|
توضیحات نو
|
|
دوستان لطفاً بنده را از منتشر كردن كامنت با نامهای ناشناخته (بینام یا ناشناس و ...) یا بدون ارجاع به یك ایمیل واقعی معذور بدارید. واقعاً كامنتهای این چنینی را صرفنظر از اینكه چه نوشته باشند و محبت و لطفشان شامل حال بنده هم شده باشد، منتشر نخواهم كرد و اساساً نخوانده پاك خواهم كرد. گفتم كه گاه دوستان دور و نزدیك اهل رودربایستی نباشند، صادقانه بیایند حرفشان را هرچه كه هست بزنند و هر انتقاد و اعتراضی هم دارند شخصاً لطف كنند مطرح كنند و با هم گفتگو كنیم. خوب اشتباه و ایراد هم حتماً دارم و خواهم پذیرفت، ممنونتان هم خواهم شد. دیگرانی هم كه ممكن است حقوق بگیر جایی باشند وقت خودشان را پای كامنتگیر وبلاگ بنده حقیر تلف نكنند كه كامنت آنها را همانطور كه در بالا عرض شد، نخوانده پاك خواهم كرد و تحت هیچ شرایطی كامنت از فرد بینام و ناشناس و بدون ارائه ایمیل واقعی منتشر نخواهم كرد.
در غیر این صورت اگر هر نوع انتقاد و نقد تندی هم به نوشته بنده یا اساساً خود بنده و عقایدم و نه شخص سوم داشته باشید، تنها كافی است نام خودتان یا یك ایمیل واقعی از خود را مشخص كنید و بلادرنگ نظرتان را منتشر خواهم كرد.
|
|
|
|
بلاگچرخان
|
|
بلاگ چرخان حاوی وبلاگهایی است که میخوانم یا به پارسانوشت لینک دادهاند (یا هردو):
|
|
|
|
|
آرشیو فانوس قدیم
آرشیو فانوس نو
ParsaSaebi[at]Yahoo.co.uk
© استفاده از مطالب اين وبلاگ با دادن لینک و ارجاع به نوشته، بلامانع است
| |
|
 
Monday, February 18, 2013
|
|
چه باید خورد با این پول اندک؟ (یک پیشنهاد)
به نظر بد نیست متخصصان تغذیه و کارشناسان اقتصاد (حتا کسانی که دستی در این موضوعها دارند) با هم کار کنند و بررسی کنند در این شرایط وخیم چه مواد خوراکی جایگزین و ارزانتر را میشود به سبد خانوادههای گرفتار و زیر فشار تحریم افزود و اساسا چطور میشود با غذاهای ارزانتر ارزش غذایی لازم را بهینه کرد. با این حکومت و این اوضاع دست کم خود مردم دست به کار شوند کمتر از تغذیه بد یا بیماریهای ناشی از سؤ تغذیه، صدمه ببینند.
مشکل فقط کسانی نیستند که پولی برای نان خوردن هم ندارند، تعداد زیادی خانوار الان در معرض خطر سؤ تغذیه هستند.
Labels: جامعه, کمپين سلامت
2 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Sunday, January 13, 2013
|
|
چه اتفاقی دارد میافتد؟
ارجاع و انگیزه من از این یادداشت دو نوشته است، یكی تحلیل مهدی جامی است و دیگری یادداشت دلی مسعود برجیان كه آن را نامه خداحافظی هم نامیده است و امیدوارم كه او هرچه زودتر به عرصه نوشتن برگردد.
مهدی جامی امسال را به نوعی سال تعیین سرنوشت در بنبست موجود جمهوری اسلامی كه خود برای خود درست كرده، نامیده است. واقعاً پیشبینی سخت است اما گمانم بر این است كه این اتفاقات محتملتر خواهد بود:
امسال میلادی امسال ۲۰۱۳ كه سیزده روز هم از آن سپری شد، احتمالاً سال مذاكرات غیررسمی بین ایران و آمریكا خواهد بود، خصوصاً بعد از انتخابات ریاست جمهوری. بر همین اساس رهبر همانطور كه در حرفهای چند روز اخیر خود نشان داد، بهیچ وجه اجازه حضور به اصلاح طلبان شناخته شده و دارای بخت نخواهد داد اما اتفاقاً حدسم این است كه به تعدادی از اصلاحطلبان ملایم و تكنوكرات مانند محمدرضا عارف یا محمدعلی نجفی فرصت عرض اندام میدهند، هرچند كه بشدت مراقب هستند بقول خودشان "عوامل فتنه" بشت سر آٔنها جمع نشوند. با این اوصاف آنها احتمالاً فرصتی هم برای تبیین نظرات و حمایتهای حزبی و تبلیغات سراسری نخواهند داشت و در مقابل كسانی مثل علی لاریجانی یا قالیباف یا حدادعادل احتمالاً شكست خواهند خورد.
رییس جمهور آینده از همه نظر باید هماهنگ با رهبر باشد و در عین حال از او هم هزینه نكند. اعضای تیم اوباما هم میدانند كه عملاً باید تا مشخص شدن وضعیت ریاست جمهوری در انجام مذاكرات جدی دست دست كنند، هرچند كه با فرستادن سینگالها و پیامهای غیررسمی نشان میدهند كه ایران دنبال غنی سازی با غلظت بالا نرود.
اینكه آینده این مذاكرات چه خواهد بود، بستگی به اراده رهبری نظام دارد و جز او كسی دیگری نمیتواند تصمیمگیری كند، رهبر اگر مطمئن باشد كه كشورهای غربی دست از سر ایران برخواهند داشت، احتمالاً به این نقطه رسیده است كه مذاكره مشكلی جدی در داخل درست نخواهد كرد. مشروط به اینكه رییس جمهور آینده یكی از خودیهای مطمئن و مطیع باشد.
همه اینها دلیل نمیشود كه نگویم وضعیت ایران از نظر اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، امنیتی، اخلاقی و حتی زیست محیطی به وضعیت خطرناكی رسیده است كه مستقل از آنچه كه در عرصه سیاسی اتفاق بیافتد، برگشت به مدار و ریل اصلی ممكن است سالها طول بكشد. خصوصاً از زاویه زیست محیطی در جمیع جنبهها مشكلات جدی ملی گریبان همه را گرفته است.
در این موارد من هم ناامید هستم و تنها امیدوارم كه تغییرات و تحولاتی دراز مدت كه در حوزه های دیگر خواه ناخواه اتفاق خواهد افتاد، بقدری دیر نباشد كه برای این معضلات دیگر نشود كاری كرد.
اما براستی به آینده بلند مدت ایران مثلاً در یك بازه بیست ساله تاحدی خوشبین هستم هرچند كه خوشبینی سابق را ندارم. ایران با همه پتانسیلها اعم از منابع، منابع انسانی، توریسم و گردشگری و تجارت و قرار گرفتن در پل ارتباطی میان چهارسوی آسیا و اروپا و خاورمیانه، ظرفیتهای بسیار زیادی برای توسعه دارد، كافی است متخصصین و نخبگان داخل و خارج از كشور دست در دست هم بگذارند كه در هردوسو و در هرحوزه تعداد قابل توجهی آدم كاركشته وجود دارند كه حاضرند برای كمك به كشور، اگر شرایط حداقلی را در ایران مساعد ببینند چه از دور و چه از نزدیك كمك كنند، این خواب و سراب و رویا نیست. واقعاً مهاجران موفق خارج از كشوری كه هنوز پیوندها را با داخل حفظ كرده باشند در حوزه های مختلف به تصاعد غیرقابل باوری زیاد شده اند همینطور جوانان فعال و نخبه داخل كشور كه این همكاریها تنها نیازمند برنامه و مدیریت كلان و اجرای پیگیرانه و مستمر است. اینرا برنامهریزان و استراتژیستهای غربی و شرقی بدقت و جزییات میدانند. كافی است قدری آزادی و امنیت برای سرمایه گذاری و توسعه برنامهدار و هدفمند و بدور از شعارهای ایدئولوژیك و جاهلانه فراهم شود، بلافاصله غنچههای شكوفایی از جاهای مختلف این خراب آباد خواهد رویید. هرچند بازسازی كشور چند دهه بطول خواهد انجامید. در عین حال حكومت استبدادی نباید ما را از یادآوری مسوولیتهای فردی و اجتماعی خود باز دارد.
ما در نابود كردن محیط زیست و آلودگی هوا، نابودی دریاچه ها و رودها و جنگلها و مراتع و آبهای زیرزمینی، در مسوولیت نشناسی و جدی نگرفتن مسائل ایمنی، بهداشت، رانندگی، آموزش عمومی، تامین امنیت و آسایش در كوچه و محله برای همدیگر و تحمل و مدارا با یكدیگر و رعایت اخلاق اجتماعی كم كار، قاصر و مقصر هستیم و این ربطی به حكومت هم داشته باشد، مسوولیت مستقیم ما را نمیتواند سلب كند. در این زمینه اتفاقاً نویسندگان و روشنفكران باید تا میتوانند بكوشند و بنویسند. اینجا نمیشود كنار نشست وگرنه بیش از پیش در این باتلاق فرو خواهیم رفت. اگر كسی گمان دارد كه هیچكاری در این زمینه ها نمیشود كرد، به گمانم تنها تحت تاثیر دلسردی ها و ناامیدیهاست. هرچند كه در این شرایط بد رویكردهای مختلف از جمله ناامیدی و كناركشیدنها قابل درك هستند اما همه چیز را با متر سیاست نمیشود سنجید. در هركدام از این عرصه ها میشود حتی با تندترین و خشك مغزترین عناصر حاكمیت هم گفتگو كرد چه برسد در عرصه عمومی. حتی گفتگوی بی حاصل هم در محدوده ای كوچك از عرصه عمومی چندان بی حاصل نیست اگر با صبر و حوصله و درازمدت نگاه كنیم به مسائل و مشكلات.
دستی از غیب هم وجود ندارد كه بخواهد به یاری ما ملت ایران بیاید، ما خود باید دست كم از این همه حجم تخریب و نابودی بكاهیم و دست كم سرعتش را كم كنیم. اگر این هم شعاری توخالی است باشد، دست كم از كناركشیدن و دست كشیدن مطلق فكر كنم بهتر باشد. ضمن اینكه ناامیدی در اوضاع و احوال امروز، قابل درك است و كاری چندان ناروا نیست.
Labels: بحران هستهای, پیام, جامعه, حلقه بلاگی گفتگو, سیاست, غرب و ایران, محیط زیست
2 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Saturday, September 22, 2012
|
|
به بهانه بحران كتاب در ایران
از وضعیت كتاب و كتابخوانی در ایران مشاهده بدون واسطهای ندارم. اما به گمانم بخشی از ماجرا را دست كم به گردن كسی نمیشود انداخت الا تحولات جهانی نشر دیجیتالی و جایگزینی تدریجی صنعت چاپ كتاب با كتابهای الكترونیك در كنار كم شدن علاقمندی به خواندن كتاب در مقابل خواندن در عرصه آنلاین: مقالات و داستانهای كوتاه، بلاگ و توییت و فیسبوك.
جامعه جوان ایران در میان همه محدودیتها و موانعی كه پیش رویش قرار داده میشود، متاثر از تحولات جامعه جهانی و مولفههای جهانی شدن هم هست. علاقمندی به كتاب در میان این همه زمینه برای خواندن و دانستن سریع در عصر اینترنت، بیش از یك علاقمندی ساده است، نوعی شوق خاص میخواهد، یا مرتبط با حرفه و كار یا به عشق و علاقه در زمینه خاص، گمان نكنم بحران كتابخوانی جهانی دامنگیر این گروه از جامعه شود چه در ایران چه در جای دیگر هرچند كه موانع و مشكلاتی كه الان در صنعت كتاب در ایران هست ورای اینهاست، سانسور و اقتصاد ورشكسته نشر و قیمت كاغذ و ناامیدی قشر آگاه و اگاهی دهنده جامعه ار روند تحولات و چندین و چند عامل دیگر همه موجب گسترش چنین شرایط نگرانكنندهای شدهاند.
در عین حال یادمان باشد كه قرار هم نیست مثلاً نیمی از مردم كتابخوان باشند، بله از متوسط جهانی خیلی كمتر هستیم اما در مجموع فكر كنم كه وضع آگاهی سیاسی یا در حوزه اندیشه و نظر در جامعه ما به آن تناسبی كه آمار و تیراژ نشر كتاب نشان میدهد، بد نیست. در مجموع بخشی از جامعه جوان ایران را حداقل كسانی كه در عرصه مجازی فعال هستند، فعالتر و آگاهتر از همنسلان خود در كشورهای دیگر دنیا میبینم. در عین حال كه قبول دارم جامعه ایران تنوع و تكثر زیادی پیدا كرده است.
مساله انتقال آگاهی عمومی در سطح جامعه به عوامل دیگری هم بستگی دارد مانند آموزش عمومی، آموزش و پرورش، دانشگاهها و رسانهها در قابل همگانیتر و آسانتركردن آگاهی و دانش به زبان قابل فهم تر برای مردم. خوب طبیعتاً كتاب هم نقش مهمی دارد، اما گاهی ما كتاب را به عنوان ابزاری فقط در جهت خدمت به متخصصها و اهالی فن و صاحبنظران آن زمینه میبینیم و چندان به كتاب به عنوان یك ابزار آگاهیبخش كلی و رقیق و عمومی در كنار كارهای جدی و تخصصی و ماندگار نگاه نمیكنیم. حال اینكه كتاب هم انواع و اقسام گوناگون دارد و این تكثر و تنوع اشكالی هم ندارد. صد البته كتاب حتماً در این گردش و توزیع آگاهی و آموزش عمومی نقش بدون انكار دارد.
برگردم به موضوع. با نگاه دوستان مشكلی ندارم البته و بر اساس چیزی كه میگویند حتماً جای نگرانی بیشتر هم هست، امیدوارم حكومت به بهانه های مختلف این فضا را محدود نكند. این بهانهای شد كه از زوایای دیگری هم قدری به موضوع نگاه كنم.
شاید بشود گفت كه نگران بحران فقر آموزش عمومی اجتماعی در جامعه هم باید بود.
دوستان در حلقه گفتگو بحث را بازتر كردهاند:
فاطمه ستوده در ابرآبی (*)
مهدی جامی در سیبستان (*)
رضا شكراللهی در خوابگرد (*)
آرش بهمنی در مرثیههای خاك (*)
سامالدین ضیایی در تارنوشت (*)
صفحه فیسبوكی حلقه (*)
Labels: جامعه, حلقه بلاگی گفتگو, فرهنگ
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Wednesday, April 25, 2012
|
|
دعواهای جدی در ایران بر سر دو باشگاه در اسپانیا
ژانر شگفتیهای جدی:
ایران از معدود نقاط كره آبی-خاكی است كه در آن بر سر دو تیم باشگاهی كشوری دیگر عده زیادی با هم دست به یقه میشوند! همه چیزمان احساسی-تعصبی-عصبی است، باید دید هربار پوز كی را قرار است بزنیم و شور و حال در كدام طرف است، نه فقط در فوتبال بلكه در تقریباً همه چیز.
Labels: جامعه, شگفتیها
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Sunday, April 08, 2012
|
|
چرا رفتم؟ چرا ماندم؟ چرا آمدم؟
دوستان حلقه بلاگی گفتگو بحثی شروع كردهاند به نام "چرا رفتم و چرا ماندم؟"، در این باره خیلی سخت است (دست كم برای خودم) كه در یك پست بلاگی موشكافی كنم چرا اینجا به زندگی مشغول هستم و باید مدتها در این مورد نوشت، با این همه میكوشم خیلی مختصر و چكیده به سه چهار نكته اشاره كنم و مابقی را بگذارم در فرصت مناسب كمكم بنویسم.
اول اینگونه سوال پرسیدن از زاویه پاسخگویی به مردم ایران است. كسی كه چنین می پرسد هنوز خود را در ایران میبیند، من دوست دارم اگر هم جوابی میدهم جوابم به سوال "چرا به اینجا آمدم؟" باشد. از زاویه ای كه من میبینم هیچ ایرانی حق ندارد از من طلبكار باشد كه چرا آمدم. انسان آزاد بدنیا میآید و آزاد است كه محل اقامت یا حتی ملیت خود را تغییر دهد یا تابعیت و یا اقامت كشورهای دیگر را بپذیرد یا نپذیرد، منشور جهانی حقوق بشر هم بر آن تاكید دارد، لذا من هم با نظر به این انتخاب آزاد و برای حفظ حریم آزادی خودم آمدم. من در ایران بقدر وسع اندك خود كوشیده ام و هزینه دادهام و منتی هم ندارم، نباید هم پاسخگو باشم كه اینجا چه میكنم. این حق فطری من است كه در قطب شمال، كه چندان آش دهن سوزی هم نیست، بكوشم و زندگی كنم شاید به اندازه بیست سی درصد بهتر در مجموع.
دوم اینكه در كشوری كه نفس كشیدن در آن هم بر اساس "قاعده لطف" (!)، بخششی است از جانب حكومت كه میتواند هر آن نباشد و به چشم بهم زدنی میتواند آن بخشش برچیده شود، حرف از حق آب و گل و شهروندی چندان جدی نیست. حكومتی كه این روزها مجلسش میخواهد طرحی بررسی كند كه حاكمیت اگر خواست به هركس كه امنیت ملی را به خطر انداخته باشد، گذرنامه ندهد!، حكومتی به واقع بی معنی است و در اساس بشدت ضد مدرن است. خوب این یعنی آدم میفهمد كه شهروندی یك حق فطری ناشی از خون یا خاك نیست، یك لطفی است از جانب حكومت، در چنین جایی خیلی نمیشود بحث كرد كه ماندن و رفتن هر آن بر یك قاعده سنجیده شود. این حكومت بدیهی ترین حقوق را هم هروقت بخواهد میدهد و میستاند. میتوان ماند و در داخل زندان بزرگی به نام ایران مبارزه كرد برای بدیهیات و حقوق فطری و اولیه انسانی، میتوان رفت و از خارج از زندان به مردم داخل زندان گهگاه كمك رساند. میتوان رفت و پشت سر را هم نگاه نكرد. میتوان ماند و كاری سازنده كرد، میتوان ماند و دنیا را به چیزی هم نگرفت. كدام راه درست است؟ سوالی است كه پرسیدنش محل سوال است.
سوم اینكه دنیا خیلی خیلی وسیعتر از ام القرای جهان اسلام است و جهان در حافظ و زرتشت و كوروش هم خلاصه نمیشود، متواضعانه باید در دنیا چرخ زد و سر تعظیم در برابر مشاهیر علم و دانش و فرهنگ و آگاهی جهان و تاریخ دنیا فرود آورد. همه انسان هستیم و میخواهیم كار و زندگی كنیم و اندازه چند كتاب از معرفت بشری بیاموزیم. كار بیشتری كردیم اندازه چند برگ هم به یك كتاب بیافزاییم. این حق ماست كه نان و ماست خودمان را بخوریم، چرا فكر میكنیم باید حتماً جای خاصی از جهان را كه در بد حادثه و به هزار گره گرفتاری تاریخی و فرهنگی و سیاسی گرفتار شده، ما و كسانی مثل خود ما آنرا بكوبیم (!) و دوباره بسازیم؟
چهارم اینكه، بیعدالتی و خفقان خودبخود آدم را خفه میكنند، نباید تعجب كرد كه كسانی یكباره ببرند و هرچه دارند بگذارند و بروند. هر كس ظرفیتی برای پذیرش تحقیر و توهین و سركوب دارد. فرصتی ایجاد بشود، كسی كه ظرفیتش پر شده دیگر نمیماند یا به آن گزینه دست كم جدیتر فكر میكند. چرا این را ارزشگذاری میكنیم؟ نمیدانم، شاید در فرهنگ ماست كه دنبال معنا و حماسه و ریشههای اسطورهای برای هركار میگردیم.
پنجم اینكه، مشكلات اجتماعی ما ایرانیان در عین پرانرژی بودن و دغدغه همدیگر داشتمان كم نیست و ربطی هم به حكومت ندارد، توقع داشتنها و طلبكار بودنها ازهمدیگر، تحقیری كه ما به انحاء مختلف در حق همدیگر روا میداریم، رقابتهای مخرب و ناسالمی كه میورزیم، گیجی و سرگردانی ما، مسوولیت گریزی، بیانضباطی و وقت نشناسی ما، رفتارهای عجیب و غریب و ضعیف در كارهای جمعی، چیزهایی نیست كه امیدبخش به زندگی مدرن و امروزی باشند و دیر یا زود آدمها را از پا میاندازند، مگر نوادری كه اعتقاد دارند باید در هر شرایط ماند و مقاومت كرد و كاری سازنده انجام داد كه خوب انگیزهشان قابل ستایش است (كه خوب اقلیتی خیلی كم از كسانی هستند كه امكان بیرون آمدن دارند اما می مانند، همه آنها اینطور فكر نمیكنند به هرحال ضمن اینكه ماندن آدمها در داخل هم مانند خروج آدمها نباید چماقی شود برای تحقیر از نوع دیگر در دوگانه داخل و خارج،) و البته به تدریج با تغییر در ساختار آموزش و پرورش میشود امیدوار بود كه كمكم جامعه ایران در این زمینه تحول پیدا كند (كه ما هم جزء این جامعه هستیم و از جمله نگارنده این سطور هم باید تحول پیدا كند)، اما معمولاً این نباید چماقی باشد برسر كسانی كه خارج شدهاند. آنها كه خارج شدهاند هم در حد توان خود دارند میكوشند. یكی كمتر یكی بیشتر. وظیفه و دینی هم البته ندارند. مشكلات زندگی در خارج از كشور هرچه بیشتر بمانی، بیشتر میشود و تمام وقت آدم را میگیرد. خارج از محدوده فیزیكی در این راه میتوان كوشید و مولفه های مثبت از روحیات جمعی و خلقیات فردی ما ایرانیان را به كار گرفت و اندك اندك كارهایی ولو كوچك كرد و به آینده امیدوار بود.
به هر حال در هركدام از اینها دغدغه های زیادی داشتهام و دارم و بحث خیلی میتواند ادامه دار باشد. میتوان دو وطن داشت و هردو را هم دوست داشت. تنگ نظری و بخل نباید مانعی باشد كه حضور و اقامت در یك كشور دیگر و تلاش روزمره زندگی و آموختن و كار در كانادا و دوست داشتن این سرزمین، به معنی رو برگرداندن از ایران باشد. ما در ایران بدنیا آمده ایم و هرروز دلمان با آنجاست، اما بیش از این هم نمیتوانیم كمك كنیم، اگر هم واقعاً نیمچه كارهای كوچكی كه انجام میدهیم واقعاً به معنی "كمك" باشد و مانع كار و مخرب نباشد(!)، اما یك كار میتوانیم بكنیم و آنهم احترام به تفاوتها و دیگرگونه زیستنهاست. تفاوتها و مشتركات همدیگر را بهتر بشناسیم. در عین اینكه از هم می آموزیم و بهم احترام میگذاریم میتوانیم در هركجا كه هستیم كارهای خیلی كوچكی انجام دهیم به نفع بهتر كردن كره خاكی برای انسانها و كم كردن درد و رنجشان و اضافه نشدن مشكلی بر مشكلات توسط ما. ما فرزند زمانه خودیم و در این چند دهه زندگی، فرصتهای اندكی داریم كه چیزی شاید بیاموزیم و بال ملخی بر دانش و علم بشری بیافزاییم و كاردستیی بسازیم و چند برگی سیاه كنیم و آستینی بالا بزنیم و درد و رنج چند نفری را كمتر كنیم. اگر بیشتر توانستیم چه بهتر. اگر ایرانی بودند كه خوب باز هم بهتر است، چون همزبان و همفرهنگ مایند و شاید بهتر بتوانیم كمك كنیم، بشرط اینكه واقعاً بهتر بتوانیم كمكی انجام دهیم. اگر هم نه كه نه دیگر، خود زندگی در خارج از كشور، كاری تمام وقت است!
از حلقهی وبلاگی گفتوگو:
- چرا رفتم و چرا ماندم؟ مهدی جامی؛ سیبستان (نشانی)
- چرا میماندم؟ سامالدین ضیایی؛ تارنوشت (نشانی)
- از رفتن، از نرفتن؛ آرش آبادپور؛ کمانگیر (نشانی)
- چرا باید رفت؟ چرا باید ماند؟ محمد معینی؛ راز سر به مُهر (نشانی)
- چرا نماندم؟ آرش بهمنی؛ مرثیههای خاک (نشانی)
- رفتن یا نرفتن؛ چرا مسأله این شد؟ آرمان امیری؛ مجمع دیوانگان (نشانی)
- با گیوتین بریده شدن یعنی همان قصهی چرا نماندم؛ شهابالدین شیخی؛ نه از جنس خودم نه از جنس شما (نشانی)
- از رفتنهایمان حماسه نسازیم؛ مریم اقدمی؛ مریم اینا (نشانی)
-"هر کجا باشد شهِ ما را بساط..."؛ داریوش محمدپور؛ ملكوت (نشانی)
- ماندن، رفتن، انزجار؛ محمود فرجامی؛ باران در دهان نیمه باز (نشانی)
- چرا ماندم؟ چرا رفتم؟ مسعود برجیان؛ پیام ایرانیان (نشانی)
Labels: آزادیخواهی, ادمونتونیات, تاریخ, جامعه, حلقه بلاگی گفتگو, علم و تکنولوژی, کاناداگردی
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Saturday, January 28, 2012
|
|
به بهانه برهنگی گلشیفته
۱. میگویند موضوعی را كه چند ده هزار نفر دستمالی كردهاند برندارید. با این حرف موافق نیستم گمان كنم حتی لازم باشد بارها و بارها در مورد این رویداد و رویدادهای مشابه البته در فضایی آرام و غیراحساسی و بدور از پیشداوری و تعصب نوشت.
۲. جدای از مساله زیباییشناختی و هنری، برهنگی گلشفیته ناخودآگاه البته تكرار این واقعیت بود كه بدن انسان مهمترین و شریفترین مایملك هرفرد است. یك تمرین عملی و البته جنجال برانگیز در مقولات فردگرایی و اومانیسم هم بود و نشان داد كه ما هرچقدر هم كه در باز كردن مفاهیمی جمعی مانند آزادی و دموكراسی و مدرنیته و حقوق بشر و سكولاریسم و چیزهایی از این دست حرف برای گفتن داریم در مورد فردگرایی و حقوق هركس بر خود (مثلاً حق خودكشی) و برهنگی و اروتیسم و تكریم بدن عقب هستیم و بحث عمومی را باز نكردهایم. مثلاً ممكن است همینجا در همین یادداشت حقیر با دیدن واژه "تكریم بدن" ترش هم بكنیم! در عرصه روشنفكری عمومی هم حتی معمولاً تك صداهایی گهگاه از جانب روشنفكران (مثلاً مهدی خلجی) بگوش میرسد و در میان هیجان عمومی ناشی از فضای ژلهای جنبشی-اجتماعی در آوردگاه سنت و مدرنیته ایران، این مفاهیم (كه حتی در چنین آوردگاهی باید پایهای و مهم تلقی شوند) فراموش میشوند، اگر هم به میان آیند، جدی گرفته نمیشوند. هركس به فراخور موضعی كه در این آوردگاه دارد، تلقی های خود را از این مفاهیم پیش خود دارد و گفتگوی عمومی بر سر اینها در نمیگیرد.
۳. قربانش بروم اعصابها همه گل و گلاب است. بدتر هم شده ظاهراً. شاید ملت ایران (یعنی بخشی از ملت ایران كه مورد بحث ما اینجا هستند) در حال لذت و هیجان عمومی ناشی از پیشبرد یك جنبش سیاسی و جنبشهای وابسته اجتماعی بودند و بشدت سركوب و تحقیر شدند و شاید بشود گفت تبعاتش به این عصبیت و تعصب عمومی و گلادیاتوربازیهای مجازی بر سر هرموضوع باربط و بیربط دامن زده است. البته نباید در عین حال جنجالها در فضاهای كمتر جدی مجازی مثل كامنتگذاران در فیسبوك را به جنجال در عرصه عمومی یا حتی كل فضای مجازی تعمیم داد و همه را یك كاسه كرد. اما به هرحال گویا دیگی بسیار بزرگ در دنیای مجازی هست كه فشار و دمایی بسیار زیاد دارد و هربار از جایی سرباز میكند. كتك كاریهای مجازی و یقه گیریها نشان از یك جامعه ناسالم و نامتعادل دست كم در دنیای مجازی دارد. همه به همه كار همدیگر كار داریم با قاطعیت و جزماندیشی تمام در مورد دیگران بدون هیچ دلیل محكمه پسندی حكم صادر میكنیم (اساساً "محاكم انقلابی" و قاطعانه را باید برچید، وجود دلیل محكمهپسند هم جوازی به محكومیت دیگران به دیگراندیشی و دگرباشی نمیدهد) و دیگران را محكوم میكنیم و تا میتوانیم در هرجایگاه كه هستیم نسبت به موضعی كه داریم تعصب میورزیم. تعصب هم تنها دینی نیست، ضد دینی هم هست، سكولاریستی هم، لاییك هم، در جمهوریخواهی هم هست، در مشروطهخواهی هم هست، در شجریان پرستی هم هست، در شجریان ستیزی هم، در دفاع جانانه از نظرات اجتماعی و اقتصادی و تعصب داشتن به تعدادی از آنها هم هست و ... این رشته سر دراز دارد و ده ها و صدها مورد دیگر را میشود به آن افزود. مساله و علت زدوخورد تنها ناموسپرستی و مناسب نبودن زمان لخت شدن گلشیفته و حیا و عفت عمومی و این چیزها نیست. به گمانم مساله مهمتر این است كه شاید ما دعوا و بزن بكش راه می اندازیم كه كافه گفتگو را به هم بزنیم چون خارج از منطقه آرامش (كامفورت زون) ماست. شاید خود ریشه مخالفت با پدیده غیرعرفی و هنجارشكن هم همین باشد. به تعبیر اریش فروم كه انگار برای جامعه ما گفته، زیاد آزادیخواه نیستیم و بلكه بیشتر آزادی گریزیم و از مسوولیت آزادی فرار میكنیم چون باز به طریق مضاعف و بلكه چندباره خروج از منطقه آرامش ماست. اینها را بگذاریم در كنار نشو و نمای وافر ویروس تعصب و صدالبته فقر آموزش در تحمل و رواداری از سنین كودكی در دبستانهای ایران و در پس زمینه آن رقابتجویی و حسادت و بخل متداول ایرانی را در كنار تحریك جنسی-عصبی-روانی در فضای مجازی (منظورم تحریك مستقیم ناشی از دیدن این عكس نیست، ساكنین دنیای مجازی در روز صدها محرك، خصوصاً محرك عصبی میبینند و مرتب واكنش نشان میدهند و روان خود را میفرسایند) ورای آن هم كه بگذاریم، میتوانیم آنچه را كه پیش آمده بهتر درك كنیم.
۴. در عین بحث عمومی پیرامون تعصب زدایی، بیش از هرچیز باید تمرین كنیم و تحمل و مدارای خودمان را بالا ببریم. این هم به شعار ممكن نیست و اندك اندك و به سالیان كم كم باید در عمل بیاموزیم. انگار پروژهای به عنوان "ساختن و عمارت كل كشور ایران و سربلند كردن همه ایرانیان عالم "(و در گرایشهای افراطی پروژه احیای امپراطوری ایران زمین) تعریف شده كه خیلیها خودمان را از عوامل كلیدی این پروژه میدانیم! واقعیت اینجاست كه چنین پروژهای عملاً وجود ندارد و تنها میشود امیدوار بود كه در آن سرزمین خود ما مشكلی بر مشكلات نباشیم و جنجالی بر جنجالها نیافزاییم و كمك كنیم همدیگر را بهتر درك كنیم.
فرصت به همدیگر بدهیم كه بهتر دنیا را درك كنیم. همه ما از مادر اینگونه متولد نشدهایم و تعصباتی داشتهایم، از جمله خود بنده كه كم هم نداشتهام. تغییر آدمها را به رسمیت بشناسیم و هیچكس و هیچ چیز را واجد حق مطلق نبینیم و مخالف هرگونه تعصب باشیم.
مرتبط در حلقه گفتگو:
سامالدین ضیایی در تارنوشت (*)
مسعود برجیان در پیام ایرانیان (*)
آرش بهمنی در مرثیههای خاك (*)
Labels: جامعه, حلقه بلاگی گفتگو, فرهنگ
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Tuesday, January 17, 2012
|
|
آنچه گذشت (۲)
كنشگری در حوزه رسانههای مدرن
- دكتر بسلامتی بعد از پست داك مشغول كار هستید؟ - تمنا میكنم، بله پاره وقت فعلاً مشغول هستم - در كار ریسرچ هستید یا اینداستری؟ - بیشتر در حوزه رسانههای مدرن كار میكنم. - به به چه نیكوست! یعنی با اهالی رسانه هم كار میكنید؟ - بله البته بیشتر در حوزه عكس گرفتن از خودم در آیینه و تبادل لایك با تعدادی از دوستان كار مشتركی شروع كردهایم. - چه عالی، تولیدی هم خواهید داشت؟ - تولید همین الان داریم دیگر. عرض كردم داریم عكسهای خودمان را كه در آینه از خودمان گرفتیم هی در فیسبوك بازنشر میكنیم و لایك میگیریم - دكتر زنده باشید كه در كنار اینهمه گرفتاری و تحقیق، پیگیر مسائل رسانهها هستید، امیدوارم از همونجا برید برای تیم ملی! - ممنون. بیشتر دوست دارم مستقیماً در تیم منتخب جهان بازی كنم
Labels: آنچه گذشت, جامعه, طنز قهوهای
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Sunday, January 01, 2012
|
|
یادداشتی در مورد "جدایی نادر از سیمین"
پیشنوشت: در خلوتگاه كمهیاهوی امروزه بلاگسپهر، با تعدادی از دوستان عزیز بلاگنویس قدیمی از مدتی پیش تصمیم گرفتهایم حلقهای بلاگی راه بیندازیم به نام "گفتگو"، كار عجیب و غریبی و شاذی هم نمیخواهیم بكنیم، هر دو هفته یكبار برسر موضوعی توافق شده در وبلاگهای خودمان مینویسیم و لازم هم شد در این زمینه ها با هم گاه گفتگو میكنیم و موضوعات را مجدداً برمیرسیم. انتخاب موضوعات هم كاملاً آزاد است و كار هم كاری بلاگسپهری است و امیدواریم بتدریج بارش فكری، تضارب آرا، تمركز و هماندیشی ایجاد شده ثمرات خودش را در همین فضای وبلاگها نشان دهد. كارمان را هم اكتشافی پیشخواهیم برد و در هرمرحله در حین كار با ارزیابی، روشها و سازوكار و حتی اگر لازم شد اهداف را بر اساس اصول كاملاً دموكراتیك، اصلاح و متحول خواهیم كرد. پیاممان و اهدافمان هم گفتگو، تداوم دوستی های وبلاگی در عین تحقق امكانی برای فهم بهتر نظرات همدیگر، در عین حال بازگشت به نوشتن در بلاگ و جدیتر گرفتن كار وانهاده شده وبلاگنویسی در حد توان و محدودیتهایمان به عنوان بلاگداران قدیمی و باسابقه است. البته ادعایی هم نداریم و كار را كم كم از همین نقطه به همت و كار همه دوستان شروع كرده، تا هروقت كه امكانپذیر باشد، پیش خواهیم برد. طمعی هم به جایی، رسانهای، صاحب قدرتی، روشی، برنامه و اجندایی نداریم و از انواع هیاهوها و رقابتهای ناسالم خصوصاً بیرونی و ایضاً درونی دوری خواهیم گزید و البته از نظرات و انتقادهای دوستان منتقد بیغرض هم استفاده خواهیم برد.
پیشدرآمد: فیلم اخیر اصغر فرهادی با نزدیك شدن به روزهای اعلام نامزدهای اسكار در كنار مراسم جوایز گولدن گلوب و نیز اكران عمومی در آمریكا برای چندمین بار در صدر توجه محافل هنری فرهنگی جهانی قرار گرفته است. یادداشتی كوتاه در مورد طرح داستان این فیلم، نوشتهام و باز به بهانه موفقیتهای جهانی این فیلم، حرفهای كه به نظرم میرسد میزنم و این هم طبیعتاً نقد فیلم نیست:
الف. شاهكار اصغر فرهادی را باید در ادامه كارهای قبلی او دید، اگر خطی از "چهارشنبه سوری" و "درباره الی" بگذرانیم و آنرا به "جدایی نادر از سیمین" وصل كنیم، میبینیم كه دغدغه عمده ذهنی فرهادی، دروغ است. گاه به شكل دروغی بزرگ كه در چهارشنبه سوری پنهان مانده و بعد از تعلیق طولانی وقتی آن دروغ بزرگ عریان میشود تماشاگر را میخكوب میكند. در "درباره الی" به قول انگلیسی زبانها "دروغهای سفید" و بیخود و بیجهت ما ایرانیان عاقبتی شوم برای همه ما رقم میزند؛ و در آخر زمانی كه دروغهای كوچك و بزرگ و گاه مصلحتاندیشانه ما در "جدایی" باز همه ما را اسیر خود كرده است و تعلیقی كه در پایان فیلم جدایی (تصمیم ترمه به انتخاب یكی از والدین) هست همان بدل از تعلیق زندگی ما ایرانیان و بلا تكلیفی ماست. بنظرم این پیام اصلی فرهادی در فیلمهایش است، ما ایرانیان و بلكه انسانها، گرفتار و اسیر دروغیم.
ب. در عین حال داستان "جدایی" چند لایه و تودرتو است در پوسته بیرونی پیام فیلم مضمونی دینی دارد، راضیه حاضر نیست قسم دروغ بخورد و بر ارزشهای دینی خود میماند. ارزشهایی كه همسرش حجت (شهاب حسینی) نیز در عین گرفتاری و تنگدستی، عملاً نمیتواند آٔنها را دور بزند و او خود راساً دست كم برای اینكه دل خودش را خنك كند و عدالت برقرار كند با سنگی به شیشه خودروی نادر (پیمان معادی) و شكستن آن تسویه حساب میكند. واكنش حجت تنها یك واكنش خشونت آمیز نیست، برقراری عدالت دست اولی و بسیط و ساده اندیشانه هم هست (چیزی كه همه ما گرفتارش هستیم)، كنشگری یك پایینشهری در مقابل بنبستی كه بوجود آمده هم هست. حتی با همه این ماجراها نمیشود حجت را یكسره و صددرصدی محكوم كرد و یكی از جلوههای هنر كار فرهادی همین است كه همراه با بازی فوق العاده و درخشان شهاب حسینی حجت اساساً بازیگر منفی فیلم نیست، اگر هم در این طیف خاكستری از همه منفی تر باشد، تماشاگر را اسیر و مفتون حرفهای خود میكند و رفتارش قابل درك است. این همه ماجرا البته نیست.
پ. لایه میانه ماجرا جدال و كشمش سنت و مدرنیته در صحنه اجتماعی ایران امروز است و هركدام از شخصیتها نماد و نماینده یك قشر از اقشار (اگر نگوییم طبقات) ایرانی هستند.

ت. لایه دیگر داستان (به نظرم مهمتر از جدال نمادین فوق الذكر)، فاصله عمیق اجتماعی ما جدای از همه كشمكشهای فرهنگی و جدال سنت و مدرنیته است. گسلی بشدت خطرناك كه در ابرشهر تهران به حد كافی خود را نشان میدهد و آن فاصله عمیق بین بالاشهریها و پایین شهریهاست. شكافی كه روزبه روز دارد عمیقتر میشود. طرفین با پیشداوریها و ذهنیات غیرواقعی و كاذبی كه از همدیگر درست كردهاند دارند روز به روز از همدیگر دورتر میشوند. بالاشهری گمان دارد كه پایین شهری دست كج و دزد و فرصتطلب است، پایین شهری گمان دارد كه بالاشهری است كه از قضا دزد است منتها شیك و پیك و تروتمیز دزدی كرده یا پدرش دزد بوده و اگر فرصتی شد شاید بشود او را تیغید. دغدغه اینكه كی دزد است و كی دزد نیست و چطور میشود دزدها را ادب كرد یا تیغید و پیشداوریها در این مورد جانمایه انگیزههای اجتماعی و به طریق اولی سیاسی جامعه امروز ایران است. برای همین است كه بحث دزدی و سواستفاده فلان آقازاده یا بهمان وزیر می تواند همه رشته ها در مورد آزادیخواهی و دموكراسی طلبی و غیرذالك را كه در یكسال ریسیده شده در دو روز پنبه كند. بالاشهری و پایین شهری تنها با دو زبان توانستند در این فیلم با همدیگر حرف بزنند: زبان خشونت (یقه گیری و فحاشی و تهدید و كتك كاری) و زبان قسم آیه خوردن و دروغ همدیگر را درآوردن. ایندو زبان اصلاً برای تفاهم كافی نیستند.
ث. لایه دیگر و فلسفیتر ماجرا به گمانم دغدغه اخلاق و عدالت و وابستگی و همبستگی ایندو به همدیگر است كه عملاً چسبیده به هسته اصلی پیام فرهادی یعنی مساله یا در واقع رذیلت مهم دروغ در سپهر اجتماعی ایران است. بدون دروغگویی (حتی اگر دروغگویی بسیار ظریف رییس دادگاه برای كشف سرنخ و یافتن حقیقت) كاری انجام نمیشود، هركدام از شخصیتهای ماجرا دنبال عدالت هستند و در عین حال اخلاق را از دید خود تفسیر و تعبیر میكنند و از میانه میشود فهمید كه فرهادی هم به نوعی به نسبی بودن عدالت و اخلاق معتقد است. در عین حال همه آغشته به دروغ هستند و كسی در این میانه مبرا و منزه نیست. این هم پیام مهمی است.
ج. هنر بزرگ فرهادی این بوده كه همه این پیامهای تودرتو و لایهدار را به گونهای بسته بندی كرده كه هم تماشاگر عام داخلی آنرا ببیند و بپسندد و هم منتقد فیلم خارج كشوری، هم بتواند از ارشاد مجوز بگیرد و هم اصولگرایان با آن دست كم مخالفتی نداشته باشند (بلكه بعضاً این فیلم را تحسین هم بكنند) و هم روشنفكران آن را بپسندند. دغدغه های این فیلم در عین بومی بودن، دغدغه های امروزی جهانی هم هستند. دروغ جهان را درنوردیده است، چه در عرصه سیاسی چه روابط بین الملل چه در خود جوامع دیگر. فاصله فقیر و غنی چنان وحشتناك است كه در شهرهای متمدن غربی هم بوضوح ملموس هستند. در عین حال جامعه ایرانی هم درگیریهای بیشتری از این دست دارد، مساله دروغ در جامعه ایرانی تشدید شده و بشدت جدی است. فاصله فقیر و غنی هم بیشتر شده. گسل فعال و در آستانه زلزله بالا شهریها و پایین شهریها را نمیشود ندیده گرفت و بر رویش برج لاغر و خوش ساخت و لرزان "دموكراسی مبتنی بر حقوق بشر" ساخت و امیدوار بود كه این بنا كه بحق هم باید مقاوم و درست ساخته شود، هراز چندگاه نلرزد و فرونریزد.
فرهادی شعار و پیام صریح و آشكار نداده، فیلمش در عین جسورانه بودن و نیشتر زدن به عمق مسائل و مشكلات ما تا حد امكان بیطرفانه است در هیچ لحظه از فیلم نمیشود آخر آنرا حدس زد. استقبال جهانی از فیلم او برخاسته از چنین ویژگیهایی است و نباید آنرا به سیاسی كاری جشنوارههای غربی در تعامل و دیالوگ با مردم ایران و دیپلماسی در عرصه عمومی (كه البته غرب بشدت پیگیر آن است) پیوند زد.
مرتبط در حلقه گفتگو:
سامالدین ضیایی در تارنوشت (*) مسعود برجیان در پیام ایرانیان (*) Labels: اخلاق, جامعه, حلقه بلاگی گفتگو, عدالت, نگاهی به فیلم
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Saturday, December 24, 2011
|
|
آنچه گذشت (۱)
پیشنوشت: گهگاه مینیمالهایی خواهم نوشت كه چندان دور از واقعیت هم نیستند همراه با چاشنی طنز قهوهای خودم. نامشان را هم، گرچه بیربط، به یاد زندهیاد علی حاتمی در هزاردستان میگذارم. چه شاید پردههایی خیالی اما مرتبط با واقعیت باشند. طبیعتاً هرچیزی كه دوست داشته باشم و صلاح ببینم، با توانایی محدودم خواهم نوشت. اجازه میفرمایید و جسارت نباشد، اختیار نوشتههای وبلاگ شخصی خودم بدست خودم باشد! جسارتاً بیهوده وقت خودتان را به انگیزهیابی و تفسیر و روانكاوی و این چیزها نگذارید، هركس هم ناراحت میشود لطف كند اینجا را كلاً نخواند، مجبور كه نیستید. هستید؟ درود بر همگی دوستان. خوش و خرم باشید. - بهبه! چه سعادتی، شما روشنفكر قلمرو عمومی هستید؟ - نخیر بنده روشنفكر قلمرو "خصوصی" هستم، عمده كارم هم در فیسبوكه - یعنی در فیسبوك در مورد مسائل و مشكلات ما ایرانیان تحقیق میكنید؟ - هم اون هم بیشتر كنجكاو هستم ببینم مسائل خصوصی دوستان به كجا میرسه. عمده وقت من رو داره میگیره، اما چه كنم كه خودم را وقف علم كردهام. - عجب دست مریزاد استاد! - خواهش دارم. در تماس باشید. با نام خودتان در فیسبوك هستید؟
Labels: آنچه گذشت, جامعه, طنز قهوهای
1 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Thursday, October 06, 2011
|
|
اندكی شوخی با امت سوگوار همیشه آنلاین
محمدرضا حیاتی: "روح بلند پیشوای آیتی جهان و شیفتگان آل اپل به ملكوت اعلی پیوست. به همین مناسبت پیام بسیار مهمی از سوی بیل گیتس منتشر شد. ... (تیریپ بغض)
رفسنجانی: آقای طاهری خرمآبادی به نقل از آقای شبستری نقل میكنن كه خدمت استیو راحلمون بودیم گفتیم آقا ما بعد از شما كسی ر نداریم، ایژون فرمودن چرا ندارین، همی آقای زوكربرگ...
درحاشیه: "ارتحال ملكوتی" استیو جابز در جامعه ایرانی آنلاین بیش از جاهای دیگر سخت جانسوز بوده انگار! به هر حال "جاب" ما هم استفاده از سوژه مرگ جابز راحل شاید باشد، شاید...!
منكر تاثیر عمیق جابز در دنیای مجازی و آی تی نیستم. اما انگار داریم در غلو و جوزدگی از هم سبقت میگیریم. جابز تنها یك چهره از كسانی بود كه ایدههایی داده بودند و بله در بدو كار هم با دلی قرص و ایمانی قوی به كار و به پول ایضاً كارهای مهمی را شروع كرده و از شكست نترسیده بودند، اما فراموش نباید كرد كارهای اصلی را كسان دیگری و سازمانها و تیمهای كاری بسیار قوی جلو برده بودند نه ابر انسان نیچهای به نام جناب جابز. جابز یك چهره بود. بله او هم به نحو حیرتبرانگیزی، رویاهای بزرگ داشت، كار كرده بود و به كاری كه میكرد ایمان داشت و موفق هم بود. اما من از این ابرانسانپرستی ایرانی سخت بر خود میلرزم و امیدوارم روزی ما ایرانیان متوجه شویم كه سازمان و گروه هستند كه در دنیای امروز كار میكنند و بویژه بدرد ما میخورند نه ابرانسان! ما خودمان انسانهای فوقالعاده وطنی خودمان، همین متخصصین و پژوهشگران فنی و نابغه و مهندسین كارآمد و كارآفرینان را با بیل خاموش میكنیم! جابز تا چند روز دیگر به مقام نبوت اگر نرسد، تولستوی زمانه، كنفوسیوس آنلاین یا فیلسوف اخلاقی قرن هم شاید در بین تعدادی از دوستان بشود!
توضیح اضافه:
با هوادار بودن و اندوهگین شدن اهالی فن و كسانی كه سرشان به كار آی تی و ارتباطات و علوم كامپیوتر است و كلاً ادای دین هركس و هرجمع به این مرد مبدع و مبتكر و نوآور و كارآفرین مشكلی ندارم. اساساً از نخبگی و هوشمندی او كه بگذریم، خوشفكری و خوشبیانی او را هم نمیتوان نادیده گرفت. مشكل از جایی شروع میشود كه موجهای عظیم فیسبوكی و آنلاین در جامعه ایرانی به پا میشود كه جابز فرمود: اینطور زندگی كنید و آنطور زندگی نكنید. دنبال فلان باشید و دنبال بهمان نباشید و به همین ترتیب. ناگهان در جامعه ایرانی از او یك حكیم و فیلسوف و كونفوسیوس ساخته میشود. موجهایی كه اگر دقت كنیم در میان همین دوستان غیرایرانی ما - كه حتماً چنین موجهایی هم پا گرفته است و منكر نیستم- در فیسبوك یا جاهای دیگر كمدامنهتر از جامعه ایرانی هستند.
جوامع و ملتها با هم همچنان تاحدی متفاوت عمل میكنند حتی در این عصر جهانی. من دغدغه عظیمی به اینكه چرا مردم نسبت به جابز جوزده میشوند به خودی خود و مستقیماً ندارم. این را نشانهای از جو زدگی كلی ما نسبت به قهرمانسازی میگیرم كه آنجا گریبان جامعه ما را گرفته و این ذهنیت در كنار عوامل دیگر همیشه مانع كار جمعی ما بوده و كار جمعی و سازمانی را جدی نمیگیریم. من ده هزار بار دیگر هم حاضرم بنویسم و سر همه را بخورم كه راه نجات ایران و پیشرفت جامعه كار جمعی هدفمند و سازمانی و تا حد ممكن پاسخگو و متعهد به اهداف و خط مشی شفاف هركدام از واحدهای سازمانی است. استیو جابز هم یك بهانه دیگری شد برای بیان این حرف كه باز هم آنرا مكرراً تكرار و بیشتر تبیین خواهم كرد.
در مورد اینكه شاید گمان رود، نسبت به ایران و ایرانی بدبین هستم، آفات جامعه ایرانی را در كنار محاسن آن و ظرفیتهای بالقوه و بالفعل آن برجسته میكنم و دشمنی و خصومتی با جامعه ایرانی ندارم. ناسازگاری و رقابتجویی ایرانی و هردمبهیكمزاج بودن و جوزدگی و احساسیگری و قانون گریزی و یاغیگری سازمانی و بی انضباطی و تحقیر كارهای جمعی را همه و همه مشكلاتی جدی و علل و پدیده هایی تو در تو و مرتبط با هم در این جامعه میدانم. چه كنم كه حرفهایم كلی میشود چون مشكل كلی و سراسری است. باری اینها را از عوامل بسیار مهم توسعه نیافتگی جامعه ایران میدانم و نمیتوانم طور دیگری بیاندیشم. مشكلاتی كه در جوامع دیگر هم هست اما برجسته نیستند. باز در این موارد مفصلتر و منسجمتر خواهم نوشت. قانون، نظم و انضباط و همكاری جمعی و سازمانی، راه علاج و رهایی ما از مصیبتهای تاریخی و فعلی در تمام عرصه هاست. مثلاً همین برساختهای عظیم به نام قانون را جامعه ایرانی درك نكرده است. درد هم كهنه است و به میرزا ملكم خان برمیگردد، قانون موجودی كه خودبنیاد و خودمختار میایستد و حرف میزند و خود قانونگذار هم جلوی او مجبور به كرنش و اطاعت است. خوب ماجرا ریشهدار است. این تفاوت بنیادی در جامعه ایرانی را نمیشود ندید و گفت بقیه جوامع هم چنین هستند. نه جوامع پیشرفته چنین نیستند.
Labels: جامعه, شگفتیها, طنز قهوهای, علم و تکنولوژی, فرهنگ
3 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Thursday, September 22, 2011
|
|
به بهانه تماشای اعدام
سروصدای زیادی به پا كرده تماشای اعدام ساعت پنج صبح در گلشهر كرج. در عین این تعجب ورزیدنها كه نامعقول هم نیست، نتیجهگیریهای زیادی به همه جامعه ایرانی تعمیم داده میشود. این هم درست نیست. خوب بعضی ها هم دوست دارند پیش خودشان فكر كنند كه جامعه در حال فروپاشی است. جامعه شناس نیستم اما دوست دارم بفهمم فروپاشی اجتماعی یعنی چه؟ حدود بیست و پنج سال پیش، در گوهردشت كرج سنگسار میكردند و شنیدم كه بلوك سیمانی هم به سر "زناكار" بیچاره میكوبیدند كه آدم هم نكشته بود، آنموقع ادعای "فروپاشی اجتماعی" نبود. بود؟
بعد از فروپاشی سیاسی شوروی، جامعه دچار بحران شد، از هرج و مرج و بیقانونی بگیر تا فقر اقتصادی و سربرآوردن مافیاها و طبقه نوظهور. الان كه به روسیه نگاه بكنید، معمولاً كمونیستهای قدیمی و پیر و بوروكرات هستند كه معتقدند شوروی و روسیه نابود شدند. اما واقعاً "فروپاشی اجتماعی" شد؟ گمان نكنم. بله مافیا هم هست و الیگارشی آدمهای امنیتی و سرداران سپاه كا گ ب سابق هم هست و معضلات فراوان اما فروپاشی جامعه؟ با نسل جدید روسها حرف زدهاید؟ امیدوارند و مغرور درست عین برزیلیها و دنبال سازندگی و پیشرفتند. درست مثل ما هم قدری "سندروم امپراطوری" دارند.
ما، مای روشنفكر یا علاقمند به مطالعه یا اهل رسانه خارج آمده یا داخل مانده، شاید عوض شده باشیم، اما درصد قابل توجهی از مردم ایران هستند كه عوض نشدهاند، عوض هم نمیشوند، عوض كردنشان هم نه كار معقولی است نه شدنی نه اخلاقی و نه عادلانه. بسازیم با این واقعیت.
بدوبیراه گفتن به حكومت یا به جامعه یا به قدرتهای خارجی به هردلیل و به هر بهانه و از متلك عادل و كرنر كاتدار علی كریمی و روسری فلان بازیگر یك كنشگری در گفتمان جنبش آزادیخواهی و دموكراسیجویی ساختن و از اسیدپاشی و طناب دار و چاقو حكم به فروپاشی اجتماعی دادن و یا كار رژیم را تمام شده دیدن یا حكم به مبارزه با رژیم دادن، همه بیش از هر چیز به نظرم تلاش برای تشفیخاطر است. در اینجا در مورد جنایات رژیم جمهوری اسلامی بحث نمیكنیم اما ما در این میانه آشفتهایم و بلاتكلیف، هی میخواهیم آنچه را كه در جامعه پیچیده ایران در دنیایی چنین متغیر و پرشتاب جهانیشده میگذرد، تا میتوانیم سادهتر و مطابق عینك خود ببینیم و در قالب سه چهار فرمول ساده تحلیل و پیشبینی كنیم. این جهد و كوشش البته اگر باپشتوانه و منسجم باشد، كار نامشروع و نامعقولی نیست به شرط اینكه سه چهار عامل كلیدی را به پشتوانه استدلالها و تحقیقهای روشن و نه حوادث و تحلیلهای احساسی مشخص كنیم و ریشهیابی نماییم و در یك رویكرد منسجم اگر به نتایجی میرسیم، در هرحال آنها را ساده شده، نادقیق، غیرقطعی، ناكامل، ناپیشگویانه و تنها از بعد خاصی بدانیم. ما در جهانی چند ده بعدی زندگی میكنیم.
بیشتر دوست دارم ببینم طرفداران تز "فروپاشی اجتماعی" دقیقاً چه میگویند، خیلی این معنا برایم روشن نیست و البته استدلالها و مطالعاتی قرص و محكم هم نخواندهام. ظاهراً حسین قاضیان هم - كه جامعه شناس دقیقی بوده - اخیراً در جایی اشارهای به این مفهوم كرده است، اگر شما چیزی در این مورد مستدل دیدید دریغ نكنید. با هم بخوانیم! همین.
Labels: جامعه, حقوق بشر, شگفتیها, فرهنگ
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Saturday, September 17, 2011
|
|
ناكامی جمعی در فعالیتهای جمعی (۱)
اكبر گنجی در مصاحبه با برنامه پارازیت، بیاعتمادی را ریشه اصلی ناكامی ایرانیان در كارهای جمعی سیاسی میداند و آنرا به جمهوری اسلامی نسبت میدهد.
اما آیا واقعاً چنین است؟ یعنی جمهوری اسلامی در سراسر این سالها در بین تك تك ما نفوذ كرده و ما را نسبت به همدیگر بدبین و بیاعتماد كرده است؟ منكر وجود بی اعتمادی بین ایرانیان نیستم كه بخشی از آن هم در بین نیروهای اپوزیسیون توسط جمهوری اسلامی دامن زده شده است، اما معتقدم كه بی اعتمادی بخشی از ماجراست و عوامل اصلی در جاهای دیگری هستند. در این مورد باز خواهم نوشت.
Labels: جامعه, روزانه امروز, سیاست, فرهنگ
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Saturday, September 10, 2011
|
|
روزانه امروز (دهم سپتامبر) نقش دعا در كاهش سوانح هوایی
وزیر محترم راه و شهرسازی فرمودهاند: "عمر ناوگان هوایی كشور بالاست و در این رابطه همواره دست به دعا هستیم"!
جالب است كه همچنان با دعای صرف میخواهیم آمار سوانح هوایی را كم كنیم. یعنی این مساله خیلی هم جدی است و شك ندارم كه میلیونها نفر در ایران هستند كه معتقدند دعاهای خیر مردم و مومنین است كه باعث میشود سوانح هوایی بیشتر از این نشود! این عقیده هم خطرناك است، هم بحدكافی جدی گرفته میشود و هم طرفداران آن در تمام سطوح جامعه حضور دارند.
عجیب است البته كه با وجود حجم خیلی زیاد دعاهای با خلوص نیت زوار و مومنین، آمار سقوط و سوانح هوایی در مشهد خیلی بالاست. خوب به جای تحلیلهای عارفانه ورزیدن خوشبختانه با اختراع علم و بكارگیری آمار میشود حدس زد كه در فرودگاه مشهد بدلیل ترافیك هوایی مشكلاتی جدی خصوصاً در مورد محل فرودگاه و باندهای آن وجود دارد و باید آنها را رفع كرد و البته دعای زوار و حمایت حضرت ضامن آهو هم چارهساز نبوده است!
بهتر نیست كه اول مشكلات فنی مكانیكی، الكترونیكی، كنترلی، عملیاتی و غیره را رفع كنیم و هرآنچه را كه قابل پیش بینی و تمهید است، انجام دهیم بعد اگر هم گمان داریم دعا ممكن است چاره ساز باشد (كه البته بنده شخصاً چنین اعتقادی ندارم)، دعا را دافع و رافع بلاها و بدبختیها و اهمالكاریهای مسلمی كه خودمان بدست خود میسازیم، ندانیم؟
Labels: جامعه, دین, روزانه امروز, علم و تکنولوژی, مهندسی ایمنی
2 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Sunday, July 31, 2011
|
|
تشنگی شادی و عصیان در آوردگاه اجتماع ایرانی به بهانه خزبازی بعد از آببازی
جوانانی كه به مدد ارتباط زنده و مستقیم با سراسردنیا و تاثیرپذیری ناشی از جهانی شدن، از جشن قدیمی آب بازی در اسپانیا ایده میگیرند و بلافاصله با پیامك و اطلاع رسانی شبكهای خودشان را به پارك آب و آتش میرسانند، از كارناوالهای شادی در تابستان اروپا و آمریكای شمالی مانند كارناوالهای خیابانی همجنسگرایان، رقصها و لباسهای محلی جوامع كارائیب، آفریقایی یا آمریكای لاتین، نمایشگاههای چندفرهنگی و اجراهای خیابانی و ... هم به ظاهر ایده میگیرند، بلافاصله احساس میكنند كه باید یك حركت ایرانی با محدودیتهای حكومتی موجود راه بیندازند.
جامعه تشنه شادی و لذت، رفتارهای ناهنجار از خود نشان میدهد. بیش از اینكه كاری فرهنگی كند كاری نابهنجار و عجیب به معرض نمایش قرار میدهد. كارناوال شادی را هم تبدیل میكند به محلی برای مسخره كردن دیگر طبقات اجتماعی به طور عام و تنها به عنوان یك شورش كور بیهدف و عصیانگری علیه هنجارهای دیگران. هنجارهایی كه درست یا غلط در جامعه هستند و توسط طبقات سابق روستا-شهری (كسانی كه بین روستا و شهر ییلاق قشلاق میكردند) و كسانی كه ناگهان از زاویه معیشتی درآمدهای زیادی بچنگ آوردهاند و رو به سمت شمال تهران همچنان در حال ساخت و ساز و سرمایه گذاری و ملك خریدن هستند، نمایندگی میشوند.
شاید بشود گفت این عصیان و شورش در واقع عوضی گرفتن یك چیز با چند چیز دیگر است. اگر جوانان عصیانگر از فشارهای دیوانهوار حكومت در عرصه سیاسی و اخیراً اجتماعی كلافه شده اند، اگر دنبال مفری برای شادی و دورهم بودن میگردند، با ساده اندیشی و تنبلی و رندی خاص ایرانی ریشه همه مشكلات را در بی فرهنگی مشتی "جك و جواد و خز نوكیسه"* دیدن، بیش از هرچیز نشانه كم شدن مدارا و مقبولیت نیافتن تنوع و آزادیهای اجتماعی در بین این دسته از جوانان است. بیش از هرچیز نشانه موفقیت حكومت است كه موفق شده این طرز فكر را حتی در بین دانشجویانی كه نخبگان كشور هستند، جا بیندازد كه اگر من نوعی توی دیگری را چه در ظاهر لباست چه در نحوه رفتارت و چه در فكر و عقیدهات خودی و ملموس و آشنا نبینم تو از ما نیستی پس پست و فرومایه هستی و تو هستی كه جای من را تنگ كردهای.
از زاویه دیگر ظهور طبقات اقتصادی نوكیسه چه رانتخواران حكومتی و چه ملكبازان و ساختوسازكاران و پولداران جدید الظهور، موجب حضور كسانی از میان آنها در عرصه جامعه شده است كه با پولهای بادآورده میخواهند، ثروتشان را در چشم دیگران فروكنند و هرطور شده میخواهند خودشان را مد روز نشان بدهند حال اینكه از دید جوانان برپاكننده "گردهمایی خز" آنان توان و فرهنگ با مدروز حركت كردن را ندارند، مسافرت به چارگوشه دنیا میكنند اما بلد نیستند "باكلاس" و "شیك" باشند و این داستان همچنان ادامه دارد.
بدون اینكه بخواهم در این آوردگاه و این رقابتجویی برسر مسخره كردنها و تحقیرهای میان گروهها، اقوام، قومیتها، طبقات مختلف اجتماعی و اصناف و احزاب قضاوت ساده و دم دستی داشته باشم و پویایی و پیچیدگیهای هنجارها و ناهنجاریهای اجتماعی جامعه ایران را نبینم، باید گفت كه آوردگاه فرهنگی و اجتماعی ایرانی را هم در كنار آوردگاه سیاسی و نیز آوردگاه اقتصادی حتی جدای از دعوای سنت و مدرنیته باید دید و شناخت و بشدت جدی گرفت. چیزی كه مورد غفلت تحلیلگران و فعالان است و در دعوای سیاست و كنشگری حقوق بشری، حقوق مدنی و سیاسی و نیز مسائل و مشكلات جدی معیشتی (كه بیش از دسته مطالبات اول ملموستر و همگانی تر هستند) گم شده است، آنهم در جامعهای جوان كه پویایی و به عبارت دیگر كنش و واكنشها و تحولات سریع و بلادرنگ اجتماعی و تغییرات جوی پی در پی در این حوزه، یك بهشت برین برای مطالعات كارشناسان علوم اجتماعی بویژه در حوزه روانشناسی اجتماعی است.
* "خز" واژه جدیدی است و تعریف درستی از آن نیافتم. البته در گویش همدانی به لات بی سروپا و لاابالی و بیتوجه به آرایش و ظاهر خویش: "خزی" (به زبر روی خ و تشدید روی ز) میگفتند، اطلاع ندارم كه در جای دیگری یا گویش دیگری از فارسی قدیم هم این واژه كاربرد داشته یا نه. اما خز از خزی دقیقاً نمیآید و ابداع نسل جدید است، از دید این نسل خز كسی را میگویند كه از مدهای قدیمی از میان رفته (دمده) و معمولاً تركیب و معجونی مسخره از از "جوادپسند" و "مد روز" استفاده میكند و به خیابان میآید. اساساً از مد و مدرن بودن چیزی سردرنمی آورد با این همه میخواهد خود را خیلی آوانگارد و آلامد نشان دهد.
Labels: جامعه
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Wednesday, July 20, 2011
|
|
صدسالگی تولد مبدع ایده دهكده جهانی
اشاره: مدتی است اینجا خاك خورده و حرفی ندارم بزنم و دل و دماغ سیاست هم ندارم. نه اینكه بخواهم راه خودم را جدا كنم كه معتقدم راست و سرراست و بیتعارف بهتر است اصلاً تا زمانی كه زمینه كار سازمانی و جمعی و هدفمند و دموكراتیك نداریم، آدمها را جلوی توپ نفرستیم و دیگران را مانند زندانیان سیاسی و شیخ و مهندس جسارتاً به گا ندهیم (با عرض پوزش، واژه دیگری كه بتواند پیام را برساند مدتهاست میگردم و نیست) اگر میخواهیم هردم به یك مزاج باشیم. بگذریم و بگذریم و بگذریم كه بدجور تلخم از این همه دمدمی مزاج بودن و بیفكری و بیهمتی و بیمسوولیتیمان، خودم هم در این میان مستثنی نیستم. بگذریم و بگذریم. به امید روزهای بهتر در دهههای آینده.
خواستم این را عرض كنم كه: فردا صدمین زادروز حضرت مارشال مكلوهان است در شهرمان ادمونتون. ایده دهكده جهانی واقعاً جهانی شد و جهان آخر سر دهكده شد. افسوس كه در این شهر كسی او را نمیشناسد، بعید میدانم بیش از نیم درصد مردم این شهر او را بشناسند، نه اینكه گمان ببریم در جای دیگری مثلاً تورانتو یا ونكوور وضع خوب است. مهم این است كه مردم پشت چراغ قرمز میایستند و به قانون تاحد خوبی احترام میگذارند و كارجمعی را خوب بلدند و در میان دعواها به حرف هم گوش میدهند ببینند نكتهای در حرف طرف مقابل هست یا نه و چه كار باید كرد برای حل مشكل و چیزهای سادهای از این دست كه در كودكستان بهشان آموخته اند بكار میبندند. نیازی هم به صادرات چند ده هزار روشنفكر و اندیشمند و صاحبنظر و متخصصین صاحب رسانه ندارند. بگذریم.
باری، هم او جهانی شد هم ایدهاش جهان را درنوردید، چون درست میدید آینده را.
Labels: ادمونتونیات, جامعه, رسانه, علم و تکنولوژی
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Tuesday, May 31, 2011
|
|
زرنگبازی و تقلب ناشیانه ایرانی
یك ایرانی یا ایرانیالاصل به نام هومن رضازاده آذر ظاهراً دسته گل قشنگی به آب داده و به همدستی یك دانشجوی دیگر در دانشگاه یوبیسی به نام جوسیا یك تقلب بزرگ تكنولوژیك اما بشدت ناشیانه در امتحان ورودی پزشكی انجام داده است.
بدین صورت كه در روز جلسه او با یك عدد دوربین كوچك كه به همراه یك فرستنده جاسازی كرده بوده از شهر ویكتوریا سوالات را با موبایلش به دوست همدستش در دانشگاه بریتیش كلمبیای ونكوور میفرستاده كه او سه نفر از دانشجویان باسابقه را گول زده بوده كه در ساعت مقرر جهت شروع كار "مربی آموزش دهنده امتحانات پزشكی" مصاحبه شوند. این سه نفر در اواسط كار متوجه میشوند كه تصاویر سوالات كیفیت لازم را ندارند و شكشان وقتی بیشتر برانگیخته میشود كه ازشان خواسته میشود برای جواب دادن به هر سوال با هم مشورت كنند (ابلهانه ترین طرح ممكن!)، بعد كه جوسیا برای ارسال یواشكی جوابها به بیرون از سالن میرود، سه داوطلب میبینند كه هومن ظاهراً دوربین جاسازی شده را به سمت صورت خودش هم گرفته بوده، احتمالاً كم مانده بوده كه یك وی هم به دوربین نشان بدهد كه لابد: ما پیروزیم! ... اینور داوطلبان سرشیره مالیده شده دانشگاه یوبیسی حیران و سرگردان میمانند كه چه خبر است؟! خیلی این طرح نبوغ میخواسته!! بقیه ماجرای جالب را خودتان از سی بی سی بخوانید.
این خبر فعلاً توجه كسی را جلب نكرده هرچند امان از وقتی كه موجش همه جا را در جامعه ایرانی مجازی بگیرد، لباس زیر هومن خان، بادبان خواهد بود! شازده هومن، به جای اینهمه فكر و اندیشیدن برای تقلب و طراحی تكنولوژیك كمی عقلش را به كار میانداخت و میرفت درس میخواند بهتر نبود؟! به هر حال زندان در انتظار آن جناب و همدستش است. اگر فكر میكنید كه هنوز چیزی ثابت نشده است، توجه داشته باشید كه تمامی مدارك و شواهد لازم در این زمینه جمع شده و مسوولین حتی مجبور شده اند كه امتحان را قطع كنند و دوباره چند روز بعد برگزار كنند. حسابش را بكنید داوطلبان بیچاره ای كه مجبور شدند دوباره به شهرهای خود بروند و دوباره برگردند، هزینه اینها را كی میدهد؟
در حاشیه: قولم در مورد حادثه انفجار پالایشگاه فراموش نشده، موضوع اینجاست كه اطلاعاتی در این زمینه منتشر نشده است. اگر دوستان اهل رسانه و یا دوستان فنی و مشغول در صنعت نفت اطلاعاتی در این زمینه دارند، بی نصیب نگذارندمان با هم بحث دانشجویی راه بیندازیم.
Labels: اخلاق, جامعه, کاناداگردی
2 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Saturday, May 14, 2011
|
|
حكم پیك خانمانبرانداز شد ابراز احساسات پاك ولی بیفایده و بیپشتوانه
تا قبل از مطرح شدن كمك مالی همگانی توسط آمنه، بحث از همه جانب حول و حوش عدالت، انساندوستی، بیخشونتی، فتوت و بخشایش، عبرت عمومی، حركت جمعی برای عبور از قانون ناعادلانه و بخشندگی بود.
ظاهراً اسم پول كه در یك كار جمعی آمد، همه دوستان و كسانی كه در بحث مخالف یا موافق قصاص بودند در رفتند! ما ایرانیان اینچوناینیم. در آخر تنها در یك نقطه به تفاهم جمعی میرسیم: در رها كردن بینتیجه ماجرا.
Labels: اخلاق, جامعه, عدالت
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Sunday, May 08, 2011
|
|
دوران گریز از سیاست (۱)
مدتی است كه بر این عقیده هستم كه به احتمال زیاد دوباره ما وارد یك سیكل طولانی مدت غیرسیاسی بودن شدهایم كه خارج شدن از آن شاید سالهای طولانی- البته كمتر از یك دهه - به طول بینجامد. اگر از هیاهوهای بیحاصل اپوزیسیون خارج از كشور (خصوصاً آنها كه در ده سال اخیر به این طرف از كشور خارج شدهاند و حرفهایشان در مقاطعی دارای برد نسبتاً قابل قبولی بود) و اصلاحطلبان و سبزهای نزدیكتر به نظام و نیز تبلیغات رسانهای و بوق و كرنا كردنهای روزنامه نگاران و ژورنالیستهای خارج از كشور و بعضاً گرفتار تضاد منافع بگذریم - كه به هیچ عنوان غیرسیاسی شدن مردم را نمیپذیرند و هرروز چند سوژه جدید علم میكنند - میبینیم كه عموماً واكنش عموم مردم شهرهای بزرگ و تهران به دستگیری و حصر موسوی و كروبی عملاً در حد بسیار غیرقابل تصوری بر مدار بیتفاوتی و تجاهل بوده است. بقیه مناطق ایران هم كه از اول تكلیفشان معلوم بود و آنها هیچگاه همراه جنبش سبز نشدند.
این پاسخ حیرت برانگیز به چنین ضربه ای بیش از اینكه اقبال مردم ایران را به سوی دموكراسی و آزادیخواهی غیردینی یا سكولاریسم نشان دهد (اینطوری كه عدهای از سكولارها تازه با این تحلیل كه از "خط امام" خبری نیست، دنبال یارگیری در خارج افتادهاند!)، بیش از هرچیز حركت به سمت سكون و رخوت و غیرحساس شدن به هرنوع رویداد سیاسی را نشان میدهد. بخشی عمده از این رفتار ناشی از سركوب سیاسی است اما نمیتوان كتمان كرد كه حتی فعالیت سیاسی و حقوقی در كم هزینه ترین كارها هم راكد و سوت و كور مانده است.
متاسفانه اكثر تحلیلگران، فعالان، ناظران و روزنامه نگاران خارج از كشور همچنان ترجیح میدهند در این مقطع دست كم تا مدتی سكوت كنند چون یا دچار مشكل تضاد منافع هستند و نمیتوانند دست به انتحار معیشتی یا حرفهای بزنند، یا هنوز امكان ناپایدار شدن سیستم و وقوع تحولات غیرقابل پیش بینی را در آینده نزدیك محتمل میدانند و نمیخواهند با این قبیل تحلیلها دست به ریسك بزنند. اما به نظر میرسد كه ما عملاً وارد فاز غیر سیاسی شده ایم و راهپیمایی اشتباه و پرهزینه بیست و پنج بهمن یك حركت واكنشی و غیرضروری تنها براثر احساساتی شدن و همنوایی با مردم مصر و تونس بود و بشدت میرا، محو و دود شد.
پینوشت: بنا بر نوشتن كوتاهتر و بخشبهبخش دارم. در اینمورد باز هم در ادامه خواهم نوشت و با هم گفتگو خواهیم كرد. نظرات دوستان را بعد از آگاهی از ایمیل عزیزان و تماس با آنها برای گفتگو و آموختن ازشان منتشر خواهم كرد. كامنتهایی كه بی نام و نشان باشند یا تنها نام داشته باشند و همراه آدرس ایمیلی نباشند در هر حالت، از جمله ابراز محبت و لطف دوستان، منتشر نخواهم كرد.
Labels: تاریخ, جامعه, جنبش سبز, سیاست
2 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Wednesday, May 04, 2011
|
|
كتاب "بیشعوری" ترجمه محمود فرجامی رسید!
پیشنوشت: چارهای از پراكندهنویسی نیست (حتی نامش را كشكول هم نمیگذارم كه باز وقت گیر میشود)، وقت طولانینویسی دیگر ندارم و مطالبم بیات میشوند. دوست دارم گهگاه چیزی در وبلاگ خود بنویسم كه به اتفاق چراغ وبلاگنویسی را روشن نگه داریم. شماها هم نخواندید، نخواندید. جانتان تندرست و سرتان خوش.
كتاب بیشعوری را كه محمود فرجامی ترجمه كرده است قدری خواندم، خوب و مفید است و صد البته حال و هوای آن به فرهنگ عمومی ما ایرانیان هم نزدیك است خصوصاً چشم و هم چشمی، حسادت و رقابتجویی و گنده دماغ بودن ما را خوب واكاوی میكند.
البته راستش را بخواهید لحن نوشتاری كتاب من را یاد كتابهای تیپ نویسنده زرنگ دیل كارنگی میاندازد كه بهشان قدری آلرژی دارم، هرچند كه اصل حرف و پیامشان در جاهای زیادی درست است اما حرف و خاطره بیربط و داستانهای حاشیهای زیاد دارند و میخواهند خواننده را شیرفهم كنند و خوب هم بفروشند. كتابهایی كه مشابهاً در غرب و خصوصاً آمریكای شمالی زیاد یافت میشوند و به كتابهای خوشفروش (بست سلرز) معروفند و در نهایت میخواهند به راههای خوب زندگی كردن و رموز موفقیت، آدم را هدایت كنند.
با این همه از اصل كار ترجمه محمود فرجامی و زحمتی كه كشیده و هوشمندانه موضوع مهمی را انتخاب كرده است، چیزی كم نمیكند. اگر آنرا خواندهاید، همانطور كه خودش خواسته لطف كنید و پول یك پیتزا را از طریق پی پل هم كه شده، به حسابش بفرستید.
نكتهای دانشجویی به نظرم آمد، شاید معادل درستتر و دقیقتر فارسی واژه "اسهول" به جای "بیشعور" اینها باشد: "گنده دماغ" (به فتح گاف)، "از خود متشكر"، "چس اخلاق"، "تازه به دوران رسیده"، "عقدهای"، "یبس" و از این دست واژگان. واژه بیشعور بیشتر آدم را یاد فردی لاابالی، نفهم، بیفكر و بیتربیت میاندازد كه دقیقاً معادل اسهول نیست.
Labels: ادبیات, جامعه, فرهنگ
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Wednesday, April 06, 2011
|
|
طبیعت ایران و طبیعت ایرانی
واقعیتی كه نمیخواهیم قبول كنیم. این ایران ماست، میریزیم، بساط پهن میكنیم و میخواهیم در سه ساعت خودمان را خفه كنیم، روی زیراندازمان باصدای بلند قهقهه میزنیم كه یعنی ما حالمان خیلی خوش و وضعمان خیلی توپ است، به ریش خانوادههای دوروبر میخندیم، علیه غایبین صفحه میگذاریم، آخر سر هم طبیعت را به لجن میكشیم، بلند میشویم زیراندازمان را میتكانیم و میرویم!

اینجا كه دیگر ربطی به حكومت نداشت، داشت؟ آها گفتم حكومت. دقت كنیم در عرصه سیاسی نیز همینطور هستیم. میریزیم و بساط پهن میكنیم و دقیقاً همان كارهای بالا را انجام میدهیم، آخر سر هم بلند میشویم و زیراندازمان را میتكانیم و میرویم! نه خانی آمد و نه خانی رفت. تا سال دیگر! طرفه اینكه در عرصه سیاسی حدس بزنید چه كسانی باید این زباله ها را جمع كنند، بروبند و تمیز كنند برای"روز طبیعت" سال بعد؟ آیا همیشه چنین كسانی هستند؟
پینوشت: سطل زباله و حاشیههای آن معرف علاقمندی خاص ما ایرانیان به موجودی به نام قانون و همزادش نظم و انضباط هستند.
نكته بیربط: اگر كسی از دوستان خواننده قصد نظر دادن دارد لطف كند و نام خودش را به همراه ایمیل تماس مشخص كند كه از نظرش بنده و دیگر خوانندگان استفاده كنیم.
Labels: جامعه, سیاست, محیط زیست
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|