماس با آنها برای گفتگو و آموختن ازشان منتشر خواهم كرد. كامنتهایی كه بی نام و نشان باشند یا تنها نام داشته باشند و همراه آدرس ایمیلی نباشند در هر حالت، از جمله ابراز محبت و لطف دوستان، منتشر نخواهم كرد.
گاهی نوشته آدم بوی تلخكامی و ناكامی میدهد، امروز هم از آن روزهاست و عملاً با اینكه سعی كردم كمتر تلخ بنویسم، اما تصمیمی به اعتراض گرفتهام كه خواهم گفت.
آدم گاهی مرتب امیدوار است كه خلاف همه بیمها و پیشبینهای خود قبلی خود، پیشآمد واقعشده، چیز دیگری از آب دربیاید یا دست كم به نتیجه خوشی منجر شود، اما متاسفانه نمیشود. من با راهپیمایی بیست و پنج بهمن مخالف بودم و از زاویه استراتژِیك آنرا مضر میدیدم. بحث هایی كه با دوستان در فیس بوك داشتیم هم از همین زاویه بود. البته اشتباه میكردم كه حضور فعال مردم را در آن روز به آن وسعت پیشبینی نمیكردم و از این بابت به اشتباه خود اعتراف كردم، با این همه اصل داستان همچنان به یك نتیجه منجر شد: ناامیدی بیشتر مردم، توحش و حملهور شدن بیش از پیش ماشین سركوب نظام و بیعملی و بیفكری فعالان سیاسی خارج از كشور (همینطور داخل در درجه بعدی).
كام همهمان تلخ است، موسوی را حتی اگر خونین و مالین به جای دیگری نبرده باشند، كروبی را اگر در گونی داخل صندوق عقب ماشینی نیانداخته باشند (كه ظاهراً شایعات مربوط به انتقال دادنشان دارد بیشتر قوت میگیرد و باید بر این حال گریست)، همینقدر كه در حصر كامل هستند و در خانه خود به اتفاق همسرانشان زندانی، باید بر این وضع اسفبار اعتراض همه جانبه و هماهنگ كرد. افسوس و صد افسوس كه ما ایرانیان جز به آنارشیبازی و شور و شعارسازی بیپایه و گریز از كاری گروهی ولو حداقلی و هماهنگ (درحد شعار ساده: موسوی و كروبی آزاد باید گردند، همین و لاغیر!) و دفع هرنوع همفكری و در عین حال تخریب و حاشیه سازی و جروبحث برسر آن حاشیه ها و لجبازی و رقابتجویی و دعوا برسر تقسیم غنائم در گیرودار جنگی كه مغلوبه هم شده، هیچ كار دیگری بلد نیستیم و عملاً كار سیاست را به بدترین وجهی در جهت ویرانی به كار میگیریم. سیاستورزی اینچنین مخرب و بد نیست كه در جامعه ما ویرانگر و اهریمنی به نظر میرسد، همه این مصیبتهای سیاست ایرانی را از چشم جمهوری اسلامی تنها نمیشود دید.
متاسفانه فعالان سیاسی خارج از كشور به هر دلیل و علت، به جای ائتلاف و همفكری و یافتن راهی هماهنگ برای حمایت از رهبران جنبش، راهی جز سكوت، بیخیالی و جنگ و جدل حاشیهای بین همدیگر تا كنون برنگزیدهاند. بهترین كار برای مقابله در همین چند روز تحصن و بست نشستن شبانه روزی جلوی سازمان ملل در نیویورك و ژنو و نیز مقر اتحادیه اروپا در بروكسل و دیوان لاهه "میبود" با چادر زدن شبانه روزی، با اعتصاب غذا و حضور چند ده هزار نفره و فقط خواستار آزادی موسوی و كروبی شدن. اما متاسفانه چه گویم كه ناگفتنم بهتر است. باعرض معذرت واقعاً آدمهای مسخرهای هستیم!
در فیسبوك مدتی است روی اعصاب دوستان اندك شبكه خود رژه میروم (كه آنها هم چون من چندان تقصیری ندارند، هرچند تعدادی از آنها حرفهایشان برد بسیار زیادی نسبت به بنده دارد و متاسفانه آنها هم با سكوت خود یا جدی نگرفتن، كمكاری كردند) ، میپرسم پس این همه تدبیر و عقل و خردمندی فعالان سیاسی خارج از كشور، كسانی كه یك عمر هیاهو میكنند و حرفهای خوب میزنند، امروز كه روز آزمون آزادیخواهی، دموكراسیطلبی و دفاع از حقوق بشر است، اینها كجا هستند؟ تك تك این فعالان خارج از كشور كه همه را در ایران شیر میكنند جلوی گلوله و باتون بروند اما خودشان حاضر نیستد در این حد "فداكاری" (!) كنند كه زیر یك سقف با رقیب سیاسی خود چند جمله حرف بزنند و حول مشتركاتی برای یكماه هم شده به تفاهم موقت برسند، اینها به چه دردی میخورند؟ نه واقعاً به چه دردی میخورند؟ ما صدهزار خارج كشوری كه داد كشیدیم: "موسوی دستگیر بشه، ایران قیامت میشه" ، به چه دردی میخوریم؟
مساله امروز ما مساله موسوی و كروبی تنها نیست، كه آن هم هست. مساله مساله زنده بگور كردن نوزاد نحیف آزادیخواهی است و خواهیم دید كه با سكوت خود در این چند روز تا سالها باید هزینه بدهیم متاسفانه.
باری واقعاً گیج و حیران هستم و اساساً تا مدتی به نشانه اعتراض به این همه بیمسوولیتی و بیعملی تكتك مان و پشت پا زدن به همفكری و انجام اكسیونی جمعی، چیزی نخواهم نوشت با اینكه ننوشتنم چه در اینجا یا فیس بوك كار سختی است و اینكار را به نشانه اعتراض به وضع نابسامان اقدام جمعی سیاسی تا هرزمان كه لازم باشد انجام خواهم داد. هركس هم هرطور كه دوست دارد تفسیر كند. باور كنید كه من بیچاره وبلاگنویس برای برون رفت از این وضعیت اندازه توان بسیار محدودی كه داشتم كوشیدم و جز جدی نبودن و گریز و احساسیگری، چیز دیگری ندیدم.
امیدوارم كه این رقابتجوییها در آینده كمكم روزی جای خود را به همكاری و همفكری دهند، امیدوارم كه كارهای جمعی و سازمانی كمكم پا بگیرند. امیدوارم كه همه ما حرف و عملمان با هم و در طول زمان هماهنگ باشد، شعارهای احساسی سرندهیم كه بعداً كاری نتوانیم در قبال آن شعارها انجام دهیم و دیگران را به مخمصه بیندازیم. امیدوارم بتوانیم از این شكستها درس بگیریم. امیدوارم بتوانیم با هم گفتگوی انتقادی همدلانه راه بیندازیم و از آنها پلی بزنیم به همفكری كردن و هماهنگی و نهایتاً انسجام و اتحاد بیشتر. امید به آینده است وقتی كه نوشتن از سیاست معنی بدهد. روزی كه كار حزبی و منسجم سیاسی مایه مضحكه نباشد، آنروز هرنتیجه ای كه از فعالیت مسالمت آمیز و مدنی سیاسی روی دهد، روز پیروزی همه ماست حتی پیروزی كسانی كه خودشان را حامی حكومت جمهوری اسلامی میدانند. آنروز روز جشن ملی همگانی خواهد بود. شاید چندسال یا چند دهه طول بكشد اما دیر یا زود به مسوولیت شهروندی خواهیم رسید در كنار گفتمان حقوق شهروندی.
الف) فشارهای مختلف ناشی از خفقان سیاسی و سركوب بر مردم بسیار بالا است، به گونهای كه به شعارهای مردم در روز بیست و پنج بهمن مبنی بر خواست عمومی به بركناری علی خامنهای انجامید و اساساً كسی با دولت احمدینژاد و خود او كاری نداشت. نیاز به یادآوری نیست كه امواج برآمده از تحولات منطقه و تاثیرپذیری از قیامهای كشورهای عربی به وضوح در این حركتها دیده میشوند.
ب) حركت شجاعانه جمع قابل توجهی از مردم تهران در روز بیست و پنج بهمن و نیز حضور آرام مردم در روز اول اسفند، بار دیگر سوال اصلی را با توجه به حصر موسوی و كروبی به میان آورده است كه در شرایط فعلی چه باید كرد؟ خوب طبیعی است كه این سوال به سوال دیگری تحویل میشود كه اساساً چه میخواهیم؟ این سوال هنوز آنطور كه باید و شاید با اینكه در یكسال و نیم گذشته حول آن بحثهای فراوان شده، اما نهایتاً به اجماعی حول جوابها هم منجر نشده. طیف رنگارنگ جوابها از "براندازی كامل نظام جمهوری اسلامی" شروع میشود تا به "امكان حضور رقابتی تعدادی از اصلاحطلبان خودی در انتخابات سال آینده مجلس"، كسانی متاسفانه این طیف رنگارنگ را فقط زیبا میبینند و هنوز هم قصد ندارند با نگاهی انتقادی، انگیزهای برای یافتن یك نقطه محل تفاهم و توافق تا حد امكان حداكثری میان نیروهای درون جنبش بیابند. حركت مردم در بیست و پنج بهمن مشمول غلو شد و عناصر هیجان و احساسات و تخلیه فشار در آن دیده نشد. اگر مردم واقعاً خواهان رفتن "سیدعلی" هستند كه خود میتواند یك مخرج مشترك بالقوه خوب و مورد توافق اكثریت نیروهای جنبش باشد، باید خود را برای دادن هزینه متناسب با این خواسته آماده كنند، طبیعی است كه چنین هزینه دادنی با اتحاد، برنامهریزی و توافق همگانی (یا دست كم كسرمشترك عمدهای از میان فعالان جدی جنبش شامل فعالان داخل و فعالان میدانی) شدنی است. متاسفانه نه نخبگان خارج از كشور نه فعالان سیاسی داخل و خارج و نه فعالان میدانی هیچكدام نه امكان برقراری ارتباط و هماهنگی سازمانی و حتی غیرسازمانی باهم دارند و نه قدمی در این مسیر برمیدارند. سكوت فعالان سیاسی خارج از كشور و نخبگانی كه امكان تبادل نظر دارند در چند روز گذشته حیرت برانگیز بود. تا گفتگوی رودررو و شفاف (نه مبهم و با تعصب و پیشداوری) میان نخبگان خارج از كشور صورت نگیرد، عملاً حرف زدن از سازماندهی و برنامه ریزی محلی از اعراب نخواهد داشت.
پ) نخبگان سیاسی خارج از كشور كه در جنبش سبز فعال بودهاند، عملاً بعد از حصر موسوی و كروبی فعالیت زیادی از خود نشان ندادهاند. كسانی با بیش از سه چهار دهه كار سیاسی و تحصیلات عالی در زمینه علوم سیاسی و جامعه شناسی در زمانی كه بیش از هرزمان به تحلیل و راهكاردهی آنان نیاز هست، سكوت كردهاند یا اگر تحلیلی ارائه میكنند واقع بینانه و سازنده نیست.
ت) بارها در وبلاگ خود نوشتهام كه ایرانیان خارج از كشور تنها نقش پشتیبانی و همبستگی با داخل كشوریها میتوانند ایفا كنند. هنوز كه هنوز است حداقل ده بیست نفر از فعالان و نخبگان خارج كشوری ما كه همه هم خود را در طیف جنبش سبز و جنبش دموكراسیخواهی میبینند، حاضر نیستند زیر یك سقف با هم چهار جمله گفتگو كنند. تنها به عنوان یك نمونه دم دست حیرتآور است كه حمید دباشی در برنامه دیشب شصت دقیقه بیبیسی فارسی در پاسخ به اشتباه مجری برنامه نادر سلطانپور كه او را عباس میلانی نامید و البته بلافاصله پوزش خواست و حرف خود را اصلاح كرد، با طعنه و حالت عصبی میگوید: "خوب شد كه آنرا اصلاح كردید، بنده با آقای میلانی خیلی فرق دارم" (!) انگار كه عباس میلانی فرمانده قرارگاه ثارالله است! این كینهها و این ناسازگاریهای آدمهای خارج از كشور معلوم نیست كی قرار است تمام شود. تا گفتگوی انتقادی همدلانه میان اینها بطور جدی و شفاف و در معرض داوری عمومی ایجاد نشود، عملاً به چیزی امید نمیتوان بست.
این نوشتار اندك اندك ادامه پیدا خواهد كرد. همه دوستان را به گفتگو و بحث عمومی جهت همفكری دعوت میكنم.
واكنش ما خارج كشوریها ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ س.ع.دشمنشناس
اگر در همین چند روز آینده موسوی و كروبی را گرفتند، ما خارج كشوریها چكار باید بكنیم؟
گزینهها اینها هستند:
الف) هیچكار نكنیم، در دینایال بسر ببریم، ایندو را نخواهند گرفت. مگه میشه؟ محاله! ب) به حكومت تا دلمان میخواهد، فحش بدهیم پ) مرتب دم در پنجره فیسبوك، كشمش و گردو و توت خشك بخوریم و تحولات را با دقت دیپلماتیك زیاد زیر نظر داشته باشیم ت) برنامه پارازیت را تماشا كنیم و آخرش هم شیشه غم را به سنگ بكوبیم (به روایت سامان "نكوبیم") و باحال باشیم ث) از هاشمی بخواهیم كاری بكند (یكی باید شفاعت خود هاشمی را بكند)، دست به دامان مراجع بشیم (تیریپ بچه مسلمون) ج) توماری از امضاء جمع كنیم و اینبار به جای برج ایفل، طاق نصرت پاریس را سبز كنیم چ) به اصلاحطلبان و خاتمی بدوبیراه بگوییم، از دانشجوها بخواهیم در داخل شلوغ كنند ح) به سراغ دكتر محسن سازگارای عزیز و دكتر علیرضا نوریزاده نازنین برویم و ببینیم كار رژیم كی تمام میشود خ) دنبال رهبری فرهمند و دارای لیدرشیپ در خارج از كشور بگردیم یا اینكه منتظر پیام شاهزاده رضا پهلوی، بنیصدر، علی كشتگر، جمعه گردیهای اسماعیل نوری علاء یا كشكول ف.م.سخن یا مقالات مجید محمدی در مورد مافیا باشیم ببینیم آخرش بعد از سی و پنج سال پیگیری اخبار سیاسی به كجا میرسیم. از رادیو بیبیسی هم غافل نشیم. د) پای تماشای فوتبال جام باشگاههای اروپا بنشینیم هیچ چیزی مهمتر از بازی رئال و بارسا نیست. ذ) توی مهمانیها درسهای تاریخ را به دیكتاتورها، كه معمولاً رفوزه میشوند، یادآوری كنیم ر) با یكی دوتا كامنت احساسی پای یك مطلب تند وبلاگی یا فیس بوكی خودمان را خالی كنیم: آفرین به شرفت ایرانیات، الملك یبقی مع الكفر ولا یبقی مع الظلم، شیخ ما آزاده است دربندش نتوان كرد و... ز) با خانم مونیكا بلوچی بیشتر آشنا شویم (به یاد هودر) و با افزایش هرمون دوپامین به آرامش برسیم ژ) برنامه اتو بگذاریم و تحریم بیست و سی رو هم پشت بندش پیگیری كنیم س) كاریكاتور مانا را لایك بزنیم و همخوان كنیم ش) به بیبیسی فارسی یا رادیو زمانه گیر بدهیم ص) تصور كن سیاوش قمیشی گوش بدهیم یا ابراهیم نبوی بخوانیم ض) غرغر كنیم و در وبلاگمان چیزمیز بنویسیم ط) در میعادگاههای عاشقان آنلاین، بالاترین، حضور بهم برسانیم و تظاهرات آنلاین برگزار كنیم و داغ كنیم بره بالا! ظ) گروه فلسفه سیاسی راه بیندازیم و هی مطالعات تئوریك كنیم ع) آش نذری بپزیم یا برنامه پیتزا بگذاریم كه با تعدادی از دوستان پیراهن جنبش سبز بپوشیم. غ) به گروه ایران ندا و شیخ الرییس (یا به قولی "شیخ رسانه") گیر بدهیم، ف) دنبال پیدا كردن ادبیات كیهانی باشیم و هركجا دروغ در مورد جزییات دستگیری موسوی و كروبی بود (راستی یادمان رفته بود كه موسوی و كروبی را گرفته بودند!)، فریاد وا اخلاقا سردهیم (غلبه حاشیه بر متن!) ق) دنبال پیدا كردن اثبات این قضیه ریاضی باشیم كه "وقاحت آقایان" حد بالایش بینهایت است. ك) مراسم اسكار را تماشا كنیم و خبرهای ایران را به طریقی "كول" و "آسم" از سیانان "فالو" كنیم و برای همكاران غیرایرانی ژست بگیریم گ) خبرهای مشقت كشیدن فلان هنرمند را هنگام خروج از فرودگاه امام یا مجوز ندادن به بهمان خواننده را به جای خبر دستگیری (اهه مگه گرفتن؟ جرات نداشتن كه؟) همخوان كنیم (همنوایی لایت و یواشكی در دنیای مجازی) ل) یك جمله از دكتر علی شریعتی بیاوریم (ترجیحاً كویریات)، اگه نشد در وبلاگ خود در مورد اقتصاد بازار آزاد و چگونگی اپلای كردن چیز میز بنویسیم. م) كلیپ سوسن خانم درست كنیم (ربطی به سوسن شریعتی نداشت، بیخود روانكاوی نكنید!) ن) كتابهای شیرین شبهتاریخی مسعود بهنود بخوانیم كه ببینیم در تاریخ وقتی میرزا جهانگیرخان را گرفتند بعدش چی شد؟ یا مقالههای پر از متلك محمد قائد بخوانیم (به قول شراگیم: "استاد، ببخش ما رو ...شكر خوردیم كه ایرانی شدیم"، نقل به مضمون!)، ببینیم از دید استاد قائد، وقتی شیخ شجاع را گرفتند مثل شیخ قبلی (آیت الله فقید كه از نظر بعضی اهالی غلو شد پدر حقوق بشر!) در نظر مردم ترفیع درجه پیدا خواهد كرد یا نه؟ و) با رفقا در كافه جمع بشیم و آبجو بزنیم و طرح "چه باید كرد" را تكمیل كنیم و به گروههای دیگر ظنین باشیم ه) شعر ه.الف.سایه و حافظ (اینهم ربطی به "حافظ به سعی سایه" نداشت) بخوانیم و به درودیوار فوت كنیم، عكس میر دلاور را در تقاطع "آزادی" و "آذربایجان" (!) همخوان كنیم و موسیقی سراج ترجیحاً "گاه سفر آمد برادر گام بردار" گوش بدیم. ی) بلند شویم، شاه و كلاه كنیم و برای مدت بیست و چهار ساعت هم كه شده جلوی پارلمان استان، پارلمان فدرال یا دفتر سازمان ملل متحد در شهرمان یا نزدیكترین شهر بزرگ به بست بنشینیم، هیچ شعاری هم جز آزادی آندو نفر ندهیم، شاید چارنفر دیگر هم به ما پیوستند و تحصن را توانستیم در شیفت بگذاریم.
راهنمایی: گزینه آخر كاری نابخردانه و نامعقول است (اهه پس چرا هرچی كار سخت سخته من باید انجام بدم؟! آخه این هم شد كار؟)
راه حل پدربزرگی: پدرجان، سیاست در ایران پدرمادر نداره، كار كار خودشونه! باید دید آخرش چی میشه!
جدی جدی: در این بلبشو كه هركس توپی گرفته و دارد بقیه را دریبل میزند و هیچكس نه اهل كار جمعی است و نه میخواهد به این احتمال مهم كه هرلحظه دارد جدیتر میشود، فكر كند، كسی میداند چكار باید كرد؟ آیا نباید به فكر یك اكسیون جمعی و سرتاسری بود؟ آمد و زد و میر و شیخ را گرفتند! ما كاری نباید بكنیم؟ جونم؟ مخاطب من شما كه میفرمایید: به جهنم كه گرفتند و خوب شد كه تكلیف جنبش و جمهوری اسلامی یكسره شد، نیستید. چرا ما ایرانیان اسم كار كه می آید هركداممان میپریم كاری فردی انجام بدیم؟ چرا كسی حواسش نیست فینیقیهای ها با اختراع دورهم جمع شدن و همفكری، پنج هزارسال پیش، كارها را آسانتر كرده بودند! شاید ما هم باید پنج هزار سال دیگر صبر كنیم. بیشوخی.
پاسداشت مجال دادن به دیگران! باز به بهانه حرفهای اخیر گنجی در صدای آمریكا
اكبر گنجی با توضیحاتی كه حدود نه روز پیش در صدای آمریكا و در برنامه روی خط با اجرای آرش سیگارچی ارائه كرد، عملاً روشنگری كرد و البته بخشی از مدعیات ضدونقیض خود را در مقاله مبهم خود "پیروزی موسوی یا تقلب در انتخابات" تلویحاً پس گرفت. خوب دستش درد نكند. البته اشارات جالبی لابلای حرفهایش زد كه عجیب بود، مثلاً گفت كه: "اساساً رایهای مردم شمرده نشده، نه اینكه در رایها دستكاری شده است" (نقل به مضمون). خوب اینكه بدترین نوع تقلب است جناب گنجی! حالا از این بگومگوهای بیفایده و بازی با كلمات كه تازگیها در این فضای ناامیدكننده مد شده است و هركس از یك گوشه جنجالی راه میاندازد بگذریم، در همین حاشیهها حرفهایی باز باقی ماند:
مثلاً هنوز جای سوال باقی است كه چرا گنجی از چیزی كه ابهام آمیز است (نتایج واقعی انتخابات) و خودش هم به آن اذعان دارد، تحلیل ارائه میدهد؟ مثلاً ما نمیدانیم كه واقعاً چهل میلیون در انتخابات شركت كردهاند یا نه. میشود حدس زد كه به تعداد رای دهندگان هم با دروغ و تقلب، افزوده شده باشد (احتمالاً چند میلیون رای اضافه شده باشد، بر اساس روند ضریب مشاركت مردم در انتخابات دوره های قبلی. ضریب مشاركت نمیتواند یكباره چنین افزایش پیدا كرده باشد، با این همه باز این حدس و گمان با احتمالات است و واقعاً نمیدانیم) به هر حال سوال اینجاست كه همین اساس چگونه میتوان فرض كرد كه برنده انتخابات باید حتماً بیست میلیون رای می آورد؟ واقعاً نمیدانیم. وقتی ادعا میكنیم كه حكومت، آرا مردم را اساساً نشمرد و نتایجی را ساخت و اعلام كرد، دیگر چرا وارد بحث اینكه موسوی به دور دوم میرفت یا نمیرفت میشویم؟ سوال اصلی از اكبر گنجی اینجاست. مساله این نیست كه چرا گنجی موسوی را رییس جمهور نمیداند (كه توقعی باطل است، موسوی رییس جمهور نیست) یا چرا به جنبش توهین كرد (این هم مدعای اصلی و محل نزاع نبود)، بحث این است كه كسی كه خودش را "ناظر بیرونی"جنبش سبز میداند و خود را مرتب اخیراً "روزنامه نگار و پژوهشگر" معرفی میكند، چرا چنین ناسنجیده و غیرعلمی "پژوهش" میكند؟ اساساً وقتی مواد و داده های پژوهش موجود نیستند، نمیشود با حرفهای خاتمی ملاحظه كار و فیلم بیست ثانیهای تاجزاده در زندان و با دوربین اطلاعات كه این آدمها را هم سلول كرده بودند ازشان فیلم بگیرند، بشود پژوهش انجام داد.
گنجی میگوید بیایید با هم "محترمانه"، "بدون دروغ"، "بدون تهمت" و در عین حال "بیرحمانه" گفتگو كنیم و گذشته و تاریخ سی ساله را نقد كنیم برای ایجاد وحدت. حرف خوبی است گنجی عزیز، از شما باید پرسید كه به بنی صدر چیزی نسبت دادید كه ایشان با استدلال به شما نشان دادند حرف شما كذب است، شما چرا چیزی در پاسخ نمیگویید و چرا خود باب گفتگو را بستهاید؟ آقای گنجی عزیز، لطف كن همینجا توقف كن و همین یك مساله را، همین یك مساله را روشن كن. این بزرگترین كمك تو به حقیقت است باور كن كه ماركس و آرش نراقی و وبر و هابرماس و مجتهد شبستری و كانت و ... (لیست بسیار طولانی است!) و همه كسانی كه ازشان مرتب نقل قول میكنی هم به خاطر تعهد شما به دلیری در بیان نقد و روشنگری و حقیقتیابی، خوشحال خواهند شد!
یك حاشیه مهمتر از متن دیگر: گنجی میگوید پیرامون "تسخیر لانه جاسوسی آمریكا" گفتگو كنیم. لحنش هم جدی است و این عبارت را از موضع انتقادی بیان نمیكند. برای كسی كه خود را "پژوهشگر" می نامد این خیلی زشت است به كار اشتباه و غیراخلاقی و بسیار هزینهبردار برای منافع ملی در سی و یكسال گذشته، و لابد اكنون از موضع "پژوهش" در یك واقعه تاریخی، هنوز به "اشغال سفارت آمریكا" بگوید "تسخیر لانه جاسوسی"! اطلاق واژه "تسخیر"، دادن بار معنوی و قرآنی به "اشغال" است و جعل و غیراخلاقی بودن آن در همان فضای تندی كه چپیها هم نفت به آتش میریختند در همان فضا هم از دید آدمهایی كه كمی سیاست حالیشان میشد، محكوم بود. هنوز كه هنوز است كسی مثل عباس عبدی حاضر نیست در این مورد عذرخواهی كند!
لانه هم واژه زشتی است. (آخر مگر حیوان در آنجا بود؟)، جاسوسی هم كه در همه جا هست. باری اگر آمریكا در كودتای بیست و هشت مرداد دست داشت، كه داشت، اكنون چه این واقعه، چه اشغال سفارت آمریكا جزیی از تاریخ معاصر هستند، بد نیست، آقای گنجی كه شجاعت زیادی هم چه در آزادیخواهی چه در پیگیری حقیقت دارد، حواسش باشد كه پژوهش "قدری" دقت و جلوگیری از خشونت زبانی (همانكه خود ایشان پیگیری میكنند) میطلبد.
یك حرف حاشیهای كلی ولی احتمالاً مهم و شخصی: شاید بهتر باشد كه آدم از این دعواها و درگیریهای متنوع و عجیب و غریب بین سیاسیون و روشنفكران (كه هم خندهآور است هم باعث تاسف) بدور باشد و قدری مطالعه و استراحت كند و از زیباییهای زندگی هم بیبهره نباشد و لذت ببرد. لذت بردن از زندگی در كنار توجه كردن و كمك به دیگران و قدری هم اندیشیدن و تركیبی ارسطویی از آن فعالیتها برساختن، مهمترین و انسانی ترین كار ممكن و معناگراترین مفهوم زندگی است. هرنوع تلاش بیهوده و زور زدن در شرایط فعلی سیاسی و اجتماعی به درگیری و خشونت زبانی و گم شدن متن ها در میان حاشیههای بیشمار میانجامد. امیدوارم به زودی زود نسلی كه پیشرو در انقلاب بود و حتی نسل قبل از آن، خود را داوطلبانه بازنشست كنند و میدان را به جوانان بسپارند و خودشان تجربیاتشان را به قول امروزیها آفلاین و در كتاب خاطره نویسی یا نقدهای پژوهشی از تاریخ، با نسل امروز در میان بگذارند وگرنه كه بالاخره اینها هم از این زاویه تفاوت چندانی با احمد جنتی ندارند.
وقتی در شرایط فعلی كار زیادی از دست آدم برنمیآید، بهتر این است كه پهنای باند رسانهای و ظرفیت توجه كردن و جذب آدمهای باقیمانده پیگیر وقایع سیاسی را آدم با داد و بیداد و بزن بزن و جنجال درست كردن بیهوده، "اشغال" نكند. خوب است هركس بیاید یكی دو تا كار كوچك یا بزرگ را (بسته به توان و وقت خودش) آرام آرام پیش ببرد و اجازه بدهد دیگران هم حرف بزنند. الان بهترین موقع برای كارهای آرام و پایهای است. خصوصاً ما خارج كشوریها نیازی نیست این همه حرف بزنیم و هی نسخه بپیچیم و هی سوال در سوال درست كنیم و حواس همه را به صدجا پرت كنیم. آن مردم در داخل كشور درد دارند. برایشان مسالههای اصلی، زنده ماندن و با حداقلهای معیشتی ساختن و در این دنیای مسخره پرشتاب و پرهیاهو، با این تغییرات سرسامآور اجتماعی و تكنولوژیك، با دست خالی و بدون امكانات مالی حركت كردن و كمتر جا ماندن مساله است. تكنولوژی و پویایی جابجایی در قدرت در همه ابعاد، همه را كلافه و سرگردان كرده است و چیزی نیست كه مردم عادی هم آن را نبینند. باری، دغدغه بخش عمده مردم، دغدغههایی از جنس سیاسیون و فعالان خارج كشوری نیست. چه زمانی قرار است از زیربار هژمونی گفتمان غالب روشنفكری خارج كشوری كه فقط دغدغه حقوق سیاسی دارد - كه بحق هم هست اما این گفتمان سرطانی بزرگ شده و جایی برای بقیه گفتمانها باقی نگذاشته است - بدر آییم و مجالی هم بدهیم برای توجه به مسائل مهم دیگر؟
پیشدرآمد: امروز كار را تعطیل كرده بودم درس بخوانم. دلی از عزا درآوردم در این وبلاگ! حال باید سری به محل كار بزنم و دانشگاه هم. ببخشیدم كه امكان وبلاگداری و منظم نوشتن ندارم.
اكبر گنجی آزادیخواه بوده است، زحمت هم زیاد كشیده و رنج برده تا گنجی شده. برای آزادی خون دلها خورده است، یادمان هست كه چقدر ماها ناراحت بودیم از ماجرای اعتصاب غذای او كه البته درست موقع انتخابات اتفاق افتاد و این همزمانی هم جالب بود. هنوز به این نتیجه نرسیدهام كه گنجی با اطلاعات سپاه همكاری میكند اما برای این تردیدها اخیراً شواهدی جدیتر میشود پیدا كرد، با این همه هنوز به خودم اجازه نمیدهم چنین چیزی حیرتآور را باور كنم. باری گنجی آزادیخواه است. اما ایشان اخیراً و جسارتاً پرت و پلا زیاد میگوید. اخیراً هم شروع كرده دز دروغگویی ها و تحریفهایش را زیاد كرده است. به قول موسوی كسی هم نیست كه چیزش را (یعنی یقهاش را) بگیرد!
گنجی در گنجه است. به كسی جوابگو نیست. ایمیلی از خودش به مخاطبین نداده و پیدا كردن ایمیلش از پیدا كردن ایمیل خامنه ای و رفسنجانی هم سخت تر است (!)، باید دست به دامان بعضی از دوستان روزنامهنگار شد. از یكی از همین دوستان شنیدهام كه خودش هم بشدت حساس است كه ایمیلش را به كسی ندهند!! او متكلم وحده است. جواب سوالات را كه نمیدهد هیچ، جواب كسانی را كه به نقدهای آلوده به تحریف و دروغ او اعتراض دارند هم نمیدهد! بعضی از اینها خود كسانی هستند كه گنجی آنها را مورد نوازش قرار داده، مانند كیس بنیصدر، همینكه دروغهایش برملا میشود كاری دیگر به آن شخص و سوژه ندارد و با نهایت بیمسوولیتی میرود دنبال "صدق و كذب" یك ماجرای جنجالی دیگر و طرح یك سوال بیمعنی-المپیادی دیگر و سركار گذاشتن آدمها و به قول معروف حواس همه را به چیزی دیگر پرت كردن.
بعد هم با پررویی تمام میگوید: بیرحمانه من را نقد كنید! (كه لابد گنجی بخواند و جواب ندهد و به ریش همه بخندد و سوژه جدید را از آستینش دربیاورد) بسیار خوب این هم نقد كه نه بلكه چند سوال راست و لری و پوست كنده از آقای گنجی، نیازی هم به مثال و شاهد و نقلقول بیربط از جان لاك و ایزیا برلین و ماركس و شریعتی و پوپر و آرش نراقی و مجتهد شبستری نیست:
الف) اكبر گنجی نه تنها به نقش سپاه پاسداران در در تحولات ایران اشارهای نمیكند، بلكه به طور كلی معتقد است كه در نظام سلطانی سپاه كارهای نیست! گنجی حتی این نظریه را هم مورد بررسی قرار نمیدهد و اساساً واژه سپاه پاسداران در ادبیات گنجی، قبلاً هم اشاره كرده بودم، بكل غایب است. چرا چنین است؟ چرا گنجی سپاه را كه نیمی از قدرت در دست اوست از ادبیاتش انداخته است؟
ب) اكبر گنجی همه را نقد میكند همه را دارای ادبیات خشونت آمیز میداند اما از گذشته خشونت بار خود چیزی نمیگوید. چرا گنجی نمیگوید كه با دوستانش در سپاه - كه یكبار هم چند وقت پیش اشاره ای كرد كه نگران تامین آنهاست وگرنه ناگفته های زیادی از سپاه دارد - چه كارهایی می كردهاند و چرا خودش به تز خودش كه گذشته را باید شفاف كرد و فراموش نكرد اما بخشید، عمل نمیكند؟ یكی از دوستان معتمد موثق میگوید كه كسی را از نزدیك میشناسد كه هنوز جای پوتین گنجی بر پایش بعد از دو سه دهه هست و نه تنها در حافظه تاریخ مانده بلكه در مغز استخوان این آقا هم مانده است. چرا كسی نمیگوید كه عباس عبدی یا عماد باقی یا سازگارا لگد زده است؟ بالاخره این آقای اكبر گنجی عزیز بعد از اینكه از قهوهای كردن تك تك بقیه آدمهای پوزیسیون و اپوزیسیون فارغ شد، آیا میخواهد مختصری جواب بدهد كه بولتن هایی كه در سپاه مینوشتند، كجا هستند و چقدر در فضایی كه آن سالها ایجاد شده بود نقش داشتهاند؟ داستان لگد را هم لطف كنند بیان كنند كه در بحبوحه كار فرهنگی (بولتن سازی) چطور زندانیانی را كه از صف خارج میشدند لگد جانانه و بروسلی وار میزدند؟ بالاخره این هم نقدی است دیگر. بی رحمانه هم فكر نكنم باشد.
ج) گنجی اخیراً به جای اینكه جواب بنی صدر را بدهد و یا اگر جوابی ندارد، بابت دروغهای خود عذرخواهی كند - بنده هم هوادار هیچ بنیبشری از جمله بنیصدر نیستم و معتقدم یقه خود خدا را هم اگر وجود داشته باشد بابت بی عدالتی و دروغ، مورد به مورد باید گرفت و همه خاكستری هستیم - آمده در یك مقاله مبهم در مورد اینكه: معلوم نیست تقلب در انتخابات به حدی بوده باشد كه موسوی را از ریاست جمهوری باز داشته باشد، حرف زده. البته حرفهای گنجی در این باب هم جالب است كه در همین مقاله دچار قبض و بسط شده است. اولین دلیل و شاهدش هم (كه قاعدتاً هر تحلیلگری اولین دلیلش باید محكمترینش باشد) از فیلم مونتاژ شده مصطفی تاجزاده از سقف سلول در زندان اوین است كه میگوید: بابا ما انتخابات را باختیم، چرا نمیخواهیم قبول كنیم؟ چیزی كه ماهها پیش همه در اینجا و آنجا دیده بودیم. و تاجزاده هم قبل از برگشت مجدد به زندان جوابشان را داد. خلاصه شاهد آوردن از آن فیلم بیست ثانیهای، نوشته گنجی را به چیزی در حد برنامه بیست و سی تنزل داده است. این تنها نیست نقل قولهای عباس عبدی را كه مجبور است برای اینكه دستگیر نشود بندبازی كند آورده از دیگران هم به همین ترتیب، مساله این است كه گنجی این همه شواهد در مورد تقلب را نادیده گرفته و شروع كرده به شك و شبهه كردن و آخرش هم نتیجه گرفته بابا داستان انتخابات را فراموش كنید و بیایید آنچه كه من میگویم عمل كنید! اولاً معلوم نیست كه چه كسی یا چه كسانی، اخیراً گفته اند كه در انتخابات موسوی پیروز قطعی بوده است؟ نكند گنجی میخواهد به حرف موسوی در شب انتخابات استناد كند؟؟ معلوم نیست گنجی جواب چه كسی یا چه كسانی را دارد میدهد! در ثانی او میگوید مدركی در دست نیست كه تقلب در حدی بوده كه مانع رییس جمهور شدن موسوی شده باشد. سوال این است كه این ادعا هم گزارهای بلادلیل است، از كجا میگوییم تقلب در حدی نبوده كه نتیجه انتخابات را عوض كرده باشد؟ معلوم نیست این گزاره كه تقلب در حدی نبوده كه مانع رییس جمهور شدن موسوی شود، این شواهدش كجاست؟ این را اكبر گنجی جسارتاً از كجایش درآورده؟ با فیلم بیست ثانیه ای از تاجزاده، از نوع بیست و سی بازی؟ نامش را هم گذاشته كار تحقیقی؟؟ خوشبختانه از میان خیل عظیم فعالان سیاسی و بویژه روزنامه نگاران، آدمی باوجدان و صادق و اهل شرافت حرفهای هم مانند محمود فرجامی پیدا میشود كه جلوی گنجی بایستند و ازش دلیل بخواهند و او را به مناظره دعوت كنند. ای كاش بقیه روزنامه نگاران هم مانند ایشان احساس مسوولیت میكردند و اینقدر مصلحت نگر و منفعت سنج نمیشدند، ببینیم آقای اكبر گنجی آزادیخواه، اینجا كه پای محك تجربه به میان میآید چقدر آزادیخواه و حقیقت طلب است و آیا جوابگو هست یا نه!
باری آدمها همه اشتباه میكنند یا وسوسه میشوند و در زندگی های پیچیده دنبال استراتژی هستند برای نون درآوردن یا یارگیری كردن، در كنار دهها كار آزادیخواهانه ای كه میكنند، شیطنت و شارلاتانبازی هم در میآورند. گنجی با دروغ پردازی های خود، نادقیق حرف زدنهای خود، سانسور كردن نوشته های دیگران و انتخاب گزینشی و كاملاً غیراخلاقی از مطالب و نوشته های دیگران كه نمونه ای آشكار از جعل و تحریف است، و بعد در رفتن و صورت مساله الكی و غیر واقعی دیگری درست كردن و رج زدن در مورد آنها و آب را گل آلود كردن بارها و بارها از زیر بار مسوولیت جوابگویی شانه خالی كرده است. حرفهای درست زیادی هم گنجی زده، آزادی خواه هم هست، نگاهی هنرمندانه و راهگشا به سیاست داشته و افقهای دورتری دیده است، اما دلیل نمیشود كه بیش از این، كارهای غیر اخلاقی او را نبینیم و به روی خود نیاوریم. ما كه امیدواریم گنجی سرعقل بیاید و به جای اینكه معركه دیگری با سوژه جدیدتری راه بیندازد، مسوولانه جواب دیگران و منتقدین را بدهد و حرفهای عجیب و غریب كمتر بزند. اینكارها هم از عواملی بودند كه جنبش را اتفاقاً زمین زدند در كنار بقیه موارد. كسانی مثل عمادالدین باقی یا احمد زیدآبادی نادر هستند كه البته باید اگر آدم احساس كند مشكلی در حرفهای آنها هست و با منطق جور در نمیآید، در شرایط آزاد و برابر یقه آنها را هم گرفت (شاید اشتباه از ما بوده باشد) در هر حال همه از همدیگر سوال باید بكنیم و مسوولانه به هم پاسخگو باید باشیم. بنده وبلاگنویس گردن شكسته حقیر هم در اندازه خودم پاسخگوی نوشته هایم و اعمالم هستم و خواهم بود. باز هم جسارت است این را تكرار میكنم اگر كسی فكر میكند كه این نوشته بنده مشكوك است و در اثر همكاری یا خوشخدمتی به اطلاعات جمهوری اسلامی نوشته شده، لطف كند دلایل و شواهدش را هم بیان كند كه بنده هم از خودم دفاع كنم. زیاده عرضی نیست.
مردمپرستی هم كه بعضیها دارند، بد دردی است. "مردم" آمدند، "مردم" در صحنه هستند. "مردم" خوب میفهمند!
مشكل را باید از چند زاویه دید:
اول اینكه هی بگوییم مردم شعور سیاسی بسیار بالایی دارند و هی تاییدشان كنیم معادل این میماند كه هی بگوییم مردم شعور و آگاهی و دانش خیلی بالایی در علوم سیاسی دارند و همزمان مردم شعور كار جمعی خیلی بالایی دارند. برای اینكه شعور سیاسی هم جنبه تئوریك دارد و واقعاً مجموعه علوم سیاسی به عنوان علم وجود دارد و هم جنبه عملی. كار سیاسی،مسبوق به دانش سیاسی و معطوف به عمل جمعی سیاسی است. بله خیلی از مردم بدلیل علاقمندی به سیاست، شم سیاسی خوبی دارند، اما نه آگاهی از مطالعات سیاسی دارند نه تاریخ سیاسی (خصوصاً تاریخ سیاسی معاصر) را پیگیری كرده اند. در عرصه عمل هم قربانش بروم. دو ایرانی همینكه نفر سومی بهشان اضافه شود از دلش یا دعوا پیش میآید یا فتنه و دسیسه و نهایتاً به انشعاب می انجامد (شوخی قدیمی دو نفر ائتلاف، سه نفر انشعاب، یك شوخی بسیار جدی است!). برای همین است كه این قربان صدقه مردم رفتن ها در تاریخ معاصر ره به جایی نبرده است و بیشتر تف سر بالاست.
دوم اینكه شور سیاسی با شعور سیاسی یكسان گرفته میشود. شور در ایران بالاست منتها این هیجان و شور معمولاً به شوری دیگ آشی كه سیاسیون با هزار بدبختی در بیابان برهوت، اندك اندك خار پیدا كردهاند و با دستان زخمی كشانده اند و بار گذاشتهاند منجر میشود. هركس از راه میرسد با شور و هیجان قاشقی نمك به آن آش میافزاید (جسارتاً اگر كار بدی در آش نكند و حاجی انا شریك نگوید!)، كار به آنجا میرسد كه دیگر كسی حاضر نیست حتی در آخر كار لب به آن آش بزند. چه اتفاقی می افتد؟ خوب همه با آن آشنا هستیم، مردم همیشه در صحنه اندك اندك یا تند تند به راه خودشان میروند و دور دیگ آش خالی میشود و سیاسیون بیچاره میمانند كه همیشه گوشت دم توپ بودهاند. كافی است كسی اندكی تاریخ خوانده باشد تا ببیند كه مثلاً همین مردم لجباز و رقابتجو و شیرگیر شده چه پدری از محمد مصدق درآوردند! مصدق آدمی زودرنج و قهرو بوده، هربار هم قهر میكرده و میكشیده كنار، چند بار این اواخر با شور و هیجان او را آوردند، بعد آخر كار با مغز كوبیدندش زمین. براساس همان شور بدون شعور و شور كردن آش و حمله برای گرفتن مصادر امور و خیانت و دوستی قروقاطی و ندیدن منفعت عمومی و نفهمیدن ارزش كار جمعی، هدفمند و توام با انضباط و نبود فرهنگ نقادی. البته مصدق دماغ گنده محبوب ما هم با لجبازی و خیره سری چند اشتباه بزرگ كرد كه بخشی از آن اشتباهات را هم باید به حساب همان فشار افكار عمومی مردم قهرمان جو گیر شده و شور برداشته گذاشت. همانهایی كه انصافاً پدر در میآورند. همانهایی كه ناگهان شهوتشان خوابید و گذاشتند و رفتند سرخانه و زندگیشان و سیاسیون ماندند و دیگ شور آش كه به جای آن هم نهایتاً چند سالی در زندان به جای آش شور، آب زیپو نوش جان كردند. سناریوی آشنایی است.
باری، كام كسانی كه اینجا را میخوانند، نمیخواهم تلخ كنم. قبل از انتخابات دقیقاً تا دیماه و بهمن ماه سال ۱۳۸۷ خیلی خبری نبود، عده ای بودند كه علاقمند به سیاست بودند و و گهگاه سیاسی مینوشتند، آنها كمی فعال بودند و تحلیل این بود كه آمدن كسانی مثل كرباسچی یا محمدعلی نجفی، در شرایط فعلی گزینه خوبی برای كشور است. تا اینكه سید محمدخاتمی آمد، كم كم هوا ابری شد، ابرها غلیظ شدند، نسیم خنك كم كم جای خود را به باد و تند باد داد، رعد و برق شدید شروع شد و در مدت دو ماه، به چنان طوفانی تبدیل شد كه همه چیز را زیر و زبر كرد. كی به كی بود؟ كی حرف سیاسیون را گوش میداد؟ شبكه هایی برای خودشان خودجوش شعار درست میكردند، برای خودشان خودبخود تظاهرات راه می انداختند و خودشان اعلام خودمختاری سیاسی كرده بودند، سیاسیون هم به روی خودشان نیاوردند و همراه موج شدند كه یعنی ما بودیم و ممنون بچهها كه همراهی كردید! كسانی هم بودند كه فكر كردند آی انقلاب شد و ریختند كه مصادر را بگیرند و ما جا ماندیم. هركس از هرگوشه خودش را سخنگوی جنبش میخواند، تحلیلها همه تند شده بود، بگیرید ببندید، زنده باد آزادی، قفل باستیل را بشكنید، سلام بر رهایی ... خلاصه مردم دویدند و الیت هم به دنبالش دوید تا اینكه مردم شور و هیجانشان خوابید. سركوب شدند، هزینه های فعالیت سیاسی بالا رفت و دیگر كاری كول و جالب نبود. البته منظورم نادیده گرفتن تلاشها و جانفشانی های عده زیادی از مردم نیست. بله بنده حقیر گردن شكسته در خارج از كشور بودم و نرفتم در تظاهرات داخل كشور و شرمندهام. اما به عنوان علاقمند به سیاست، دلیل نمیشود از این شور گرفتن های دفعتی و خاموشیهای سیاسی مردم و برق گرفته شدن های مجدد كه علی رغم جانفشانی ها و شور و حال عاشورایی و حسینی (در مكتب آیینی و "علامت من بلندتره" ایرانی)، پدر هرچه آدم كلاسیك سیاسی را درآورده و عرصه سیاسی ایران را "آباد" كرده است، انتقاد نكنم (خطاها و اشتباهات سیاسیون به جای خود، اما واقعاً مردم ما در چسبیدن به موج احساسی گری و فراموش كردن كار آهسته و پیوسته و معقول نوبرند و بدبختی هم دقیقاً از همینجاست). این اشتباه خیلی بزرگی است كه خاموش شدن مردم را تنها و تنها به سركوب حكومت نسبت بدهیم. این خلاف صداقت در روشنگری است.
به هر حال سیلی كه به تعبیر بازرگان بعد از دعای باران جاری شد، زد همه چیز را شست و برد. حال یكی دو سالی طول میكشد تا سیل بعدی. مردم برگشتند به خانه های خود و بخشی از سیاسیون ما (بخوانید سرمایه های سیاسی) رفتند در زندان و ما هم لوگو ساختیم كه فلانی را آزاد كنید و بهمانی را شكنجه نكنید، بخشی هم سرخورده و یا دنبال مفری برای خروج از كشور، بخش دیگر هم گوش خوابانده اند ببینند سیل بعدی كی خواهد آمد. جالب است. امیدوارم از این غر زدنها دست كم بیاموزیم كه دفعه بعد اینقدر مردم مردم نكنیم و بهشان توضیح بدهیم كه سیاست هم مانند پزشكی و مهندسی و اقتصاد و فایننس كاری تخصصی است و همینطوری نیست كه با توییت كردن بریزیم و اعتراض كنیم و انتخابات را برگردانیم و از همه شورتر حكومت را بگیریم. یا مردم ما در شور و هیجان هستند یا در قهر و عزلت. در هردو حالت گوش نمیدهند، كار خودشان را میكنند! عاقبت كار سرمایهای مثل احمد زیدآبادی هم احمد آباد است دیگر. مگر تاریخ نخواندهایم؟
این سرانجام زندگی سیاسی در فضای ایلی-طایفهای- طوفانی-زلزلهای-سیلی فلات ایران است. امید كه دفعه بعد، اگر عمری باقی بود و احمد جنتی جانمان را نگرفت، بهتر عمل كنیم!
نظراتی پیرامون ماجرای غزل امید، مطرح شده كه بد نیست در این مورد با هم بیشتر گفتگو كنیم.
۱) غزل امید بیمار روانی است، بر او خرده نگیرید.
پاسخ: ما نمیدانیم كه بر چه اساس باید او را بیمار روانی درنظر گرفت. قضاوت در مورد عملكرد افراد در حوزه عمومی، بر اساس پیشفرض سلامت روانی آنها صورت میگیرد مگر اینكه خود او یا اطرافیان با رای پزشكان آن فرد نشان دهند كه سلامت روانی او درحدی نیست كه بشود او را جدی گرفت و طبیعتاً این موضوع باید مستند باشد و از آن لحظه به بعد سخنی از آن فرد تا زمانی كه سلامت خود را بازنیابد مسموع نیست. این حرف به ظاهر انساندوستانه و البته غیرمسوولانه و كلی، اگر كارشناسی و مستند نباشد، تبعات خطرناكی دارد و علاوه براینكه مسبوق به دلیل نیست، میتواند بسیار مفسده برانگیز باشد. مصداقها را میشود آشكار تصور كرد. مثلاً كسی برهمین سیاق هم میتوانست بگوید بر صدام حسین هم خرده نگیرید!
۲) بین غزل امید و حسین درخشان فرقی نیست، هردو خیانتكار هستند.
پاسخ: ما كسی را به خیانت متهم نمیكنیم. میگوییم هردو باید در شرایط آزاد و بدون فشار و عسر و حرج بتوانند از عملكرد خود دفاع كنند و پاسخگوی كارهای خود در حوزه عمومی به عموم شهروندان باشند. رفتن به ضیافت شام احمدینژاد حوزه خصوصی نیست و در مورد مساله ای چنین حساس باید پاسخگو بود. هرجوابی هست باید شنید. البته اگر جوابی نیامد هركس مجاز و مختار است كه بر اساس وجدان خود قضاوت كند و نتیجه آنرا با دیگران هم اگر خواست درمیان بگذارد و از برآیند اینها نظر عمومی جامعه برمیآید. این هم البته یك وظیفه شهروندی است و شهروند بودن كار سختی است. هی نباید به حق و حقوق خودمان بچسبیم. ما در قبال اخلاق و بازتاب اعمال دیگران در حوزه عمومی وظایفی داریم اگر انجام ندهیم، پلشتیها و سموم و آلودگیها كل جامعه بشری را بیش از پیش میگیرند. در مورد حسین درخشان هم به همین ترتیب، در شرایط عادی و آزادانه او باید پاسخگوی اعمال و نظرات خودش باشد.
۳) چرا از حسین درخشان حمایت كردیم، اما غزل امید را محكوم میكنیم؟
پاسخ: ما از حق و حقوق حسین درخشان در مقابل قدرت و حاكمیت دفاع میكنیم همینطور كه از حق و حقوق او در مورد حق آزادی انتخاب برای مسافرت یا انتخاب محل زیست هم حمایت میكنیم. این حق مشروع و مقبول حسین است كه هركجا كه دوست داشت دوباره و بل دهباره مهاجرت كند. اگر به كانادا برگشت حق اوست، ممكن است من نوعی به استقبال او نروم اما از آمدن او به كانادا هم رو ترش نخواهم كرد. اگر خواست به اسراییل یا غزه برود هم حق اوست، البته از او سوال خواهیم كرد كه چرا مثلاً از ایران به غزه یا اسراییل یا كانادا یا هرجای دیگر دوباره مهاجرت كرده است؟ دلیلش هم مسبوق به تاثیر كارش در حوزه عمومی است. خوب طبیعی است كه در حوزه علوم انسانی هم گزاره های و فكتها سفید و سیاه نیستند. جاهایی هم هست كه حسین میتواند برگردد و بگوید به شماها ربطی ندارد و واقعاً هم شاید در محدوده هایی كارهای او به كسی ربط نداشته باشد، هرچند كه عملكرد او به طور غالب در حوزه عمومی بوده است و خصوصاً عقاید او كه تغییر فاز ناگهانی پیدا كرد و نیز معاشقه او با مامورین اطلاعات سفارت ایران در پاریس و گرفتن اماننامه كه كاری غیرقانونی و تبعیضآمیز است همگی قابل پرسش هستند. اما با این همه اتهامات حسین درخشان باید عادلانه و شفاف در دادگاه علنی بررسی شود، اتهام جاسوسی زدن به كسی كه آشكار و شفاف اعلام كرده به اسراییل سفر خواهد كرد و اینكار را هم كرده است و در آنجا هم شرح سفر خودش را مرتب نوشته است، اگر این اتهام جاسوسی مستنداتی نداشته باشد باطل و غیرقابل قبول است و او باید بیدرنگ براساس قوانین موجود آزاد شود و از او اعاده حیثیت هم بشود. دفاع از او دفاع از حق و حقوق شهروندی او بر اساس قوانین مدنی و كیفری موجود ایران و نیز منشور جهانی حقوق بشر و در عین حال دفاع از خود آزادی بیان، دفاع از حاكمیت قانون و دفاع از خود حقوق بشر هم هست.
اگر همین الان دولت آمریكا یا كانادا یا ایران هركدام كاری غیرقانونی علیه خانم غزل امید انجام دهند یا حق و حقوق شهروندی او را زیر پا بگذارند، حتماً از حق و حقوق ایشان هم باید دفاع كرد. شخصاً در این مورد شكی نخواهم داشت.
متاسفانه سخت است در این شرایط چنین نوشتن. حسین رونقی كه به نام مستعار بابك خرمدین وبلاگ مینوشت او در شرایط بدی در زندان در اعتصاب غذا بسر میبرد. پانزده سال حكم به او دادهاند اینها. حتماً از او هم باید حمایت كرد.
متاسفانه دوستان همتی نمیكنند و در مورد این چیزها توجه دیگران را جلب نمیكنند، كنار كشیدن كاری اخلاقی نیست.
خانم غزل امید و حضور در ضیافت شام احمدینژاد در نیویورك
چندی پیش یكی از دوستان كه شاید مایل نباشد اسمش را بیاورم خبری آورد كه یكی از خانمهایی كه در فیلم ضیافت شام احمدی نژاد دیده شده است كسی نیست جز غزل امید، نویسنده كتاب "زندگی در جهنم" از فعالان حقوق بشری و تند اپوزیسیونی كه با رسانههایی مانند فاكس نیوز مصاحبه كرده بود و در انجمن برادری با اسراییل سخنرانی كرده بود. این موجب حیرت و بهت خیلی ها شده بود بطوریكه با اینكه تقریباً به قطعیت رسیده بودیم كه این دو چهره در فیلمها هر دو مربوط به یك نفر یعنی غزل امید هستند، اما باز دوستانی در این ماجرا تشكیك میكردند.
در این مورد می توانید به سایت ایشان و صفحه شخصی ایشان بروید و همچنین اطلاعات بیشتر را در این زمینه از اینجا بگیرید
امروز اتفاقی پیش آمد كه در كنار تمام شواهد و مدارك قبلی، به قطعیت تمام و كامل میشود گفت كه آن خانم همان خانم غزل امید بوده است.
امروز اتفاقی در صفحه فیس بوك دكتر محمد تاجدولتی از روزنامه نگاران مقیم تورنتو دیدم كه خانم غزل امید كامنتی گذاشته است. چك كردم و متوجه شدم كه خود ایشان هستند. بلافاصله كامنتی بدین شرح برایشان نوشتم و محترمانه از ایشان سوال كردم كه:
"با عرض معذرت از آقای محمد تاجدولتی كه در صفحه ایشان مینویسم و سوالی از خانم امید میپرسم كه نامرتبط با موضوع است.
خانم غزل امید محترم، این سوالی است كه برای خیلی ها مطرح شده است و چون شما را اتفاقی اینجا یافتم اجازه بدهید كه مستقیماً خیلی صادقانه و با اجازه از خودتان بپرسم در همین جمع.
میتوانم از شما بپرسم كه شما بر اساس كدام منطق و تحلیل بعد از آنهمه مخالفت با جمهوری اسلامی، هفته پیش در مهمانی شام احمدی نژاد و همراهان در نیویورك شركت كردید و آن حرفها را زدید كه در صداوسیما هم پخش شد؟
پیشاپیش از پاسخ شما سپاسگزارم"
ایشان جوابی در فیسبوك برایم نوشتند و بعد پشیمان شدند و آنرا پاك كردند بلكه رفتند و كامنت قبلی خودشان را هم كه بوسیله آن اتفاقی ایشان را پیدا كرده بودم، پاك كردند. در جواب دوباره پای صفحه محمد تاجدولتی نوشتم:
"دوستان عزیز حتماً شما هم متوجه شدید كه خانم غزل امید كامنتی در جواب بنده دادند و بعد هم پشیمان شدند و آن كامنت و حتی كامنت قبلی خودشان را در جواب به نوشته آقای تاج دولتی برداشتند، گویی كه اساساً كسی به نام غزل امید اینجا نبوده است! غافل از اینكه این كامنت و همینطور كامنت قبلی ایشان در ایمیلهای ما و آقای تاج دولتی منعكس شده است. ایشان به عبارت دیگر در جواب یك سوال ساده و محترمانه بنده چنین جواب دادند:
Do I know you? Have you ever provided me with anything that I need to answer your question. Do I owe you any money that I am not aware of?
You have no right to ask me questions about things I do or I don't. I have my reasons, and non of it is your concerns
جهت اطلاع خانم امید، بنده یك وبلاگنویس هستم و دست كم بلاگرهای قدیمی بنده را میشناسند. خرده بردهای هم با سیستم اطلاعاتی هیچ كشوری ندارم. حسابم هم پاك پاك است.
فیلمهای جیغ و داد اپوزیسیونی خانم غزل امید و كتابهای ایشان موجود است و یك نمونه ذیلاً آمده است. در عصر حجر هم زندگی نمیكنیم. عصر عصر اطلاعات است و شهروند روزنامهنگاری بالاخره راه خودش را دارد پیدا میكند. باری خانم امید از آن موضع اپوزیسیونی در حد كمونیست كارگری (از نظر شدت و تندی) و دوستی با تندروهای جمهوری خواه و محافل هوادار اسراییل و آن كتاب آنچنانی و پراز آتش و دود، نمیدانم چه شد كه در ضیافت شام دكتر احمدی نژاد در نیویورك حاضر شدند. البته كاملاً مشخص بود كه وقتی دوربین صداوسیما را دیدند همانجا هول كردند و فكرش را نمیكردند كه ممكن است چند تا از دوستان در یك كار كاملاً اتفاقی تیمی رد او را بگیرند و پیدایش كنند. ایشان در این فیلم فرمودند: "شما نمیدونید چی دارید، اگه قدرش رو میداشتید ... من خاك ایران رو ببینم، خاكش رو میبوسم..."
خانم غزل امید، شما هر تصمیمی كه گرفته اید محترم است. مواضع سیاسی شما هم اگر یكشبه صدوهشتاد درجه عوض نشود باز محترم است. اما هر تصمیمی سیاسی در حوزه عمومی اتفاق میافتد و منافع و عواقبی دارد. در این مورد، عاقبتش هم چیزی نیست جز اینكه بگوییم دانستن حق مردم است. شما به محض اینكه با پول پابلیك پول نفت و مالیات مردم ایران تشریف میبرید چلوكباب سلطانی و ولایی در حضور دكتر احمدی نژاد نوش جان میفرمایید باید به پابلیك هم جواب بدهید. این قاعده بازی دموكراتیك است. شما نمیتوانید هردم به یك مزاج باشید و هردم یك موضع سیاسی ضدونقیض داشته باشید و از همه طرف بهره مند شوید و هم جمهوری اسلامی را بكوبید و با اسراییل باشید و هم سرمیز شام برای كسی كه اسراییل را میخواهد بكوبد و نابود كند، برای كسی كه به قول خودتان خون همه مردم ایران را در شیشه كرده است، كف بزنید. بعد هم بگویید به كسی مربوط نیست! باید به پابلیك و رسانه ها پاسخگو باشید. این قاعده بازی را نه بنده نوشته ام نه آقای تاج دولتی نوشته است نه سیدعلی خامنه ای، نه بوش نه اوباما نه دكتر مورد علاقه شما.
دانستن حق مردم است خانم امید. اینجاست كه به حكم وظیفه اخلاقی، چون دوستان از بنده میپرسیدند كه ماجرایی چنین حیرت برانگیز چطور امكانپذیر است، و به نحوی كاملاً اتفاقی شما را اینجا پیدا كردم و جواب خودم را گرفتم، مجبور به روشنگری هستم و گزارشی از آنچه كه پیش آمد در وبلاگ خود منتشر خواهم كرد و همچنان منتظر هستم كه شما در این زمینه اگر جوابی دارید، لطف كنید و بیان بفرمایید كه بلافاصله منتشر خواهم كرد. با تشكر از شما. ضمناً بنده نسبت میان شما و آقای تاج دولتی را نمیدانم و باز هم در این مورد از محمد آقا و دوستان این جمع كه شاهد بودند چه شد و چه پیش آمد، عذرخواهی میكنم، به هرحال بنده جواب خودم را گرفتم، امیدوارم كه اگر توضیحی دارید به مردم و خوانندگان كتابتان بدهید. پرسیدن حق هر ایرانی است و نیازی نیست كه آدمها شما را بشناسند تا از شما سوال كنند خانم امید. كاری كه شما كردید، حیرت برانگیز و بسیار باعثتاسف است.
سایت یك بابای اصولگرا كه اونها هم از حضور خانم امید در ضیافت شام انتقاد دارند (برای پیدا كردن اینها نیازی به اطلاعاتی بودن و ارتباط داشتن با یاران سعید امامی نیست، گوگل خوشبختانه این مشكل را یك جستجوی ساده حل كرده است): http://elders.mihanblog.com/post/707
(پایان كامنت در فیس بوك)
جالب است بدانید كه هم اكنون متوجه شدم خانم غزل امید دوستی فیسبوكی خودش را با آقای تاجدولتی هم ملغی كرده است تا مثلاً هیچ ردی از خودش به جا نگذاشته باشد!
باری واقعاً برای ایشان بابت چنین حضوری شماتتبار در ضیافت دولت كودتا و نیز فرار از پاسخگویی متاسف هستم و امیدوارم كه ایشان شجاعت پاسخگویی نه به كسی مثل بنده بلكه به مردم ایران را روزی پیدا كند.
در چنین مواردی دشمنی شخصی هم با كسی ندارم، حتماً باید به وظیفه شهروندی و اخلاقی خود عمل كنیم و همگی باید به عموم مردم جوابگو باشیم.
پینوشت: آقای دكتر تاجدولتی یادداشتی در این مورد در صفحه فیسبوك خود آورده اند كه حتماً به جهت روشنتر شدن موضوع و رفع سوتفاهم احتمالی در ذهن خوانندگان آنرا به همراه توضیح تكمیلی خودم اینجا میآورم:
پارسا صائبی گرامی
صریح و روشن و ساده و قاطع اینکه بنده هیچ نسبتی با خانم غزل امید ندارم. این برای آسودگی خیال شما. همه ما در صفحات فیس بوکی خودمان افرادی را پذیرفته و میپذیریم که با برخی دوست هستیم، برخی را میشناسیم و بسیاری را هم نه.خانم ...غزل امید را هم بنده هرگز ندیدهام و با فعالیتهایشان هم، آنگونه که شما آشنا هستید، آشنا نبوده و نیستم. اعتقادات سیاسی و غیر سیاسی ایشان هم، مثل خود شما، و دیگر دوستان و آشنایان هیچ ربطی به بنده ندارد. ازکسی هم دعوت نکردم راجع به لینک خبر "شلواری" که پست کردم نظری بدهد
اینکه شما از این صفحه استفاده کردهاید تا در مورد مشارکت خانم غزل امید در میهمانی آقای احمدی نژاد روشنگری کنید هم از نظر من ایرادی ندارد. به اعتقاد من بخشی از کاربرد شبکه فیس بوک هم اطلاع رسانی و روشنگری صادقانه و مفید است واقعیت اینکه بنده هم از چند روز پیش خبر مربوط به آن میهمانی کذا را شنیده و دیدهام و حتی چند روز پیش با یکی از دوستان مشترک خودم و شما راجع به این موضوع صحبت کردیم و این سئوال برای هردو ما بود که اولا آیا خانمی که در آن میهمانی با تلویزیون ایران صحبت میکند شبیه خانم غزل امید هست یا خود ایشان است؟ و اگر ایشان نبوده چرا تکذیب نمیکند.
خود من هم معتقدم که فعالان سیاسی اجتماعی باید نهایت شفافیت را در اعمالشان رعایت کنند و با شهامت مسئولیت رفتارها و اعتقادات سیاسی گذشته و حال و یا تغییرات و چرخشهای سیاسی عقیدتیشان را بپذیرند
حال که ناخواسته ماجرای شرکت خانم غزل امید در میهمانی آقای احمدی نژاد به این صفحه کشیده شده و به گمانم برای نخستین بار خانم غزل امید واکنش نشان دادهاند و شرکتشان در آن میهمانی را تکذیب نکردهاند بهتر است پیگیر ماجرا بود تا شاید اندکی یاد بگیریم که هم مسئولیت رفتارهای سیاسی اجتماعیمان را بپذیریم و به دوران طلایی "شترسواری دولا دولا" پایان دهیم و هم اندکی روحیه "دایی جان ناپلئونی"مان را کاهش دهیم که مدام فکر کنیم چه کسی با چه کسی چه نسبتی دارد یا ندارد
با ارادت،
* * * این هم توضیح تكمیلی من:
آقای تاجدولتی عزیز،
خیلی سپاسگزارم از توضیحات شما. فقط یك نكته عرض كنم جهت رفع سوتفاهم احتمالی. قصد من این نبود كه ربط و ارتباط سركار را از نظر عقیدتی یا هم مسلكی بودن با خانم امید پیدا كنم، احتمال دادم كه ممكن است ایشان از بستگان یا دوستان شما باشند، كه اگر هم بودند جای هیچ نگرانی نبود، به جهت رعایت ادب عذرخواهی كردم كه اگر از دوستان یا بستگان مشترك كسانی اینجا را میخوانند از جهت رعایت دوستی و روابط انسانی، از این بابت احیاناً و احتیاطاً كمتر موجب آزردگی شما و دوستان شده باشم. از این زاویه از شما نام بردم و عذرخواهی كردم. ضمن اینكه به هرحال بابت اینكه كامنت اولیه بنده یا همان سوال از خانم امید، بی ربط با موضوع بود هم عذرخواهی كردم و باز هم عذرخواهی میكنم. به هر حال اگر مستقیماً به خانم امید ایمیل میزدم، مطمئناً جوابی از سمت ایشان نمیآمد. به هر حال بسیار ممنون كه این كامنتها را حفظ كردید كه نشان از روحیه حرفهای شما در حمایت از روشنگری و اطلاع رسانی دارد. بالاخره این مطلب جالب كه شما به اشتراك گذاشته بودید "لغو ممنوعیت پوشیدن شلوار برای خانمهای پاریسنشین بعد از دویست و ده سال"، در كار جنبش دموكراسیخواهی ما هم مثمر ثمر بود :-)) و خودش ناخواسته سوژه ای شد برای بررسی بیشتر رسانهای كه یك كار جمعی جالب در وصل شدن شبكه های اجتماعی با وبلاگها بود! با اجازه، نوشته شما و خود را برای روشن شدن بیشتر مخاطبین و رفع سوتفاهم احتمالی در ذهن مخاطبان، در وبلاگ خود كپی میكنم. باز هم سپاس. خوش و خرم باشید.
پیوندهای مرتبط: بازتاب در بالاترین (*) توضیحات بیشتر و جامع محمود فرجامی را از دست ندهید(*)
پینوشت دو: دوست عزیز كریم پورحمزاوی، لطف كرده و در این مورد در وبلاگ انگلیسی خود نوشته است (*)، همانطور كه قبلاً هم اشاره شد، دعوایی شخصی با این خانم نداریم. اما روشنگری و مطالبه پاسخ را، پیگیری میكنیم.
استقلالی كه مدنظر است با مفهومی كه در ابتدای انقلاب درست شد و به معنی نفی و طرد كامل بیگانگان و مبارزه با غرب بود فرق دارد. این آنی نیست كه مرتضی مردیها ده سال پیش بدرستی آن را یك اسطوره نامید و نفی كرد.
استقلال به معنی این نیست كه از خارجی كمك نگیریم. استقلال به این معنی است كه خودمان برنامه ریزی كنیم و خودمان كار جمعی راه بیندازیم و منفعت عمومی را بسنجیم. از خارجی هم لازم شد در مدیریت و برنامهریزی كمك میگیریم و در هرحال متواضعانه میآموزیم ازشان. اما روشها و راهحلها را برمیگزینیم و بومی میكنیم و با فیدبك مستمر مسیرها را اصلاح میكنیم. استقلال به معنی این است كه ایرانی در كنار آزادی فردی به مسوولیت شناسی جمعی و تعهد شهروندی هم توجه كند و كشورش را خودش بسازد و منتظر آسمان و بوش و اوباما و امام زمان و عزراییل نشود كه بیایند كشورش را درست كنند.
در یك كلام استقلال یعنی اینكه بپذیریم از دنیا عقب افتادهایم و مستقلاً باید خودمان فكری عاجل به حال خود كنیم و مستمر و مستقل به فكر منافع ملی باشیم و اولویتها را در آنجا پیدا كنیم و به بحث در عرصه عمومی بیاوریم، در عین حال هم به واقعیات روابط بین الملل و دنیا توجه كنیم. دنیا نمیتواند معطل ما بماند كه برای همدیگر شاخ و شانه بكشیم كه دیگری را از سر راه خود برداریم. دنیا نمیتواند برای ما آزادی و دموكراسی كادو بیاورد و اساساً هم چندان موافق آزادی و دموكراسی در ایران نیست و همواره در دراز مدت دنبال سیاست عدم مداخله و عدم حمایت از نیروهای هوادار آزادی و یا هوادار استقلال حركت كرده است.
آنچه كه باید توجه كرد این است كه نقش عمده را نیروهای داخل كشور و متكی به منابع مالی، فكری و انسانی داخلی (فضای جامعه ایرانی خارج هم با اغماض و تسامح) بازی میكنند و استقلال هم از همین زاویه لازم است دیده شود هرچند كه موش دوانی غربی ها و نیز مطلع نبودشان از جزییات بسیار ظریف ویژگیهای فردی و جمعی ایرانیان را هم نمیتوان نادیده گرفت. نمیشود بدون قرارگرفتن در چارچوب مشخص منافع ملت ایران چشم بسته دنبال كمك گرفتن از غربیان باشیم. راه چاره در استفاده از كمكهای لجستیك محدود و بدون نیاز به دادن تعهد و نیز استفاده از فرصتهای آموزشی دانشگاهها، مراكز تحقیقاتی و مشاوره گرفتن از متخصصان و به كار بستن تجربیات دیگران است. توجه داریم كه حكومت تقریباً همه راهها را مسدود كرده است اما ما داریم در مورد امكان انجام كارهای جمعی و سازنده تمرین و مشاركت میكنیم و صد البته فضا در یك دهه آینده تحت هر شرایطی دگرگون خواهد شد و فضای اجتماعی-سیاسی برای راه انداختن كارهای جدیتر (از جمله امر بسیار بسیار مهم كمك و آموزش تربیت كودك در ایران و مبارزه با چرخه تولید مستبدان مسوولیت ناپذیر و رقابتجوی افراطی) در داخل باز خواهد گردید.
با توجه بیشتر به گفتمان استقلال، گفتگوی بین ملت و حكومت و حتی فارسها و قومیتهای دیگر هم شانس موفقیت بیشتری خواهد داشت. منافع ملی هم گاه لازم است كه در هر منطقه بازتعریف شود. مثلاً بخشی از پول نفت خوزستانیها و بوشهری ها باید به همانجا برگردد و صرف آبادانی آن استانها شود. امور محلی هر استان و منطقه به رای و نظر مردم هر منطقه گذاشته شود. شهرهای مذهبی به دلیل ماهیت توریستی بودنشان لازم است مالیات بیشتری به دولت فدرال بپردازند و به همین ترتیب. این فرمول بندی ها جز با تكیه بر گفتگو در داخل و توافق جمعی مبتنی بر اخلاق منفعت گرایانه عمومی یوتیلیتارین به جایی نمیرسند و جایی بر بحثهای كلی سیاسی نیست.
جمع شدن حول همین استقلال وحدت آفرین است و به كارهای سازندهای هم میتواند منجر گردد. ما چنان در آزادی و فردیت و بهشت برین غرب، محو و حل شدهایم كه مسوولیت اجتماعی و تعهد و همچنین مصالح مردم بومی و كل ملت ایران را فراموش كردهایم و عملاً كارهایی میكنیم كه یا بسیار دور از واقعیات مستقل منطقه هستند یا تاثیری برجایی ندارند جز دورشدن بیش از پیش از همدیگر و گاه هم متاسفانه تكاپو برای كسب منفعت شخصی و رقابتجویی بر سر كسب قدرت (ولو قدرت رسانهای و تاثیرگذاری بر دیگران).
متاسفانه اكثر روشنفكران ما هم برای خوش آمدن مخاطبان خود، حرف زدن از استقلال و تكیه بر منافع عمومی ملت (ورای بحثهای رایج حوزه قدرت سیاسی مثلاً بحث نخنما شده سكولاریسم) را كسر شان خود میدانند و این عرصه را به عوام فریبان وا نهادهاند كه نتیجه آنرا در داستان انرژی هستهای به عنوان یك نمونه بارز، شاهد هستیم. به گونهای مشابه همین داستان از زاویه دیگری در جنبش سبز در حال تكرار شدن است و عملاً جنبش در دوره گذار خاموشی خود ممكن است مدتی طولانی تا حد دو سه سال یا شاید هم بیشتر، در محاق بماند.
باز در این باره گفتگو خواهیم كرد، در فضایی آرام و بدور از واكنشهای احساسی.
ما ایرانیان و غرب (۱) رویكردی دوباره به استقلال ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ به بهانه یادداشتهای مهدی خلجی در مردمك و نقد داریوش محمدپور
اینكه مهدی خلجی چه میخواهد نهایتاً بگوید یك معما شده است. بیش از هرچیز نقد داریوش محمدپور خواندنی و پسندیدنی است. خلجی در نوشتار دوم خود موضع ضدجنگ گرفته است و نهایتاً از مردم هوادار جنبش خواسته است، از قدرت بسیجگری خود استفاده كنند و در عرصه سیاست خارجی وارد شوند! این حرفها چندان قابل فهم نیستند و امیدوارم كه در نوشته بعدی خلجی - كه در یكسال گذشته تحلیلهای خوبی از او پیرامون روحانیت، نهادهای حكومتی در ایران، مرجعیت، حوزه، مشروعیت نظام، تحلیل شخصیتی رهبر و مقایسه آن با روح الله خمینی و نیز سیاس بودن خود بنیانگذار انقلاب، خواندهایم و شنیدهایم - مواضع خود را روشن كند و با شفافیت كامل در این زمینه بنویسد.
سوالهای جدیی كه مطرح میشوند این است كه سبزها چطور میتوانند اطمینان غرب را به جمهوری اسلامی -آنهم به قول خلجی با به میان كشیدن سیاست خارجی (جنبش و سیاست خارجی؟) - ، كسب كنند؟ عملاً جنبشی كه سركوب شده و رهبران آن امكان تعامل با هیچ كجا چه در داخل چه در خارج چه در درون نظام چه در بیرون نظام را ندارند، چطور میتوانند بسیجگری كنند؟ چطور میتوان مشروعیتی بدست چند نماینده در خارج از كشور داد كه از دید جناب خلجی بروند و در مورد روابط با دیگر كشورها اظهارنظر كنند؟ آیا منظور در خوشبینانه ترین حالت، همان گفتگو در عرصه عمومی رسانه های خارج از كشور و همان آماده كردن فضا در عرصه دیپلماسی عمومی است؟ برای كدام كشور و با كدام مشروعیت؟
از دید بنده (همانطور كه داریوش محمدپور اشاره كرده) بزرگترین مشكل غرب اتفاقاً روی كار آمدن یك دولت ملی است برای همین است كه سیاستشان یكی به میخ و یكی به نعل است كه حكومت ایران ضعیف بماند و سپر بیندازد. وقتی جنبش قوی است اوباما پشت مردم را خالی میكند و فقط میگوید نگرانیم و نظاره میكنیم. وقتی جنبش ضعیف میشود كلینتون میگوید مردم بیایند به خیابانها بریزند! حكومت فعلی ایران اگر سیاست هسته ای خود را كنار بگذارد با انگولك كردنهایش در غزه و لبنان میتوان كنار آمد (چیزی كه اتفاقاً مهدی خلجی هم در مقاله اول خود به آن معترف است)، حال اینكه دولت ملی یا حتی دولت سبز موسوی كه پشتوانه قوی مردمی داشته باشد، شاخ گاوی برای غرب است چون پیشرفت در فن آوری هستهای را ادامه خواهد داد. برهمین اساس حكومت سپاهیان و خامنه ای هم دست آنها را خواندهاند و این بساط كه بزودی جنگ خواهد شد، چندان منطبق بر واقعیات نیست. گیرم سپاهیان هم در این میانه بر طبل جنگ بكوبند.
حكومت ایران نتایج انتخابات ریاست جمهوری را بر همین اساس دزدیده و به گروگان گرفته است چون میداند كه غرب از دردسرهایی كه دولت موسوی می توانست در قضیه هستهای برایش ایجاد كند، آگاه است و كوتاه آمده است و عملاً بعد از ارتكاب اینكار چراغ سبز نشان داده و پالیسی های خودش را به نحوی تنظیم كرده كه از این وضعیت سود ببرد و معطل شش و بش كردن و ناز و عشوه لشكر گربه های الیت ایرانی نمیماند.
در وضعیت قفل شده فعلی عملاً راهی عملی و شدنی كه مهدی خلجی (غیر از تبلیغات احتمالی برای بدست گرفتن عرصه عمومی با قدرت رسانه ای و تبلیغاتی جنبش سبز و گرفتن فضا برای سمپات شدن ملایم با منافع آمریكا و غربیها) شاید در لفافه دارد توصیه میكند(و باید منتظر توضیحات تكمیلی و شفاف او ماند)، این باشد كه نمایندگان سبزها در خارج از كشور بیایند به غرب اطمینان خاطر بدهند كه -اگر پیروز شدند - مسیر هسته ای را با تكنولوژی وابسته و تحت نظارت كامل غرب پیگیری خواهند كرد. هم در درستی و اخلاقی بودن و سودمندی این نظر شك هست هم در كارآمدی و اثربخشی آن. عملاً سبزها با اینكار برش خودشان را هم در بدنه مردم از دست خواهند داد و ریزش نیرو در شرایطی كه جنبش عملاً وارد نیم پریود خاموشی و سكوت شده، پیدا خواهند كرد. ضمن اینكه غرب هم هنوز جنبش سبز را جدی نگرفته و احتمالاً هم نمیخواهد بگیرد، تنها به عنوان یك اهرم فشار كم هزینه برای تسلیم شدن حكومت بر سر مساله كلیدی هسته ای از آن استفاده میكند.
ماییم و ما. خودمان باید فكری به حال خودمان بكنیم و از منافع ملی خودمان - از جمله اینكه انرژی صلح آمیز هسته ای حق مسلم ماست - دفاع كنیم. از غرب می توان كمكهای مختصر لجستیك گرفت و نه بیشتر. وارد بازی غربیها شدن - كه گاه برای یك میلیارد دلار معامله حاضرند دست به هركار غیر اخلاقی و غیرانسانی بزنند - هیچ خیر و منفعتی ندارد، اتفاقاً در شرایط موجود باید با اصرار و تاكید بر الگوی دكتر محمدمصدق و البته درس گرفتن از اشتباهات او و جنبش ملی شدن نفت، واقعگرایانه بر استقلال در كنار آزادی تاكید داشت. در این مورد بیشتر باید گفتگو كرد.
گرفتار هستم در كارهای عقب مانده زندگی و كمتر فرصت شد كه بنویسم و احتمالاً خیلی هم فرصت زیادی نباشد. باری امیدمان را از دست ندهیم و اندك اندك كار كنیم برای سالهای نه چندان دور آینده.
آدم كه از همین موضع انتقادی و تحلیلی خودش هم دورتر میشود میبیند كه عملاً موضوعات و دغدغههای مهمتری را دارد از دست میدهد یا كمتر بهشان توجه میكند. منظورم دغدغههای شخصی نیست، ما كار پایهای و سازنده و بسترساز نمیكنیم و سیاست را نیز یك هیجان و كاری میبینیم كه باید ما را به یك نتیجه ملموس و سریع برساند، به حرف باتجربه های سیاست و خردمندان هم گوش نمیدهیم و برای تجربیات و تحلیلهای دیگران هم ارزش زیادی قائل نیستیم و اساساً مفهوم شهروندی را هم به اشتباه زیاده از حد بال و پر دادهایم و هم بد ترجمه كردهایم. ما مفهوم حقوقی شهروند را (كه درست و بجا و مقبول است و باید در عرصه باشد) به همه جا گسترش دادهایم بدون اینكه به وظایف شهروندی تاكید كنیم. با شهروندی به این مفهوم نمیشود جنبش دوران گذار و گریز از اسلام طالبانی-سپاهی، درست كرد. از ترس خشونت ما به تفریط بیعملی و تنبلی رو آوردهایم. حرف در این زمینه كم زده نشده اما باز حتی این حرفها هم به عملی ملموس و سازنده منجر نمیشوند. عمل نه لزوماً به معنی فعالیت بارز سیاسی است. ما عموماً و علیالاغلب مسوولیت پذیر و اهل كار جدی نیستیم و حیرت آور اینكه مرتب داریم خودمان را گول میزنیم و دلمان را خوش میكنیم به یك بیانیه یا یك جوابیه فلان آدم و كار خودمان را در هورا كشیدن یا انتقاد كردن به آن آدم میبینم و بس! اكثریت قریب به اتفاقمان چنین هستیم و عملاً اگر هم جزء آن اقلیت خیلی كوچك اهل كار باشیم هزار مشكل و گرفتاری و پیچیدگی و اشتباه بر سر راه هستند كه موانع زیادی ایجاد میكنند و نتیجه كار همین میشود كه هست.
عملاً همانطور كه پیشبینی میشد، جنبش اعتراضی بعد از انتخابات، به طور رسمی با پایان یافتن فعالیتهای خیابانی و شكست برنامه های دیگر مانند اعتصاب یا تحصن بدون كلام، عملاً به پایان رسیده و فرصتی است كه همدلانه با یكدیگر گفتگو كنیم كه ببینیم برای كمك به انتقال تجربیات، بستر سازی در آموزش و تمرین كارهای جمعی، ایجاد فضاهایی برای گفتگوی بین گروههای مختلف، تحلیل تاریخ معاصر و درس گرفتن از تك رویها، لجبازیها و رقابتجوییهای بین ایرانیان و چاره اندیشی در میان مدت (برای چهار پنج سال آینده) و نیز بلند مدت برای ده بیست سال آینده، چه كارهایی میشود انجام داد. كارهایی كه به نسل جوان و جدید بیشتر كمك كند كه بتواند بهتر تصمیم بگیرد، كارهایی كه زمینه گفتگو و همدلی را بین گروه های مختلف از جمله دیالوگ با موافقین دولت فعلی فراهم آورد. نیز كارهایی كه كمك كند به آموزش قانونمندی و قانون گرایی و تربیت و آموزش زندگی مسوولیتپذیرانه به كودكان ایرانی.
شخصاً در سال گذشته تلاشهایی جسته و گریخته كردم در حد خودم به عنوان یك وبلاگنویس كه از كار رسانهای ارتزاق نمیكند و نمیخواهد هم كه چنین كند (البته اگر میخواست هم كار غیراخلاقیی نكرده بود و از حرفهای های رسانهای هم گهگاه بدون طمع و چشمداشتی به حرفهشان، میآموزد) كه بشود كارهایی جمعی و هدفمند راه انداخت. پیگیر هم بودم، موانعی عمده درهر مقطع بر سر راه می آیند كه ریشه در ذهنیت و تفكرات بسته ما و نیز همان موانع از جمله احساسیگری، رقابتجویی، بیاعتمادی و قیم مآبی دارند. ما همه هنوز كودك هستیم. ما همه بچههای استبداد و تربیت نادرستی هستیم كه از ما آدمهای مسوولیت ناپذیر درست كرده است. ما دیكتاتورمآبهای كوچولو و كودك، مسوولیت كارهای خودمان را نمیخواهیم بر عهده بگیریم. این اس و اساس همه مشكلات ماست، چه منشور حقوق بشر باشد چه نباشد. چه اسلام طالبانی و سپاهی باشد چه نباشد.
خاتمی در كنار همه اشتباهاتش كاملاً درست میگفت كه در این سرزمین سالهاست استبداد ریشه كرده و به قول سعدی بیرون نمیتوان كرد الا به روزگاران (البته با این قید كه این بیرون كردن استبداد را از جسم و جانمان مرتب و پیگیرانه هم فردی و هم جمعی (به طور سیستماتیك و هدفمند) و همه جانبه و نه یك بعدی، باید پیش ببریم تا به روزگاران و اندك اندك در گذر زمان، كار بهبود پیدا كند).
راه چاره هم در خرد كردن پیوسته مسائل و پیدا كردن جوابهای غیر قطعی، متكثر (پلورال)، سیال و خارج از چارچوب منطق دوقطبی درست و نادرست و در عین حال عملگرایی و سعی در به كار بستن همان راهحلهای نسبی تا آمدن راهحلهای نسبتاً بهتر آتی است و هیچ چاره دیگری هم غیر از آهسته و پیوسته رفتن و گریز از تمامیتخواهی و كمال طلبی و ایدهآلگرایی، نیست.
امید همراه با كارهای پایهای و آرام و متواضعانه و جذب كننده همگان - اگر اینكارها هدفمند، جمعی، دموكراتیك و عقلانی باشند - راه نجات نسلهای جوانتر ماست. بالاخره این تلاشها كم كم نتیجه خواهند داد.
كناری مینشینم و اگر كسی پیشنهادی به كاری چنین بدهد و فكر كنم كه میتوانم قدری در آنكار مفید باشم و بال ملخی جابجا كنم، دریغ نخواهم كرد.
برمبنای آنچه که رادیو زمانه، سایت جرس و رادیو فردا اعلام کردهاند:
مامورين امنيتی نه تنها اجازه برگزاری تشييع پیکر را به خانواده و بيت آقای منتظری ندادند، بلکه پيکر ماه سلطان ربانی همسر فقيه آزاده را هم در جای ديگری که گلزار شهدای قم باشد و در قطعه مادران شهيد دفن کردهاند! این که از رسوایی اطلاعات و سپاهیان افسارگسیخته و یاران "رهبر فرزانه" که محل دفن را هم آنها تعیین میکنند.
حالا برسيم به بیبیسی فارسی. اگر به اين صفحه مراجعه کنيد ميبينيد که به اين موضوع مهم که پيکر آن تازه درگذشته "در جای ديگری" (غير از آنجايی که خانواده و خود ايشان از قبل مشخص کرده بودند)، دفن شده اشارهای نشده است در سایت بیبیسی. نیازی به توضیح نیست که این بخش از ماجرا ارزش خبری زیادی هم دارد.
مشکل در کجاست؟ بیبیسی فارسی خلاف واقع گزارش میدهد یا جرس و رادیو زمانه و رادیو فردا که هرسه به نقلقول مستقیم از احمد منتظری خبر "دفن شدن در جای دیگری" را میدهند؟ رادیو فردا هنوز وبسایت خودش را آپدیت نکرده است اما در بخش شبانگاهی خود رادیو در این مورد گزارش داد. اما رادیو زمانه و جرس هردو مستقیم در این مورد از احمد منتظری نقل قول کردهاند. حقیقت ماجرا چیست؟ به واقع مسوول این شیرینکاریهای رسانهای کیست؟
احتمال میدهم که بیبیسی فارسی دست به خودسانسوری و تلطیف خبر (به عبارت بهتر تحریف خبر) زده باشد، با این همه فعلاً قضاوت نمیکنیم و منتظر روشن شدن ماجرا و توضیحات بیشتر آنها میمانیم، البته اگر کسی پاسخگو باشد.
دوست عزيزی که يک مچ بند سبز هم بدستت بستهای و بحق کلی در خارج از کشور به آن میبالی. ایرانی و ایرانیالاصل گرامی که وقتی هموطن و همنوعت را در خیابانها کتک زدند بحق به خروش آمدی. وقتی تصاویر شهدا را درحال جان دادن یا بعد از پرپرشدن دیدی حالت بد شد و های های گریه کردی. وقتی فهمیدی که در کهریزک به جوانان و نوجوانان تجاوز کردند، چنان ناراحت شدی که میخواستی مشت بکوبی به صفحه مانیتور. سردرد و معده درد یا قلب درد و کتف درد و کمردرد گرفتی. یادت باشد که چه غیرتت به درد آمد و چطور شد که یکهو خودت را وسط سبزها دیدی.
دوست من! برادر و خواهر من! شک ندارم که تو هم سختی کشیدهای تا به اینجا رسیدهای. الان هم همه مشغول تلاش و کار هستیم در این دنیای بیرحم غرب. یادت باشد روزهایی که در غربت مال و منالی نداشتی و کسی هم نبود بهت کمک کند تا مهربانانی از راه رسیدند و قدری کمک کردند و خودت هم همت کردی و جان گرفتی و اندک اندک کارهایت به مدار افتاد. یادت آمد؟ الان نوبت توست که خودت را سبز میدانی. الان وقتی است که تو واقعاً در این جنبش بیش از پیش موثر باشی.
الان عدهای از بچههای روزنامهنگار و بلاگر و فعال رسانهای از جهنمی که حضرات برایشان درست کردهاند با هزار مکافات بدرآمدهاند و در جاهای مختلف دنیا گرفتار هستند و منتظرند که بنده و جنابعالی، بله دقیقاً بنده و جنابعالی که الان این سطور را دارید میخوانید بهشان کمک کنیم که خودشان را به جایی برسانند. کسانی هستند که در کردستان عراق پول تهیه بلیط هواپیما به اروپا را ندارند. از دوستانی که در بطن و پیگیر ماجرا هستند، مستقیم شنیدهام که کمکهای بسیار بیشتری مورد نیاز است و دوستان واقعاً گرفتار هستند و ضمناً مطمئن باشید که این پول بدست افرادی که واقعاً استحقاقش را دارند میرسد و خرج کنفرانس برگزار کردن و شیک و پیک شدن و سواستفاده های آنچنانی و محفلی نمیشود. در این مورد منتظر ماندم تا از دوستانی که در این زمینه مشغول هستند، موثق خبر بگیرم. الان از بنده بپذیرید که این کمکها واقعاً سرنوشت آدمهایی چنین باشرف و باوجدان را که با خدا یا ملت یا هردو معامله کردند، عوض میکند.
میدانید که اگر میماندند و جانشان را دستشان میگرفتند و اوین میرفتند، شکنجه میشدند، یا حداقل دست کم به کنجی میخزیدند و سالها بیکار میماندند اگر نمیخواستند به فرموده قلم بزنند. آنها برادران و خواهران ما هستند. برادرزاده و خواهرزاده های ما. گدایی هم نمیکنند، قلمشان را هم به مزدی و نانی نفروختهاند و شرافت خود را بدست گرفته اند آمدهاند بیرون و این حق مسلمشان است که بیایند بیرون. کسانی هم که ماندند البته آنها هم جهادگرند. باری کمکشان کنیم لطفاً. بیمنت و بیهیچ پشت چشم نازک کردنی، یک پنجاه دلاری یا صددلاری هرکدام از شما هم جداً اثر دارد. لطفاً استدعا دارم کمک کنید و این کمپین را به اطلاع دیگران هم برسانید. تا آنها از این گرفتاریها نجات پیدا کنند، به ساحل امنی برسند و مشغول کار شوند.
دوست عزیز. جنبش سبز پول میخواهد. پول بیمنت و درطبق اخلاص گذاشته شده و برگ سبز درویشی من و تو. برای اینکه کشورمان را باید بنده و جنابعالی بسازیم. نه پرزیدنت اوباما دلش برای ما سوخته نه موسیو سارکوزی یا جنتلمنی بریتیش مثل گوردون براون یا دیوید میلبند و هنرپیشههای لوس دیگری از این قبیل و دیگر مستخدمین شرکتهای بزرگ و پادوهای پول و سرمایه. این ماه را، این هفته را رستوران نرو. فیلم نبین، رولت خوشمزه نخور. اگر شراب مینوشی، شراب ارزان قیمت و بطری باز شده بنوش. به جای چلوکباب و غذاهای آنچنانی رستوران، دو سه بار غذای ارزان دم دستی نوش جان کن و با بیخانمانهای مهربان و اقشار کم درآمد اینور دنیا نشست و برخاست کن و یادت باشد روزی را که به این کشور آمدی. پولش را بگذار برای همین برادران و خواهرانت. همین کمکهای اندک تو و همتی که به خرج میدهی که دیگران را راضی کنی چنین کنند (که از کمک خود تو صدپرده مهمتر است)، واقعاً کارساز است. همین اندک اندک به قول سعدی بزرگ خیلی شود و قطره قطره سیلی. و این جویهای باریک ملی و مردمی، امیدوارم که اندک اندک به هم بپیوندند و راه خود را در میان این سنگهای بهظاهر سخت باز کنند و رودی جاری و پرشور تشکیل شود تا در دلتای آرامش و قرار، برکت و آبادانی سبز به بار بیاورد. گام اول این است که یاد بگیریم به شرافتمندان، شرافتمندانه و سخاوتمندانه هرطور که در وسعمان هست، کمک مالی کنیم. ما ایرانیان دردمند را تنها نخواهیم گذاشت.
به راحتی میتوانید خیلی سریع یک حساب در Paypal باز کنید و با کردیت کارت خود آن را پر کنید (پی پل قدری از حسابتان کمیسیون میگیرد که مهم نیست)، اگر دغدغه امنیتی دارید میتوانید حساب را به نام مستعار در پی پل باز کنید و تنها سیستم پی پل میداند که نام و شماره کردیت کارت شما چیست و کسی نخواهد دانست. بعد به راحتی آن پول را با اکانت پی پل به اکانت پی پل حسابی که گزارشگران بدون مرز دادهاند بطور آنلاین بفرستید. انتقال پول در درون سیستم پی پل بدون کمیسیون است و با یک ایمیل ساده انجام میشود. به شما شخصاً اطمینان میدهم که سیستم بدون مشکل و بسیار امن کار خواهد کرد. حتی میتوانید مستقیم با کردیت کارت خودتان هم کمک کنید. اگر سوالی هم داشتید ایمیل بزنید، بنده میتوانم کمک کنم.
اگر هم تمام این نوشته را در حد موعظه و شعار توخالی و توهین به خود میبینید، شرمنده و متاسف هستم و ضمن احترام، شما را به یک مناظره قلمی دعوت میکنم که ببینیم حق بیشتر با کدام طرف است. این باید منصفانه باشد. یادمان باشد که سبز بودن به عمل است نه به ادعا. خودمانیم، کسی هم که نمیفهمد اگر کمک نکردیم اما الان یک محک خوبی است برای اینکه ببینیم چقدر سبز هستیم. ماییم و وجدانمان.
دست همگی درست! خصوصاً دوستانی که جان و دلی پیگیر هستند و دارند تلاش میکنند، خسته نباشند. دست شما دوست عزیز هم درد نکند پیشاپیش. زنده و پاینده، شاد و خرم و تندرست باشید.
مرتبط:
- گزارش بیبیسی فارسی از وضعیت رسانه ها و اصحاب رسانه و توضیحات رضا گنجی (آبچینوس بلاگسپهر) در مورد خروج روزنامهنگاران و اصحاب رسانه (*) - توضیحات نیکآهنگ در بیبیسی فارسی (*)
پینوشت: دوستان گزارشگران بدون مرز، بهتر بود به جای ایجاد یک صفحه مستقل ایمیلی را به این منظور اختصاص میدادند تا نقل و انتقال مالی کمکها از طریق ایمیل انجام شود، دانستن آدرس اهداءکنندگان ضروری نیست چون اهداء کنندگانی که در سیستم پیپل پول میفرستند، جهت کمک مالی چنین میکنند نه برای بیزینس و این پول دیگر کردیت نیست، بلکه پول واقعی است که در سیستم پیپل جابجا شده است و از نظر قوانین بیزینسی آنلاین تا آنجا که میدانم، نیازی به دانستن آدرس وجود ندارد مگر اینکه کسی بخواهد با اهدای کمک از معافیت مالیاتی کشور خود بهرهمند شود که در این قضیه استفاده از این گزینه امکانپذیر نیست. به هر صورت دوستان توجه داشته باشند که هنگامی که پول را در پیپل میفرستند، برای اینکار لازم است که در صفحه خود گزارشگران بدون مرز وارد شوند (و چون امکان نقل و انتقال پول از طریق ایمیل مشخص نشده)، اگر میخواهند آدرس پستی شان به گزارشگران بدون مرز آشکار نشود، آدرس خود را در پی پل موقتاً به آدرسی دیگر و غیر واقعی تغییر دهند (امکان حذف آدرس در پی پل نیست اما میتوانید آن را تغییر دهید) و بعد از پایان کمک آنرا برگردانند. کار دیگر این است که دوستان با ایمیلی که گزارشگران بدون مرز دادهاند با آنها تماس بگیرند و ازشان بخواهند که آنها ایمیلشان را برای اهدای کمک مالی در پی پل اعلام کنند و پول را در سیستم پی پل به آن ایمیل بفرستند. این سیستم بسیار ساده و راحت و امن است.