بلاگ یا رسانه "پارسا صائبی" در مورد سیاست، اجتماع، فرهنگ، علم و تکنیک و گهگاه موضوعات مورد علاقه دیگر
توضیحات نو
دوستان لطفاً بنده را از منتشر كردن كامنت با نامهای ناشناخته (بینام یا ناشناس و ...) یا بدون ارجاع به یك ایمیل واقعی معذور بدارید. واقعاً كامنتهای این چنینی را صرفنظر از اینكه چه نوشته باشند و محبت و لطفشان شامل حال بنده هم شده باشد، منتشر نخواهم كرد و اساساً نخوانده پاك خواهم كرد. گفتم كه گاه دوستان دور و نزدیك اهل رودربایستی نباشند، صادقانه بیایند حرفشان را هرچه كه هست بزنند و هر انتقاد و اعتراضی هم دارند شخصاً لطف كنند مطرح كنند و با هم گفتگو كنیم. خوب اشتباه و ایراد هم حتماً دارم و خواهم پذیرفت، ممنونتان هم خواهم شد. دیگرانی هم كه ممكن است حقوق بگیر جایی باشند وقت خودشان را پای كامنتگیر وبلاگ بنده حقیر تلف نكنند كه كامنت آنها را همانطور كه در بالا عرض شد، نخوانده پاك خواهم كرد و تحت هیچ شرایطی كامنت از فرد بینام و ناشناس و بدون ارائه ایمیل واقعی منتشر نخواهم كرد.
در غیر این صورت اگر هر نوع انتقاد و نقد تندی هم به نوشته بنده یا اساساً خود بنده و عقایدم و نه شخص سوم داشته باشید، تنها كافی است نام خودتان یا یك ایمیل واقعی از خود را مشخص كنید و بلادرنگ نظرتان را منتشر خواهم كرد.
بلاگچرخان
بلاگ چرخان حاوی وبلاگهایی است که میخوانم یا به پارسانوشت لینک دادهاند (یا هردو):
در هر شهری كه هستیم و زندگی میكنیم برویم و با شهرداری حرف بزنیم درختی به یاد سحابی ها بخریم و بكاریم و نامشان را روی یك تابلو چنان كه رسم است در پای درخت حك كنیم تا این جنایت حكومت و مظلومیت سحابیها هیچگاه از یاد نرود.
كافی است چندنفر در هرشهر دست در جیب شوند. ببینیم تا این حد هم ما خارج از كشوریها همت داریم یا نه؟ لطف كنید به بقیه اطلاع رسانی كنید. این پیشنهاد را حتی اگر شده به نام خود منتشر كنید! نام بنده اصلاً مهم نیست. مهم این است كه همگی همت كنیم و همین یك كار كوچك را انجام دهیم.
خانم غزل امید و حضور در ضیافت شام احمدینژاد در نیویورك
چندی پیش یكی از دوستان كه شاید مایل نباشد اسمش را بیاورم خبری آورد كه یكی از خانمهایی كه در فیلم ضیافت شام احمدی نژاد دیده شده است كسی نیست جز غزل امید، نویسنده كتاب "زندگی در جهنم" از فعالان حقوق بشری و تند اپوزیسیونی كه با رسانههایی مانند فاكس نیوز مصاحبه كرده بود و در انجمن برادری با اسراییل سخنرانی كرده بود. این موجب حیرت و بهت خیلی ها شده بود بطوریكه با اینكه تقریباً به قطعیت رسیده بودیم كه این دو چهره در فیلمها هر دو مربوط به یك نفر یعنی غزل امید هستند، اما باز دوستانی در این ماجرا تشكیك میكردند.
در این مورد می توانید به سایت ایشان و صفحه شخصی ایشان بروید و همچنین اطلاعات بیشتر را در این زمینه از اینجا بگیرید
امروز اتفاقی پیش آمد كه در كنار تمام شواهد و مدارك قبلی، به قطعیت تمام و كامل میشود گفت كه آن خانم همان خانم غزل امید بوده است.
امروز اتفاقی در صفحه فیس بوك دكتر محمد تاجدولتی از روزنامه نگاران مقیم تورنتو دیدم كه خانم غزل امید كامنتی گذاشته است. چك كردم و متوجه شدم كه خود ایشان هستند. بلافاصله كامنتی بدین شرح برایشان نوشتم و محترمانه از ایشان سوال كردم كه:
"با عرض معذرت از آقای محمد تاجدولتی كه در صفحه ایشان مینویسم و سوالی از خانم امید میپرسم كه نامرتبط با موضوع است.
خانم غزل امید محترم، این سوالی است كه برای خیلی ها مطرح شده است و چون شما را اتفاقی اینجا یافتم اجازه بدهید كه مستقیماً خیلی صادقانه و با اجازه از خودتان بپرسم در همین جمع.
میتوانم از شما بپرسم كه شما بر اساس كدام منطق و تحلیل بعد از آنهمه مخالفت با جمهوری اسلامی، هفته پیش در مهمانی شام احمدی نژاد و همراهان در نیویورك شركت كردید و آن حرفها را زدید كه در صداوسیما هم پخش شد؟
پیشاپیش از پاسخ شما سپاسگزارم"
ایشان جوابی در فیسبوك برایم نوشتند و بعد پشیمان شدند و آنرا پاك كردند بلكه رفتند و كامنت قبلی خودشان را هم كه بوسیله آن اتفاقی ایشان را پیدا كرده بودم، پاك كردند. در جواب دوباره پای صفحه محمد تاجدولتی نوشتم:
"دوستان عزیز حتماً شما هم متوجه شدید كه خانم غزل امید كامنتی در جواب بنده دادند و بعد هم پشیمان شدند و آن كامنت و حتی كامنت قبلی خودشان را در جواب به نوشته آقای تاج دولتی برداشتند، گویی كه اساساً كسی به نام غزل امید اینجا نبوده است! غافل از اینكه این كامنت و همینطور كامنت قبلی ایشان در ایمیلهای ما و آقای تاج دولتی منعكس شده است. ایشان به عبارت دیگر در جواب یك سوال ساده و محترمانه بنده چنین جواب دادند:
Do I know you? Have you ever provided me with anything that I need to answer your question. Do I owe you any money that I am not aware of?
You have no right to ask me questions about things I do or I don't. I have my reasons, and non of it is your concerns
جهت اطلاع خانم امید، بنده یك وبلاگنویس هستم و دست كم بلاگرهای قدیمی بنده را میشناسند. خرده بردهای هم با سیستم اطلاعاتی هیچ كشوری ندارم. حسابم هم پاك پاك است.
فیلمهای جیغ و داد اپوزیسیونی خانم غزل امید و كتابهای ایشان موجود است و یك نمونه ذیلاً آمده است. در عصر حجر هم زندگی نمیكنیم. عصر عصر اطلاعات است و شهروند روزنامهنگاری بالاخره راه خودش را دارد پیدا میكند. باری خانم امید از آن موضع اپوزیسیونی در حد كمونیست كارگری (از نظر شدت و تندی) و دوستی با تندروهای جمهوری خواه و محافل هوادار اسراییل و آن كتاب آنچنانی و پراز آتش و دود، نمیدانم چه شد كه در ضیافت شام دكتر احمدی نژاد در نیویورك حاضر شدند. البته كاملاً مشخص بود كه وقتی دوربین صداوسیما را دیدند همانجا هول كردند و فكرش را نمیكردند كه ممكن است چند تا از دوستان در یك كار كاملاً اتفاقی تیمی رد او را بگیرند و پیدایش كنند. ایشان در این فیلم فرمودند: "شما نمیدونید چی دارید، اگه قدرش رو میداشتید ... من خاك ایران رو ببینم، خاكش رو میبوسم..."
خانم غزل امید، شما هر تصمیمی كه گرفته اید محترم است. مواضع سیاسی شما هم اگر یكشبه صدوهشتاد درجه عوض نشود باز محترم است. اما هر تصمیمی سیاسی در حوزه عمومی اتفاق میافتد و منافع و عواقبی دارد. در این مورد، عاقبتش هم چیزی نیست جز اینكه بگوییم دانستن حق مردم است. شما به محض اینكه با پول پابلیك پول نفت و مالیات مردم ایران تشریف میبرید چلوكباب سلطانی و ولایی در حضور دكتر احمدی نژاد نوش جان میفرمایید باید به پابلیك هم جواب بدهید. این قاعده بازی دموكراتیك است. شما نمیتوانید هردم به یك مزاج باشید و هردم یك موضع سیاسی ضدونقیض داشته باشید و از همه طرف بهره مند شوید و هم جمهوری اسلامی را بكوبید و با اسراییل باشید و هم سرمیز شام برای كسی كه اسراییل را میخواهد بكوبد و نابود كند، برای كسی كه به قول خودتان خون همه مردم ایران را در شیشه كرده است، كف بزنید. بعد هم بگویید به كسی مربوط نیست! باید به پابلیك و رسانه ها پاسخگو باشید. این قاعده بازی را نه بنده نوشته ام نه آقای تاج دولتی نوشته است نه سیدعلی خامنه ای، نه بوش نه اوباما نه دكتر مورد علاقه شما.
دانستن حق مردم است خانم امید. اینجاست كه به حكم وظیفه اخلاقی، چون دوستان از بنده میپرسیدند كه ماجرایی چنین حیرت برانگیز چطور امكانپذیر است، و به نحوی كاملاً اتفاقی شما را اینجا پیدا كردم و جواب خودم را گرفتم، مجبور به روشنگری هستم و گزارشی از آنچه كه پیش آمد در وبلاگ خود منتشر خواهم كرد و همچنان منتظر هستم كه شما در این زمینه اگر جوابی دارید، لطف كنید و بیان بفرمایید كه بلافاصله منتشر خواهم كرد. با تشكر از شما. ضمناً بنده نسبت میان شما و آقای تاج دولتی را نمیدانم و باز هم در این مورد از محمد آقا و دوستان این جمع كه شاهد بودند چه شد و چه پیش آمد، عذرخواهی میكنم، به هرحال بنده جواب خودم را گرفتم، امیدوارم كه اگر توضیحی دارید به مردم و خوانندگان كتابتان بدهید. پرسیدن حق هر ایرانی است و نیازی نیست كه آدمها شما را بشناسند تا از شما سوال كنند خانم امید. كاری كه شما كردید، حیرت برانگیز و بسیار باعثتاسف است.
سایت یك بابای اصولگرا كه اونها هم از حضور خانم امید در ضیافت شام انتقاد دارند (برای پیدا كردن اینها نیازی به اطلاعاتی بودن و ارتباط داشتن با یاران سعید امامی نیست، گوگل خوشبختانه این مشكل را یك جستجوی ساده حل كرده است): http://elders.mihanblog.com/post/707
(پایان كامنت در فیس بوك)
جالب است بدانید كه هم اكنون متوجه شدم خانم غزل امید دوستی فیسبوكی خودش را با آقای تاجدولتی هم ملغی كرده است تا مثلاً هیچ ردی از خودش به جا نگذاشته باشد!
باری واقعاً برای ایشان بابت چنین حضوری شماتتبار در ضیافت دولت كودتا و نیز فرار از پاسخگویی متاسف هستم و امیدوارم كه ایشان شجاعت پاسخگویی نه به كسی مثل بنده بلكه به مردم ایران را روزی پیدا كند.
در چنین مواردی دشمنی شخصی هم با كسی ندارم، حتماً باید به وظیفه شهروندی و اخلاقی خود عمل كنیم و همگی باید به عموم مردم جوابگو باشیم.
پینوشت: آقای دكتر تاجدولتی یادداشتی در این مورد در صفحه فیسبوك خود آورده اند كه حتماً به جهت روشنتر شدن موضوع و رفع سوتفاهم احتمالی در ذهن خوانندگان آنرا به همراه توضیح تكمیلی خودم اینجا میآورم:
پارسا صائبی گرامی
صریح و روشن و ساده و قاطع اینکه بنده هیچ نسبتی با خانم غزل امید ندارم. این برای آسودگی خیال شما. همه ما در صفحات فیس بوکی خودمان افرادی را پذیرفته و میپذیریم که با برخی دوست هستیم، برخی را میشناسیم و بسیاری را هم نه.خانم ...غزل امید را هم بنده هرگز ندیدهام و با فعالیتهایشان هم، آنگونه که شما آشنا هستید، آشنا نبوده و نیستم. اعتقادات سیاسی و غیر سیاسی ایشان هم، مثل خود شما، و دیگر دوستان و آشنایان هیچ ربطی به بنده ندارد. ازکسی هم دعوت نکردم راجع به لینک خبر "شلواری" که پست کردم نظری بدهد
اینکه شما از این صفحه استفاده کردهاید تا در مورد مشارکت خانم غزل امید در میهمانی آقای احمدی نژاد روشنگری کنید هم از نظر من ایرادی ندارد. به اعتقاد من بخشی از کاربرد شبکه فیس بوک هم اطلاع رسانی و روشنگری صادقانه و مفید است واقعیت اینکه بنده هم از چند روز پیش خبر مربوط به آن میهمانی کذا را شنیده و دیدهام و حتی چند روز پیش با یکی از دوستان مشترک خودم و شما راجع به این موضوع صحبت کردیم و این سئوال برای هردو ما بود که اولا آیا خانمی که در آن میهمانی با تلویزیون ایران صحبت میکند شبیه خانم غزل امید هست یا خود ایشان است؟ و اگر ایشان نبوده چرا تکذیب نمیکند.
خود من هم معتقدم که فعالان سیاسی اجتماعی باید نهایت شفافیت را در اعمالشان رعایت کنند و با شهامت مسئولیت رفتارها و اعتقادات سیاسی گذشته و حال و یا تغییرات و چرخشهای سیاسی عقیدتیشان را بپذیرند
حال که ناخواسته ماجرای شرکت خانم غزل امید در میهمانی آقای احمدی نژاد به این صفحه کشیده شده و به گمانم برای نخستین بار خانم غزل امید واکنش نشان دادهاند و شرکتشان در آن میهمانی را تکذیب نکردهاند بهتر است پیگیر ماجرا بود تا شاید اندکی یاد بگیریم که هم مسئولیت رفتارهای سیاسی اجتماعیمان را بپذیریم و به دوران طلایی "شترسواری دولا دولا" پایان دهیم و هم اندکی روحیه "دایی جان ناپلئونی"مان را کاهش دهیم که مدام فکر کنیم چه کسی با چه کسی چه نسبتی دارد یا ندارد
با ارادت،
* * * این هم توضیح تكمیلی من:
آقای تاجدولتی عزیز،
خیلی سپاسگزارم از توضیحات شما. فقط یك نكته عرض كنم جهت رفع سوتفاهم احتمالی. قصد من این نبود كه ربط و ارتباط سركار را از نظر عقیدتی یا هم مسلكی بودن با خانم امید پیدا كنم، احتمال دادم كه ممكن است ایشان از بستگان یا دوستان شما باشند، كه اگر هم بودند جای هیچ نگرانی نبود، به جهت رعایت ادب عذرخواهی كردم كه اگر از دوستان یا بستگان مشترك كسانی اینجا را میخوانند از جهت رعایت دوستی و روابط انسانی، از این بابت احیاناً و احتیاطاً كمتر موجب آزردگی شما و دوستان شده باشم. از این زاویه از شما نام بردم و عذرخواهی كردم. ضمن اینكه به هرحال بابت اینكه كامنت اولیه بنده یا همان سوال از خانم امید، بی ربط با موضوع بود هم عذرخواهی كردم و باز هم عذرخواهی میكنم. به هر حال اگر مستقیماً به خانم امید ایمیل میزدم، مطمئناً جوابی از سمت ایشان نمیآمد. به هر حال بسیار ممنون كه این كامنتها را حفظ كردید كه نشان از روحیه حرفهای شما در حمایت از روشنگری و اطلاع رسانی دارد. بالاخره این مطلب جالب كه شما به اشتراك گذاشته بودید "لغو ممنوعیت پوشیدن شلوار برای خانمهای پاریسنشین بعد از دویست و ده سال"، در كار جنبش دموكراسیخواهی ما هم مثمر ثمر بود :-)) و خودش ناخواسته سوژه ای شد برای بررسی بیشتر رسانهای كه یك كار جمعی جالب در وصل شدن شبكه های اجتماعی با وبلاگها بود! با اجازه، نوشته شما و خود را برای روشن شدن بیشتر مخاطبین و رفع سوتفاهم احتمالی در ذهن مخاطبان، در وبلاگ خود كپی میكنم. باز هم سپاس. خوش و خرم باشید.
پیوندهای مرتبط: بازتاب در بالاترین (*) توضیحات بیشتر و جامع محمود فرجامی را از دست ندهید(*)
پینوشت دو: دوست عزیز كریم پورحمزاوی، لطف كرده و در این مورد در وبلاگ انگلیسی خود نوشته است (*)، همانطور كه قبلاً هم اشاره شد، دعوایی شخصی با این خانم نداریم. اما روشنگری و مطالبه پاسخ را، پیگیری میكنیم.
- "خوب آقا جان بگو ببينم شما ناشريد؟" - "بله با اجازه آقامون ... جسارتاً اسم انتشاراتمان را هم این بالا در کنار تمثال بیمثال حضرت امام و شما زدهایم ... این هم چند کتاب ناقابل که به دست مبارکتان برسه و متبرک بشه ..." - "به به ... به به ... خدا حفظتون کنه ... آقاجان این کتابها را بگیرید از ایشون، یک نگاهی بکنیم ... شما ویراستاری هم خودتون میکنید؟" - "بله ویراستار داریم، هرچیزی هم در این فضای غبارآلود چاپ نمیکنیم آقای ما" - "آفرین، آورین، آورین ... نه اشاره خوبی بود... اشاره بدی نبود... بحمدلله ناشران بابصیرت زیاد شدهاند .... کتابهاتون رو اگر به قطع رحلی بزنید، نه وزیری، فکر نمیکنید بهتر باشه آقا جان؟" - "هرچی آقامون بگه همون درسته... ای وای بر ما ... حتماً قطع کتابها سریع عوض خواهند شد ..."
-" طیب الله انفاسکم، نه مزاح کردم ... البته نظر خود من به قطع رحلی نزدیک تر است، ما اصلاً به هرچه وزیر و نخست وزیره بدگمان بودیم و الان هم هستیم. خوب دشمن بیکار نمیشیند، از آن طریق هم میخواهد ضربه بزند ...
بنده از وضعیت فرهنگی کشور نسبتاً رضایت دارم ... بحمدالله مسوولین همه هوشیار و بیدار هستند و در این صف آرایی خوب صحنه رو میبینن... شما کاری کنید که کتاب از دست مردم نیافتد ... کتاب های آموزنده و مفید و این جور چیزها بخوانند و بلکه خوبش را هم بخوانند... کتابهای مفید و ارشادگر از دست جوانان ما حتی در زندان هم نباید بیافتد ... این را مسوولین دستگاهها دقت کنند، حتی اگر لازم شد کتاب را در پای چوبه دار هم در دسترس بگذارید ... این مهم است عزیزان من ... خوب آقایون دست شما همگی درد نکنه ... موید باشید انشاالله ... بنده باید بروم خوراک مغزم داره دیر میشه ... "
دوست عزيزی که يک مچ بند سبز هم بدستت بستهای و بحق کلی در خارج از کشور به آن میبالی. ایرانی و ایرانیالاصل گرامی که وقتی هموطن و همنوعت را در خیابانها کتک زدند بحق به خروش آمدی. وقتی تصاویر شهدا را درحال جان دادن یا بعد از پرپرشدن دیدی حالت بد شد و های های گریه کردی. وقتی فهمیدی که در کهریزک به جوانان و نوجوانان تجاوز کردند، چنان ناراحت شدی که میخواستی مشت بکوبی به صفحه مانیتور. سردرد و معده درد یا قلب درد و کتف درد و کمردرد گرفتی. یادت باشد که چه غیرتت به درد آمد و چطور شد که یکهو خودت را وسط سبزها دیدی.
دوست من! برادر و خواهر من! شک ندارم که تو هم سختی کشیدهای تا به اینجا رسیدهای. الان هم همه مشغول تلاش و کار هستیم در این دنیای بیرحم غرب. یادت باشد روزهایی که در غربت مال و منالی نداشتی و کسی هم نبود بهت کمک کند تا مهربانانی از راه رسیدند و قدری کمک کردند و خودت هم همت کردی و جان گرفتی و اندک اندک کارهایت به مدار افتاد. یادت آمد؟ الان نوبت توست که خودت را سبز میدانی. الان وقتی است که تو واقعاً در این جنبش بیش از پیش موثر باشی.
الان عدهای از بچههای روزنامهنگار و بلاگر و فعال رسانهای از جهنمی که حضرات برایشان درست کردهاند با هزار مکافات بدرآمدهاند و در جاهای مختلف دنیا گرفتار هستند و منتظرند که بنده و جنابعالی، بله دقیقاً بنده و جنابعالی که الان این سطور را دارید میخوانید بهشان کمک کنیم که خودشان را به جایی برسانند. کسانی هستند که در کردستان عراق پول تهیه بلیط هواپیما به اروپا را ندارند. از دوستانی که در بطن و پیگیر ماجرا هستند، مستقیم شنیدهام که کمکهای بسیار بیشتری مورد نیاز است و دوستان واقعاً گرفتار هستند و ضمناً مطمئن باشید که این پول بدست افرادی که واقعاً استحقاقش را دارند میرسد و خرج کنفرانس برگزار کردن و شیک و پیک شدن و سواستفاده های آنچنانی و محفلی نمیشود. در این مورد منتظر ماندم تا از دوستانی که در این زمینه مشغول هستند، موثق خبر بگیرم. الان از بنده بپذیرید که این کمکها واقعاً سرنوشت آدمهایی چنین باشرف و باوجدان را که با خدا یا ملت یا هردو معامله کردند، عوض میکند.
میدانید که اگر میماندند و جانشان را دستشان میگرفتند و اوین میرفتند، شکنجه میشدند، یا حداقل دست کم به کنجی میخزیدند و سالها بیکار میماندند اگر نمیخواستند به فرموده قلم بزنند. آنها برادران و خواهران ما هستند. برادرزاده و خواهرزاده های ما. گدایی هم نمیکنند، قلمشان را هم به مزدی و نانی نفروختهاند و شرافت خود را بدست گرفته اند آمدهاند بیرون و این حق مسلمشان است که بیایند بیرون. کسانی هم که ماندند البته آنها هم جهادگرند. باری کمکشان کنیم لطفاً. بیمنت و بیهیچ پشت چشم نازک کردنی، یک پنجاه دلاری یا صددلاری هرکدام از شما هم جداً اثر دارد. لطفاً استدعا دارم کمک کنید و این کمپین را به اطلاع دیگران هم برسانید. تا آنها از این گرفتاریها نجات پیدا کنند، به ساحل امنی برسند و مشغول کار شوند.
دوست عزیز. جنبش سبز پول میخواهد. پول بیمنت و درطبق اخلاص گذاشته شده و برگ سبز درویشی من و تو. برای اینکه کشورمان را باید بنده و جنابعالی بسازیم. نه پرزیدنت اوباما دلش برای ما سوخته نه موسیو سارکوزی یا جنتلمنی بریتیش مثل گوردون براون یا دیوید میلبند و هنرپیشههای لوس دیگری از این قبیل و دیگر مستخدمین شرکتهای بزرگ و پادوهای پول و سرمایه. این ماه را، این هفته را رستوران نرو. فیلم نبین، رولت خوشمزه نخور. اگر شراب مینوشی، شراب ارزان قیمت و بطری باز شده بنوش. به جای چلوکباب و غذاهای آنچنانی رستوران، دو سه بار غذای ارزان دم دستی نوش جان کن و با بیخانمانهای مهربان و اقشار کم درآمد اینور دنیا نشست و برخاست کن و یادت باشد روزی را که به این کشور آمدی. پولش را بگذار برای همین برادران و خواهرانت. همین کمکهای اندک تو و همتی که به خرج میدهی که دیگران را راضی کنی چنین کنند (که از کمک خود تو صدپرده مهمتر است)، واقعاً کارساز است. همین اندک اندک به قول سعدی بزرگ خیلی شود و قطره قطره سیلی. و این جویهای باریک ملی و مردمی، امیدوارم که اندک اندک به هم بپیوندند و راه خود را در میان این سنگهای بهظاهر سخت باز کنند و رودی جاری و پرشور تشکیل شود تا در دلتای آرامش و قرار، برکت و آبادانی سبز به بار بیاورد. گام اول این است که یاد بگیریم به شرافتمندان، شرافتمندانه و سخاوتمندانه هرطور که در وسعمان هست، کمک مالی کنیم. ما ایرانیان دردمند را تنها نخواهیم گذاشت.
به راحتی میتوانید خیلی سریع یک حساب در Paypal باز کنید و با کردیت کارت خود آن را پر کنید (پی پل قدری از حسابتان کمیسیون میگیرد که مهم نیست)، اگر دغدغه امنیتی دارید میتوانید حساب را به نام مستعار در پی پل باز کنید و تنها سیستم پی پل میداند که نام و شماره کردیت کارت شما چیست و کسی نخواهد دانست. بعد به راحتی آن پول را با اکانت پی پل به اکانت پی پل حسابی که گزارشگران بدون مرز دادهاند بطور آنلاین بفرستید. انتقال پول در درون سیستم پی پل بدون کمیسیون است و با یک ایمیل ساده انجام میشود. به شما شخصاً اطمینان میدهم که سیستم بدون مشکل و بسیار امن کار خواهد کرد. حتی میتوانید مستقیم با کردیت کارت خودتان هم کمک کنید. اگر سوالی هم داشتید ایمیل بزنید، بنده میتوانم کمک کنم.
اگر هم تمام این نوشته را در حد موعظه و شعار توخالی و توهین به خود میبینید، شرمنده و متاسف هستم و ضمن احترام، شما را به یک مناظره قلمی دعوت میکنم که ببینیم حق بیشتر با کدام طرف است. این باید منصفانه باشد. یادمان باشد که سبز بودن به عمل است نه به ادعا. خودمانیم، کسی هم که نمیفهمد اگر کمک نکردیم اما الان یک محک خوبی است برای اینکه ببینیم چقدر سبز هستیم. ماییم و وجدانمان.
دست همگی درست! خصوصاً دوستانی که جان و دلی پیگیر هستند و دارند تلاش میکنند، خسته نباشند. دست شما دوست عزیز هم درد نکند پیشاپیش. زنده و پاینده، شاد و خرم و تندرست باشید.
مرتبط:
- گزارش بیبیسی فارسی از وضعیت رسانه ها و اصحاب رسانه و توضیحات رضا گنجی (آبچینوس بلاگسپهر) در مورد خروج روزنامهنگاران و اصحاب رسانه (*) - توضیحات نیکآهنگ در بیبیسی فارسی (*)
پینوشت: دوستان گزارشگران بدون مرز، بهتر بود به جای ایجاد یک صفحه مستقل ایمیلی را به این منظور اختصاص میدادند تا نقل و انتقال مالی کمکها از طریق ایمیل انجام شود، دانستن آدرس اهداءکنندگان ضروری نیست چون اهداء کنندگانی که در سیستم پیپل پول میفرستند، جهت کمک مالی چنین میکنند نه برای بیزینس و این پول دیگر کردیت نیست، بلکه پول واقعی است که در سیستم پیپل جابجا شده است و از نظر قوانین بیزینسی آنلاین تا آنجا که میدانم، نیازی به دانستن آدرس وجود ندارد مگر اینکه کسی بخواهد با اهدای کمک از معافیت مالیاتی کشور خود بهرهمند شود که در این قضیه استفاده از این گزینه امکانپذیر نیست. به هر صورت دوستان توجه داشته باشند که هنگامی که پول را در پیپل میفرستند، برای اینکار لازم است که در صفحه خود گزارشگران بدون مرز وارد شوند (و چون امکان نقل و انتقال پول از طریق ایمیل مشخص نشده)، اگر میخواهند آدرس پستی شان به گزارشگران بدون مرز آشکار نشود، آدرس خود را در پی پل موقتاً به آدرسی دیگر و غیر واقعی تغییر دهند (امکان حذف آدرس در پی پل نیست اما میتوانید آن را تغییر دهید) و بعد از پایان کمک آنرا برگردانند. کار دیگر این است که دوستان با ایمیلی که گزارشگران بدون مرز دادهاند با آنها تماس بگیرند و ازشان بخواهند که آنها ایمیلشان را برای اهدای کمک مالی در پی پل اعلام کنند و پول را در سیستم پی پل به آن ایمیل بفرستند. این سیستم بسیار ساده و راحت و امن است.
کتاب "نمایشنامههای میرزاده عشقی" (به کوشش علی میرانصاری) را دست گرفتهام، به این ابیات رسیدم و دیدم مختصرتر و موجزتر و پرمغزتر از این نمیشود حال و روز تاریخی ما ایرانیان را بیان کرد:
"این بود گهواره ساسانیان بنگه تاریخی ایرانیان قدرت و علمش چنان آباد کرد ضعف و جهلش هم چنین برباد کرد! ای مداین از تو وین قصر خراب باید ایرانی ز خجلت گردد آب!" (۱)
* * *
از زبان روح زرتشت در اپرا:
"در همین گهواره خفته، نطفه آیندگان / نطفه این مردگانی را که بینی زندگان" "از همین گهواره، تاچند دگر فرزند چند/ سربرآرد سربسر، ایران از ایشان سربلند" بعد از این اقبال ایران را، دگر افسوس نیست / لکهای در سرنوشت کشور سیروس نیست" (۲)
فارغ از خواب شیرین عشقی همدانی در اپرا که در پرده آخر خودش از خواب برمیخیزد و میگوید: "آنچه من دیدم در این قصر خراب/بد به بیداری خدایا یا به خواب؟" "پادشاهان را همه اندوهگین/ دیدم اندر ماتم ایران زمین!" "ننگ خود دانندمان اجدادمان/ ای خدا دیگر برس بر دادمان!" "وعده زرتشت را تقدیر کن/ دید عشقی خواب و تو تعبیر کن"
عرض شود که کار زیاد داریم فعلاً!
____________________________________
۱) بخشی از اپرای "رستاخيز سلاطين ايران در خرابه های مداین"، اولین اپرای ایرانی اثر زنده یاد عشقی که در تهران، اصفهان، رشت، تبریز، بابل (بارفروش) و بمبئی به نمایش در آمده است.
شهادت استاد علیمحمدی تسلیت باد به همه دانشگاهیان، خصوصاً بچههای خوب و استادان فهیم فیزیک تهران و شریف. کشتند و باز گردن موساد انداختند این بیهمهچیزها.
فقیه عالیقدر حسینعلی منتظری در خواب درگذشت. آنوقتها که قائم مقام رهبری شده بود بهش به شوخی میگفتند منتظر الامامت. اما او هیچگاه منتظر هیچ امامت و منصبی نماند. دیدیم همین چند روز پیش بود که دقیقترین و منصفانهترین موضع را در مورد جنجال عکس خميني، بيان کرد. موضعی منصفانه و مستدل و شفاف که نشان از خردمندی و آزادگی اين مرد بزرگ در این کهولت سن داشت.
اگر منتظری رهبر میشد نظام اوضاع نسبتاً بهتری میداشت و دست کم به این وضع نکبتبار و مهوع فعلی نمیرسید و یکی از اشتباهات مهلک خمینی، دقیقاً عزل غیرقانونی و کودتایی منتظری بود که امام پرستان دوست ندارند بشنوند.
منتظری هم اشتباه داشت و اصرار بر گنجاندن ولایت فقیه در قانون اساسی بزرگترینشان بود. اما این شیخ آزاده برخلاف دیگران، دین و دنیا و شیعیان هوادار خودش را به زر و زور و تزویر نفروخت. به اشتباهات تا آنجا که میتوانست معترف و منتقد بود و جانب حقطلبی و حقگویی و دستگیری از ستمدیدگان را به هیچقیمت رها نکرد. او احیاءگر حی و زنده همه آن خصائلی بود که به نام سیره علی در آموزههای فرهنگ شیعی آمده.
باری، این شیخ دانا و آزاده، دیگر منتظر نماند و از حصر کینهجویان شقی بالاخره درآمد و آرام و پاکیزه رفت. منتظری عاقبت بخير شد و از نامش در تاريخ به نيکویی ياد خواهد شد. یادش جاوید.
باید دید تهدید چیست. آیا قرار است کارهای تروریستی کنند و مخالفین را بکشند؟ اگر جمهوری اسلامی به چنین انتحاری دست بزند و ماشین ترور خودش را در خارج از کشور دوباره راه بیندازد، اینبار اکثر ایرانیان خارج از کشور به طور جدی به خروش خواهند آمد، با هم متحد و همقدم خواهند شد و اتفاقاً سرکیسه را هم جان و دلی شل خواهند کرد تا دمار از روزگار هرچه مامور نظام استبدادی در خارج از کشور دربیاورند و دستگیرشان کنند، در میان فشار افکار عمومی جهانی، اقدامات جدی و متفق دولتها و جامعه بینالملل علیه تروریسم جمهوری اسلامی انجام خواهد شد و همزمان نیز پرونده مقامات نظام تحت عنوان جنایات علیه بشریت، با کمک و همیاری ایرانیان خارج از کشور مستقیم خواهد رفت به دیوان بینالمللی لاهه.
به همه اینها اضافه کنید ابراز همدردی داخل کشوریها با ایرانیان مقیم خارج که منجر به اتحاد و همصدایی و همدلی بیشتر داخل و خارج میشود و این همصدایی و شورمندی، سقوط حکومت را بیش از پیش تسریع خواهد کرد. آنوقت است که چهره سردار جزایری و لات و لوتهای گندهتر از او و دزدهای سرگردنه ولایت هم دیدنی خواهند شد!
حتی اگر هم بخواهند تنها با دوز پایین ترس درمانی به شیوه خاص جمهوری اسلامی، دو سه نفر از فعالان سیاسی را بزنند که در این صورت بیفایده بودنش از پیش معلوم است. جنبشی که سر ندارد و طیف مختلفی از آدمهای مختلف را گرد هم آورده نه تنها از پا نمیافتد بلکه فعالتر و گستردهتر هم خواهد شد. تازه سوال این است که چه کسانی را بزنند؟ لیست فعالان مهم جنبش را که هرکدام حرفهای متفاوتی میزنند، به هیچ وجه نمیتوان با خط زدن به ده نفر رساند چه رسد به دو سه نفر. تازه عملیات را چطور پیش ببرند؟ با کدام نیروی مزدور عرب و عجم؟ مگر شوخی است در این اوضاع که بعد از یازده سپتامبر بشود از این گنده باد دردادنها کرد؟
اگر بخواهند کسانی را که به ایران میروند دستگیر کنند که باز هم هزینههای اینکار بسیار زیاد خواهد شد در عین اینکه سودمندی خود را از دست داده است وگرنه که امکان دستگیری فعالان و روزنامهنگاران و نخبگان را ندارند و تنها میتوانند به شیوه موش و گربه بازی همیشگی چندتا را در فرودگاه بگیرند و بترسانند و چندتا را آزاد کنند و دوباره تعدادی دیگر را بگیرند. اینکار (دستگیری کسانی که گاه شهروندان کشورهای دیگر هم هستند) هزینههای زیادی در سطح بینالمللی روی دست نظام خواهد گذاشت و از نظر امنیتی هم دیگر معلوم شده که سودمندی خود را از دست داده است. مگر در داخل این همه میگیرند و رها میکنند اثری در کند شدن حرکت جنبش داشته است؟
اصلاً چرا باید چنین تهدیدی را جدی گرفت؟ آنهم در شرایطی که برای آزادی و حاکمیت جمهور مردم خیلیها هزینه دادهاند، ما خارج کشوریها چرا باید از این لافها و بلوفها واهمه داشته باشیم؟ ما برای آزادی به غربت آمدهایم، آیا آزادی تا این حد هم ارزش هزینه دادن ندارد؟
این نوشته را با یادی از پهلوان احمد زیدآبادی به پایان میبرم که امیدوارم هرچه زودتر از اسارت رها شود.
تو ماندی و خاک، ما رفتیم و خشم(*) (شهادت بهزاد مهاجر)
نیما جان، ما را شریک غم خودت بدان. دایی بهزاد تو مثل دايی شهید من است در نبرد با صدامیان. به احترام خون بهزادی که تنها زیست و مظلومانه مهاجر شد، شرح قصه ما بماند برای وقتی دیگر.
لعنت ابدی همه شهدا و نفرین همه مادران داغدار بر تک تک کسانی باد که چنین به نام علی، شیعه بیگناه میکشند و به این راضی هستند که تنها چند صباحی به نکبت و تباهی حکومت کنند. نفرین بر همه سکوت کنندگان.