|
توضیحات نو
|
|
دوستان لطفاً بنده را از منتشر كردن كامنت با نامهای ناشناخته (بینام یا ناشناس و ...) یا بدون ارجاع به یك ایمیل واقعی معذور بدارید. واقعاً كامنتهای این چنینی را صرفنظر از اینكه چه نوشته باشند و محبت و لطفشان شامل حال بنده هم شده باشد، منتشر نخواهم كرد و اساساً نخوانده پاك خواهم كرد. گفتم كه گاه دوستان دور و نزدیك اهل رودربایستی نباشند، صادقانه بیایند حرفشان را هرچه كه هست بزنند و هر انتقاد و اعتراضی هم دارند شخصاً لطف كنند مطرح كنند و با هم گفتگو كنیم. خوب اشتباه و ایراد هم حتماً دارم و خواهم پذیرفت، ممنونتان هم خواهم شد. دیگرانی هم كه ممكن است حقوق بگیر جایی باشند وقت خودشان را پای كامنتگیر وبلاگ بنده حقیر تلف نكنند كه كامنت آنها را همانطور كه در بالا عرض شد، نخوانده پاك خواهم كرد و تحت هیچ شرایطی كامنت از فرد بینام و ناشناس و بدون ارائه ایمیل واقعی منتشر نخواهم كرد.
در غیر این صورت اگر هر نوع انتقاد و نقد تندی هم به نوشته بنده یا اساساً خود بنده و عقایدم و نه شخص سوم داشته باشید، تنها كافی است نام خودتان یا یك ایمیل واقعی از خود را مشخص كنید و بلادرنگ نظرتان را منتشر خواهم كرد.
|
|
|
|
بلاگچرخان
|
|
بلاگ چرخان حاوی وبلاگهایی است که میخوانم یا به پارسانوشت لینک دادهاند (یا هردو):
|
|
|
|
|
آرشیو فانوس قدیم
آرشیو فانوس نو
ParsaSaebi[at]Yahoo.co.uk
© استفاده از مطالب اين وبلاگ با دادن لینک و ارجاع به نوشته، بلامانع است
| |
|
 
Sunday, September 08, 2013
|
|
خداحافظی
دیروز روز بلاگهای فارسی بود و امکان نوشتن نداشتم، این روز را به همه بلاگنویسان عزیز قدیمی و نسل جدید تبریک میگویم.
بلاگنویسی هنوز هم زنده است و خواهد ماند هرچند با تکاپو و سروصدای کمتر و نویسندگان و مخاطبان کم حرفتر. در این شک ندارم که کار اندیشیدن و پرسیدن و شک کردن و نقادی و آموختن هیچگاه کم رونق نخواهد شد با این شوق و اشتیاقی که در نسل قدیم و جدید فارسی زبان میبینم. حجم همفکریها و گفتگوها در شبکههای مختلف و فضاهای گوناگون نشانهای است از ادامه راه بلاگداری و بلاگ نویسی در دهه گذشته.
هر آغازی را پایانی است. با رضایت و شادی و با فروتنی، اما افتخار به این همه سال قلم زدن در حد خودم، در این بلاگ را میبندم و با نام قلمی خود خداحافظی میکنم، اما هستم اینور و آنور اندکی تلاشی در حد خود دارم و خواهم داشت. نیازی نیست به طبالی، مهم این است که در فرصتهای اندکی که دارم، از دوستان و همینطور اهالی اندیشه میآموزم و گفتگو میکنم و مینویسم. اینکه عمرو یا زید بگوید و بنویسد مهم نیست.
از اینکه خوانده بلاگ من بودید و با نقد و نوشتههای خود پشتیبان و مشوق من بودید، صمیمانه سپاسگزاری میکنم. حرفها را بهتر از من خود شما دارید میزنید و نیازی نیست که پارسا نامی حتما در پارسانوشت بنویسد.
خوش و تندرست باشید و روزهای خوبتان بسیار فراوان و بلکه افزونتر باد.
Labels: تبريک, توضیحات بلاگدار
2 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Saturday, December 08, 2012
|
|
نوار و آهنگی كه نیك نبود
اشاره: در جنجالی كه برسر انتشار فایل صوتی خصوصی بین نیكآهنگ كوثر و مهدی هاشمی پیش آمده چند نكته به ذهنم رسیده است و صدالبته منتظر روشن شدن ابعاد بیشتری از این ماجرا میمانم، خصوصاً دوست دارم خود نیكان در این مورد صادقانه روشنگری كند و دوستانه و صریح عرض میكنم، از جیمزباند بازی و "بولشت" كردن دیگران دست بردارد.
الف. نیكان بدون اجازه حق ضبط كردن گفتگو با دیگران را بهیچ وجه ندارد نه اخلاقاً نه قانوناً، خصوصاً وقتی كه مواردی چنین حساسیت برانگیز و بسیار مهم را عمداً خود نیكان طرح میكند و به صراحت مهدی هاشمی را به چالش میكشد یا شیر میكند كه ازش حرف بیرون بكشد آنهم چنین حرفهایی كه بشدت مهم هستند.
ب. نیكان خودش را یك ژورنالیست مستقل میداند و بر این استقلال هم هربام و شام تاكید دارد، در این گفتگو ما با نیكان دیگری روبرو هستیم كه انگار مشاور سیاسی مهدی هاشمی و جنبش سبز است (جنبشی كه بارها و بارها نیكان بر عدم ارتباط خود با آن و انتقاد از "سبزاللهیها" كه از دید او به مهدی هاشمی و ریالهای سبز او وصل هستند، چه در جلا چه در خفا تاكید داشته است)، با نیكان دیگری روبرو هستیم كه گویی استراتژیست مبارزه و كنشگری سیاسی در جنبش است. این حیرت آور است. این دیگر به "رای دادگاهی در اونتاریو" مربوط نیست. هست؟
پ. ادله و توجیهات و جزییات الزام آور بودن و ابرام در مورد تحویل فایلهای صوتی و چت بین نیكان و مهدی، روشن نیست. نیكان هم در این مورد باید روشنگری كند، به چه دلیل نیكان باید در دعوای حقوقی بین بوذری و هاشمی به عنوان شاهد مداركی رو كند؟ دعوای حقوقی هاشمی- بوذری چطور به گفتگوی خصوصی بین هاشمی-كوثر ربط حقوقی پیدا میكند و بر اساس كدام روند قاضی دادگاه به این نتیجه رسیده است كه باید نیكان را احضار و مداركش را بررسی كند؟ آرمان امیری هوشمندانه سوالی پرسیده: رییس دادگاه از كجا فهمیده كه نیكان نوارهایی ضبط شده دارد؟ این بخشها واقعاً مبهم و در عین حال مهم هستند.
ت. نیك آهنگ اگر چنین از خاندان هاشمی بدش می آید بر اساس كدام اخلاق حرفه ای چنین خودش را به آنان میچسباند و به آنها میخواهد "كمك" كند اما سربزنگاه برای آنها تا میتواند میزند و آنها را از هستی ساقط میكند؟ كدام اخلاق ژورنالیستی به او این مجوز را میدهد در همه جا باشد و همه كارهای مختلف و متفاوتی بكند ورای اطلاع رسانی و یافتن حقیقت؟ این سوال را از دوستان اهالی رسانه هم باید پرسید.
یك بلاگر یك لاقبا هستم كه كار حرفه ای خودم را دارم و از این جنجالهای رسانهای هم استقبال نمیكنم و كاری هم در هیچ رسانهای ندارم و بدون گوشه زدن به اصحاب رسانه كه عزیز و محترم و زحمتكش هستند، از این بابت به چرخ گردون شكرگزار هستم. حسابم هم پاك پاك است. شخصاً دوست دارم ابعاد بیشتری از جزییات را به منظور یافتن حقیقت و قضاوت شخصی بدانم. همین.
به هیچ جایی هم وصل نیستم و دوست و دشمن هاشمی ها هم نیستم. همینطور عداوتی هم با نیكان ندارم. امیدوارم بزودی ابعاد بیشتری در این مورد بدانم و بخوانم و بعد قضاوت خواهم كرد ورای همه دوستیها و دشمنیها و بیصبرانه آروزمندم كه نیك آهنگ مسوولانه كمك كند در این موارد و درست و صادقانه همه ابعاد فعالیتهای خود را دراین مورد تشریح كند، اشتباهات و خطاهای خودمان را اگر هست - كه ظاهراً هست - بپذیرد و بپذیریم و مسوولانه بدون ماله كشی و بازیهای كودكانه راهی به آینده بهتر بگشاییم همین حوادث اینچنینی هستند كه میتوانند كمك كنند شهروندان مسوولیتپذیرتری باشیم و به همدیگر فیدبك بدهیم و كمك كنیم به بهبود اندك اندك زیستن مسوولانه كه فرزندان ما دست كم زندگی قدری بهتری داشته باشند.
نوشتههای مرتبط:
آرش بهمنی و "كلاغ قیل و قال پرست" ( *) و نوشتههای دیگری كه آرش به آنها لینك داده است
"راستیآزمایی" ادعاهای نیكان از سوی مهدی جامی (*)
این هم یكی از فایلهای صوتی "نیكی لیك" (*)
پینوشت: من از توضیحات اخیر نیكآهنگ كه با عتاب و خطاب و قاطعیت از درستی راهی كه انتخاب كرده (كه پاسخی آشنا برای جامعه استبدادزده ماست)، راستش خیلی قانع نشدم، درجاهایی سوالات بیشتری هم برایم ایجاد شد:
نیك آهنگ میگوید: "من از طرق مختلف (نزدیکان آقای هاشمی) پیغام فرستادم که اگر بر همین اساس به جلسه راستی آزمایی بروم، مطابق قانون موظفم همه مدارکی که در اختیار دارم را تقدیم کنم، چون پنهان کردن مدارک و از بین بردن آنها کاملا غیرقانونی است و در میان آنها فایلهایی هست که به نفع هیچکس نخواهد بود در اختیار افراد دیگر قرار گیرد. متاسفانه یا پیام من را به ایشان نرساندند و یا خیال کردند من مطابق قانون عمل نمیکنم. "
خود نیك آهنگ صریحاً دارد میگوید كه به مهدی هاشمی و وكلایش پیغام فرستاده كه همه مداركی كه در اختیار دارد رو خواهد كرد! كدام مدارك؟ گفتگوی خصوصی و تحریك آمیز بین نیكان و مهدی كه در آن در مورد "استراتژی تهاجمی" و "كنترل خامنهای" حرف میزنند هیچ ربطی به دادگاه هاشمی-بوذری ندارد. هیچ قاضیی هم معمولاً كسی را به خاطر ندادن فایل صوتی چنان گفتگویی خصوصی كه هیچ ربطی به موضوع پرونده و طرح شكایت ندارد، مورد بازخواست و پیگرد حقوقی قرار نمیدهد در هیچ سیستم حقوقی. خوب است به نیك آهنگ عزیز یادآوری گردد كه قانون كشف (یا دیسكاوری) در حوزه حقوق مدنی (و نه جنایی) مشروط و كاملاً منوط به اثبات "رلونسی" یا "مرتبط" بودن با موضوع دعواست. خوب در مقابل نیكان به مهدی هاشمی و وكلایش پیغام می فرستد (كه كاری حقوقی و مدنی هم نیست، طرف نیك آهنگ، قاضی دادگاه است كه بقول خودش از او شواهد مرتبط با شكایت بوذری را میخواهد نه مهدی هاشمی!) كه من فایلهای زیادی دارم و همه اینها را به دادگاه خواهم داد، این قسمت از كار مطابق كدام قانون انجام شده است؟؟ نیك آهنگ چه نیازی به اینكار داشته است؟ اینكار خودش نوعی اقدام به تهدید نیست كه خود یك جرم مسلم است؟ دیگر اینكه این اقدام امكان اینكه نیك آهنگ دچار "اشتباه غیرعمد" شده باشد هم منتفی میگردد.
اگر نیكآهنگ واقعاً میخواست بقول خودش كار "قانونی" ضبط صدای گفتگوی خصوصی بین خودش و هاشمی را (كه البته هنوز معتقدم این عمل ضبط غیرقانونی است) پیش ببرد، میتوانست تنها مدارك خود را به گفتگوی مرتبط در مورد دعوای بوذری-هاشمی محدود و تسلیم دادگاه كند، یعنی آن تكه را كه مرتبط به موضوع دعوا بود به دادگاه میداد، هیچ قاضیی نمیتواند حكم بدهد كه هرآنچه كه در این مورد بین كوثر و هاشمی بوده به دادگاه مدنی باید عرضه شود. رلونسی باید ابتدا احراز شود و نیك آهنگ هیچگاه نمیتوانسته بدون طی این فرآیند حقوقی و طولانی مورد بازخواست قرار گیرد كه چرا در همان بدو كار همه مدارك را (همه كدام مدارك را؟!) نداده است. مثل این میماند كه من و همسایه ام در مورد فنس با هم دعوای حقوقی داریم و در دادگاه بر اساس دیسكاوری دادگاه یك شاهد را ملزم كند كه در این مورد شواهد خودش را بدهد و او برگردد گفتگوی تلفنی ضبط شده ای بین خودش و همسایه من رو كند كه نشان دهد همسایه متاهل من با یك خانم دیگر هم رابطه دارد! این مسموع نیست تحت عنوان دیسكاوری.
دست كم نیك آهنگ باید بر اساس اخلاق حرفهای "دو دیلینجس" نشان میداد و نهایت تلاش خودش را میكرد به قاضی بگوید كه تنها بخشهای "مرتبط" به دادگاه تقدیم شده، حتماً اگر نیازی بود قاضی مجدداً به او تذكر میداد كه بقیه فایلهای صوتی را بدهد و در همان بدوكار كوثر را متهم و محكوم نمیكرد، چنین چیزی محال است. آقای كوثر در این مورد غیر حرفهای و غیر اخلاقی عمل كرده است و این فایلها را حاوی اطلاعات حساس و محرمانه "نامرتبط" با كیس به وكلا داده و از دادگاه هم حتی نخواسته كه این اطلاعات بر طبق اظهارنامه او و وكلا محرمانه نگاه داشته شوند.
من نه وكیل هستم نه حقوق خوانده ام اما بر حسب كار و زندگی در كانادا حداقلی اندك با رویههای حقوقی آشنا باید باشم، طبیعتاً چند سوال مطرح كردم و دوست دارم بحث دانشجویی كنم و بیاموزم. كاری هم نه به مهدی هاشمی دارم و نه سیاسی كاری او و كارنامه سیاسی او و نه نیك آهنگ و نه كاری به روند دادگاه و شكایت دارم.
Labels: توضیحات بلاگدار, رسانه, سیاست, شگفتیها
2 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Wednesday, September 21, 2011
|
|
روزانه امروز
توضیحی كوتاه و حاشیهای بدلیل گرفتاریهای فراوان كار و زندگی و البته لطف و محبت تعدادی از دوستان سیاسیكار در كم انگیزه كردن آدم و حاشیهسازی، كه در اینجا مجال باز كردنش نیست، امكان روزانهنویسی بتدریج از من سلب شده، سعی میكنم دست كم هر دو روز یكبار بنویسم و این مكان را سرپا نگهدارم و به هرحال چیزی بنویسم و منتی هم سركسی ندارم.
همینقدر عرض كنم كه دنبال هیچ حاشیهای نخواهم رفت و كار خودم را خواهم كرد. متاسفم برای دوستان حاشیهساز كه خودشان را متولی وبلاگها میدانند و دوست دارند كهكشان عظیم بلاگسپهر را وبلاگستان كوچك خود و خویش را زعمای آن بدانند و بنامند. برای این دوستان آرزوی موفقیت میكنم. همین. نیازی هم به توجه و لطف رسانهای كسی نداشته و ندارم و نخواهم داشت. دیگر زمان این بازیها از ما گذشته است.
همین چندتا دوست عزیزی كه لطف میكنند اینجا میآیند یا از طریق خوراكخوان سر میزنند یا چند ثانیه وقت میگذارند و نوشته های كوتاه حقیر را میخوانند برایم كافی است و ادعایی هم ندارم و من هم خواننده مطالب دوستان هستم. امیدوارم این حاشیه نویسی دست كم برای ماهها كافی باشد و نوشته های كوتاه خود را همچنان اینجا بیاورم. شاید آنها قدری بدرد شما هم بخورند، شاید هم نه. به هرحال همه خوش آمدند و حضورشان مایه سرافرازی است. اما اگر كسی هم زیاد به اینجا سرنزند، جسارتاً حال بنده خراب نمیشود كه البته خوانندگان خوبی دارد این وبلاگ و لطف دارند دوستان.
پینوشت: وبلاگنویس اسمش روی خودش است. بلاگری كه همه كار بكند بجز وبلاگنویسی، لابد یك جای كارش ایراد دارد. البته برای این دوستان آرزوی موفقیت میكنم. من هم یك گوشه همینجا، كارم را - كار اصلی و مورد علاقه خودم را كه از آن هویت گرفتهام، یعنی نوشتن در وبلاگم - انجام میدهم و در حد توان و دانشم ایدهای مطرح میكنم، نظری میدهم و قلمم را در حد توان اندك خود میچرخانم. بحث و گفتگویی هم شد روی نوشته های دیگر دوستان شاید گهگاه راه بیندازم كه از دیگران بیاموزم. چیزی هم نمیخواهم ثابت كنم كه چه كاره هستم یا چه كاره نیستم. كوتاه و موجز چیزمیز خواهم نوشت. حضورم را هم در فیس بوك محدود خواهم كرد و در كاری جمعی هم مشاركت نخواهم كرد مگر اینكه زمینه هایی واقعاً مساعد ببینم كه متاسفانه بشدت نایاب است و كاری هم از من وبلاگنویس ساخته نیست، به كار جمعی اعتقاد دارم اما به حكم تجربه های مكرر در مكرر زمینه های آنرا در جامعه ایرانی ضعیف و بطور كلی در چالشهای عمیقی میبینم كه خود بحثی جداگانه میطلبد و خواهم نوشت. اما نان و ماست خودم را میخورم و چه كار به كار كسی دارم؟ هركس هركار میكند در كارش موفق باشد.
پینوشت دو: روزانهنویسی كار خوبی است اما به شرط اینكه آدم هرروز بتواند خودش را مقید كند كه بنویسد، بدلیل ماهیت كارم و این روزها مشغولیتهای زندگی، امكان چنین كاری برای همیشه ندارم، حتی نوشتن مطالب دو سه خطی را. از اول هم گفته بودم سعی خودم را میكنم كه هرروز بنویسم و برای ده روزی اینكار را ادامه دادم به احترام روز وبلاگها و احترام به وبلاگنویسی. از این به بعد هم خود را مقید نمیكنم و فرصتی بشود چندخطی خواهم نوشت و كماكان هستم. اشارهام به دوستان حاشیهساز هم برای این بود كه واقعاً برای دو سه روزی در حالیكه چند مطلب هم آماده داشتم، درگیری بیهوده راه انداختند كه خوب در مورد كاری بود كه عده ای جایی جمع شده بودند و نمیخواستند بدانند برای چه باید آنجا جمع شوند یا دست كم تبیین كنند برای چه جمع شدهاند! عجیب ولی آشناست. البته خوب خودم هم مقصر هستم كه كارجمعی ایرانی را همیشه جدی میگیرم! بهرحال گذشت و رفت و تمام شد و ما را با دوستان در كاری جمعی كاری نیست (!)، مگر اینكه برنامه و خط مشی خودشان را دقیق در همان شروع كار مشخص كنند، كار هم در چارچوب مشخص و سازمان یافته و هدفمند و تا حد امكان دموكراتیك باشد، حتی برای رفتن به پیكنیك! متاسفم كه ما ایرانیان اغلب الفبای پیكنیك رفتن هم بلد نیستیم چه رسد به كارهای دیگر. حرف هم بزنیم میگویند فلانی ایرادگیر و تلخ است. خوب اینكاره نیستیم دیگر. برای همین است كشورمان رسماً به خاك سیاه نشسته است. چرا تعصب بیهوده میورزیم و فرافكنی میكنیم؟ دركنار همه خوبیهایی كه داریم، چیزهای خیلی ساده این چنین را در كارهای جمعی بلد نیستیم و به جایش چیزهای مشكل اما بیفایده بلدیم! این بلدنبودنها واقعاً ما را به خاك سیاه نشانده است.
Labels: اخلاق, بلاگسپهر, توضیحات بلاگدار, روزانه امروز, فرهنگ
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Friday, September 09, 2011
|
|
روزانه امروز (نهم سپتامبر)
بعد از بررسی زیاد و تامل، به گمانم راه تجدید حیات وبلاگنویسی در كوتاهنویسی باشد. كاری سخت است از چند جهت (جهتها را نمیآورم كه مطلب طولانی نگردد!). باید كار كرد و اندیشید و نوشت. نوشتهها را هم تا حد ممكن باید كوتاه كرد. به گمانم این است راهی كه وبلاگنویسان قدیمیتر بتوانند هر روز بنویسند.
Labels: بلاگسپهر, توضیحات بلاگدار, روزانه امروز
3 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Saturday, September 03, 2011
|
|
به مناسبت روز وبلاگهای فارسی و هفته وبلاگنویسی
درود بر همه
هفته وبلاگنویسی است و به این خاطر سعی میكنم بیشتر در اینجا بنویسم. ادای دینی است به وبلاگ خودم و خوشحالم كه گهگاه اینجا چیز میز مینویسم. علیرغم اینكه تعامل و تضارب آرا در فیس بوك بهتر و روانتر و انگیزه های كار در آنجا بیشتر است اما كار فیسبوك نهایتاً بسیار محدود است. دوست دارم دیگران هم پرده كركره های وبلاگهایشان را بالا بزنند، گردوخاك و تار عنكبوتها را كنار بزنند و بنویسند و از نوشته های آنها استفاده كنم و بهره ببرم. بویژه خیلی خوشحالم كه دوستان خوب دانا و بامطالعه مهندس مسعود برجیان و سهیل جاننثاری برگشتند و كار وبلاگنویسی را جدی دوباره شروع كردند.
همین دیگر! در وبلاگهایمان بیشتر بنویسیم بهتر است. هفته وبلاگنویسی و روز وبلاگنویسی فارسی بر همه دوستان وبلاگنویس و وبلاگخوان، خصوصاً قدیمیهای این عرصه خجسته باد.
دوستان وبلاگنویس قدیمی شوری در سر گرفته اند و تلاشی به پا كرده اند. سپاس از تك تك آنها. امیدوارم كه حداقل گاه و بیگاه هم كه شده چیزی بنویسند. اجازه بدهید كه زیاد در این مورد حرف نزنم و كلاً بنویسیم كه قطعاً كار نوشتن ما در وبلاگهایمان برد خوبی دارد حتی در این زمان كه ارتباط دوطرفه بین خواننده و نویسنده و نیز ارتباطات شبكه ای وبلاگها در بلاگ سپهر محدودتر شده. در این مورد شاید قدری وقت باشد بیشتر بشود واكاوی كرد. سخت نگیریم و بنویسیم.
یكبار دیگر روز وبلاگهای فارسی و هفته وبلاگنویسی برهمه شما خجسته باد!
_________________________
یادآوری بسیار مهم:
دوستان لطفاً بنده را از منتشر كردن كامنت با نامهای ناشناخته (بینام یا ناشناس و ...) یا بدون ارجاع به یك ایمیل واقعی معذور بدارید. واقعاً كامنتهای این چنینی را صرفنظر از اینكه چه نوشته باشند و محبت و لطفشان شامل حال بنده هم شده باشد، منتشر نخواهم كرد و اساساً نخوانده پاك خواهم كرد. گفتم كه گاه دوستان دور و نزدیك اهل رودربایستی نباشند، صادقانه بیایند حرفشان را هرچه كه هست بزنند و هر انتقاد و اعتراضی هم دارند شخصاً لطف كنند مطرح كنند و با هم گفتگو كنیم. خوب اشتباه و ایراد هم حتماً دارم و خواهم پذیرفت، ممنونتان هم خواهم شد. دیگرانی هم كه ممكن است حقوق بگیر جایی باشند وقت خودشان را پای كامنتگیر وبلاگ بنده حقیر تلف نكنند كه كامنت آنها را همانطور كه در بالا عرض شد، نخوانده پاك خواهم كرد و تحت هیچ شرایطی كامنت از فرد بینام و ناشناس و بدون ارائه ایمیل واقعی منتشر نخواهم كرد.
در غیر این صورت اگر هر نوع انتقاد و نقد تندی هم به نوشته بنده یا اساساً خود بنده و عقایدم و نه شخص سوم داشته باشید، تنها كافی است نام خودتان یا یك ایمیل واقعی از خود را مشخص كنید و بلادرنگ نظرتان را منتشر خواهم كرد.
مجبورم این توضیح را هربار پای هریك از نوشته های خود (ممكن است با قدری بازنگری برحسب مورد) بیاورم.
Labels: پیام, تبريک, توضیحات بلاگدار, رسانه, وبلاگ
9 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Wednesday, April 21, 2010
|
|
شش و هشت!
پارسانوشت امروز "اول اردیبهشت ماه جلالی" شش ساله شد و تجربه بلاگداری و بلاگنویسی من هم با احتساب فانوس هشت ساله.
باری واقعیت این است که ما الان در دوران خفقان و ناکامی بسر میبریم و بهتر است این را به رسمیت بشناسیم و حواسمان به اعمال و رفتارمان باشد. حتی اگر فکر میکنیم آدمهای غیرسیاسی هستیم، باز گرفتاریم و در معرض خطر. جسارتاً خلوچلبازیها، وررفتن آدمها با یکدیگر، عصبیتهای بیمعنی، افسردگیها و غمباد گرفتنها، مشغول شدنها به کارهای خندهدار، الکیخوش بودنها، افراط در لذتجوییها، عارف مسلک شدنها، شاعر پیشگیهای ناگهانی، اعتیاد (هرنوعش که میخواهد باشد)، خود را به کوچه علیچپ زدنها، نق زدنها و گیردادنهای وسواسگونه به موضوعات بیربط یا کماهمیت در گوشه و کنار کم نیستند. اینها همه محصولات نامبارک خفقان دینی هستند. آدم بد نیست یک امتحانی کند ببیند کارهایی که ازش سر میزند عادی است یا نه؟ در این شرایط هرکس روانکاو خودش باشد. بیشوخی و بیمنظور عرض میکنم.
همین دیگر! آرزوی خوبی و خوشی دارم. سرم شلوغ است متاسفانه این روزها. فصل هم که اینجا سریع عوض میشود و کلی کارهای باغبانی و حمالی و رسیدگی به کارهای خانه و آماده شدن برای تابستان و پذیرش مهمان و غیرذالک به کارهای عقبافتاده قبلی اضافه میشود. به هر حال خواهم نوشت و در صحنه هستم و مینویسم دیگر. حرفهای زیادی هم در این میانه به موقع نمیشود زد و بیات میشوند، حرفهایی هم باید سرصبر و حوصله بیان کرد که آن زمان فراغت لازم هم برایشان نمیرسد. به هر رو باید گهگاه نوشت.
میدانید نگرانی چیست اینکه آدم سوژه را خراب کند و درست عملش نیاورد. اما همین موجب شده که عملاً ایده های خوبی هم که ممکن است با دیگران به اشتراک گذاشت بمانند و بیات شوند و کار پیش نرود. یعنی گردش ایده و تولید فکر با مشارکت همگان امکانپذیر است. بلاگنویس جدی در حوزههای سیاسی- اجتماعی و اندیشه، تولیدگر ایده و تحلیلگر غیرحرفهای است که به ابزار منطق مجهز است. ایدهها را باید مطرح کرد همانطور که از ایدههای دیگران استفاده میکنیم و چیزی بر ایده ها میافزاییم همزمان نکاتی و ایدههایی نو نیز میتوانند متولد شوند.
مثلاً چند نمونه خدمتتان عرض کنم که گمان نکنید دارم لاف میزنم (چیزهایی که در موردشان میخواستم بنویسم و بیات شد یا وقت و فرصتش نیست):
- رسواییهای رحیم جعفر نماینده سابق ادمونتون استرتکونا در پارلمان - پیرامون تحلیل ریسک و خطر فنی تعلیق پروازها - وبلاگستان، وبلاگشهر یا بلاگسپهر؟ - آیا عصر یخبندان دیگری در بلاگسپهر سیاسی آمده است؟ - مسابقه دویچهوله و نتایج عبرتآموز - "سندروم امپراطوری"، ایده درخشانی که رامین جهانبگلو پیگیری نکرد - آیا ایرانیان دست در جیب مبارکشان خواهند کرد؟ - پیرامون پیشنویس قانون اساسی - نقدی بر عملکرد سایت خودنویس - آیا جنبش فعلاً تمام شد؟ - حسین درخشان اگر الان بیرون بود - نگاهی به تاریخچه کنفدراسیون دانشجویان - گنجی، نقد مطلق همه چیز، سکوت در مورد سپاه، چرا؟
بنظر میرسد بلاگداری از نوع کار امثال بنده، دوباره احتمالاً دارد وارد عصر یخبندان جدیدی میشود و معلوم نیست ما ماموتها و دایناسورهای قدیمی بتوانیم دوام بیاوریم. متاسفانه زمینههای حواسپرتی و بازیگوشی آنلاین هم کم نیستند از وقت تلف کردن در فیسبوک بگیر تا سایتهای ریز و درشت و توییتیات و طیبات و فید و گودر (درحالیکه هرکدام از اینها ابزارهایی هستند که در جهت اطلاع رسانی و آگاه سازی خیلی خوب میتوانند مورد استفاده قرار گیرند، تفریح و سرگرمی و لذت بردن کاملاً به جای خودش لازم و واجب است) گویا راه آسان و میانبر لذت بردن صرف از دنیای مجازی را خوب یاد گرفتهایم. چیزی که الان نیاز هست، کمک کردن ما بلاگداران قدیمی به همدیگر با شرکت کردن در بحثهای مورد علاقه مشترک در وبلاگهایمان و لینک دادن به نوشتههایمان است. کاری که اگر فرصت باشد حتماً در آینده نزدیک در موردش خواهم نوشت.
میدانم که از موعظه کردن و اندرز دادن خوشتان نمیآید اما دوستان بلاگدار و بلاگنویس، دوستانی که در شبکه های اجتماعی فعالیت اطلاع رسانی میکردید، صحنه را خالی نگذارید. کار زیاد داریم. ناامید نباشیم. چند سال کار کردیم تا به اینجا رسیدیم. بحث "توهم تاثیرگذاری" خودش یک توهم بود. اشتباه کردیم. تاثیر داریم و تاثیرگذار هستیم. میشود خیلی کارها کرد. همینقدر که ناامید نباشیم و هدفمند کار کنیم کافی است. نیازی نیست که همه یک کار یکسان و شبیه به هم انجام بدهیم. باشیم.
از هرگونه کار مشترک و بحث و همفکری نوشتاری در وبلاگهايمان چه در مورد موضوعات بالا و چه موضوعات مورد علاقه مشترک استقبال ميکنم. به هر رو خوش و خرم باشید. بمانید و بخوانید و بنویسید.
Labels: بلاگسپهر, پیام, توضیحات بلاگدار, رسانه
9 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Friday, January 01, 2010
|
|
کشکول کوتاه از سفر به ولایت فیدل تا روسفیدی اسراییل
باز همزمان با ناآراميها چند روزی مسافرت بودم، اينبار در ولايات جناب فيدل که البته کمتر عکسش اینجا و آنجا (برخلاف تمثال "رهبر فرزانه" خودمان) پیدا میشد! شرح سفرنامه مختصری که خواهم نوشت (و اميدوارم که وعده سرخرمن نباشد) بماند برای بعد. اما بخت يارمان شد و سعادتمند شدیم زیرا که دوتن از دوستان عزيز بلاگدار را هم زيارت کرديم و عملاً چند روزی با هم بوديم (میتوانید حدس بزنید که رختهای تعداد زیادی از دوستان بلاگدار را هم حسابی شستیم و از طناب آویزان کردیم!) شرح آن هم بماند برای بعد که الان در آسمان هستند به سمت تورنتو و ما چند ساعتی است که از بهشت بیاینترنت (ذغالی تر از ایران) و بیآزادی فیدل و توزیع کننده عادلانه محرومیت و شادی و خفقان و سیستم بهداشت و آموزش رایگان و حمل و نقل عمومی مضحک، برگشتهایم به زمهرير ادمونتون و خانه و کاشانه و سخت مراقب هوا به هوا شدن هستيم!
اما ماندهام در درندهخویی مشتی پستفطرت که به نام خدا و دین بر مردم ایران با زور و آدمکشی حکومت میکنند (نمی دانم کسی دیگر با کدام رو و کدام خوی انسانی یا اسلامی از "غزه" میتواند حرف بزند و همزمان چشم برروی این سبعیت در ایران اسلامی ببندد، پیام حسین هم با وجود اشتباه محاسبه سیاسیاش، جز این نبود که مردم بنده دنیا هستند و دین لقلقه زبانشان است، بقیه اش دکان دونبش همان آدمها است که در واقع مصداق حرف حکیمانه خود اویند!) گیرم که به فرض این رژیم سفاک همه را هم خفه کند و مردم نجیب ایران هم - که کلهم اجمعین گروگان گرفته شدهاند - فعلاً برای مدتی آرام شوند و سکوت کنند. به هر حال در این مقطع تاریخی گیرم نه امروز و فردا، تکلیف حضرات و نهایتاً خود اسلام بنیادگرا و حداکثری و حکومتی هم برای همیشه البته روشن خواهد شد. سرانجام این حکومت با این منهاج اگر چیزی جز انحطاط و سقوط مطلق باشد، تعجبآور است.
زنده باد به شرافت آن صهیونیست که اگر بدبختانه شهروند بیگناه غزه میکشد خودش هم مسوولیتش را برعهده میگیرد چه اینها روی اسراییل را هم سفید کردند! با وجود اینهمه بیعدالتی و رنج و ظلم در دنیا، اگر سکوت نکنیم و درحد توان خود به مردم رنجدیده دنیا کمک کنیم، فرداهای بهتری برای بشریت خواهند آمد.
پینوشت: منظورم از روسفيدی اسراييل، قبول مسووليت ضرب گلوله مستقیم به مردم بیپناه بود که در "نظام مقدس" ما و در خیابانهای تهران هم از قضا به گردن همان صهیونیستها انداخته میشود! ببین کار به کجا رسیده که از شدت اخلاقگرایی این "نظام الاهی" باید به مار غاشیه پناه برد!
Labels: تاریخ, توضیحات بلاگدار, کشکول
2 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Thursday, October 01, 2009
|
|
بیضابطه، عبث و بیمعنی
در عجبم نه فقط به خاطر خود اين ماجرا که پارسانوشت را مسدود کردهاند و موجب آزار تعدادی از دوستان شدند که همیشه امکان استفاده از فیلترشکن را ندارند، بلکه واقعاً متحيرم که با چه آدمهایی طرف هستيم که حتی اعمال ظالمانهشان هم ضابطهمند نیست. بابت چیزی مجازات میکنند که مطلقاً طبق مقررات خود جمهوری اسلامی هیچ ایرادی ندارد. مگر اینکه سپاه را معادل دین و سرداران شکمگنده حریص را معادل صحابه نزدیک پیامبر بدانیم! بدون رای هیچ بیدادگاهی هر غلطی دلشان ميخواهد ميکنند و بعد هم ميگويند قوه قضاييه مستقل است! کدام قوه قضاييه؟ بر اساس کدام میزان شکمی، ایرانیان حق ندارند نوشتههای این وبلاگ را بخوانند؟ چرا اکنون که یک خط در مورد سپاه تک مضراب زدیم، باید چنین کنند؟ آیا این نشان نمیدهد که دعوا تنها برسر غارت کردن این کشور است و دشمن دشمن کردنها یک مشت حرف مفت بیشتر نیست. هلفتی بالا کشیدن مخابرات کشور هم کار نفوذی دشمنان این ملت بود؟ در حیرتم از چشمبندی حضرات. بگذریم. حالا این حکومت حقیقتاً مضحک، در این اوضاع هرکی هرکی بالاخره یکجوری باید نیشش را به ما میزد که زد. فدای یک تار موی پهلوان احمد زیدآبادی که امیدوارم بیش از این خودش را زجر ندهد و روسیاهی را به ذغال دل سیاه حاکمان بگذارد.
برای کسانی که اینجا و آنجا را فیلتر میکنند و البته در کار خودشان هم ناکام هستند، اندکی عقل سالم آرزومندم.
در خرمی سبز و در دریادلی آبی باشید. پیام این وبلاگ غیر از این نیست.
Labels: توضیحات بلاگدار, رفتارشناسی جانوری
4 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Thursday, April 30, 2009
|
|
توضيح در مورد بلاگچرخان و حاشیههایی که گاه از متن مهمتر هستند
خوب به ميمنت و مبارکی فاز دوم بلاگچرخان ما هم به بهره برداری رسيد! به قول شيخ اصلاحات: بلاگچرخانی بسازم که همهتان بگيد بهبه و چهچه! سعی بر سختگیری نبوده، در اين تومار وبلاگهايی را که گهگاه یا همیشه میخوانم يا به پارسانوشت لينک دادهاند، لیست شدهاند (اين يا يک يای انحصاری مثل یا موسوی یا کروبی نيست، هردو میتوانند همزمان برقرار باشند). اين تومار، گودری (گوگل ریدری) است و طبيعتاً وقتی که دوستان وبلاگشان را بهروز کنند می توانند نام وبلاگ خود را در آن ببينند. ضمن اينکه متاسفانه هنوز تعدادی از دوستان (به طور معدود البته) هستند که خوراک (فيد) وبلاگ خود را فعال نکردهاند يا نام وبلاگشان در خوراکخوان درست بالا نمیآيد. ظاهراً بعضی از دوستان با فيد وبلاگ من هم مشکل دارند ضمن اينکه اين فيد که پايين سمت چپ وبلاگ آمده برای خيلی ها کار میکند و عجيب است که چنين شده. بزرگان اهل فن آیتی میگویند شاید مشکل از قالب وبلاگ باشد که باز به قول کروبی شما را به جان حضرت عباس، ما را دوباره نفرستید دنبال ور رفتن با این کدهای اسکریپت! به خودکفایی و دیدن کد این و آن و با این وقت کم و نبود رمق و انرژی این روزها، چیزی سرهم بندی کردهایم که کارمان راه بیافتد برای نوشتن. چند نفری هم بیایند و بخوانند لطف کردهاند. نیامدند هم جانشان درصحت و سلامت باشد. در این میانه از ف.م.سخن هم بابت تبريک از راه دورش، سپاسگزارم.
از این به بعد هم در مورد اضافه کردن نام وبلاگهای جدید - ضمن اینکه همان پارسانوشت قدیمی و مخلص همه دوستان هستم و اساساً چیزی در این دنیای مجازی ندارم که بخواهم با آن پز بدهم و پارسانوشت وبلاگی است سوت و کور - در مورد لینک دادن به دوستان جدیدالورود به دنیای مجازی، ضوابطی دارم چون دیدهام که کسانی بلاگداریشان عشقی است و بعضاً اخلاق اینکار را هم درست رعایت نمیکنند. چیزی سرسری مینویسند در یکی از چند وبلاگشان و بعد گیر میدهند که لینک بدهند و لینک بگیرند، بعد از چند ماه هم از بلاگداری دلزده میشوند و میروند ما میمانیم و یک لیست بلند بالا - که خوشبختانه با امکانات گودری فقط در پشت صحنه ظاهر میشود - که بعد از مدتی پاکسازی و به روز کردن آن خودش چند روز طول میکشد! با عرض معذرت و به فتوای حکم خردمندانه جنگ اول بهتر از صلح آخر، از لینک دادن به دوستان تازه بلاگداری که عمر بلاگداریشان کوتاهتر از یکسال بوده باشد یا وبلاگشان غیرفعال باشد، معذور هستم. در سایر موارد هم با عرض معذرت اصل را بر دوستی و مودت وبلاگی گذاشتهام اما اگر دوست بلاگدار ما حرفی برای گفتن نداشته باشد و بخواهد هر دو سه ماه یکبار یک پست دو کلمهای بنویسد که: "خستهام!" شرمنده روحیه ورزشکاری(!) این دوستان هم هستم. برای بنده مهم نیست که کسانی که وبلاگشان را میخوانم به من لینک نداده باشند، به هرحال در گزینش لیست وبلاگها با درنظر گرفتن سلیقههای شخصی، انصاف را هم تاحد امکان سعی کردهام رعایت کنم. حساب کسانی که دشمنی کردند و تیرهای زهرآگین (!) پرتاب کردند، جداست البته دشمنشان نیستم. خلاصه سعی براین است که بلاگ چرخانم را به یک بلاگ چرخان خوب در پیدا کردن وبلاگهای خوب و خواندنی تبدیل کنم تا آنجا که میتوانم و محدودیتهای سلیقهای هم هست (بهبه و چهچه و دایره و تنبک شیخ "تغییرات" (اوبامای الیگودرز) هم در این میان فراموش نشود!). این توضیحات را هم برای روشن شدن بهتر سرکار خواننده و بلاگدار و جلوگیری از دعواهای احتمالی آینده نوشتم و گرنه که خودم هم بجد معتقدم که مورچه چیست تا چه برسد به کله پاچهاش. برای همین هم هست که آدم باید از هرگونه حاشیهسازی احتراز کند و چه بهتر که حرفها را مرتبط با وبلاگداری مشخصتر و شفافتر بزند و برای کارهای بلاگداری برنامه داشته باشد. چون هیچ ارزشش را ندارد. حال اینها را هم گفتم این را هم بهشان اضافه کنم که در فیس بوک دوستانی را که عکس نگذاشتهاند، خصوصاً دوستان عزیز وبلاگ نویسی که با نام مستعار می نویسند نمیتوانم به عنوان دوست فیس بوکی به صفحه خود که چیز بدردبخوری هم ندارد، دعوتشان کنم. به قول مهدی جامی: رابطه دوستی باید برابر باشد، اخوی! وقتی تو از خودت هیچ عکسی نداری چطور توقع داری تو را به دیدن تمام آلبوم زندگی خودم دعوت کنم؟ به هر حال این حرفها اگر حساب و کتاب ندارد یا بی منطق است، لطفاً آن موارد را با نقد منصفانه بیان بفرمایید با نهایت امتنان در خدمت هستم و استفاده میبرم و آن موارد را اصلاح خواهم کرد. اگر میخواهید بیدلیل تخطئه کنید که شما را به همان چراغ نفتی جاسوسشناسانه، حواله میدهم! اگر قصد نصیحت دارید و این چیزها را حاشیهسازی میدانید،از نصیحتهای کلی شما ممنون هستم اما همین حاشیهها و جزییات هستند که اتفاقاً مهم هستند. من نوعی باید حواسم ششدانگ به کارهای خود و تاثیرات آنها باشد. اگر من نوعی از آقای خامنهای یا محمود احمدینژاد ایرادهای آنچنانی میگیرم باید حواسم صدچندان به کار خودم هم باشد. شما دوست عزیز اگر به اینجانب لینک دادهاید و وبلاگتان بیش از یکسال است که فعال است، حتماً به بنده خبر بدهید که بهتان لینک متقابل را تقدیم کنم. ما که باشیم که بخواهیم وبلاگهای فعال را مورد گزینش و استصواب قرار دهیم. دوستی و عدم دشمنی با کسانی که مینویسند مدنظر بنده است. میخوانیم و مینویسیم و اعتدال را در این دوستی های مجازی رعایت میکنیم و به هر صورت راضی کردن همه امکانپذیر نیست و هرگونه اقدام برای راضی نگه داشتن همه کاری اخلاقی هم نیست.
در خودمان بازنگری کنیم. خانهتکانی فکری کار بدی نیست. بهار یا بهار عاشقان مجدداً مبارک باد!
Labels: توضیحات بلاگدار, فیسبوک
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Monday, April 20, 2009
|
|
تولدی دیگر رسید
فردا (به وقت ادمونتون) اول اردیبهشت است و پارسانوشت پنج ساله خواهد شد، وبلاگنويسی ما هم در مجموع به شهادت نوشتههای فانوس هفت ساله.
در این هفت سال حرفهای زیادی زدم و نوشتم و چیزهای زیادی هم یاد گرفتم. البته گاه بلاگداری و وبلاگنویسی کاری اعصابخردکن بوده و کارهای عجیب و غریبی هم انجام دادهام! اینروزها وقتی نوشتههای قدیمی خودم را که مرور میکنم میبینم عموماً خیلی بهتر میتوانستم بنویسم و البته این نشانه خوبی است که در این هفت سال کمابیش جلو رفتهام نسبت به خودم.
صادق بودن با خود و دیگران، کنار گذاشتن تعصب، فهمیدن و درک کردن دیگران و تلاش برای یادگرفتن از اشتباهات خود و دیگران چیزهایی بوده که در پهنه دنیای مجازی هم سعی کردهام بیاموزم. تعداد زیادی از نوشتههای قبلیام را واقعاً قبول ندارم و هم از نظر نوشتاری و هم از نظر چارچوب منطقی ضعیف میدانم اما بعضی از آنها هم بد نیستند بیتعارف و رودربایستی (یک عدد نوشابه برای خودم باز کردم!) سعیام بر این بوده که بر مدار انصاف و عقلانیت باشم و اگر تند هم مینویسم - که نباید بنویسم - دست کم حرفی بزنم که پایه و توجیهی برای دفاع داشته باشد. حرفم همیشه این بوده که چیزهای خیلی زیادی بلد نیستم اما با چیزهای اندکی که بلدم، خیلی ور میروم و سعی میکنم خوب بفهممشان و در حد توان خودم در کنار کار و زندگی چیزی برآنها بیفزایم.
نوشتن در وبلاگ، کار بد و نامعقولی نیست اگر بپذیریم که جنبه های دیگر زندگی هم مهم هستند و بهتر است اعتدال را رعایت کنیم. قبول کنیم که نوشته ما بیشترین اثر و برد را بر خود مای نویسنده میگذارند، مطالعه کنیم و ببینیم و بدانیم و گهگاه چیزی بنویسیم که بدرد خودمان هم بخورد و درکنار آن هم چند نفر آن را بخوانند و شاید استفادهای هم ببرند. هیچ چیز قشنگتر از تنوع و گوناگونی و تکثر نیست.
به کملطفی هم دیگر بیش از پیش عادت کردهام. دوستان و آشنایان میآیند و میروند. یکی مدیر میشود، دیگری جلوی دوربین قرار میگیرد، سومی تاج و تخت از دست میدهد و سر از زندان در میآورد، چهارمی در زندان قهرمان میشود و وقتی برمیگردد به دو ماه نرسیده از یادها میرود، پنجمی در پشت میله ها میماند و زیرفشار متاسفانه میمیرد، ششمی از پشت میز ریاست به خانه برمیگردد با تارش، دیگری دنبال درس و مشق است، نفر بعدی خسته شده میخواهد برگردد ایران، یکی دیگر هم خسته شده میخواهد بیاید بیرون، دیگری بیرون آمده نمیخواهد برگردد اما هی بهانه میگیرد و گرفتار نوستالژیاست. آنیکی ماههاست گرفتار بیماری بوده و به کسی خبر نداده، این یکی رزومه خوبی درست کرده و کار خوبی گیر آورده مرتبط با کار وبلاگنویسیاش. بعدی هنوز دنبال مبارزه و براندازی در دنیای مجازی است. یکی دیگر دنبال بیخیالی و شادخواری است، دیگری پستی میگیرد و مفسر و مرورگر وبلاگها میشود. نفر بعدی در این سرمای انفعال، دنبال درست کردن باند و محفل است (دیرآمدی ای نگار سرمست!)، بعدیها وبلاگ نزده صاف رفتهاند رسانهای باز کردهاند، اینها میآیند و میروند و ممکن است گذرشان هم به سمت ما نیافتد یا اگر هم بیافتد بعدها بر خلاف آرزوی شاعر از ما به مهر یاد نیارند. اما یادشان با صاحب این قلم هست و رد نوشتههایشان هم. ما هم - هرچند زمانه دنیای مجازی هم عوض شده - همان وبلاگنویس معمولی هفت سال پیش هستیم و دوستدار همگی، چه باشیم و بنویسیم چه نباشیم.
فردا هم روز سعدی است و این دو بیت از او مجدداً تقدیم به شما:
"منشين ترش از گردش ايام كه صبر / تلخ است وليكن بر شيرين دارد" "به سرو گفت کسى ميوهاى نمىآرى / جواب داد که آزادگان تهيدستاند"
یادآوری: بالاخره بلاگ چرخان گوگلی را اندک اندک راه انداختم. مقام دشمنشناس دیروز در یک مراسم روحبخش و معنوی، فاز اول بلاگ چرخان گوگلی را همزمان با پیش راهاندازی ادامه خط متروی ادمونتون، افتتاح فرمودند. خودباوری را حال کردید؟! البته طبق همه معمول همه راهاندازیها، مشکلاتی کوچک هست و به تدریج نام وبلاگها را در مدت یک هفته اضافه خواهم کرد. سپاس از صبر و حوصله شما.
Labels: بهاریه, توضیحات بلاگدار, رسانه, وبلاگ
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Saturday, April 18, 2009
|
|
مقابله با اسپمهای فیسبوکی
در راستای سبز بودن (!) روشی آسان برای راحت شدن از شر اسپمهای دوستان در فیس بوک هست و آن هم این است که در کنار فید هر کدام از نوشته ها و مطالب اسپمیشان یک دکمه وجود دارد به نام هاید (Hide)، کافی است آن را فشار دهید تا از شر مزاحمت این دوستان خودخواه برای همیشه راحت شوید. البته دیگر مطالب خوبشان را هم نخواهید خواند مگر اینکه به صفحه خودشان مراجعه کنید.
متاسف هستم. کسانی خودخواه با عرض معذرت مانند باد بدبو دردادن، خودشان را راحت و دیگران را ناراحت میکنند. فیسبوک وبلاگ شخصی نیست و کارهای ما بر صفحات دیگران اثر دارد. قبلاً هم در این مورد نوشته بودم. به نظرم کسانی که در روز بیش از چهار فید دارند و خصوصاً مرتب تبلیغ کمپین و کوییز میکنند، آدمهای بیکار، خودشیفته و بیتوجه به دیگران هستند (به نظرم یک فید یا نهایتاً دو فید در روز کافی است برای سرگرمی و دیده شدن که کار بدی هم اصلاً نیست). متاسف هستم که اینگونه در مورد دوستان، مجبور به واکنش هستم چون سرسام میگیرم و واقعاً نمیتوانم همه مطالب و عکسها و کارهای این پنجاه نفر دوست را با وجود کندی فراوان فیسبوک دنبال کنم. خصوصاً نوشته های دوستانی دیگر که مطالب و عکسها و کارهای گزیده و جالبی میفرستند. این دوستان امیدوارم رعایت کنند و با اعصاب دیگران بازی نکنند.
Labels: توضیحات بلاگدار, جامعه, رسانه, فرهنگ, فیسبوک
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
|
|
اعترافات سبز
در راستای قبول دعوت علی جان آليوس نویسنده فانوس آزاد:
الف) هنگام ظرف شستن آب زیادی هدر میدهم حتی برای زمانیکه میخواهم لیوان های آب را بشورم. راه حل این است که ظرفهای چرب را باید از ظرفهای کم چرب جدا کرد و با غلظت متفاوتی از مایع ظرفشویی شست (به عبارتی ظرف شستن بنده مثل سبک نوشتنم میماند!). ماشین ظرفشویی هم که قربانش بروم حلال مشکلات است هرچند اصلاً سبز نیست اما من یکی خیلی دوستش دارم (خوشبختانه مقام محترم همسری هم با این موضوع موافق هستند!) اما جان من کانادا را به دلیل بارش برف و وجود لایههای مستحکم زمین در نگهداری آن، آب شیرین (دریاچه و رود و چاه) برداشته و به هر سه نفر یک دریاچه آب شیرین میرسد، آب شیرینی که در جاهای دیگر دنیا گرانترین ماده حیاتی است. با این همه باید رعایت کرد. می توان مقدار پولی را که از صرفهجویی مصرف آب شیرین پسانداز کرد صرف کمک به کشورهای نیازمند آب کرد. کاش مکانیسمی بود که این چند دلار را جمع میکرد برای کمک.
ب) کامپیوتر و لپتاپ جهت مرور نوشتههای وب گاه روشن میمانند و در جای دیگری مشغول هستم. البته این عادت بد، تعدیل شده اما باید کمترش کنم.
پ) دستمال کاغذی زياد مصرف ميکنم، به هر بهانهای از پاک کردن سفره تا تمیز کردن کفش، دور انداختن آدامس تا تمیز کردن داخل لیوان قهوه در محل کار از دستمال کاغذی استفاده میکنم.
ت) از خودروی با دنده خودکار استفاده میکنم که مصرف بالاتری دارد. هر روز مصافتی در حد پنجاه کیلومتر را با همسر عزیز البته رانندگی میکنیم و دور بودن خانه مان از محل کار همیشه دغدغه بوده که متاسفانه با بی درو پیکر بودن شهر ادمونتون از نظر شهرسازی کاری نمیشود کرد.
ث) بدلیل سرمایی بودن و در معرض سرماخوردگی قرار گرفتن در زمستان، گاه دمای هوای داخل خانه را تا هفتاد و دو درجه فارنهایت (بیست و دو درجه سلسیوس) بالا میبرم که سرما نخورم. بخش کوچکی (حدود دو متر مربع) از کف خانه بدلیل اشتباه در طراحی و زیر دک (Deck) قرار گرفتن عایقبندی مناسبی ندارد و باید فکری به حالش بکنم.
ج) یک یخچال کوچک در زیرزمین دارم که بعضی وقتها که مهمان داریم برای کمک به یخچال اصلی برای خنک کردن نوشیدنیها و میوهها و دسر ازش استفاده میکنیم و یادم میرود خاموشش کنم بعداً. احتمالاً دیوید سوزوکی (دوستدار معروف محیط زیست در کانادا که اساساً تبلیغی معروف هم در مورد یخچالهای زیرزمینی کاناداییها دارد!) اگر بفهمد حسابم را میرسد! اما برسیم به بحث شیرین عادات خوب:
الف) هنگام مسافرت در زمستان هوای داخل خانه را تا حد پانزده درجه سلسیوس و هنگام کار در روز که کسی خانه نیست تا حد هجده درجه پایین میآورم. از باز کردن پنجره در روزهای معتدل زمستانی بشدت بدم میآید.
ب) لامپ اضافی صددرصد و بیمعطلی خاموش است. لامپ کم مصرف هم فراوان موجود است. مهندس برق و مصرف بیرویه؟ (بابا برقی، خاطر شریف سرکار هست که؟!) استفاده از شومینه حتی در سردترین ایام زمستان بشدت محدود است. به هیچ وجه جشن و چراغانی نداریم و چراغهای سردر و جلوی پارکینگ همیشه غیر از زمانی که بخواهیم مهمانان را راهنمایی کنیم خاموش خاموش است.
پ) تلویزیون را تعطیل کردهایم و بجز موارد بسیار اندک (این روزها متوسط چهار تا شش ساعت در هفته) این قوطی بگیر و بنشان را خاموش کردهایم. از تلویزیون برای تماشای فیلمهای سینمایی و بعضی سریالها (گاه ایرانی مانند هزاردستان و قصههای مجید و غیره) به طور بسیار محدود استفاده میکنیم. امتحان کنید، اعصاب راحت، زندگی آرامتر و وقت بسیار بیشتری بدست میآورید.
ت) تاکنون در مقابل خرید خودروی دوم بشدت مقاومت کردهایم، با اینکه حومه نشین هستیم و گهگاه مهمان از شهرهای دیگر هم داریم و مشکلات زیادی داریم در مورد هماهنگی کارها، از داشتن خودروی دوم، در این شش سال مقاومت کردهایم. تا آنجا که از دستمان برآمده آدمهای مختلف را از محل کار سوار کردهایم و هرروز هم با یک خودرو به سرکار میرویم به اتفاق همسر مهربانم. برگشت ها هم معمولاً یک مهمان خودرویی داریم. در این زمینه بشدت سبز هستیم و البته تا اینجای کار با نخریدن خودروی دوم و رفت و آمد با همان خودروی معمولی نیسان خود، جلوی چشم و همچشمی ایرانیان (و توی چشم دیگران فرو کردن دارایی خود!) ایستادهایم و به اینکار میبالیم و برای خودمان زندگی میکنیم نه برای دکتر کامی جان و زیزی جون و نونوش اینا. البته احتمالاً بدلیل مشکلات در جابجایی، نهایتاً مجبور به خرید خودروی دوم هستیم اما حتیالامکان از آن استفاده نخواهیم کرد.
ث) تقریباً هر روز ده دقیقه هنگام ظهر در داون تاون پیادهروی میکنم. تابستانها پیادهروی زیاد میرویم (درحد استانداردهای کم تحرک بنده!). البته قصد دارم برنامه دوچرخه را هم بزودی راه بیندازم.
ج) دانه به دانه هرچیزی که قابل بازیافت باشد، جدا میکنم و مرتب و منظم آنها را برای بازیافت شخصاً به مراکز تحویل میبرم (شهر ادمونتون سیستم تحویل بازیافت دم در منزل را دارد ما در شهر کوچکتری چسبیده به ادمونتون به نام سنت آلبرت زندگی میکنیم).
و کارهای دیگری که الان یادم نیست اما به هر صورت تا آنجا که از دستم برمیآید در این کشوری که بدلیل سبک زندگی، سبز زیستن چندان هم آسان نیست، دغدغههای سبز دارم و داریم.
بدلیل کملطفی آشنایان وبلاگنویس کسی را به بازی دعوت نمیکنم. امیدوارم همه تندرست و سالم و شاد باشند.
اما برسیم به سبز بودن اجتماعی:
با ایرانیان دوست هستم و حال میکنم و بیشترین احترامها و عرض ادبها را به دوستان ایرانی خود میگذارم (این را دوستان نزدیک میتوانند گواهی بدهند)، اما دهها بار بدون اغراق (عدد درست است) به کارهای جمعی مخلتف و متفاوت مشغول شدهام و هربار هم با دادن انواع و اقسام هزینهها به شکست و مشکلات جدی جمعی (و نه مشکل و دلخوری شخصی) برخوردهام. خود من هم مشکل دارم. به ما چیزهای خیلی ساده مثل تحمل دیگران و شنیدن حرفهای دیگران و کار کردن ساده جمعی را یاد ندادهاند در مدارس و خانواده هایمان. به جایش به ما استبداد و خودرایی و فرصتطلبی و چاپلوسی و ریاکاری (تعریف و تمجید و زیرآبزنی همزمان) و رقابتجویی (بخوانید فاشیسم) و کوبیدن توی سر ضعیف و تحقیر دیگران یاد دادهاند، به جای یاد گرفتن اینکه باید مثل آدم رانندگی کرد، ما میدانیم که نیچه در کجا چی گفت و فرق کانت و اسپینوزا چه بود و روسو و ولتر و مونتسکیو از یک طرف و فانون و کامو و سارتر از طرف دیگر چه ها گفتند و مغزمان را پر کردهایم از معلومات و محفوظات بدرد نخور و میلیونها نظر و ایده و دغدغه تئوریک فلسفی، کلامی، اجتماعی و انسانی داریم اما از دو کلمه حرف زدن با هم و تمیز کردن دم در خانه خود و توجه به جامعه خود عاجزیم. زبانمان بدرد دروغگویی و حماسهسازی و غلو و شعر و شاعری و خوشباشی میخورد و اسیر هزار سنت دست و پاگیر خصوصاً سنتهای دینی هستیم. ما به نوعی فاشیست هستیم، یکی از اقسام و اصناف فاشیسم را (از سیاسی، فرهنگی، روشنفکری، دینی گرفته تا علمی، نظری، فمینیستی، جنسی و ...) داریم. از دل همه اینها گلستان یک جامعه مدرن و مسوولیتپذیر در نمیآید. بله در غرب هم بهشت یافت نمیشود اما آدمهای متوسط غربی با وجود دانش کمشان در مورد دنیا (به طور میانگین) چند چیز ساده را میدانند و از کودکی تمرین کردهاند: به همدیگر به خاطر احترام به خودشان و گروههای اجتماعی مرتبط با زندگیشان، احترام بگذارند و کمک کنند درجایی کوچک برای حل مشکل اگر بتوانند. قضاوت بیجا نکنند و نیز اگر چیزی نمیدانند، بگویند: نمیدانیم. ما (از جمله بنده) گفتن: "نمیدانیم" را نمیدانیم و این یک اعتراف سبز است!
ما ملت آریایی-اهورایی-هخایی به بیگانگان (وقتی سوار قدرت باشند) احترام میگذاریم (در واقع به قدرت کرنش میکنیم) و همان زمان و دقیقاً در لحظه، خودمان را تحقیر میکنیم (دقیقاً مانند همین نوشته! بدون اینکه تعارف داشته باشم خودم هم با اینکه دارم با آن می جنگم اما خود مبتلا هستم و این چیز عجیبی نیست اما عیب است!). ما عیبهای دیگران را خوب میبینیم اما از عیوب خود به راحتی میگذریم و اصلاً نمیبینیم و عیوب خود را حسن هم میانگاریم. قضاوتهای بیمورد خودمان را، تیزبینی جسورانه میدانیم! فضولی در کار دیگران را روشنگری میبینیم. استبداد فکری و فاشیسم فرهنگی خود را روشنفکری میدانیم و به همین ترتیب. سالها باید بگذرد. آدمی مختصر عقلی داشته باشد در چنین شرایطی و این بلبشوی جامعه ایرانیمان، دنبال یافتن عیوب زننده و ضداجتماعی خود باید باشد و از عیب جویی در جامعه ایرانی باید احتراز کنیم که سالها میشود در این موارد چیزها نوشت و روشنگریها کرد و اما از عیوب خود هم غافل ماند. باید عیوب شخصی خود را کم کرد، از زندگی لذت برد و سربسر ایرانی جماعت هم نگذاشت و فقط گهگاه اشارهای کرد. این چیزها درست بشو نیستند در کوتاه مدت و البته این حرف هم به معنی بیعملی و مسوولیتگریزی نیست. اگر جایی را میشود درست کرد لازم است قدری درستش کنیم، تدریجی و آرام و با صبر و حوصله کار میشود کرد تا کم کم فضا برای فرزندان ما برای کارهای کوچک جمعی آماده شود و آنها در شرایط اجتماعی اندک بهتری زندگی کنند. اگر عیبی در دیگران دیدیم آن را در خود بیابیم ما هم به نحوی شاید مبتلا باشیم. اگر همه چیز را رها کنیم جامعهمان روز به روز ضدمدرنتر و بیمسوولیتتر خواهد شد.
ما چند دهه کار داریم، اگر همین امروز شروع کنیم که رذیلتهای افراطی و ضد مسوولیتهای اجتماعی و شهروندی را تا آنجا که میتوانیم از خود دور کنیم و مسوولیت شناس باشیم و انضباط در حد معتدل داشته باشیم به نسلهای بعدی تربیت صحیح ارائه بدهیم (انسان بدون رذیلت نمیشود و نباید گمان برد که دنبال تطهیر انسان و یافتن "ابرمرد" باشیم). چند دهه کار داریم. شرمندهام که کار جمهوری اسلامی را با این حرفها و روضهها نمیشود ساخت و دوستان غیور چمدانبسته خارجنشین و شامپاین آماده کرده داخلنشین، چنان عصبانی میشوند که بیا به تماشا. چه کنم. دوستان نوشته ها و بالای منبررفتنها را نخوانید و نشنوید. اما بنده حرفم را میزنم و تا زمانی که کسی با دلیل بهم نشان ندهد کجاهای حرفهایم غلط یا تند است (که حتماً هم در جاهایی هست و حق با هیچ کس نیست) گهگاه این نالههای خود را به طور کلی و بدون تعیین مصداق، تکرار خواهم کرد. بله من هم دوست دارم که آزادی در ایران باشد و کسی به خاطر حرف زدن کتک نخورد و زندان نرود. دوست دارم عدالت هم باشد. در رسیدن هرچه سریعتر به چنین اهدافی هیچ شکی ندارم و هیچ مخالفتی نمی ورزم. حرف چیز دیگری است. حرف در مورد مسوولیت تلاش برای بدست آوردن چنین آزادی و عدالت و قابلیت حفظ آنها و تمرین تحمل کردن دیگران است.
ببخشید این دغدغهها ظاهراً سبز نبود. اما گهگاه اشاره به این چیزها که بنظرم در درون سبزند، لازم است. راه حلی هم اصلاً وجود ندارد جز اینکه با ایرانیان بود و از چیزهای خوب آنها مانند مهرورزی و گرم بودنشان استفاده کرد و دنبال دوست شدن بود و با دیگران همدلی کرد و حرفها را شنید و از هر بوستان گلی چید و از رفتارهای عجیب و غریب دیگران تعجب نکرد (خود ما هم رفتارهای عجیب و غریب داریم) و سعی کرد آن رفتارها را درک کرد، اما فاصله ها را هم حفظ کرد و همه آن چیزهایی که به عنوان آفت جمعی میدانیم احتراز کرد. این سبز بودن از آن سبز بودن محیط زیستی به گمانم مهمتر باشد. همه اینها هم شخصی است و توصیه به کسی هم نیست. نوشته در مورد اعترافات سبز بود و خود من هم دنبال برطرف کردن معایب خودم هستم و با کسی کاری ندارم البته همگان را همیشه به گفتگو و مناظره در مورد این چیزها برای اصلاح کردن نظراتمان و نهایتاً رفتار خودمان، دعوت کردهام و باز ادامه خواهم داد.
اگر کسی میخواهد هر قضاوتی در مورد دیگران کند، لازم است دست کم فرصت دفاع به متهمان بدهد. قضاوت بیدلیل و شخصی در مورد دیگران و اعمال مجازات بیرونی بدون دادن فرصت دفاع به متهم یعنی بدترین نوع فاشیسم. حال اینکه سبز بودن یعنی مخالفت همه جانبه با فاشیسم و زندگی در صلح و دوستی. بد نیست بیابانزایی فکری و عملی را در حد مقدورات شخصی مهار کرد. برای شادی و مهرورزی لزوماً نیازی به کارهای عجیب و غریب نیست، کافی است آدم سبز باشد و به دیگران توجه (Care) کند و گوشهای بسیار اندک از مسوولیت زندگی جمعی را برعهده بگیرد. حفظ دو سه بوته خار در این بیابان، عملیتر و نتیجهبخشتر است از رویای یک جنگل خرم دیدن و هیچگاه به آن نرسیدن. خوابیدن و چرت زدن چیز خوبی است اما نه برای همه عمر.
اگر حرفها کلی و تکراری است، ببخشید. مجبور به تکرار کردنشان بودم و از این به بعد به مسیر آرام و سبزی در نوشتنهای خود خواهم افتاد.
Labels: توضیحات بلاگدار, کمپين سلامت, محیط زیست
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Sunday, April 05, 2009
|
|
حکایت بیماری تاریخی ما و مشکوک بودن بنده!
حکايت مسخرهای است و مدتی است میخواهم اشارهای کنم به این داستان. تلخ و منفی و تکراری و ملالآور هم هست و خوش ندارم کام خوانندگان را تلخ کنم به خصوص که چند هفته است میخواهم در مورد چیزهای مهمتری بنویسم. اما چه کنم که اگر اشاره نکنم کسانی با ذهنیتهای عجیب و غریب، اين سکوت را بعد از اتفاقاتی که افتاد و حوادثی قبلتر، حمل بر حقانيت خود ميگيرند. مردشور اين بدگمانی و بیاعتمادی و استبدادزدگی ايرانيمان را ببرد. خلاصهاش خواهم کرد. اما لطفاً بدقت بخوانید و اگر حرفی دارید به خودم چه به صورت سرگشاده یا بصورت نامه بزنید، صریح هم بزنید. حرف حساب و منطقی را لابد میپذیرم.
صدها بار گفتهام که یک وبلاگنویس معمولی هستم و حرفهام مهندسی است و از آن راه ارتزاق میکنم. هفت سال است دارم همین را مینویسم، چه زمانی که با نام مستعار خالص مينوشتم و کسی جز دوستان نزديک اهل وبلاگ خبر نداشت از هويت واقعی من، چه زمانی که کم کم از پشت پرده برون آمدم و امروز هم از اين نام مستعار جز نامی باقی نمانده و ترجيح ميدهم آن را بنامم نام بلاگی یا نام قلمی خود، همواره جز برای یافتن حقیقت و دفاع از حق با ذهنیتی که خودم از آن دارم و باسواد محدود خودم قلم نزدهام. چندين و چند بار توضيح دادهام که اهل کجا هستم و در چه سالی در کدام دانشکده درس خواندهام و کسانی هم از دوستان بیرون دنیای مجازی بنده را از همین طریق یافتهاند و لطف کرده، خبردادهاند. چندین بار خودم را به دوستان روزنامهنگار و ژورنالیست نشان دادهام و عکس هم گرفتهایم و با بعضی از آنها گهگاه تماس تلفنی داشتهام و لطف کردهاند گاه به منزل بنده هم زنگ زدهاند. جز به صداقت، اعتماد داشتن کامل به دیگران (دیگرانی که همهگونه ارتباط با هزاران نفر داشتهاند) و به قصد همکاری و همفکری دلسوزانه با دوستان بلاگدار، ژورنالیست و خبرنگار و نویسنده، قلم نزدهام و ارتباط نداشتهام. اساساً کاری به کار دیگران ندارم و در احوال شخصی آدمها و نحوه ارتزاقشان یا ارتباطشان با آدمهای دیگر ریز نمیشوم. در فیس بوک هم عضو هستم و عکس از خود گذاشتهام و در مورد خود نوشتهام و اساساً چیزی برای پنهان کردن ندارم و اگر آن مجموعه های اطلاعاتی داخل کشور قدری هوشیار باشند از قبل هویت واقعی من را بدست آوردهاند و بابت کاری که نکردهام برایم از قبل پرونده ساختهاند و نیازی به معرفی و گذاشتن عکس در وبلاگم دیگر نمیبینم (اساساً دوست ندارم عکس خودم را در وبلاگم بگذارم، آیا واقعاً مشکل این است؟) واقعاً چه کار باید میکردم که نکردهام؟ البته روی سخنم با همه نیست، اگر شائبه آخوندبازی و پوپولیسم نرود این را باید بگویم که واقعاً عموم دوستان به بنده لطف داشتهاند اما واقعاً انگار کسانی هستند که در گوشه و کنار مشغول آتش سوزاندن هستند و نمیدانم انگیزهشان چیست. بعضی از افراد گهگاه من را آدمی مشکوک و مسالهدار میدانند و به خودم هم نمیگویند و در گوشه و کنار مشغول سمپاشی هستند که گهگاه نتایج شیرینکاریهای بعضیشان و دسته گلهایشان بدستم میرسد (پارانویا هم ندارم و از شیرینکاریهای واقعی دارم حرف میزنم). ذهنیتهای منفی هم که بین ما زیاد است. کافی است کسی چیزی بگوید و علامت سوالی جلوی رفتاری بگذارد، ما تا آخر شاهنامه را از بر داریم و داستانها در ذهنهای خود میسازیم.
همینجا به همه کسانی که چنین فکر میکنند خیلی صریح و مختصر و مفید اعلام میکنم که دلایل و شواهد خودتان را در مورد مشکوک بودن بنده و هرگونه شائبه ارتباط من با اطلاعات جمهوری اسلامی یا هر سازمان جاسوسی دیگری یا هر نهاد امنیتی اطلاعاتی داخلی یا خارجی، یا هر گروه سری و مخفی ایرانی یا غیر ایرانی این بیاورید و بریزید روی دایره. بیایید به دیگران هم نشان بدهید که این پارسا (علیرضا) اساساً چرا در هر سوراخ چوبی فرو می کند و دنبال شر و دردسر میگردد و هی میرود و میآید و زیادتر از کوپنش نظر میدهد و گهگاه دنبال همکاری جمعی با دیگران است و فعالیتهایش دچار قبض و بسط میشوند و غیر ذالک، بیایید و داستانهایتان را روباز و با آب و تاب برای دیگران صریح در هرکجا که دوست دارید مکتوب مطرح کنید، بیایید افشاگری کنید و اجازه بدهید که این متهم هم از خودش اگر بتواند دفاع کند.
ممکن است دوستانی نزدیک به بنده در دنیای واقعی و حتی دوستان نزدیک دنیای مجازی این چیزها را بخوانند و تعجب کنند و فکر کنند بنده حالم خوب نیست یا باز دنبال معرکه گرفتن هستم، خوب تعجب هم دارد آنها که من را از نزدیک میشناسند، باید روانی باشند که چنین گمانهایی در مورد بنده ببرند. چون به قول معروف ما مال این حرفها نیستیم و اساساً زمینهای برای بدگمانی هم نیست. اما متاسفانه در کمی دوردستتر کسانی هستند که واقعاً نمیدانم این بدگمانیشان و شک بردنهایشان و قلیلی سمپاشیهایشان یا کینهورزیهایشان تا کی میخواهد ادامه پیدا کند.
بیایید نظر بدهید و حرفتان را بزنید و از چیزی هم نترسید. امیدوارم این نوضیحات دست کم کمک کند به کسانی که غرضی ندارند و با همین اشارت مجاب شده باشند، اگر کسی خیالاندیش و دچار توهم ذهنی باشد، هزار بار هم توضیح بیشتر بدهی، دنبال این خواهد بود که همه چیز را در درون یک مجموعه توطئه پیچیده و در چارچوب یک سناریوی بزرگتر برای فرستادن نیروهای نفوذی به درون خودیها ببیند (این ذهنیت آشنایی است برای ما!). چنین کسی باید به فکر درمان خود باشد.
نمیدانم ما کی میخواهیم ملتی جدی و مسوولیتپذیر باشیم و به جای تخریب، بسازیم؟ آیا این همان بیماری دیرینه استبداد زدگیمان نیست که یک وبلاگنویس فزرتی کمسواد ولی حقگو و منتقد و در عین حال معترف به اشتباه و نقص خود را هم نمیتوانیم تحمل کنیم؟ کی روزی میرسد که یک نفر قدری با ما فرق کند و ما او را بپذیریم و به رسمیت بشناسیم؟ کی ما همدیگر را تحمل خواهیم کرد و کی دست از بدگمانی نسبت به هم برخواهیم داشت؟
Labels: توضیحات بلاگدار, جامعه
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Tuesday, March 31, 2009
|
|
دو توضيح ف.م.سخن
اشاره به نوشته در مورد "سلامتی" و توضيح جامع سخن در اين مورد (*) توضیحی در مورد غیبت طولانی خود (*)
از سخن عزیز سپاسگزارم. همین کافی است که آدم بداند پشت آن کلمات و سخنها، فردی مسوول و بااحساس هست که آدمها برایش مهم هستند. به هرحال شرایط زندگی طوری است که گاهی امکان اشتباه هست. دلسوزانه و همدلانه با رساندن فیدبک به همدیگر کمک میکنیم. دنیا بر اساس فیدبک ساخته شده است. امیدوارم که این مساله هم به خوبی و خوشی ختم شده باشد و ف.م.سخن هم در زندگی خود دیگر مشکل عمدهای نداشته باشد و از تندی بنده هم نرنجیده باشد که از این بابت ازش پوزش میخواهم.
همین فکر کردن آدمها در دنیای مجازی به یکدیگر خیلی ارزش دارد، حالا گیرم که با هم در مواردی هم اختلاف نظر داشته باشیم. بیتعارف دوستیها در دنیای مجازی مثل دوستی های واقعی نیستند اما نگران شدنها، شادی کردنها و ناراحت شدنها بیشتر روی روان آدم اثر میگذارند. دنیای ما متاسفانه یا خوشبختانه (البته بیشتر متاسفانه) به هم وصل و مرتبط شده و زندگیها را پیچیده کرده است. مشکل یک نفر موجب نگرانی کسانی دیگر میشود، شادی یکی شوق عجیبی در آدم ایجاد میکند و به همين ترتيب.
برای آنکه این ظرافتها را نمیفهمد، باید تنها متاسف بود.
Labels: پیام, توضیحات بلاگدار
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Monday, January 26, 2009
|
|
فیس بوک و سایر قضایا به اطلاع دوستان و آشنایان عزیز میرساند که ما هم یواشکی در فیس بوک وارد شدیم. جرقه را هم رضا گنجی عزیز زد که همیشه سلامت و خرم باشد.
قبلاً هم یکبار نوشته بودم که اسم شناسنامهای بنده علیرضا است از سالها پیش به اسم پارسا علاقمند بودهام و این اسم همینطوری مانده برای همین کارهای نوشتاری بنده، با اجازه شما این پارسا اسم قلمی بنده بماند چون این نام را دوست دارم. نام فامیل بنده هم صائبی نیست اما خیلی نزدیک به آن است، باز ارادتی به صائب داشتهام لابد. به هر حال این اسم همینطوری مانده به خاطر این شش- هفت سال بلاگداری وگرنه که خیلی ها میدانند و خیلی ها هم لطف میکنند و پیش خودشان ملاحظه میکنند و مثلاً به روی ما نمیآورند و یواشکی نوشتههای بنده را پیگیری میکنند (هرطور راحت هستند اما اگر دوست داشتند به بنده هم خبری بدهند و با این بندهنوازی خوشحالم کنند)، تعدادی از دوستان هم که از هنگام مصاحبه با اسد علیمحمدی، برگ زدند و مچ ما را گرفتند (از جمله دوستان بسیار عزیز استرالیانشینی که حسابی بهشان زحمت دادیم حدوداً یکماه پیش) بعضی از دوستان هم هوای ما را در این مدت داشتهاند. از همشان ممنون و سپاسگزارم. خوشبختانه همنام فامیل بنده، دو خبرنگار در سایتهای مختلف خارج از کشور مشغول فعالیت هستند و دیگر نیازی به نفر سوم نیست. این دوستان موفق هم البته نسبتی هم با بنده ندارند. این داستان اسم مستعار هم یادگار یکی از دوستان عزیز قدیمی بود که الان منیاپولیس تشریف دارند و هنگام گذاشتن سنگ بنای فانوس، قرار بر این شد که هرکس اسمی مستعار داشته باشد و همینطوری شوخی شوخی کار رسید به اینجا. البته ناراضی نیستم و این هم یک جورش بود. به هرحال از دید خودم "خر دزدی" قیمت هم ندادهام چه برسد به فروش، بنابراین این احتیاط بیش از حد، موجب شک و تردید بعضی از دوستان مختلف هم شده. هرچند که از دید عدهای زورگو، همه مشکوک و مسالهدار و برانداز نرم و مخملی و ابریشمی و پشمی و نایلونی هستند! بنده چندین بار در مورد خودم و پدر و پدرجدم به دوستان و طعنزنان مستعارنویسی (که معمولاً از خودشان کمتر نوشتهاند) توضیحات کافی و وافی دادهام، چیزی برای پنهان کردن ندارم، البته در شخصینویسی ذاتاً آدم محافظهکاری هستم چون نسبتاً درونگرا هستم. مهندس برق از صنعتی شریف هستم و در شرکتهای مهندسی مرتبط با صنایع نفت و گاز سالهاست که مشغول کار هستم. دقیقاً بیست سال هم بعد از کودتای بیست و هشت مرداد در شهر باصفای همدان بدنیا آمدهام. از نظر دفتر دستکی شهروند کانادا و ایران هردو هستم. به هر دوکشور علاقمندم اما از نظر شخصی خود را شهروند جهانی و علاقمند به پیگیری وضعیت این کره دوستداشتنی و زیبا میدانم و مرزها را مزخرفترین چیزهای کهنه مانده از دنیای قدرت و امپراطوریها میدانم، مرزها را باید برداشت اما فرهنگها را نه. به فرهنگ ایران و دیگر کشورها علاقمندم و از همه آنها می آموزم، طبیعتاً با فرهنگ ایرانی خیلی بیشتر آشنایم و از خواندن ادبیات و شعر فارسی لذت میبرم و آن را جداً مایه افتخار فرهنگی (و نه بیشتر) میدانم. از طرفی از غلو کردن در مورد ایران و ایرانی هم بیزار هستم و "سندروم امپراطوری" را (به قول رامین جهانبگلو) ریشهدار میبینم. وقایع ایران را هم عنوان یک آدم خارج از گود گهگاه پیگیری میکنم، ضمن احترام به تلاشهای دوستان خارج از کشور، معتقدم که اگر کسی میخواهد کاری بکند و در هرزمینهای منشا اثر باشد باید تشریف ببرد در ایران زندگی کند. مگر اینکه بخواهد فرهنگ ایران را به دیگران در خارج از کشور بشناساند که اینکار با اندکی اما و اگر شدنی است. به هرحال ما که خارج شدهایم نمیتوانیم برای داخل کشوری ها خصوصاً نسل نو و جوان بیکار نسخه سیاسی یا اجتماعی بپیچیم. دورانی تاریخی خواهد گذشت و چیزهایی را با خود خواهد برد. چیزهایی هم خواهند ماند. من در خود رسالتی دیگر احساس نمیکنم که باید آزادی یا عدالت یا هردو را به ایران برد. میشود به دوسه نفر پیرامون خود کمک کرد که به آزادی و عدالت هم بیندیشند. این کار عملی است اما به نظرم زندگی کوتاهتر از این حرفهاست و خیلی چیزها باید دید و دانست و از این چندسال باقیمانده عمر استفاده کرد و لذت برد و دیگران را هم در وجد و شادیهای کوچک شریک کرد. علم، هنر و فن باید در صدر بنشیند، مساله برای حل کردن خیلی زیاد است، زیباییها هم کم نیستند. به چیزهایی میشود پرداخت که حل شدنیتر به نظر میرسند و زیباییهایی را میشود دید که ارزشمندند. به آینده ایران نیز در دراز مدت (بیست تا سی سال آینده) امیدوارم.
باز هم بنویسم یا بس شد؟ راضی شدید یا در مورد آقای خاتمی هم بنویسم که چرا بهتر است نیاید و جای خودش را به یک تکنوکرات مثل دکتر نجفی یا دکتر عارف بدهد و خودش و میرحسین ازشان حمایت کنند؟! تعارف نکنید ها... در مورد آرای بنده درباره دین و اسلام هم خواستید، بگویید در خدمتتان هستم. اگر از این شفافتر میخواهید باز در خدمتتان خواهم بود.
دوستدار همگی، پارسا
Labels: توضیحات بلاگدار, کشکول
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Tuesday, December 23, 2008
|
|
دو سالگی بازی يلدا
در سفر استراليا هستم، الان ديدم که سلمان جان امسال هم لطف داشته و من را دعوت کرده است. از آن دوست عزیز نادیده سپاسگزارم و امیدوارم کوتاه بودن نوشته را ببخشید.
امسال ۲۰۰۸ سال شلوغی برایم بوده است و حسابی از comfort zone خود به بیرون پرتاب کردهام خودم را. دو بار محل کار خود را برای رسیدن به شرایط بهتر عوض کردم و در عين حال اندکی هم در دانشگاه مشغول به درس خواندن غیررسمی شدم (حکايت سرپيری و معرکه گيری)، اینور و آنور مسافرت رفتم و الان هم در معیت مقام همسری در خدمت دوستان بسيار عزيزی در ملبورن هستیم. سال ۲۰۰۹ قرار است سال آرامتری باشد (امیدوارم)، اوضاع اقتصادی هم که قربانش بروم. دنيا به کل احمدینژادی شد و رفت پی کارش. کار ایران هم که به قول بهار با خداست.
امیدوارم در سال ۲۰۰۹ بتوانم کمی فراغت بیشتر برای خود ایجاد کنم. برنامه آینده؟ برنامهریزی این روزها سخت است با شرايط فعلی اقتصادی. بايد ديد. ادمونتون هستم و برنامهای برای جابجایی ندارم فعلاً.
دوستان: ناصر خالديان، رضا آبچينوس، محمود فرجامى، مريم مومنى، آشپزباشى و ف.م.سخن هم لطف کنند از خودشان بنویسند. سپاس.
اميدوارم که سال آينده سالی خوب برای همه باشد.
مطلب دو سال پیش (+)
Labels: توضیحات بلاگدار, رسانه
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
 
Sunday, September 14, 2008
|
|
توضیحات بلاگدار (یکم) یکشنبه، چهاردهم سپتامبر
چون ارتباط با خوانندگان و دوستان عزيز هر سه هفته يکبار از طريق نوشتههای همین وبلاگ و نامرتبط با بلاگنویسی جریان مییابد و در نوشتهها فرصتی برای بیان پاسخ نسبت به بلاگداری نیست، از این به بعد در صورت لزوم بحثهای حاشیهای، مواضع و مطالب مرتبط با بلاگداری را در نوشتهای تحت عنوان "توضیحات بلاگدار" جدا خواهم آورد.
الف) از دوستان عزیز که پای نوشتههای بنده نظر خود را منتشر کردهاند سپاسگزارم. حتماً به وبلاگشان به طور مرتب سر زده و سرخواهم زد. امیدوارم دوستان جدید توقع اجرای سیاست "کامنت در مقابل کامنت" نداشته باشند. به نظر میرسد که کامنت را باید به نوشته داد، نه به شخص نویسنده و نه تنها برای حفظ دوستی وبلاگی. البته گاه احوالپرسی از نویسنده و حفظ دوستی هم لازم است در کنار نظر دادن در مورد یک نوشته.
ب) ف.م.سخن این دوست قدیمی فرهیخته و پنهانی، چند وقت پیش به بنده لطف کرد و تفالی به طنز گرفت و البته با زبان ملایم، طناز و دقیق خود انتقادات خودش را هم مطرح کرد. جداً سپاسگزارم ازش. الان هم دیدم نوشتهای خوب و جامع تماماً به وبلاگنویسی اختصاص داده است. ف.م.سخن مستعارنویسی فرهیخته، ناشناخته و درعین حال مشهور، اهل مطالعه، شریف و درعین حال دقیقی است. البته این موجب نمیشود که ماهم ازش وبلاگوارانه انتقاد نکنیم. امیدوارم سخن عزیز بیشتر از خودش، در وبلاگش بنویسد و وبلاگنویسی را که یکسال است تعطیل کرده - همانطور که به دیگران مرتب بالای منبر توصیه میکند و پند میدهد و البته خردمندانه و منصفانه هم هست این نصایح - دوباره برقرار کند. امیدوارم روزی برسد که ف.م.سخن عزیز در وبلاگها کامنت بگذارد و به احترام اصول متعارف وبلاگداری، لینکهای لیست شده در وبلاگ خودش را بعد از چندین سال اصلاح کند.
پ) از دوستان سایت بالاترین از اینکه به نوشته قبلی اینجانب برخلاف بقیه نوشتههای معدود سالگرد تولد وبلاگ فارسی لینک ندادند، سپاسگزار هستم. ظاهراً موضوعات بسیار مهم دیگری در دنیا دارد اتفاق میافتد، شاید دوستان بالاترین که با آخرین تکنولوژیها به دقت اوضاع جهان را زیر نظر دارند، فرصتی برای لینک دادن به نوشته اینجانب پیدا نکردهاند، سپاسگزارم و ازشان جداً میخواهم از این به بعد به دیگر نوشتههایم به هیچ وجه لینک ندهند که راضی به زحمت آن عزیزان نیستم. مهم این بود که دوستان خودشان ببینند حد تحملشان از انتقادی غیر مستقیم چقدر بالاست. گاه آدم بد نیست نسبت و شباهت خود را با احمدینژاد و حاج صفار و رهبری هم بسنجد مخصوصاً وقتی که تنها قدرت کوچکی مثل لینک گذاشتن و امتیاز مثبت و منفی دادن دارد، اگر قدرتی بیشتر داشت چه میکرد؟ به قول فوتبالیستها توپهایم را قبلاً در خاکی و چمن و آسفالت زدهام و کارهایم را کردهام، برای مشهورشدن مجدد و درصدر تیترهای وبلاگها قرار گرفتن برنگشتهام و احتیاجی به مرحمت این و آن ندارم.
ت) حرفهای سلمان در مصاحبه با رادیو زمانه شنیدنی است. سلمان خردورز و دوستداشتنی در عین اینکه خود متخصص آیتی است اما آیتیزده نیست.
ث) تعدادی از دوستان به این وبلاگ لینک دادند که ضمن سپاس حتماً در اسرع وقت لینک متقابل برقرار خواهد شد. تعدادی از دوستان هم که قبلاً لینک پارسانوشت را در وبلاگ خود داشته بودند، بعد از بازگشت بنده ظاهراً به هر دلیل قابل احترام، تمایلی به برقراری مجدد ارتباط دیپلماتیک ندارند. در این صورت حرفی نیست، به احترام تصمیمشان، در روابط تجدیدنظر خواهد شد. در هر حال لازم به توضیح است در اینجا هم دوفاکتوی "لینک در برابر لینک" در دستگاه دیپلماسی پارسانوشت (!) لزوماً برقرار نیست، بر حسب مورد به تعدادی از دوستان لینک یکجانبه داده شده است یا خواهد شد بر طبق علاقمندی های شخصی یا منافع و مواضع اصولی پارسانوشت! باب گفتگو در این موارد همیشه باز است.
ج) بیش از چهارسال پیش که به ادمونتون آمدم بلاگری فارسی اینجا نبود. یکی دوسال بعد بود که سولوژن عزیز آمد. امروز خوشحالم که میبینم تعداد زیادی بلاگر در ادمونتون مشغول فعالیت هستند. این دوستان بیشتر دانشجویان دانشگاه آلبرتا هستند و علاوه بر اینها تعدادی از این دوستان اخیراً یک رادیو-پادکست را هم به راه انداختهاند به اسم رادیو "شمال پنجاهوسه" برای اهالی ادمونتون. موفقیت بیشتر و بهبود کیفیت برنامههای این دوستان را آرزومندم.
چ) دوستان آشنا به مسائل آیتی یک لطفی کنند و به این بنده گنهکار پریشان روزگار نادان، بیزحمت شسته رفته و واضح بگویند، فید چیست و آدرس فید و فیدخوان و فیدبین و فیدخور و فیدنوش و فیدفلان و فیدبهمان یعنی چی اصلاً؟ لطفاً به زبان سلیس لری هم بگویند به کسی که بعد از تکنولوژی سطح بالای دنبالک (!)، به دانش و تکنولوژی دیگری دست پیدا نکرده(!): این ابزارها و ادوات چه کار میکنند و من دقیقاً چه کار باید بکنم و چرا هرکدام از این کارها را باید بکنم، شمای خواننده عزیز وبلاگ بنده چکار باید بکنید و بعدش چه خواهد شد؟ لطفاً لینکی به نوشتههای مرتبط بدهید که ساده و روان این چیزها را نوشته باشد. سپاس!
ح) نوشتههای بعدی اینجانب، (غیر از بخشهای گاهوبیگاه "توضیحات بلاگدار" در مواقع لزوم مانند نوشته فعلی) حتماً غیروبلاگی و خارج از تحلیلهای مرتبط با مجموعه وبلاگها خواهند بود(از بیان کلمه "وبلاگستان" عمداً احتراز میکنم به خاطر سوءتفاهمزا بودن و مورد سوءاستفاده قرار گرفتنهای آن). اینکه تحلیل سیاسی حتماً باشد، قول نمیتوانم بدهم. هرچند سیاست (به مفهوم عام آن، نه پیگیری موضوعاتی مثل: "خاتمی بیاید یا نیاید") هنوز یکی از علاقمندیهای من است و طبیعتاً گهگاه در این مورد خواهم نوشت.
خ) از دوستانی عزیز هم که در رسانهها یا وبلاگهای خودشان به نوشته قبلی بنده لینک دادند، بسیار سپاسگزار هستم و برایشان آرزوی موفقیت دارم.
درود و سپاس!
پینوشت: به همت و راهنمایی دوستان عزیز خصوصاً نوشته مفید و شیوای دوست گرامی کورش اسلام زاده، بالاخره موفق شدم داستان پرغصه فید را به یک سرانجام نسبتاً قابل قبولی برسانم. ماجرا اینجاست که قالب وبلاگ من قدیمی است و ظاهراً با قالبهای جدید که سازگار با فید هستند همخوانی ندارد. به هر صورت، علی رغم ور رفتن های زیاد موفق به روشن کردن چراغ فید در آن نوار بالای مرورگر نشدم اما آدرس فید خود را در پایین وبلاگ خود روی لوگوی فیدخوان در قالب وبلاگ (همین پایین پایین دست چپ) آورده ام و ظاهراً کار میکند و امیدوارم که مشکل دوستان خواننده فید حل شده باشد. بسیار سپاسگزارم از کمک دوستان و خواهشمندم اگر نظری فنی دارند، دریغ نکنند. این دو سه تا شعار را هم از بنده برای تغییر ذائقه داشته باشید: "انرژی گودری حق مسلم ماست" "فریاد هر بلاگر، گودر و فید و ریدر"
Labels: توضیحات بلاگدار
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|