توضیحات نو
|
دوستان لطفاً بنده را از منتشر كردن كامنت با نامهای ناشناخته (بینام یا ناشناس و ...) یا بدون ارجاع به یك ایمیل واقعی معذور بدارید. واقعاً كامنتهای این چنینی را صرفنظر از اینكه چه نوشته باشند و محبت و لطفشان شامل حال بنده هم شده باشد، منتشر نخواهم كرد و اساساً نخوانده پاك خواهم كرد. گفتم كه گاه دوستان دور و نزدیك اهل رودربایستی نباشند، صادقانه بیایند حرفشان را هرچه كه هست بزنند و هر انتقاد و اعتراضی هم دارند شخصاً لطف كنند مطرح كنند و با هم گفتگو كنیم. خوب اشتباه و ایراد هم حتماً دارم و خواهم پذیرفت، ممنونتان هم خواهم شد. دیگرانی هم كه ممكن است حقوق بگیر جایی باشند وقت خودشان را پای كامنتگیر وبلاگ بنده حقیر تلف نكنند كه كامنت آنها را همانطور كه در بالا عرض شد، نخوانده پاك خواهم كرد و تحت هیچ شرایطی كامنت از فرد بینام و ناشناس و بدون ارائه ایمیل واقعی منتشر نخواهم كرد.
در غیر این صورت اگر هر نوع انتقاد و نقد تندی هم به نوشته بنده یا اساساً خود بنده و عقایدم و نه شخص سوم داشته باشید، تنها كافی است نام خودتان یا یك ایمیل واقعی از خود را مشخص كنید و بلادرنگ نظرتان را منتشر خواهم كرد.
|
|
بلاگچرخان
|
بلاگ چرخان حاوی وبلاگهایی است که میخوانم یا به پارسانوشت لینک دادهاند (یا هردو):
|
|
|
آرشیو فانوس قدیم
آرشیو فانوس نو
ParsaSaebi[at]Yahoo.co.uk
© استفاده از مطالب اين وبلاگ با دادن لینک و ارجاع به نوشته، بلامانع است
| |
Thursday, April 30, 2009
|
توضيح در مورد بلاگچرخان و حاشیههایی که گاه از متن مهمتر هستند
خوب به ميمنت و مبارکی فاز دوم بلاگچرخان ما هم به بهره برداری رسيد! به قول شيخ اصلاحات: بلاگچرخانی بسازم که همهتان بگيد بهبه و چهچه! سعی بر سختگیری نبوده، در اين تومار وبلاگهايی را که گهگاه یا همیشه میخوانم يا به پارسانوشت لينک دادهاند، لیست شدهاند (اين يا يک يای انحصاری مثل یا موسوی یا کروبی نيست، هردو میتوانند همزمان برقرار باشند). اين تومار، گودری (گوگل ریدری) است و طبيعتاً وقتی که دوستان وبلاگشان را بهروز کنند می توانند نام وبلاگ خود را در آن ببينند. ضمن اينکه متاسفانه هنوز تعدادی از دوستان (به طور معدود البته) هستند که خوراک (فيد) وبلاگ خود را فعال نکردهاند يا نام وبلاگشان در خوراکخوان درست بالا نمیآيد. ظاهراً بعضی از دوستان با فيد وبلاگ من هم مشکل دارند ضمن اينکه اين فيد که پايين سمت چپ وبلاگ آمده برای خيلی ها کار میکند و عجيب است که چنين شده. بزرگان اهل فن آیتی میگویند شاید مشکل از قالب وبلاگ باشد که باز به قول کروبی شما را به جان حضرت عباس، ما را دوباره نفرستید دنبال ور رفتن با این کدهای اسکریپت! به خودکفایی و دیدن کد این و آن و با این وقت کم و نبود رمق و انرژی این روزها، چیزی سرهم بندی کردهایم که کارمان راه بیافتد برای نوشتن. چند نفری هم بیایند و بخوانند لطف کردهاند. نیامدند هم جانشان درصحت و سلامت باشد. در این میانه از ف.م.سخن هم بابت تبريک از راه دورش، سپاسگزارم.
از این به بعد هم در مورد اضافه کردن نام وبلاگهای جدید - ضمن اینکه همان پارسانوشت قدیمی و مخلص همه دوستان هستم و اساساً چیزی در این دنیای مجازی ندارم که بخواهم با آن پز بدهم و پارسانوشت وبلاگی است سوت و کور - در مورد لینک دادن به دوستان جدیدالورود به دنیای مجازی، ضوابطی دارم چون دیدهام که کسانی بلاگداریشان عشقی است و بعضاً اخلاق اینکار را هم درست رعایت نمیکنند. چیزی سرسری مینویسند در یکی از چند وبلاگشان و بعد گیر میدهند که لینک بدهند و لینک بگیرند، بعد از چند ماه هم از بلاگداری دلزده میشوند و میروند ما میمانیم و یک لیست بلند بالا - که خوشبختانه با امکانات گودری فقط در پشت صحنه ظاهر میشود - که بعد از مدتی پاکسازی و به روز کردن آن خودش چند روز طول میکشد! با عرض معذرت و به فتوای حکم خردمندانه جنگ اول بهتر از صلح آخر، از لینک دادن به دوستان تازه بلاگداری که عمر بلاگداریشان کوتاهتر از یکسال بوده باشد یا وبلاگشان غیرفعال باشد، معذور هستم. در سایر موارد هم با عرض معذرت اصل را بر دوستی و مودت وبلاگی گذاشتهام اما اگر دوست بلاگدار ما حرفی برای گفتن نداشته باشد و بخواهد هر دو سه ماه یکبار یک پست دو کلمهای بنویسد که: "خستهام!" شرمنده روحیه ورزشکاری(!) این دوستان هم هستم. برای بنده مهم نیست که کسانی که وبلاگشان را میخوانم به من لینک نداده باشند، به هرحال در گزینش لیست وبلاگها با درنظر گرفتن سلیقههای شخصی، انصاف را هم تاحد امکان سعی کردهام رعایت کنم. حساب کسانی که دشمنی کردند و تیرهای زهرآگین (!) پرتاب کردند، جداست البته دشمنشان نیستم. خلاصه سعی براین است که بلاگ چرخانم را به یک بلاگ چرخان خوب در پیدا کردن وبلاگهای خوب و خواندنی تبدیل کنم تا آنجا که میتوانم و محدودیتهای سلیقهای هم هست (بهبه و چهچه و دایره و تنبک شیخ "تغییرات" (اوبامای الیگودرز) هم در این میان فراموش نشود!). این توضیحات را هم برای روشن شدن بهتر سرکار خواننده و بلاگدار و جلوگیری از دعواهای احتمالی آینده نوشتم و گرنه که خودم هم بجد معتقدم که مورچه چیست تا چه برسد به کله پاچهاش. برای همین هم هست که آدم باید از هرگونه حاشیهسازی احتراز کند و چه بهتر که حرفها را مرتبط با وبلاگداری مشخصتر و شفافتر بزند و برای کارهای بلاگداری برنامه داشته باشد. چون هیچ ارزشش را ندارد. حال اینها را هم گفتم این را هم بهشان اضافه کنم که در فیس بوک دوستانی را که عکس نگذاشتهاند، خصوصاً دوستان عزیز وبلاگ نویسی که با نام مستعار می نویسند نمیتوانم به عنوان دوست فیس بوکی به صفحه خود که چیز بدردبخوری هم ندارد، دعوتشان کنم. به قول مهدی جامی: رابطه دوستی باید برابر باشد، اخوی! وقتی تو از خودت هیچ عکسی نداری چطور توقع داری تو را به دیدن تمام آلبوم زندگی خودم دعوت کنم؟ به هر حال این حرفها اگر حساب و کتاب ندارد یا بی منطق است، لطفاً آن موارد را با نقد منصفانه بیان بفرمایید با نهایت امتنان در خدمت هستم و استفاده میبرم و آن موارد را اصلاح خواهم کرد. اگر میخواهید بیدلیل تخطئه کنید که شما را به همان چراغ نفتی جاسوسشناسانه، حواله میدهم! اگر قصد نصیحت دارید و این چیزها را حاشیهسازی میدانید،از نصیحتهای کلی شما ممنون هستم اما همین حاشیهها و جزییات هستند که اتفاقاً مهم هستند. من نوعی باید حواسم ششدانگ به کارهای خود و تاثیرات آنها باشد. اگر من نوعی از آقای خامنهای یا محمود احمدینژاد ایرادهای آنچنانی میگیرم باید حواسم صدچندان به کار خودم هم باشد. شما دوست عزیز اگر به اینجانب لینک دادهاید و وبلاگتان بیش از یکسال است که فعال است، حتماً به بنده خبر بدهید که بهتان لینک متقابل را تقدیم کنم. ما که باشیم که بخواهیم وبلاگهای فعال را مورد گزینش و استصواب قرار دهیم. دوستی و عدم دشمنی با کسانی که مینویسند مدنظر بنده است. میخوانیم و مینویسیم و اعتدال را در این دوستی های مجازی رعایت میکنیم و به هر صورت راضی کردن همه امکانپذیر نیست و هرگونه اقدام برای راضی نگه داشتن همه کاری اخلاقی هم نیست.
در خودمان بازنگری کنیم. خانهتکانی فکری کار بدی نیست. بهار یا بهار عاشقان مجدداً مبارک باد!
Labels: توضیحات بلاگدار, فیسبوک
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Saturday, April 25, 2009
|
ما و انتخابات (۴)
اشاره: به گمانم خط انتخاباتیام را که نسبت به دوره قبل تغییر کرده است، روشن کرده باشم و از این به بعد نیازی به تکرار ضرورت شرکت در انتخابات به تفصیل نمیبینم. بدلیل نزدیکی به زمان انتخابات سعی میکنم نظرات را گزیدهتر و خلاصهتر و تیتروار و شاید هم کشکولی بیان کنم.
الف) ترس از شکست در مقابل استراتژی ترس
دوستان تحریمگر یا غیرعلاقمند به مشارکت در انتخابات، مدام بر طبل استراتژی ترس میکوبند بدین معنی که معتقدند انتخابات یک معرکه سازماندهی شده توسط استراتژیستهای جناحهای مختلف جمهوری اسلامی است که بر مبنای ترس از احمدینژاد و ویرانگریهای او، مردم را میخواهند به صحنه بیاورند. در نوبتهای قبل در مورد این تفکر مسبوق به انفعال، جسته و گریخته از زاویه سیاسی جوابهایی داده شد. اگر چنین استراتژیهایی هم به فرض وجود داشته باشد ما باید منافع خودمان را ببینیم و بسنجیم. واقعیات موجود این است که جمهوری اسلامی هست و مستقر هم هست و باید فکری در آن چارچوب برای پروژه تحولخواهی اجتماعی و اصلاح نظام قدرت در درازمدت کرد.
ترس از احمدینژاد، ترسی واقعی و جدی است، حتی اگر فرض را هم بر این بگذاریم که کسانی هم در درون اقتدارگرایان یا اصلاحطلبان منافعشان در این باشد که سناریوهای عجیبی بچینند و همه را از احمدینژاد بترسانند. اگر قرار است موضوع را به روانشناسی بکشانیم نکتههای دیگری هم در مقابل میشود مطرح کرد. اگر آن استراتژی ترس وجود داشته باشد (که به نظرم حتی اگر واقعی هم باشد جریان اصلی نیست)، اما ترس از شکست هم در مقابلش هست. ترس از شکست یک درایو جدی و واقعی در روانشناسی شخصیت است و علمی و مسلم هم هست. مثالش این میشود که دانش آموزان و دانشجویان، شب امتحان مشغول بازی و سرگرمی میشوند چون ترس از شکست دارند و در صورت شکست در قبولی یا هر هدف دیگر تحصیلی توجیهی برای کار خود پیدا خواهند کرد و اثرات تخریبی روی شخصیت را بسیار کم خواهند کرد. این تنها یک مثال بود و ترس از شکست یک سوژه مورد مطالعه در زمینههای گوناگون روانشناسی رفتاری است. همین ماجرا برای دوستان منفعل انتخاباتی هم هست. آنها به دلیل ترس از شکست یا انتخابات را انکار میکنند، یا آن را بازی اهالی درون نظام میدانند یا تصمیم گیری در مورد رای دادن یا ندادن یا انتخاب کاندیدای مطلوب خود را به خواهش و تمنای شب انتخاباتی دیگران و اجبار در لحظه آخر موکول میکنند. ترس از شکست، انکار واقعيات عرصه سیاسی و نیز فرار از مسووليتپذيری سه ضلع يک مثلث هستند.
ب) دشمنشناسی به جای منفعتشناسی جمعی!
ما ایرانیان معمولاً هرچقدر که در دوستبازی و دشمنشناسی و شورمندیهای عاطفی شهره هستیم، در شناخت منفعت واقعبینانه فردی، طبقاتی، گروهی یا اجتماعی خود کمتوان یا عجول هستیم. ما هنوز کمابیش به این سخن ناصواب سعدی معتقدیم که: "نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا برخلاف آن کار کنی که عين صواب است"! ما نه تنها مفاهیم کهنه و مبتنی بر منطق غیرمنعطف و بسیط صفر و یکی، یعنی منطق دوست و دشمنشناسی را بازنگری نمیکنیم و عناصر مهم سیالیت و نسبیت و تغییرپذیری با زمان و نقش منافع و علاقمندیهای مشترک بر اساس منفعت فرد و طبقه و جمع را وارد آن منطق نمیکنیم، بلکه اساساً منفعت را بر مبنای حرفهای دوست و دشمن با همه پیشداوریهای نادرست، تشخیص میدهیم (حال اینکه در دنیای مدرن کمابیش باید برعکس باشد!). ما منفعت را چیزی میبینیم که دوست بگوید و ضرر را در چیزی میبینیم که دشمن برایمان بپسندد. حال اینکه دشمن (که عملاً دشمن خالص و دائمی هم وجود ندارد) ممکن است بنا به منفعت خود، منفعت ما را هم بخواهد و بطلبد و این ایرادی ندارد. منافع کسانی دیگر (که دشمن هم نباید بنامیمشان) گاه میتوانند موقتی هم که شده با منافع ما همسو باشند. ما این را به راحتی نمیپذیریم البته ادعای مدرن بودن هم داریم!
بر همین اساس طبقه متوسط ما هم اغلب بر اساس بغض معاویه یا حب علی یا ترکیبی از ایندو تصمیمگیری میکند و منافع فردی، گروهی، طبقاتی یا ملی خود را درست تشخیص نمیدهد. خصوصاً که منافع گروهی و جمعی برای ما چندان درجه و اعتباری هم ندارند و ما امکان تشخیص منفعت جمعی را باز بدلیل روحیه رقابتجویانهمان زیاد نداریم، چون تمرین نکردهایم.
پ) معیارهای اخلاقی و پرنسیپهای سفت و سخت
ما اسیر پرنسیپها هم هستیم و در عین آسانگیری برخود نه تنها رفتارهای دیگران، بلکه شخصیت آنها را هم مورد قضاوتهای حداکثری قرار میدهیم. معیارهای اخلاقی ما بسیار سفت و سخت هستند. از دید ما هیچ روشنفکر، سیاستمدار یا هنرمندی حق اشتباه کردن یا دروغ گفتن ندارد وگرنه از چشم ما میافتد و تبدیل به عنصری پلید، خائن یا دست کم فرصتطلب میشود. ما در مورد دیگران به شیوه عالم صناعت و مهندسی، استانداردهای بالا طلب میکنیم و در مورد خودمان به استانداردهای راحت و حداقلی قانع هستیم. کسی حق خیانت ورزیدن ندارد حال اینکه همه انسانها میتوانند اشتباه یا حتی خیانت کنند. عاشق از دید ما باید از جان مایه بگذارد حال اینکه عاشق هم میتواند منفعتنگر باشد. مثلاً اگر بهمن قبادی چیزی بنویسد که مربوط به زندگی خصوصی خود اوست و به مذاق ما خوش نیاید، از چشممان میافتد و از او دیگر چیزی نمیپذیریم. حتی همانطور که سعدی گفته، ممکن است برخلاف نصیحت او هم عمل کنیم! ( در حاشیه: ما در عرصه هنر هم مرتب از این و آن بدمان میآید! هیچگاه به ما یاد ندادهاند بگوییم علاقمند و هوادار کارهای این هنرمند نیستیم. به جایش میگوییم فلان کار هنری مزخرف است، از بهمانی بدم میآید!) ما به اکبر گنجی به خاطر یک کلام بودنش و خشونتش برای حفظ استانداردهای بالا در مبارزه سیاسی، بیشتر احترام گذاشتیم تا به عمادالدین باقی و عزتالله سحابی و شمسالواعظین. حال اینکه اینسه نفر آخر در منفعتسنجی و انجام فعالیتهای مفید روشنگرانه اجتماعی و پراگماتیسم سیاسی بسیار سودمندتر بودهاند تا اکبر گنجی با چریکبازیهای سرسامآورش! ما میخواهیم دیگران منزه باشند و دروغ نگویند و صحنه سیاسی ایران همینطوری خودبخود یا با خودویرانگری و ایثار مسیحایی چند نفر چریک فرهنگی مانند گنجی در عین مسوولیتنشناسی و ایرانیگری خوشباشانه و کنارهگیری و نقزدن و جدینگرفتنهای ما یکباره گلستان شود! چنین چیزی تحت هیچ شرایطی و در هیچ جایی محقق نخواهد شد.
به گمانم ادامه دادن این بحث هرچند حرفهای دیگری هم هست، کسالت بار باشد و در نوبتهای بعدی باید فرض را بر این بگذاریم که بر مبنای نظرات متعدد، شرکت در انتخابات کار معقولتر و شایستهتری است حتی اگر مجبور به انتخاب بین گزینه بد و بدتر باشیم (مگر اینکه کسانی معتقد به عمل بر اساس حساب و کتاب منطقی نباشند و این چیزها را جادو جنبل یا یک توطئه دیگر(!) بدانند و بر اساس حس شهودی و شورمندی سیاسی خود حکم به عدم شرکت در انتخابات بدهند که با این دوستان بحثی نمیشود کرد!). در شرایط موجود سوال این است که آیا در میان کاندیداهای موجود کسی که بتواند اوضاع اقتصادی و برنامه ریزی کشور، آزادیهای سیاسی و اجتماعی، رسیدگی به وضع عدالت اجتماعی و کم کردن فاصله فقیر و غنی، عدالت سیاسی و رفع تبعیض در گزینش و حق انتخاب شدن و انتخاب کردن و آزادی بیان و رکن چهارم را قدری بهتر کند هست یا خیر؟
مرتبط: ما و انتخابات (۳)
Labels: سیاست, ما و انتخابات
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Monday, April 20, 2009
|
تولدی دیگر رسید
فردا (به وقت ادمونتون) اول اردیبهشت است و پارسانوشت پنج ساله خواهد شد، وبلاگنويسی ما هم در مجموع به شهادت نوشتههای فانوس هفت ساله.
در این هفت سال حرفهای زیادی زدم و نوشتم و چیزهای زیادی هم یاد گرفتم. البته گاه بلاگداری و وبلاگنویسی کاری اعصابخردکن بوده و کارهای عجیب و غریبی هم انجام دادهام! اینروزها وقتی نوشتههای قدیمی خودم را که مرور میکنم میبینم عموماً خیلی بهتر میتوانستم بنویسم و البته این نشانه خوبی است که در این هفت سال کمابیش جلو رفتهام نسبت به خودم.
صادق بودن با خود و دیگران، کنار گذاشتن تعصب، فهمیدن و درک کردن دیگران و تلاش برای یادگرفتن از اشتباهات خود و دیگران چیزهایی بوده که در پهنه دنیای مجازی هم سعی کردهام بیاموزم. تعداد زیادی از نوشتههای قبلیام را واقعاً قبول ندارم و هم از نظر نوشتاری و هم از نظر چارچوب منطقی ضعیف میدانم اما بعضی از آنها هم بد نیستند بیتعارف و رودربایستی (یک عدد نوشابه برای خودم باز کردم!) سعیام بر این بوده که بر مدار انصاف و عقلانیت باشم و اگر تند هم مینویسم - که نباید بنویسم - دست کم حرفی بزنم که پایه و توجیهی برای دفاع داشته باشد. حرفم همیشه این بوده که چیزهای خیلی زیادی بلد نیستم اما با چیزهای اندکی که بلدم، خیلی ور میروم و سعی میکنم خوب بفهممشان و در حد توان خودم در کنار کار و زندگی چیزی برآنها بیفزایم.
نوشتن در وبلاگ، کار بد و نامعقولی نیست اگر بپذیریم که جنبه های دیگر زندگی هم مهم هستند و بهتر است اعتدال را رعایت کنیم. قبول کنیم که نوشته ما بیشترین اثر و برد را بر خود مای نویسنده میگذارند، مطالعه کنیم و ببینیم و بدانیم و گهگاه چیزی بنویسیم که بدرد خودمان هم بخورد و درکنار آن هم چند نفر آن را بخوانند و شاید استفادهای هم ببرند. هیچ چیز قشنگتر از تنوع و گوناگونی و تکثر نیست.
به کملطفی هم دیگر بیش از پیش عادت کردهام. دوستان و آشنایان میآیند و میروند. یکی مدیر میشود، دیگری جلوی دوربین قرار میگیرد، سومی تاج و تخت از دست میدهد و سر از زندان در میآورد، چهارمی در زندان قهرمان میشود و وقتی برمیگردد به دو ماه نرسیده از یادها میرود، پنجمی در پشت میله ها میماند و زیرفشار متاسفانه میمیرد، ششمی از پشت میز ریاست به خانه برمیگردد با تارش، دیگری دنبال درس و مشق است، نفر بعدی خسته شده میخواهد برگردد ایران، یکی دیگر هم خسته شده میخواهد بیاید بیرون، دیگری بیرون آمده نمیخواهد برگردد اما هی بهانه میگیرد و گرفتار نوستالژیاست. آنیکی ماههاست گرفتار بیماری بوده و به کسی خبر نداده، این یکی رزومه خوبی درست کرده و کار خوبی گیر آورده مرتبط با کار وبلاگنویسیاش. بعدی هنوز دنبال مبارزه و براندازی در دنیای مجازی است. یکی دیگر دنبال بیخیالی و شادخواری است، دیگری پستی میگیرد و مفسر و مرورگر وبلاگها میشود. نفر بعدی در این سرمای انفعال، دنبال درست کردن باند و محفل است (دیرآمدی ای نگار سرمست!)، بعدیها وبلاگ نزده صاف رفتهاند رسانهای باز کردهاند، اینها میآیند و میروند و ممکن است گذرشان هم به سمت ما نیافتد یا اگر هم بیافتد بعدها بر خلاف آرزوی شاعر از ما به مهر یاد نیارند. اما یادشان با صاحب این قلم هست و رد نوشتههایشان هم. ما هم - هرچند زمانه دنیای مجازی هم عوض شده - همان وبلاگنویس معمولی هفت سال پیش هستیم و دوستدار همگی، چه باشیم و بنویسیم چه نباشیم.
فردا هم روز سعدی است و این دو بیت از او مجدداً تقدیم به شما:
"منشين ترش از گردش ايام كه صبر / تلخ است وليكن بر شيرين دارد" "به سرو گفت کسى ميوهاى نمىآرى / جواب داد که آزادگان تهيدستاند"
یادآوری: بالاخره بلاگ چرخان گوگلی را اندک اندک راه انداختم. مقام دشمنشناس دیروز در یک مراسم روحبخش و معنوی، فاز اول بلاگ چرخان گوگلی را همزمان با پیش راهاندازی ادامه خط متروی ادمونتون، افتتاح فرمودند. خودباوری را حال کردید؟! البته طبق همه معمول همه راهاندازیها، مشکلاتی کوچک هست و به تدریج نام وبلاگها را در مدت یک هفته اضافه خواهم کرد. سپاس از صبر و حوصله شما.
Labels: بهاریه, توضیحات بلاگدار, رسانه, وبلاگ
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Saturday, April 18, 2009
|
ما و انتخابات (۳)
ظاهراً کسی تا اینجای کار، مایل به بحث و گفتگوی صریح و مستقیم نیست. امیدوارم این سردی و بیتفاوتی قدری شکسته شود به هرحال. بر همین اساس بحث های "ما و انتخابات" خودم را حتی الامکان خلاصه و مختصر و البته جسته گریخته پیش میبرم و نهایی می کنم برای رسیدن بیشتر به ماجرای خود کمپین انتخابات که زمان هم دارد به تندی سپری میشود. اما مطمئن باشید، در و باب بحث و گفتگو و مناظره به همه طریق باز است و بنده شخصاً از هر گونه کار نوشتاری در این زمینه بشدت استقبال میکنم و بسیار خوشحال میشوم که با دوستان به بحث بنشینیم و نظرات از همه طرف مورد نقد قرار گیرد.
چکیده: الف) از دموکراسی انتخاباتی میتوان به اندازه خودش انتظار داشت. اين جمله نخنماشده خود بنده است که: صندوق معجزه نميکند. اما اين به اين معنی نيست که صندوق رای رها و سرنوشت کشوری به بخت و اقبال و بیبرنامگی سپرده شود. انتخابات خود موید و مقوم دموکراسی است حتی انتخابات نیم بند در جمهوری اسلامی. از مصطفی تاجزاده به خاطر نگه داشتن اسناد و ناگفتههای انتخابات مجلس ششم نزد خودش و گروکشی برای جلوگیری از پرونده سازی علیه خودش خوشم نمیآید هرچند ایستادگی نسبی او را در زمان ستاد انتخابات میستایم (چه برگزاری دادگاه جنتی یک رویا بیشتر نیست و تاجزاده باید میآمد از حق ملت دفاع میکرد و ناگفته ها را میگفت، چه بسا جلوی خیلی از حق کشیهای بعدی گرفته میشد)، اما او یک جمله درست و بسیار منطقی گفته است که روشنفکران و فعالان قهر کرده ما نمیخواهند آن را بشنوند: "اگر انتخاب نکنید، برایتان انتخاب خواهند کرد". به این جمله خوب فکر کنیم. اگر دموکراسی خواه هستیم باید ازش دفاع کنیم وگرنه که مش تقی و کل نجاتعلی راه نجات را در رایگان شدن سیب زمینی و انتخاب مجدد احمدینژاد میبینند، اگر کسی میخواهد به مش تقی و کل نجاتعلی حالی کند که دارند اشتباه میکنند و انتخابهای بهتری هم هست، لازم است رسانه داشته باشد و با زبان خودشان با آنها حرف بزند، لازم است کسانی دیگر از جنس مردم اما با فکر و برنامه ریزی و مدرنیت پا پیش بگذارند و لازم است به با زبان رای و دموکراسی انتخاباتی از آنها حمایت کرد. بله میتوان در خارج از کشور نشست و گفت گور پدر پوپولیستها! میشود در ایران ماند و گفت به من چه، من بیزینس خودم را می ورزم و از سادگی این مردم استفاده خودم را میبرم (یا پوست از سر این مردم می کنم به خاطر فقر فرهنگیشان!!) و مدرنیت خودم را هم در زیر سقف خانه خود حفظ میکنم! هرچه کنیم یادمان باشد، انتخاب نکنیم برایمان انتخاب میکنند و این انتخاب می تواند بسیار ناگوار باشد. نمی شود دو دستی همه چیز را سپرد دست مشتقی و کل نجاتعلی، چون مردم چنین میخواهند و سلیقه شان اینطور شده و کاری نمی شود کرد جز تخمه شکستن و گفتن جمله: خلایق هرچه لایق. پس مسوولیت ما در این میان چیست؟ پس اساساً ما کسانی که چارکلمه بیشتر بلدیم نباید از خودمان حرکتی نشان بدهیم که دنیا را دانش و علم رو به جلو می برد نه صفا و صمیمیت مش تقی و خوشباشی کل نجاتعلی؟ آیآ ایران کشور ما نیست و ما از زیر بته یا در ناف پاریس و لندن و نیویورک عمل آمدهایم؟ آیا کسی که زور دارد حرفش برو است و ما باید برویم خودمان یک گوشه بمیریم؟ آیا دوست نداریم کشور بهتری داشته باشیم؟ آیا دوست نداریم وقتی اسم ایران در جایی میآید دیگران بهمان نخندند؟ آیا دوست نداریم به عنوان مزخرف ترین و نادان ترین ملیت در طول تاریخ بهمان نخندند و مضحکه کتابها و اسناد تاریخی نباشیم؟ پس این همه درسی که خواندیم و دانشی که اندوختیم و این فرهنگ کهن دیرینه و این تمدن آنچنانی به چه دردی خورد؟ این لجبازی ما تنها به درد باکره نگه داشتن شناسنامه هایمان و اینکه من رای خودم را آسان نمی فروشم، زیر بار حرف زور نمی روم و به رخ کشیدن این تیپ قمپزهای بیفایده رمانتیک میخورد. ما زیر بار حرف زور نمی رویم و از بین بد و بدتر انتخاب نمیکنیم و قهرمان ملی هستیم اما نهایتاً زیر بار همه حرفهای زور حکومت و پوپولیستها می رویم و شیک و اتوکشیده به خفتهای بدتری هم راضی میشویم اما به روی خودمان هم نمیآوریم. ما فقط می خواهیم پوز بزنیم، حتی اگر شده پوز خودمان را. ما لجبازیم و به قول آن ضرب المثل مبتذل چون به باسنمان لج کردهایم، حاضریم در تنبانمان دستشویی بزرگ کنیم. ما با نفی، هویت پیدا کردهایم و جز زبان نفی نمیدانیم.
ب) پیروزی مجدد احمدینژاد و عطر آگین شدن مجدد کشور با رایحه خوش خدمت، اینبار یک افتضاح نکبتبار و پرهزینه برای همه ما خواهد بود. امیدوارم چنین اتفاقی نیافتد اما اگر بیافتد همه به چشم خودمان خواهیم دید که بسیار بدتر از این هم میتواند که بشود. خواهیم دید که پوپولیسم، فقر فرهنگی و اقتصادی، ورشکستی و بیکاری، جهل و تعصب و بیفکری از این هم سیاهتر میتوانند باشند. کتابهای درسی هم میتوانند به سمت ارتجاع و قشریگری عوض شوند. پیادهرو ها هم میتوانند زنانه و مردانه شوند. مداحان میتوانند کارگردانهای سریالهای صدا و سیما شوند، ده نمکی میتواند چند بنگاه و رسانه و موسسه فیلمسازی و تربیت کارگردان بزند و فروشی در فیلم دو سه برابر بیشتر داشته باشد. جوانان هیجان زده ما میتوانند بیش از پیش درگیر ابتذال، بیفکری و احساسی گری باشند، حاجی بخشی میتواند دکترای افتخاری بگیرد، دکتر حسن رحیمپور ازغدی میتواند تمام کتابهای علوم انسانی دانشگاهی را بنویسد. سرداران سپاه می توانند به تدریج تمام هیاتهای علمی دانشگاهها را بگیرند. بنگاههای اقتصادی رانتخوار میتوانند بیش از پیش کشور را به یغما برند، دعای قبولی در کنکور فوق لیسانس در مسجد جمکران توزیع شود و هزاران تن سرودست بشکنند. میشود سلیقه مردم از این هم بیشتر تنزل کند و میشود دوران فقر فرهنگی بدتر از این هم در بیاید. میشود احمقتر از این هم بود و گرد حماقت و بیفکری در همه جا بیشتر پراکنده شود. میشود کار به جایی برسد که حاشیهنشینانی بدتر از اینها که بازی پوپولیسم را بهتر بلد هستند قدرت را در دست اینها بگیرند و ما با خواندن روسو و مونتسکیو و فوکو و دریدا و نیچه به این نتیجه برسیم که انشاالله گربه است! طوریکه دیگر درآوردن کشور از حضیض قهقرا بسیار سختتر از الان باشد (ایران را جردن به بالا فرض نکنید!). عرصه سیاست عرصه امکانسنجی و مصلحتاندیشی است، مانند شطرنج. کسی که یک یا دو پیاده عقب است نباید از حمله حریفش و اجبار بین واریاسیون بد و بدتر دلگیر شود و بگوید این استراتژی ترس است و نامردی و نامردمی است و انتخاب بین بد و بدتر کار ناصوابی است. بله کار ناصوابی هست اما گریزی از ادامه بازی نیست. بازی را که نمیشود بهم زد. ما مال به هم زدن بازی شطرنج و شروع کشتی نیستیم که شکستمان در بازی دوم حتمی است و بارها خاک شدهایم. باید به همان شطرنج چسبید و تا جای ممکن چانه زنی هم کرد و در بازی حریف حمله کننده را با قواعد مورد توافق آزار داد و جلوی حمله بیشتر را گرفت. غیر از این چارهای نیست. از دموکراسی انتخاباتی باید در حد آماده شدن شرایط و باز شدن نسبتی وضعیت رسانه ها و درآمدن نمایندگان خوش فکر تر و شایسته تر به وزارت و وکالت توقع داشت. همینقدر که کسی معتقد باشد کشور نیازمند برنامه ریزی است خیلی بهتر از کسی است که معتقد است کشور را با جانم بسیج و تصمیمگیری شکمی و هیاتی وسط جاده و درون هواپیما و بخشنامه های غیرقانونی می شود اداره کرد. هوش زیادی نمی خواهد که ببینیم زیربنای کشور رو به نابودی است و حکومت کردن آسان و اپوزیسیون بودن سادهنگر هردو دوروی یک سکه بیفکری و آسانگیری است. نمی شود کشور را با دینامیت نابود کرد تا دوباره بسازیمش، این یک اشتباه بزرگ و بسیار هزینهبردار است. از نابودی چیزی ساخته نمیشود و دیدیم که در انقلاب اسلامی کشور عملاً پسرفت داشت. این یک تناقض نما (پارادوکس) است که برای اصلاحات تدریجی لازم است از خود نیروهای وفادار درون نظام استفاده کرد و آرام آرام تحول تدریجی را در کنار اصلاحات اجتماعی به کار گرفت و در یک بازه ده بیست ساله به ماجرا نگاه کرد و لزوماً دنبال کله پا کردن کسی از آخوندها هم نبود. غیر از این چارهای نیست.
پ) آلترناتیو دیگری عملاً وجود ندارد و آمدن احمدی نژاد هزار بدی داشت حداقل این نتیجه پرهزینه را به وضوح نشان داد. نظام جمهوری اسلامی قوی و مستحکم است و اگر از ظلم و استبداد حکومت در سرکوب آزادی بیان و مخالفین به حق ناراحت و ناخرسند هستیم، نباید فکر کنیم که حکومت با ظلم نمیماند. این یک قانون کلی نیست. نخیر حکومت اگر ظلمش سیستماتیک باشد و دز سرکوب را در حد مناسبی نگه دارد و مهندسی کند، (کاری که دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی با هوشیاری از خود نشان داده، کاری به غیر اخلاقی بودنش ندارم،) میتواند با ظلم در سرزمین و جامعه استبداد زده و اقتدارخواه ایران ماندگار باشد برای چند دهه. چه کسی حاضر است هزینه بدهد؟ بنده که اهلش نیستم. کسی را هم که بخواهد جلوی حکومت بایستد و منطقی و اصولی از حق دفاع کند از بیش از انگشتان دو دست بالاتر نمی رود، گیرم صدنفر. با این صد نفر قرار است چه کار بشود؟ همه آنها را با بلدوزر صاف خواهند کرد و از بقیه ملت از جمله بنده هم صدایی برنخواهد خواست. گیرم چندی هم ناله کنیم و فحش و فضیحت بدهیم. ما تا زمانی که بلد نیستم پنج نفر بیشتر دور هم جمع بشویم و دعوایمان نشود، کاری جدی نمیتوانیم بکنیم. مشکل از جای دیگری است و به ما کار جمعی را یاد نداده اند و تمرین هم نداریم و تنها بلدیم همدیگر را خراب کنیم. اینکه اپوزیسیون در شرایط سخت خودبخود متحد و منظم میشود هم یک افسانه دیگری بود که در این چهارسال ناکارآمدیش نشان داده شد. اپوزیسیون ما بدلیل ضعف فرهنگ ایرانی در کارهای جمعی تا چند دهه دیگر هم هیچ کاری از پیش نخواهد برد. آدم عاقل کافی است کمی به دوروبر خود نگاه کند و دنبال برهان و دلیل نگردد.
ت) بله، به هرحال شرايط ايده آل نيست. همه از دست ردصلاحيتها و نظارت استصوابی شورای نگهبان و تنگ نظريهای اين شورا که حمايت قدرتمداران جناح اقتدارگرا را هم به دنبال دارد به ستوه آمدهايم. از ظلم به ستوه آمدهايم. آزادی بيان نيست، به رهبری از گل خوشتر نمیشود گفت. اما دغدغه ما فعلاً اینها نیست. ممکن است دغدغه شخصی من بلاگ دار و فلان نویسنده و دیگر فعال اجتماعی، آزادی بیان باشد. اما ورشکستگی اقتصاد کشور و بیکاری چند میلیونی جوانان در ایران و پسرفت فرهنگی و گسترش جهل و خرافهپرستی و بی قانونی و بی مسوولیتی، اینها دغدغههای ملی است. آیا به انقلاب دیگری امید بستهاید دوستان روشنفکر؟ نکند شوخی میفرمایید؟ انقلاب بعدی انفجار زور هم نخواهد بود،بدتر از آن است، یک شورش کور و آنارشیسم بیسابقهای خواهد بود که ممکن است فلان جوان دانشجوی صادق امیرکبیری را به ریاست حکومت هم برساند. اما این یک جوک است. از این شوخی ها نکنیم. ده هزار مدیر برای این کشور از کجا می خواهید بیاورید؟ با کدام سابقه کار؟ نکند میخواهید انوشه انصاری را که هیچ از تهران هم نمیداند چه برسد به شهرهای دورافتاده، به عنوان وزیر آموزش عالی معرفی کنید؟ فرماندار میرجاوه را چه کسی می خواهید بگذارید؟ سیاستگزاران حکومت جدید چه کسانی هستند؟ با کدام نیرو با کدام مدیر با کدام برنامه و کدام سابقه در کار تیمی؟ اینها همه شوخی های خطرناکی هستند. شخصاً از کسانی که با شرکت در انتخابات مخالفند میپرسم راه حل و آلترناتیوشان چیست؟ چه کار میشود کرد جز رای دادن و به امید باز شدن فضا نشستن و اطمینان دادن به حکومت که قصدی بر براندازی نیست و حرکتهای پایهای برای حل مشکل فقر وگرانی و کارهای آرام آرام فرهنگی؟ کدام بدیل دیگر غیر از این میتواند کمک کند به بهبود اوضاع؟ راه حلتان را بیاورید دیگر و با این راه حل که مشکلات و ایرادهایی هم ممکن است داشته باشد مقایسه کنیم.
ث) اوباما هم متوجه شد و دوبار در پیامش به جمهوری اسلامی ایران اشاره کرد. فضا برای تغییر و آرام شدن اوضاع آماده است. هیچ چیز جز پذیرش آبرومند ایران در جامعه جهانی به رشد دموکراسی در ایران کمک نمیکند. شیمون پرز بر شکست راه حل نظامی در ایران معترف است. دیگر معدود کسی در دنیا از غیر ایرانیها، دنبال تغییر رژیم در ایران است. اما جالب اینجاست هنوز کسانی در ایران و خارج از ایران هستند و نشسته اند که آمریکا یا اسراییل بیاید بزند یا تحریمها را شدید کند و عرصه را تنگ بگیرد تا زمینه برای آزادی و دموکراسی و نافرمانی مدنی و رفراندوم و گلستان شدن ایران آماده شود!!! کسانی هنوز برایشان این مهم است که چه کسی باید حکومت کند نه اینکه چطور باید حکومت کند!!
این همان منطق کلنگی است. باید به کل کوبید و خراب کرد و کلنگ را زد و گیر داد و ریخت تا دوباره بنای دیگری عمارت نمود! مردمی که محتاج نان شب خود هستند و گرد بی تفاوتی همه جا را گرفته، مردمی که کار گروهی را در جامعه تمرین نمیکنند، مثلاً راه پلههای آپارتمان خودشان را هم تمیز نمیکنند یا ماهانه نمیدهند یا هزار جور دعوا با همسایگان دارند اگر تصادف کنند اول با قفل فرمان و زنجیر بیرون میآیند، در یک جمع شش نفره سی و شش جور دعوا و دلخوری پیشمیآید، این مردم کدام نافرمانی مدنی انجام خواهند داد؟ (عملاً تنها نافرمانی مدنی خود تحریم انتخابات است که شخصی است، نفی کننده است (ما مردم نفی هستیم نه اثبات، تنها میدانیم چه نمیخواهیم!)، هزینهای هم ندارد و نتیجه اش هم نشئه آور است چون رای های کسانی را که اساساً در هیچ انتخاباتی شرکت نمی کنند هم به حساب تحریم ریخته میشود) با کی؟ کدام نیرو؟ کی حاضر است همین الان برود شجاعانه جلوی بیت رهبری بایستد و بگوید مقام محترم رهبری ما با شما مشکل نداریم، اما نمیخواهیم آقای جنتی دیگر دبیر شورای نگهبان باشد ما چند روز همینجا به بست مینشینیم و هیچ مشکلی هم نداریم. چه کسی حاضر است حتی در همین حد هم هزینه بدهد؟ آیا ما خوابیم یا بیداریم؟ چند سال دیگر باید خودمان را به خواب بزنیم تا متوجه شویم مشکل از کجاست؟
دوستان ما در عرصه سیاست ایران دنبال چه هستیم؟ هدفمان تا پایان امسال چیست؟ هدفمان در پنج سال آینده چیست؟ هدفمان در بیست و پنج سال آینده چیست؟ چه کار میخواهیم بکنیم به عنوان یک ایرانی؟
پیش از فحش دادن کمی فکر کنیم.
مرتبط: ما و انتخابات (۲)
Labels: سیاست, ما و انتخابات
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
مقابله با اسپمهای فیسبوکی
در راستای سبز بودن (!) روشی آسان برای راحت شدن از شر اسپمهای دوستان در فیس بوک هست و آن هم این است که در کنار فید هر کدام از نوشته ها و مطالب اسپمیشان یک دکمه وجود دارد به نام هاید (Hide)، کافی است آن را فشار دهید تا از شر مزاحمت این دوستان خودخواه برای همیشه راحت شوید. البته دیگر مطالب خوبشان را هم نخواهید خواند مگر اینکه به صفحه خودشان مراجعه کنید.
متاسف هستم. کسانی خودخواه با عرض معذرت مانند باد بدبو دردادن، خودشان را راحت و دیگران را ناراحت میکنند. فیسبوک وبلاگ شخصی نیست و کارهای ما بر صفحات دیگران اثر دارد. قبلاً هم در این مورد نوشته بودم. به نظرم کسانی که در روز بیش از چهار فید دارند و خصوصاً مرتب تبلیغ کمپین و کوییز میکنند، آدمهای بیکار، خودشیفته و بیتوجه به دیگران هستند (به نظرم یک فید یا نهایتاً دو فید در روز کافی است برای سرگرمی و دیده شدن که کار بدی هم اصلاً نیست). متاسف هستم که اینگونه در مورد دوستان، مجبور به واکنش هستم چون سرسام میگیرم و واقعاً نمیتوانم همه مطالب و عکسها و کارهای این پنجاه نفر دوست را با وجود کندی فراوان فیسبوک دنبال کنم. خصوصاً نوشته های دوستانی دیگر که مطالب و عکسها و کارهای گزیده و جالبی میفرستند. این دوستان امیدوارم رعایت کنند و با اعصاب دیگران بازی نکنند.
Labels: توضیحات بلاگدار, جامعه, رسانه, فرهنگ, فیسبوک
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
اعترافات سبز
در راستای قبول دعوت علی جان آليوس نویسنده فانوس آزاد:
الف) هنگام ظرف شستن آب زیادی هدر میدهم حتی برای زمانیکه میخواهم لیوان های آب را بشورم. راه حل این است که ظرفهای چرب را باید از ظرفهای کم چرب جدا کرد و با غلظت متفاوتی از مایع ظرفشویی شست (به عبارتی ظرف شستن بنده مثل سبک نوشتنم میماند!). ماشین ظرفشویی هم که قربانش بروم حلال مشکلات است هرچند اصلاً سبز نیست اما من یکی خیلی دوستش دارم (خوشبختانه مقام محترم همسری هم با این موضوع موافق هستند!) اما جان من کانادا را به دلیل بارش برف و وجود لایههای مستحکم زمین در نگهداری آن، آب شیرین (دریاچه و رود و چاه) برداشته و به هر سه نفر یک دریاچه آب شیرین میرسد، آب شیرینی که در جاهای دیگر دنیا گرانترین ماده حیاتی است. با این همه باید رعایت کرد. می توان مقدار پولی را که از صرفهجویی مصرف آب شیرین پسانداز کرد صرف کمک به کشورهای نیازمند آب کرد. کاش مکانیسمی بود که این چند دلار را جمع میکرد برای کمک.
ب) کامپیوتر و لپتاپ جهت مرور نوشتههای وب گاه روشن میمانند و در جای دیگری مشغول هستم. البته این عادت بد، تعدیل شده اما باید کمترش کنم.
پ) دستمال کاغذی زياد مصرف ميکنم، به هر بهانهای از پاک کردن سفره تا تمیز کردن کفش، دور انداختن آدامس تا تمیز کردن داخل لیوان قهوه در محل کار از دستمال کاغذی استفاده میکنم.
ت) از خودروی با دنده خودکار استفاده میکنم که مصرف بالاتری دارد. هر روز مصافتی در حد پنجاه کیلومتر را با همسر عزیز البته رانندگی میکنیم و دور بودن خانه مان از محل کار همیشه دغدغه بوده که متاسفانه با بی درو پیکر بودن شهر ادمونتون از نظر شهرسازی کاری نمیشود کرد.
ث) بدلیل سرمایی بودن و در معرض سرماخوردگی قرار گرفتن در زمستان، گاه دمای هوای داخل خانه را تا هفتاد و دو درجه فارنهایت (بیست و دو درجه سلسیوس) بالا میبرم که سرما نخورم. بخش کوچکی (حدود دو متر مربع) از کف خانه بدلیل اشتباه در طراحی و زیر دک (Deck) قرار گرفتن عایقبندی مناسبی ندارد و باید فکری به حالش بکنم.
ج) یک یخچال کوچک در زیرزمین دارم که بعضی وقتها که مهمان داریم برای کمک به یخچال اصلی برای خنک کردن نوشیدنیها و میوهها و دسر ازش استفاده میکنیم و یادم میرود خاموشش کنم بعداً. احتمالاً دیوید سوزوکی (دوستدار معروف محیط زیست در کانادا که اساساً تبلیغی معروف هم در مورد یخچالهای زیرزمینی کاناداییها دارد!) اگر بفهمد حسابم را میرسد! اما برسیم به بحث شیرین عادات خوب:
الف) هنگام مسافرت در زمستان هوای داخل خانه را تا حد پانزده درجه سلسیوس و هنگام کار در روز که کسی خانه نیست تا حد هجده درجه پایین میآورم. از باز کردن پنجره در روزهای معتدل زمستانی بشدت بدم میآید.
ب) لامپ اضافی صددرصد و بیمعطلی خاموش است. لامپ کم مصرف هم فراوان موجود است. مهندس برق و مصرف بیرویه؟ (بابا برقی، خاطر شریف سرکار هست که؟!) استفاده از شومینه حتی در سردترین ایام زمستان بشدت محدود است. به هیچ وجه جشن و چراغانی نداریم و چراغهای سردر و جلوی پارکینگ همیشه غیر از زمانی که بخواهیم مهمانان را راهنمایی کنیم خاموش خاموش است.
پ) تلویزیون را تعطیل کردهایم و بجز موارد بسیار اندک (این روزها متوسط چهار تا شش ساعت در هفته) این قوطی بگیر و بنشان را خاموش کردهایم. از تلویزیون برای تماشای فیلمهای سینمایی و بعضی سریالها (گاه ایرانی مانند هزاردستان و قصههای مجید و غیره) به طور بسیار محدود استفاده میکنیم. امتحان کنید، اعصاب راحت، زندگی آرامتر و وقت بسیار بیشتری بدست میآورید.
ت) تاکنون در مقابل خرید خودروی دوم بشدت مقاومت کردهایم، با اینکه حومه نشین هستیم و گهگاه مهمان از شهرهای دیگر هم داریم و مشکلات زیادی داریم در مورد هماهنگی کارها، از داشتن خودروی دوم، در این شش سال مقاومت کردهایم. تا آنجا که از دستمان برآمده آدمهای مختلف را از محل کار سوار کردهایم و هرروز هم با یک خودرو به سرکار میرویم به اتفاق همسر مهربانم. برگشت ها هم معمولاً یک مهمان خودرویی داریم. در این زمینه بشدت سبز هستیم و البته تا اینجای کار با نخریدن خودروی دوم و رفت و آمد با همان خودروی معمولی نیسان خود، جلوی چشم و همچشمی ایرانیان (و توی چشم دیگران فرو کردن دارایی خود!) ایستادهایم و به اینکار میبالیم و برای خودمان زندگی میکنیم نه برای دکتر کامی جان و زیزی جون و نونوش اینا. البته احتمالاً بدلیل مشکلات در جابجایی، نهایتاً مجبور به خرید خودروی دوم هستیم اما حتیالامکان از آن استفاده نخواهیم کرد.
ث) تقریباً هر روز ده دقیقه هنگام ظهر در داون تاون پیادهروی میکنم. تابستانها پیادهروی زیاد میرویم (درحد استانداردهای کم تحرک بنده!). البته قصد دارم برنامه دوچرخه را هم بزودی راه بیندازم.
ج) دانه به دانه هرچیزی که قابل بازیافت باشد، جدا میکنم و مرتب و منظم آنها را برای بازیافت شخصاً به مراکز تحویل میبرم (شهر ادمونتون سیستم تحویل بازیافت دم در منزل را دارد ما در شهر کوچکتری چسبیده به ادمونتون به نام سنت آلبرت زندگی میکنیم).
و کارهای دیگری که الان یادم نیست اما به هر صورت تا آنجا که از دستم برمیآید در این کشوری که بدلیل سبک زندگی، سبز زیستن چندان هم آسان نیست، دغدغههای سبز دارم و داریم.
بدلیل کملطفی آشنایان وبلاگنویس کسی را به بازی دعوت نمیکنم. امیدوارم همه تندرست و سالم و شاد باشند.
اما برسیم به سبز بودن اجتماعی:
با ایرانیان دوست هستم و حال میکنم و بیشترین احترامها و عرض ادبها را به دوستان ایرانی خود میگذارم (این را دوستان نزدیک میتوانند گواهی بدهند)، اما دهها بار بدون اغراق (عدد درست است) به کارهای جمعی مخلتف و متفاوت مشغول شدهام و هربار هم با دادن انواع و اقسام هزینهها به شکست و مشکلات جدی جمعی (و نه مشکل و دلخوری شخصی) برخوردهام. خود من هم مشکل دارم. به ما چیزهای خیلی ساده مثل تحمل دیگران و شنیدن حرفهای دیگران و کار کردن ساده جمعی را یاد ندادهاند در مدارس و خانواده هایمان. به جایش به ما استبداد و خودرایی و فرصتطلبی و چاپلوسی و ریاکاری (تعریف و تمجید و زیرآبزنی همزمان) و رقابتجویی (بخوانید فاشیسم) و کوبیدن توی سر ضعیف و تحقیر دیگران یاد دادهاند، به جای یاد گرفتن اینکه باید مثل آدم رانندگی کرد، ما میدانیم که نیچه در کجا چی گفت و فرق کانت و اسپینوزا چه بود و روسو و ولتر و مونتسکیو از یک طرف و فانون و کامو و سارتر از طرف دیگر چه ها گفتند و مغزمان را پر کردهایم از معلومات و محفوظات بدرد نخور و میلیونها نظر و ایده و دغدغه تئوریک فلسفی، کلامی، اجتماعی و انسانی داریم اما از دو کلمه حرف زدن با هم و تمیز کردن دم در خانه خود و توجه به جامعه خود عاجزیم. زبانمان بدرد دروغگویی و حماسهسازی و غلو و شعر و شاعری و خوشباشی میخورد و اسیر هزار سنت دست و پاگیر خصوصاً سنتهای دینی هستیم. ما به نوعی فاشیست هستیم، یکی از اقسام و اصناف فاشیسم را (از سیاسی، فرهنگی، روشنفکری، دینی گرفته تا علمی، نظری، فمینیستی، جنسی و ...) داریم. از دل همه اینها گلستان یک جامعه مدرن و مسوولیتپذیر در نمیآید. بله در غرب هم بهشت یافت نمیشود اما آدمهای متوسط غربی با وجود دانش کمشان در مورد دنیا (به طور میانگین) چند چیز ساده را میدانند و از کودکی تمرین کردهاند: به همدیگر به خاطر احترام به خودشان و گروههای اجتماعی مرتبط با زندگیشان، احترام بگذارند و کمک کنند درجایی کوچک برای حل مشکل اگر بتوانند. قضاوت بیجا نکنند و نیز اگر چیزی نمیدانند، بگویند: نمیدانیم. ما (از جمله بنده) گفتن: "نمیدانیم" را نمیدانیم و این یک اعتراف سبز است!
ما ملت آریایی-اهورایی-هخایی به بیگانگان (وقتی سوار قدرت باشند) احترام میگذاریم (در واقع به قدرت کرنش میکنیم) و همان زمان و دقیقاً در لحظه، خودمان را تحقیر میکنیم (دقیقاً مانند همین نوشته! بدون اینکه تعارف داشته باشم خودم هم با اینکه دارم با آن می جنگم اما خود مبتلا هستم و این چیز عجیبی نیست اما عیب است!). ما عیبهای دیگران را خوب میبینیم اما از عیوب خود به راحتی میگذریم و اصلاً نمیبینیم و عیوب خود را حسن هم میانگاریم. قضاوتهای بیمورد خودمان را، تیزبینی جسورانه میدانیم! فضولی در کار دیگران را روشنگری میبینیم. استبداد فکری و فاشیسم فرهنگی خود را روشنفکری میدانیم و به همین ترتیب. سالها باید بگذرد. آدمی مختصر عقلی داشته باشد در چنین شرایطی و این بلبشوی جامعه ایرانیمان، دنبال یافتن عیوب زننده و ضداجتماعی خود باید باشد و از عیب جویی در جامعه ایرانی باید احتراز کنیم که سالها میشود در این موارد چیزها نوشت و روشنگریها کرد و اما از عیوب خود هم غافل ماند. باید عیوب شخصی خود را کم کرد، از زندگی لذت برد و سربسر ایرانی جماعت هم نگذاشت و فقط گهگاه اشارهای کرد. این چیزها درست بشو نیستند در کوتاه مدت و البته این حرف هم به معنی بیعملی و مسوولیتگریزی نیست. اگر جایی را میشود درست کرد لازم است قدری درستش کنیم، تدریجی و آرام و با صبر و حوصله کار میشود کرد تا کم کم فضا برای فرزندان ما برای کارهای کوچک جمعی آماده شود و آنها در شرایط اجتماعی اندک بهتری زندگی کنند. اگر عیبی در دیگران دیدیم آن را در خود بیابیم ما هم به نحوی شاید مبتلا باشیم. اگر همه چیز را رها کنیم جامعهمان روز به روز ضدمدرنتر و بیمسوولیتتر خواهد شد.
ما چند دهه کار داریم، اگر همین امروز شروع کنیم که رذیلتهای افراطی و ضد مسوولیتهای اجتماعی و شهروندی را تا آنجا که میتوانیم از خود دور کنیم و مسوولیت شناس باشیم و انضباط در حد معتدل داشته باشیم به نسلهای بعدی تربیت صحیح ارائه بدهیم (انسان بدون رذیلت نمیشود و نباید گمان برد که دنبال تطهیر انسان و یافتن "ابرمرد" باشیم). چند دهه کار داریم. شرمندهام که کار جمهوری اسلامی را با این حرفها و روضهها نمیشود ساخت و دوستان غیور چمدانبسته خارجنشین و شامپاین آماده کرده داخلنشین، چنان عصبانی میشوند که بیا به تماشا. چه کنم. دوستان نوشته ها و بالای منبررفتنها را نخوانید و نشنوید. اما بنده حرفم را میزنم و تا زمانی که کسی با دلیل بهم نشان ندهد کجاهای حرفهایم غلط یا تند است (که حتماً هم در جاهایی هست و حق با هیچ کس نیست) گهگاه این نالههای خود را به طور کلی و بدون تعیین مصداق، تکرار خواهم کرد. بله من هم دوست دارم که آزادی در ایران باشد و کسی به خاطر حرف زدن کتک نخورد و زندان نرود. دوست دارم عدالت هم باشد. در رسیدن هرچه سریعتر به چنین اهدافی هیچ شکی ندارم و هیچ مخالفتی نمی ورزم. حرف چیز دیگری است. حرف در مورد مسوولیت تلاش برای بدست آوردن چنین آزادی و عدالت و قابلیت حفظ آنها و تمرین تحمل کردن دیگران است.
ببخشید این دغدغهها ظاهراً سبز نبود. اما گهگاه اشاره به این چیزها که بنظرم در درون سبزند، لازم است. راه حلی هم اصلاً وجود ندارد جز اینکه با ایرانیان بود و از چیزهای خوب آنها مانند مهرورزی و گرم بودنشان استفاده کرد و دنبال دوست شدن بود و با دیگران همدلی کرد و حرفها را شنید و از هر بوستان گلی چید و از رفتارهای عجیب و غریب دیگران تعجب نکرد (خود ما هم رفتارهای عجیب و غریب داریم) و سعی کرد آن رفتارها را درک کرد، اما فاصله ها را هم حفظ کرد و همه آن چیزهایی که به عنوان آفت جمعی میدانیم احتراز کرد. این سبز بودن از آن سبز بودن محیط زیستی به گمانم مهمتر باشد. همه اینها هم شخصی است و توصیه به کسی هم نیست. نوشته در مورد اعترافات سبز بود و خود من هم دنبال برطرف کردن معایب خودم هستم و با کسی کاری ندارم البته همگان را همیشه به گفتگو و مناظره در مورد این چیزها برای اصلاح کردن نظراتمان و نهایتاً رفتار خودمان، دعوت کردهام و باز ادامه خواهم داد.
اگر کسی میخواهد هر قضاوتی در مورد دیگران کند، لازم است دست کم فرصت دفاع به متهمان بدهد. قضاوت بیدلیل و شخصی در مورد دیگران و اعمال مجازات بیرونی بدون دادن فرصت دفاع به متهم یعنی بدترین نوع فاشیسم. حال اینکه سبز بودن یعنی مخالفت همه جانبه با فاشیسم و زندگی در صلح و دوستی. بد نیست بیابانزایی فکری و عملی را در حد مقدورات شخصی مهار کرد. برای شادی و مهرورزی لزوماً نیازی به کارهای عجیب و غریب نیست، کافی است آدم سبز باشد و به دیگران توجه (Care) کند و گوشهای بسیار اندک از مسوولیت زندگی جمعی را برعهده بگیرد. حفظ دو سه بوته خار در این بیابان، عملیتر و نتیجهبخشتر است از رویای یک جنگل خرم دیدن و هیچگاه به آن نرسیدن. خوابیدن و چرت زدن چیز خوبی است اما نه برای همه عمر.
اگر حرفها کلی و تکراری است، ببخشید. مجبور به تکرار کردنشان بودم و از این به بعد به مسیر آرام و سبزی در نوشتنهای خود خواهم افتاد.
Labels: توضیحات بلاگدار, کمپين سلامت, محیط زیست
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Monday, April 13, 2009
|
درجه و دقيقه و ثانيه
آيا ميدانيد چرا درجه يک سيصد و شصتم کمان دايره کامل است و چرا مثلاً يکصدم يا يک هزارم نيست و اصولاً چرا دهدهی نيست؟ آيا ميدانيد چرا يکساعت به شصت دقيقه و يک دقيقه به شصت ثانيه تقسيم شدهاند؟ آیا میدانید کدام تمدن این واحدها را ابداع کرده است؟
اگر از قبل میدانستید که زندهباد! معلوم میشود اهل ریاضی و تاریخ علم و تمدن هستید. اگر نمیدانستید، خودتان جواب را با اندکی جستجو بیابید که شیرین و آموزنده است. اگر به نتیجهای نرسیدید، خبر بدهید.
نکته: جالب است که در این همه کثرت و تنوع آحاد اندازهگیری، واحد اندازه گیری زمان در طول تاریخ دست نخورده باقی مانده است. دلیل آن واضح است.
پاسخ: بنا بر شواهد تاریخی و باستانشناسی این تمدن بابل بود که درجه و دقیقه و ثانیه را ابداع کرد. بابلیها دستگاه اعدادشان در مبنای شصت بوده! (به جای دستگاه دهدهی). آنها در زمینه ستاره شناسی و نجوم پیشرفته بودند و میدانستند که سال سیصد و شصت و پنج روز و خوردهای است، اما مبنای کار و تعداد روزهای سال را برای سهولت ۳۶۰ گرفته بودند و دستگاه اعداد و واحدهای اندازهگیری خود را بر این مبنا ساخته بودند. بر همین اساس دایره را به ۳۶۰ درجه تقسیم کردند و از ۳۶۰ به که حاصل ضرب ۶۰ و ۶ بود به این دو عدد مقدس رسیدند. کار سختی نیست حدس زدن اینکه چطور به ۲۴ ساعت در شبانه روز رسیدند نیمی از دایره را (که ساعت آفتابیشان بود) به شش قسمت تقسیم کردند. به همین ترتیب هر سه عدد ۶، ۶۰ و ۳۶۰ را در زمان و کمان به کار گرفتند! این اتفاقات از حدود چهارهزار سال پیش به تدریج تا دوهزار و ششصد سال پیش افتاده است. ریاضیدانان بابل بر اساس لوح هایی که بدست آمده و محتویات آنها جداول تقریبی هستند، روشی عددی برای حل بعضی از معادلات خاص تک مجهولی درجه سه (که بخش درجه دو ندارد) را یافته بودند! آنها قبل از فیثاغورث توانسته بودند با استفاده از مربع های کوچک و شمارش تعداد آن مربعها جذر عدد دو را با تقریب بسیار خوبی بدست آورند که روششان در واقع استفاده از قاعده فیثاغورث بوده است.
Labels: تاریخ, علم و تکنولوژی
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Friday, April 10, 2009
|
ما و انتخابات(۲)
نگاهی به انتخابات قبلی
خوب! شروع میکنیم. موضوعات همه به هم مرتبط هستند اما باید از جایی شروع کرد نهایتاً.
قبل از هرچیز بیاییم رفتار انتخاباتی خودمان را در دور پیشین انتخابات ریاست جمهوری بررسی کنیم. نظرات زیادی به انگیزههای مختلف مطرح شد در دور پیشین. به نظر میرسد کسانی که معتقد به تحریم انتخابات به عنوان یک کنش سیاسی بودند و از این زاویه، تحریم را یک اقدام هماهنگ (یا حتی غیر سازماندهی شده اما موثر) برای تحت فشار گذاشتن جمهوری اسلامی و باز شدن فضا در اثر فشارهای بینالمللی و ایجاد بحران مشروعیت برای به میدان آوردن بدیلهای دیگر مانند طرح رفراندوم میدیدند، کسانی که معتقد بودند اصلاحطلبان کوتاهی کردهاند و باید با رای ندادن به آنها فیدبک رساند که خود را اصلاح، بازسازی، سازماندهی و تقویت کنند و ضعفهای خود را برطرف کنند (یا از دلشان اصلاحطلبهای واقعی بدر آید)، کسانی که معتقد بودند با یکدست شدن حاکمیت و عدم درگیری جناحهای درون حاکمیت امکان فعالیت فعالان سیاسی یا اجتماعی بهتر خواهد بود و جامعه مدنی قویتر خواهد شد، کسانی که معتقد بودند بدیلهای دیگری مانند نافرمانی مدنی در یکدست شدن حاکمیت بهتر سازماندهی و تقویت خواهد شد، در کنار کسانی که از هرگونه امکان تغییر و تحول یا اثرگذاری آرای خود ناامید شده بودند و از همه بدتر کسانی که معتقد بودند و هستند که باید کمک کرد نظام جمهوری اسلامی خود خودش را نابود کند (منطق کلنگی به هزینه نابودی کشور و برباد رفتن کلی منافع ملی)، یا کسانی که متاسفانه معتقد بودند بوش بیاید بزند (مرگ یکبار و شیون هم یکبار!) یا کسانی با ایدههای دیگر مانند اصلاحطلبی از بیرون و طرحهای تئوریک و غیرعملی این چنین، همه در مجموع اشتباه کردند و اشتباه کردیم و خود من هم اشتباه کردم و به آن اذعان دارم. باید واقعبین بود و عرصه سیاست عرصه واقعبینی با تمام توان است. شرایطی بوجود آمد که دولت احمدینژاد که عملاً دولتی بسیار ناکارآمدتر، سرکوبگرتر و بیانضباطتر از همه دولتهای پیشین بوده، استقرار پیدا کند و زمینه برای گسترش و اندک اندک نهادینه شدن بیبرنامگی، ندانم کاری و حیف و میل، عوامفریبی و پوپولیسم، سرکوب نیروهای اجتماعی و سیاسی، قشریگری دینی رواج خرافات و تعطیل کردن عقلانیت، سانسور و تحت فشار قرار دادن نیروهای آزاداندیش و مدرن و ضعف مفرط اقتصاد و برنامهریزی کشور فراهم شود و در مقابل تحولی ملموس و پیشرفتی در بدیلهای دیگر اصلاحات انتخاباتی بوجود نیامده است که در بحثی جداگانه به آنها خواهم پرداخت.
البته در مقابل این هزینه ها عملاً فایدههای اندکی مانند مستقل شدن جنبش دانشجویی از جریانات سیاسی (نقد جنبش دانشجویی هم خودش موضوعی جداگانه و مرتبط است)، تعدیل در رفتارهای سیاسی تند و احساسی، شکسته شدن تابوی بحث در مورد رابطه ایران و آمریکا، تحت فشار قرار گرفتن جمهوری اسلامی در پرونده هستهای (از زاویه تلاشهای بین المللی برای دادن امتیازاتی به جمهوری اسلامی و برقراری نوعی مصالحه) و کمک به حل مشکل ایران و آمریکا (که هنوز به نتیجه ملموسی نرسیده) انجامیده است. به هر حال در مورد همه اینها میتوان بحث کرد اما هیچ به نظر نمیرسد که استقرار دولت احمدینژاد در مجموع به نفع منافع ملی و مصالح مردم ایران بوده است. مگر اینکه کسانی معتقد باشند: "جمهوری اسلامی خوب خودش را نشان داد و کار رژیم به زودی تمام است" (!) که عملاً میدانیم اینگونه تحلیل کردنها کاری بوده که در سی سال گذشته کماکان ادامه داشته است و این منطق کلنگی که باید بهکل نابود کرد تا دوباره بنای دیگری ساخت با عمر بیست -سی ساله(!) عملاً چه منطق هولناک و ویرانگری در مقاطع زیادی از تاریخ معاصر ایران بوده. میتوان از تاریخ معاصر و حتی تاریخ بعد از انقلاب نمونه آورد که دولتها حتی اگر تشریفاتی و تدارکچی هم بودهاند در رفتار حکومت با مردم و منافع ملی اثرگذار بودهاند. رهبری جمهوری اسلامی و نهادهای اسلامی و انتصابی نظام عملاً در ابتدای کار، دوم خرداد را پذیرفتند و به دنبال همکاری با ایدههای اصلاح (و صد البته تعدیل و انحراف آن) بودند، خوب یادمان هست که شبی که خاتمی قرار بود با کریستین امانپور صحبت کند و برای مردم آمریکا پیام بفرستد، اقتدارگرایان خواب و خوراک نداشتند و سخت نگران بودند که خاتمی چه میخواهد بگوید اما توان ایستادن جلوی او و جلوگیری از پیام فرستادن او را نداشتند. کمکم مشکلات زیادی بوجود آمد و یکیش هم (و به گمانم مهمترینش) کوتاه آمدنهای خود خاتمی بود. باز کردن این بحث خودش بماند برای زمان دیگری. به هر حال ما دور اول هاشمی با دور دوم هاشمی، دوران خاتمی و دوران احمدی نژاد را دیده ایم و می توانیم مقایسه کنیم. انصاف حکم میکند که در عین این که معتقدیم ریاست جمهوری در نظام جمهوری اسلامی بسیار کمتر از نیمی از قدرت را در دست دارد، اما حضور هر رییس جمهور به هرگونه قدرت و کیفیت متفاوت، مناظر متفاوتی در عرصه سیاسی و اجتماعی و اقتصادی ایران ایجاد کرده است.
تحريم و رای ندادن در انتخابات قبل خصوصاً در دور دوم اشتباه بود. کسانی گمان کرده بودند که با رای ندادن، جمهوری اسلامی دچار بحران مشروعیت میشود. افسانهای که هیچ گاه به تحقق نپیوست و نخواهد هم پیوست. هیچ گاه و تحت هیچ شرایطی هیچ یک از سردمداران کشورهای غربی، وزرای خارجه، حتی در حد معاونین منطقهای یا سخنگویان وزارتهای خارجه آن کشورها بحثی در مورد مشروعیت نداشتن انتخابات شوراها، مجلس و ریاست جمهوری در ایران حتی با وجود آمار مشارکت پایین در شهر تهران که حدود بیست درصد باشد مطرح نکردهاند و اساساً زمینه ای برای بحث بحران مشروعیت نیست چه در خود این کشورها آمار مشارکت بیست تا بیست و پنج درصدی همواره موید دموکراسی است و اساساً آمار مشارکت، معیار اصلی دموکراتیک بودن یک نظام نیست. هرگونه سرمایهگذاری روی این موضوع خصوصاً در انتخابات ریاست جمهوری ایران که تحت بدترین شرایط، آمار مشارکت کشور همیشه بالای سی و پنج درصد خواهد بود کاری اشتباه و خطاست. ضمن اینکه به هرحال نظام جمهوری اسلامی صاحب پشتوانه جدی و بلاقیدوشرط ده درصدی یا حتی بیشتر است که بخش قابل توجهی از آنها هرآن با یک اشاره به خیابانها میریزند و حاضر به پرداخت هزینه هم هستند. این اشتباه است که گمان کنیم تمام مردمی را که برای دیدن احمدینژاد به اصفهان میروند، مزدبگیر هستند و آنها را با اتوبوس میآورند. عده قابل توجهی از مردم در سراسر کشور شاید به تخمین حدود پنج تا ده میلیون نفر احمدینژاد را دوست دارند و اشتباه است که فکر کنیم همه آنها مزدبگیر بسیج هستند. علاوه بر آن درصد قابل توجهی از مردم ما (شاید بیست تا سی درصد) موضع سياسی مشخصی ندارند و هرآن ممکن است با هر گروهی همراهی کنند.
باز در این مورد خواهم نوشت.
مرتبط: ما و انتخابات (۱)
Labels: سیاست, ما و انتخابات
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
"بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری"!
جداً بعد از اندوه لبنان، اندوه فيسبوک دارد ما را ميکشد! موجی راه افتاده توسط دوستان که عطسه هم میکنند در مدت بیست و چهار ساعت لاگ میفرمایند:
پارسا: الان حالش خوب نیست و تو رختخوابه، پارسا: شاید ماموریت اهواز رو کنسل کنم. ولشون کن روشون زیاد میشه. پارسا: کوییز گرفت گفتند تو خود مهران مدیری هستی. بدک نبود. البته این یارو خیلی طماع و دندون گرده. کاش یکی دیگه میومد. پارسا: عکس سفر دو سال پیشم به رم پارسا: دل من برای آبگوشت غوره تنگ شده پارسا: کوییز میگه از نظر فکری شبیه دکتر حسن رحیمپور ازغدی هستم. مردهشور! پارسا: دارم فکر میکنم که باید کاری کرد کارستان پارسا: حالم خیلی خوب شده، برم خودم رو برسونم به آزادی پارسا: تو خرتوخری انقلاب گیر کردم و دارم از وایرلس اتوبوس شرکت واحد پیغام میدم(!) سرعتش خیلی کنده. پارسا: در فرودگاه هستم و فقط خواستم خبر بدم نگران نشید! پارسا: بغل دستی من تو هواپیما انگشتش همش تو دماغش بود دارم فکر میکنم که کی ایران ما هم اروپا میشه، حالش رو ببریم. نکبت! پارسا: کوییز گرفتم گفتند تو خود به احتمال نود و دو درصد خود ابوالقاسم فردوسی طوسی هستی و شاهنامه رو خودت نوشتی. این شد یه چیزی. البته زیاد حال نمیکنم باهاش. پارسا: یک عکس از سفر سه سال پیشم به ابیانه، تو لپتاپم چه چیزها که نیست. پارسا: دلش برای پیازچال تنگ شده پارسا: دارم فکر میکنم که فردا که برگشتم تهران ماشین رو ببرم روغنش رو عوض کنم پارسا: کوییز گرفتم گفتند تو کمر اینکارها رو نداری. فکرش هم نکن پارسا: دلم برای اون کوییزی که هفته پیش گرفتم و جواب داد: "تو گی نیستی لاکن گیها رو دوست داری"، تنگ شده پارسا: یک دو سه تا عکس دیگه بزنم اینجا جلوه داشته باشه ویترین من امشب. چشم حسود هم بترکه! پارسا: خسته شد ساعت دو شب رفت بگیره بخوابه پارسا: هنوز خوابش نبرده، تهویه هتل خرابه. پارسا: فردا صبح اول وقت یادم باشه یک کوییز دیگه بدم ببینم بالاخره اصفهانی بودم یا رشتی پارسا: کاش خواب ببینم که ...
استعداد خاص ما در ايرونی کردن ابزار و ادوات مدرن چیز جدیدی نیست. تا آنجا که يادم هست تا قبل از نوروز اين امواج احوالنويسی خيلی کمارتفاع و کمانرژی بودند! با آمدن حال و هوای عید از اسفندماه و فرارسیدن نوروز و جو زده شدن دوستان، بساط نويز (به قول ما برقیها) و همهمهای است در حمام عمومی فیسبوک که بيا به تماشا. آن وسط اگر يکی يک مقاله درست حسابی هم معرفی کرده باشد و يا يک دقيقه تاری زده باشد و پیامی برای من نوعی دوست فیس بوکی خود گذاشته باشد و حرفی دلنشین بخواهد بزند و نکته لطیفی بخواهد اشاره کند، در ميان صدها پيام و احوالنگاری و عکس و کوییز و کمپین و دعوت به فلان گروه و معرفی بهمان موسیقی و فلان روشنفکر و بیسان فیلم و غیرذالک کاملاً گم و عملاً نابود میشود. من ماندهام این دوستان بنده در فیس بوک که همه طیف خاصی هستند، همه دستی هم به کار نوشتن دارند و اهل فرهنگ هستند و دغدغه آزادی و دموکراسی و برابری و عدالت هم دارند، تعداد قابل توجهی از آن عزیزان (نه اکثرشان) این چنین از خود بیخود شده اند و جوزده، وای به حال آن نوجوان هیجانی در ایران که در هزار محدودیت، اتوبان چاربانده بیرون از مجموعه فیلتر جمهوری اسلامی را دیده و تخت گاز بخواهد براند. او تکلیفش چیست؟
حرفی نیست، هرآنچه دوست دارید مطرح کنید اما بهتر است روزی یک پیغام بگذارید دوستان. این فیس بوک حالا حالا هست و تمام نمیشود. به دیگران هم مجال بدهید حرف بزنند و شنیده بشوند. دغدغه آزادی و عدالت داشتن ما، روشنگری و روشنفکری ما، با این احساسیگری و بیفکری و سرسری گرفتن و خوشباشی و اعتماد به نفس به دستفرمان بیست و راندنهای عصبی و پیچدرپیچ و دلبخواه یا عشقی یا عصبی و دیوانه وارمان به درد هیچ کس نمیخورد. بدمان نیاید اما واقعاً ما اینگونه ما شدیم و همینجا بعد از صدسال دست و پا می زنیم که ملاحظه میفرمایید. ما در دو ماه قادریم با خنده و شوخی و جوزدگی و مهربانی و خیرخواهی و شیرینی ایرونی، فیس بوک را هم به یک ابزار ارتباطی کم فایده و پراز هیاهو و وقت تلف کن و به یک مانع عمده فعالیت معتدل و معقول و وسیله کسب لذت محدود همگانی تبدیل کنیم. نمیدانم چند آزمون و کوییز (!) باید بگیریم در جامعهمان تا متوجه شویم، ما مشکلمان بیشتر از خودمان است. به نظر من فیسبوک ایرونی خود یک کوییز خوبی است که با چشم خود ببینیم چه قوم شیرینزبان و خوشذوق و در عینحال بیمسوولیت و ضداعتدال و مدرنیت هستیم. مسوولیت کارهای خودمان و مسوولیت تاثیرات اجتماعی آنها را همین امروز برعهده بگیریم.
Labels: جامعه, رسانه, فرهنگ, فیسبوک
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Wednesday, April 08, 2009
|
ما و انتخابات (۱)
انتخابات رياست جمهوری که حدود دو ماه ديگر برگزار خواهد شد، به نظرم مهمترين انتخابات رياست جمهوری در حکومت جمهوری اسلامی است. دلایلم را برای این ادعا خواهم آورد. برای همين در سلسله نوشتههای وبلاگی و احتمالاً نامنظم سعی خواهم کرد در اين مورد بيشتر بنويسم. اميدوارم بحث های خوبی در اين زمينه پا بگيرد و ديگر دوستان وبلاگنويس هم در اين زمينه در وبلاگهای خود وارد بحث و گفتگو شوند. البته کسی را دعوت نمیکنم چون آنقدر بیاعتمادی و بیحسی و تنبلی بین همه ما زیاد هست که کسانی ممکن است فکر کنند من هم دنبال منفعت خاصی هستم در این میان. البته به هر حال دوست دارم چیزی بنویسم و ایدههای خود را مطرح کنم که دیگران هم بخوانند. مگر این اشکالی دارد؟ مگر آزادی بیان غیر از این نیست؟
شخصاً زبان نوشتاری من در اینگونه موارد با لحاظ کردن کمسوادی خود، رسمی است و شما به بزرگواری و دانش خود ببخشید چون نمیدانم چطور باید بنویسم که هم به نظر خودم دقیق باشد و هم خیلی پرت نباشد و هم اکثر شما راضی باشید و هم لذت ببرید از نوشته من. زبان بنده متاسفانه در این موارد رسمی و خشک و قدرتمحور است (چون راجع به قدرت و سیاست است) و این رسمی بودن دلیل بر بهتر بودن و سواد بیشتر داشتن نیست. مثلاً بلد نیستم مثل بعضی از دوستان در مورد سیاست بنویسم و تحلیل شخصی کنم که حرفم را تمام و کمال و دقیق هم زده باشم (دقت در حد سواد خودم) و هم رماتیک و نوستالژیک و شیک باشم! الان خیلی سعی کرده ام خودمونی باشم و کمی هم شوخی کنم در عین اینکه اصل موضوع را در هر مورد لوث نکرده باشم. اگر کسی دوست ندارد یا اعصاب ندارد، خوب لطف کند و نخواند. اینجا جای سوت و کوری است و پایه های هیچ نظام فکری و ایدئولوژی و هیچ جزم اندیشی را نخواهد لرزاند. اگر به شیوه ایرانیگرانه و پیشداورانه خودتان را قاضیالقضات و حاکم شرع شخصیت و اعمال دیگران میدانید و در مورد خود بنده حکم صادر میفرمایید که شرمندهتان هستم اگر شواهد محکمه پسندی ندارید. جسارتاً با این کار (حکم دادن بدون توجیه و مبنای منطقی و محکمه پسند) نادانی و بلاهت خود را نشان میدهید. اگر میخواهید نظر بنده را نقد کنید، زنده باد و ممنونتان هستم بابت لطف به بنده، اما لازم است دلایلتان را هم به حکم عقل و منطق ضمیمه کنید. چون جز با منطق نمیتوانیم با هم دیالوگ کنیم. با برقراری دیالوگ میتوانیم حتی بدون هیچ نتیجهای هم بحث خودمان را جمع و جور کنیم و بلند شویم برویم دنبال کارمان. شخصاً از شدیدترین حکمها و تندترین نقدها اگر با ادله همراه باشند و آن ادله قابل قبول باشند، به هیچ وجه نمیرنجم و عصبانی نمیشوم. اما از کار بیدلیل و حکم بیحجت و انتقاد بدون استدلال و نیتسنجی بدون نشان دادن دستگاه اندازهگیری نیت(!) سخت میرنجم و عصبی میشوم. دلیل بیاورید در خدمتتان هستم و کمک خواهید کرد که خود و نظرم را اصلاح کنم و لطف میکنید بهم. اگر دلیل ندارید و استدلال نمیکنید و همینطوری از روی شکم حرف میزنید، با عرض معذرت لطفاً مزاحم نشوید، چون با شما هیچ حرفی ندارم و کار شما جسارتاً جز مثل مردمآزاری یک دیوانه یا لات لاابالی چیز دیگری نخواهد بود. بیتعارف امیدوارم موضوع روشن شده باشد که جنگ اول بهتر از صلح آخر است. اما ذکر چند نکته دیگر به عنوان مقدمه الزامی است:
الف) طبيعتاً ديدگاه های شخصی خودم را در مورد انتخابات به عنوان کسی که از خارج از ايران دارد تحولات را به عنوان يک آدم دور و غير فعال پيگيری ميکند بيان خواهم کرد و نه دیدگاههای دیگری را یا گروهی خاص را. اين ديدگاهها در دو ماه آينده ممکن است به تدريج اندکی یا بیشتر به هر دلیل تغيير کنند و به هر حال پختهتر شوند. نکته اینجاست که حق و حقیقت با کسی نیست و هر استدلالی ممکن است خواندنی و شنیدنی باشد.
ب) نیازی نمیبینم که کسی را متقاعد کنم نظر من را بپذیرد یا دیگران سعی کنند بنده را متقاعد کنند. این چیزها معمولاً در عرصه حرف جز بدیهیات است و همه آنها را قبول داریم اما ما گاه عادت داریم دیگران را متقاعد کنیم مثل ما فکر کنند و چون ما عمل کنند. اینکار عبث و خطایی است. فاشیست فرهنگی-سیاسی-اعتقادی-عقلایی نباید باشیم. هرکس هرطور که دوست دارد میتواند باشد و فکر کند و عمل کند.
پ) بیاییم در بحثها به هم احترام بگذاریم. حاشیهسازی نکنیم. دنبال این نباشیم که با پیشآمدهای آینده ما چه منفعتی خواهیم برد و انگیزه هرکدام از ما از مطرح کردن بحثها یا نوشتن این نوشتهها چه خواهد بود. انگیزه شخصی من از نوشتن اینها این است که در شرایط فعلی جای خالی این بحثها را در میان قدیمیهای وبلاگنویس (دوستانی در فضای مجازی که میشناسم و نوشته هایشان را دنبال میکنم) احساس میکنم. همین! بهانه ای است که گپی بزنیم. اگر هم نشد و شما کلاس کارتان بالاتر از این حرفها بود که ما را بابت این جسارت ببخشایید. ما نبودیم. به هر علت ممکن است شما با بنده و نوشته های بنده حال نکنید یا به قول معروف اصلاً بنده را ریز ببینید، این باور کنید که مهم نیست و من هم ادعایی نداشته و ندارم و لابد حق با شماست. اما با اجازه، بنده حرف خودم را می زنم به هرحال. چون آزادی بیان بنده دست شما نیست و برای این یک قلم جنس یعنی آزادی بیان برای همه از جمله سرکار و بنده حاضرم هزینه بدهم. شما به بزرگواری خود لطف کنید بایکوت بفرمایید. آن هم از دید بنده مهم نیست و هرکس کار خودش را میکند. وبلاگنویس هم اسمش روی خودش است. چیزی مینویسد و بلند بلند هم ممکن است فکر کند و بلند میشود می رود دنبال کارش تا چند روز دیگر. من الزامی نمیبینم که مرتب و منظم بنویسم که متاسفانه وقتم دست خودم نیست. سعی خواهم کرد تا حد امکان نظمی داشته باشم البته و خیلی بینظمی متعارف ایرانی چاشنی کار خود نخواهم کرد. قول میدهم که کوتاهتر بنویسم. باز اگر کسی معتقد است که بنده مامور اطلاعات هستم و برنامه و سناریو دارم که او را به چراغ نفتی حواله میدهم و نوشته قبلی خود در این مورد!
ت) ما چه بخواهیم چه نخواهیم، اگر شهروند کشورهای دیگر هم باشیم یا خودمان را شهروند جهانی بدانیم کمابیش نگران سرنوشت ایران هم به عنوان کشوری قدیمی و زادگاهمان هستیم. شخصاً دنبال این نیستم که نشان دهم انتخابات علیرغم اهمیتش میتواند تاثیرات شدید و شگرفی در وضعیت عمومی داخلی ایران بگذارد اما به هر حال پیگیر خبرها و تحولات هستم. کسی نمیتواند ما را از اینکار منع کند. شهروند جهانی بودن هم حتی مسوولیت میآورد. شخصاً در مورد خودم معتقدم این حق ماست که نسبت به ایران، البته نه به اندازه کسانی که دارند در داخل ایران زندگی میکنند، بلکه در حد معتدل و معقول حساس باشیم و این حساسیت معقول و نه افراطی خود را ناشی از مسوولیت شهروندی خود به عنوان عضوی از جامعه بشری میدانیم. شخصاً خودم را شهروند ایران به عنوان کشور زادگاه خود و خاستگاه فرهنگی خود هم میدانم و همانطور که گفتم در مورد سرنوشت کشور زادگاه خود به عنوان یک ایرانی-کانادایی که به ملیتهای دیگر هم به همان اندازه احترام میگذارد، حساس هستم. نه دنبال تغییر رژیم ایران هستم نه با گروهی سیاسی چه در داخل یا خارج همراه هستم و نه توصیهای به مردم ایران دارم که چه کار بکنند یا چه کار نکنند. مردم خودشان باید در مورد هرچیزی که دوست دارند تصمیم بگیرند. اگر هم تکتکشان تصمیم گرفته باشند که هیچ تصمیمی نگیرند باز به خودشان مربوط است و ما هم فقط در وبلاگ خود غر میزنیم و می رویم پی کارمان.
ث) نیازی نیست که به همدیگر توهین کنیم. اگر کسی به این نتیجه برسد که باید رفت و به احمدی نژاد رای داد، لازم است حرفش را بشنویم و او هم از نظر عقلایی لازم است استدلال خودش را بیاورد. اگر کسی معتقد است که همه اینها سروته یک کرباس هستند و نباید شناسنامه خود را به مهر انتخابات جمهوری اسلامی آلود، لازم است دلایل خود را بیاورد. این الزام یک الزام عقلایی است و حکم بنده نیست. اگر کسی هم معتقد باشد که استدلال نکردن و بحث نکردن و هیچ کار نکردن چاره کار است، نظر او هم محترم است. مهم این است که استدلال کنیم و همدیگر توهین نکنیم و برچسب نزنیم و حرف همدیگر را بشنویم و فقط بشنویم حتی اگر نتوانیم به جمع بندی برسیم. اگر هم نشنیدیم نشنیدیم دیگر.
ج) اگر کسی معتقد است که این بحثها آب در آسیاب جمهوری اسلامی ریختن است، لطف کند برود و کلی نویز تولید کند در وبلاگش و همه را به خود جلب کند و حواسها را پرت کند. آخر دعوا که نداریم.
چ) اگر کسی معتقد است که حرف او از همه درستتر است، در وبلاگ خود حرف خودش را بزند و به حرف دیگران کاری نداشته باشد. تیم خودمان را تشویق کنیم و به تیمهای دیگر کاری نداشته باشیم!
ببخشید که طولانی شد. باید حساب همهجا را کرد و دقیق بود و همه حرفها را زد که سوتفاهم به حداقل برسد. به گمانم فضای خوبی است و بلوغ فکریمان به حدی رسیده که با هم دعوا نکنیم و اختلاف نظر خودمان را هم داشته باشیم و نظراتمان را پختهتر کنیم. البته امیدی به اینکه کاری کارستان در این انتخابات بشود، با اینکه انتخابات مهمی است، ندارم و باز تاکیدم بر خود بحث و تمرین گپ و گفتگوست. همین! اگر شما بهتر میزنید بفرمایید این کلاب گلف خدمت شما، بستانید و بزنید و همهاش مال شما. هرکس هم بیش از حد ناراحت است و زورش گرفته از اوضاع فعلی، برود میدان پاستور خدمت مقام رهبری آنجا داد و بیداد یا نافرمانی مدنی کند یا عین اکبر گنجی سی تا مقاله بیربط بنویسد. به بنده چه مربوط است؟ به هر حال به تدریج در این مورد خواهم نوشت.
مرتبط: حکایت بیماری تاریخی ما و مشکوک بودن بنده! (*)
Labels: سیاست, ما و انتخابات
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Sunday, April 05, 2009
|
حکایت بیماری تاریخی ما و مشکوک بودن بنده!
حکايت مسخرهای است و مدتی است میخواهم اشارهای کنم به این داستان. تلخ و منفی و تکراری و ملالآور هم هست و خوش ندارم کام خوانندگان را تلخ کنم به خصوص که چند هفته است میخواهم در مورد چیزهای مهمتری بنویسم. اما چه کنم که اگر اشاره نکنم کسانی با ذهنیتهای عجیب و غریب، اين سکوت را بعد از اتفاقاتی که افتاد و حوادثی قبلتر، حمل بر حقانيت خود ميگيرند. مردشور اين بدگمانی و بیاعتمادی و استبدادزدگی ايرانيمان را ببرد. خلاصهاش خواهم کرد. اما لطفاً بدقت بخوانید و اگر حرفی دارید به خودم چه به صورت سرگشاده یا بصورت نامه بزنید، صریح هم بزنید. حرف حساب و منطقی را لابد میپذیرم.
صدها بار گفتهام که یک وبلاگنویس معمولی هستم و حرفهام مهندسی است و از آن راه ارتزاق میکنم. هفت سال است دارم همین را مینویسم، چه زمانی که با نام مستعار خالص مينوشتم و کسی جز دوستان نزديک اهل وبلاگ خبر نداشت از هويت واقعی من، چه زمانی که کم کم از پشت پرده برون آمدم و امروز هم از اين نام مستعار جز نامی باقی نمانده و ترجيح ميدهم آن را بنامم نام بلاگی یا نام قلمی خود، همواره جز برای یافتن حقیقت و دفاع از حق با ذهنیتی که خودم از آن دارم و باسواد محدود خودم قلم نزدهام. چندين و چند بار توضيح دادهام که اهل کجا هستم و در چه سالی در کدام دانشکده درس خواندهام و کسانی هم از دوستان بیرون دنیای مجازی بنده را از همین طریق یافتهاند و لطف کرده، خبردادهاند. چندین بار خودم را به دوستان روزنامهنگار و ژورنالیست نشان دادهام و عکس هم گرفتهایم و با بعضی از آنها گهگاه تماس تلفنی داشتهام و لطف کردهاند گاه به منزل بنده هم زنگ زدهاند. جز به صداقت، اعتماد داشتن کامل به دیگران (دیگرانی که همهگونه ارتباط با هزاران نفر داشتهاند) و به قصد همکاری و همفکری دلسوزانه با دوستان بلاگدار، ژورنالیست و خبرنگار و نویسنده، قلم نزدهام و ارتباط نداشتهام. اساساً کاری به کار دیگران ندارم و در احوال شخصی آدمها و نحوه ارتزاقشان یا ارتباطشان با آدمهای دیگر ریز نمیشوم. در فیس بوک هم عضو هستم و عکس از خود گذاشتهام و در مورد خود نوشتهام و اساساً چیزی برای پنهان کردن ندارم و اگر آن مجموعه های اطلاعاتی داخل کشور قدری هوشیار باشند از قبل هویت واقعی من را بدست آوردهاند و بابت کاری که نکردهام برایم از قبل پرونده ساختهاند و نیازی به معرفی و گذاشتن عکس در وبلاگم دیگر نمیبینم (اساساً دوست ندارم عکس خودم را در وبلاگم بگذارم، آیا واقعاً مشکل این است؟) واقعاً چه کار باید میکردم که نکردهام؟ البته روی سخنم با همه نیست، اگر شائبه آخوندبازی و پوپولیسم نرود این را باید بگویم که واقعاً عموم دوستان به بنده لطف داشتهاند اما واقعاً انگار کسانی هستند که در گوشه و کنار مشغول آتش سوزاندن هستند و نمیدانم انگیزهشان چیست. بعضی از افراد گهگاه من را آدمی مشکوک و مسالهدار میدانند و به خودم هم نمیگویند و در گوشه و کنار مشغول سمپاشی هستند که گهگاه نتایج شیرینکاریهای بعضیشان و دسته گلهایشان بدستم میرسد (پارانویا هم ندارم و از شیرینکاریهای واقعی دارم حرف میزنم). ذهنیتهای منفی هم که بین ما زیاد است. کافی است کسی چیزی بگوید و علامت سوالی جلوی رفتاری بگذارد، ما تا آخر شاهنامه را از بر داریم و داستانها در ذهنهای خود میسازیم.
همینجا به همه کسانی که چنین فکر میکنند خیلی صریح و مختصر و مفید اعلام میکنم که دلایل و شواهد خودتان را در مورد مشکوک بودن بنده و هرگونه شائبه ارتباط من با اطلاعات جمهوری اسلامی یا هر سازمان جاسوسی دیگری یا هر نهاد امنیتی اطلاعاتی داخلی یا خارجی، یا هر گروه سری و مخفی ایرانی یا غیر ایرانی این بیاورید و بریزید روی دایره. بیایید به دیگران هم نشان بدهید که این پارسا (علیرضا) اساساً چرا در هر سوراخ چوبی فرو می کند و دنبال شر و دردسر میگردد و هی میرود و میآید و زیادتر از کوپنش نظر میدهد و گهگاه دنبال همکاری جمعی با دیگران است و فعالیتهایش دچار قبض و بسط میشوند و غیر ذالک، بیایید و داستانهایتان را روباز و با آب و تاب برای دیگران صریح در هرکجا که دوست دارید مکتوب مطرح کنید، بیایید افشاگری کنید و اجازه بدهید که این متهم هم از خودش اگر بتواند دفاع کند.
ممکن است دوستانی نزدیک به بنده در دنیای واقعی و حتی دوستان نزدیک دنیای مجازی این چیزها را بخوانند و تعجب کنند و فکر کنند بنده حالم خوب نیست یا باز دنبال معرکه گرفتن هستم، خوب تعجب هم دارد آنها که من را از نزدیک میشناسند، باید روانی باشند که چنین گمانهایی در مورد بنده ببرند. چون به قول معروف ما مال این حرفها نیستیم و اساساً زمینهای برای بدگمانی هم نیست. اما متاسفانه در کمی دوردستتر کسانی هستند که واقعاً نمیدانم این بدگمانیشان و شک بردنهایشان و قلیلی سمپاشیهایشان یا کینهورزیهایشان تا کی میخواهد ادامه پیدا کند.
بیایید نظر بدهید و حرفتان را بزنید و از چیزی هم نترسید. امیدوارم این نوضیحات دست کم کمک کند به کسانی که غرضی ندارند و با همین اشارت مجاب شده باشند، اگر کسی خیالاندیش و دچار توهم ذهنی باشد، هزار بار هم توضیح بیشتر بدهی، دنبال این خواهد بود که همه چیز را در درون یک مجموعه توطئه پیچیده و در چارچوب یک سناریوی بزرگتر برای فرستادن نیروهای نفوذی به درون خودیها ببیند (این ذهنیت آشنایی است برای ما!). چنین کسی باید به فکر درمان خود باشد.
نمیدانم ما کی میخواهیم ملتی جدی و مسوولیتپذیر باشیم و به جای تخریب، بسازیم؟ آیا این همان بیماری دیرینه استبداد زدگیمان نیست که یک وبلاگنویس فزرتی کمسواد ولی حقگو و منتقد و در عین حال معترف به اشتباه و نقص خود را هم نمیتوانیم تحمل کنیم؟ کی روزی میرسد که یک نفر قدری با ما فرق کند و ما او را بپذیریم و به رسمیت بشناسیم؟ کی ما همدیگر را تحمل خواهیم کرد و کی دست از بدگمانی نسبت به هم برخواهیم داشت؟
Labels: توضیحات بلاگدار, جامعه
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Saturday, April 04, 2009
|
روز اعتدال بهاری (اولین روز بهار) در کانادا نوروز نام گرفت
همین الان از یک جلسه شبانه رصد با تعدادی آدم حرفهای برمیگردم. ما که در نجوم حرفهای نیستیم اما نگاه کردن به آسمان و احساس حرکت زمین با سرعت زیاد آدم را آرام میکند. جای دوستان خالی یک عدد زحل با چهارتا از ماههای زیاد دوروبرش زدیم تو رگ. تیتان هم را هم زیارت کردیم.
امروز هم در پارلمان کانادا لایحه نوروز به تصویب رسید و در سراسر کانادا رسميت يافت. ظاهراً موضوع جدی است و دروغ سیزده نیست، هرچند هنوز رسانهای جدی آن را منعکس نکرده است. اینهم اصل لایحه:
BILL C-342
An Act respecting Nowruz Day
Whereas “Nowruz” means “New Day” in Persian and traditionally marks the astronomical beginning of spring and the beginning of the Persian new year; Whereas it is a time of great joy and family celebrations shared by people of many faiths and in many countries that trace their history back to the ancient Mesopotamian civilization and the Persian Empire; And whereas many Canadians celebrate Nowruz;
Now, therefore, Her Majesty, by and with the advice and consent of the Senate and House of Commons of Canada, enacts as follows:
Throughout Canada, in each and every year, the vernal equinox (first day of spring) shall be known as “Nowruz Day”.
اصل لایحه (*) رای گیری و تصویب لایحه در پارلمان (*). با تشکر از سایت بالاترین که بعضی وقتها خیلی بدرد میخورد.
تبریک به همه کاناداییهای ایرانی تبار و همه کسانی که نوروز را در فرهنگ بومی و ملی خود جشن میگیرند. امیدوارم ما ایرانیان و ایرانیالاصلها بیش از پیش با هم مهربانتر باشیم و از هم نگریزیم و به هم اعتماد بیشتر داشته باشیم و از همدیگر توقع کمتر. یکدیگر را تحقیر نکنیم و دوستی-دشمنی نورزیم و با این مصوبات گمان نکنیم که برترین قوم و بهترین ملت باستانی دنیا هستیم و دیگران باید از ما درس بگیرند. نه ما باید متواضعانه از دیگران بیاموزیم که میشود قومیتها و فرهنگهای دیگر را تحمل کرد و فاشیست فرهنگی نبود. هیچ فرهنگی بر دیگری برتری ندارد. ما از دیگران وام گرفتیم و وام دادیم و زمانی عقلانیت در سرزمین ما وضع بهتری داشت.
ما تقارن مجدد نوروز و اعتدال بهاری را از خیام داریم و آفرین بر او!
Labels: بهاریه, علم و تکنولوژی, فرهنگ, کاناداگردی
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|