توضیحات نو
|
دوستان لطفاً بنده را از منتشر كردن كامنت با نامهای ناشناخته (بینام یا ناشناس و ...) یا بدون ارجاع به یك ایمیل واقعی معذور بدارید. واقعاً كامنتهای این چنینی را صرفنظر از اینكه چه نوشته باشند و محبت و لطفشان شامل حال بنده هم شده باشد، منتشر نخواهم كرد و اساساً نخوانده پاك خواهم كرد. گفتم كه گاه دوستان دور و نزدیك اهل رودربایستی نباشند، صادقانه بیایند حرفشان را هرچه كه هست بزنند و هر انتقاد و اعتراضی هم دارند شخصاً لطف كنند مطرح كنند و با هم گفتگو كنیم. خوب اشتباه و ایراد هم حتماً دارم و خواهم پذیرفت، ممنونتان هم خواهم شد. دیگرانی هم كه ممكن است حقوق بگیر جایی باشند وقت خودشان را پای كامنتگیر وبلاگ بنده حقیر تلف نكنند كه كامنت آنها را همانطور كه در بالا عرض شد، نخوانده پاك خواهم كرد و تحت هیچ شرایطی كامنت از فرد بینام و ناشناس و بدون ارائه ایمیل واقعی منتشر نخواهم كرد.
در غیر این صورت اگر هر نوع انتقاد و نقد تندی هم به نوشته بنده یا اساساً خود بنده و عقایدم و نه شخص سوم داشته باشید، تنها كافی است نام خودتان یا یك ایمیل واقعی از خود را مشخص كنید و بلادرنگ نظرتان را منتشر خواهم كرد.
|
|
بلاگچرخان
|
بلاگ چرخان حاوی وبلاگهایی است که میخوانم یا به پارسانوشت لینک دادهاند (یا هردو):
|
|
|
آرشیو فانوس قدیم
آرشیو فانوس نو
ParsaSaebi[at]Yahoo.co.uk
© استفاده از مطالب اين وبلاگ با دادن لینک و ارجاع به نوشته، بلامانع است
| |
Tuesday, March 31, 2009
|
دو توضيح ف.م.سخن
اشاره به نوشته در مورد "سلامتی" و توضيح جامع سخن در اين مورد (*) توضیحی در مورد غیبت طولانی خود (*)
از سخن عزیز سپاسگزارم. همین کافی است که آدم بداند پشت آن کلمات و سخنها، فردی مسوول و بااحساس هست که آدمها برایش مهم هستند. به هرحال شرایط زندگی طوری است که گاهی امکان اشتباه هست. دلسوزانه و همدلانه با رساندن فیدبک به همدیگر کمک میکنیم. دنیا بر اساس فیدبک ساخته شده است. امیدوارم که این مساله هم به خوبی و خوشی ختم شده باشد و ف.م.سخن هم در زندگی خود دیگر مشکل عمدهای نداشته باشد و از تندی بنده هم نرنجیده باشد که از این بابت ازش پوزش میخواهم.
همین فکر کردن آدمها در دنیای مجازی به یکدیگر خیلی ارزش دارد، حالا گیرم که با هم در مواردی هم اختلاف نظر داشته باشیم. بیتعارف دوستیها در دنیای مجازی مثل دوستی های واقعی نیستند اما نگران شدنها، شادی کردنها و ناراحت شدنها بیشتر روی روان آدم اثر میگذارند. دنیای ما متاسفانه یا خوشبختانه (البته بیشتر متاسفانه) به هم وصل و مرتبط شده و زندگیها را پیچیده کرده است. مشکل یک نفر موجب نگرانی کسانی دیگر میشود، شادی یکی شوق عجیبی در آدم ایجاد میکند و به همين ترتيب.
برای آنکه این ظرافتها را نمیفهمد، باید تنها متاسف بود.
Labels: پیام, توضیحات بلاگدار
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Saturday, March 28, 2009
|
رويه فيسبوکی بنده
الف) دوستان لطف دارند و در فیسبوک تقاضای عضويت در گروههای مختلف يا آزمونهای سرگرم کننده و چيزهايی از اين دست ميفرستند، متاسفانه به دليل اينکه کنترلی روی عضويت خود در اين گروهها نخواهم داشت و هرکسی که عضو آن گروه است ميتواند وارد پروفايل بنده شود و اصولاً اهل فعاليتهای اجتماعی فيسبوکی نيستم، مجبور به دادن جواب رد به همه اين تقاضاها هستم. خارج از فیس بوک، غیر از عضویت در گروه دوستان فارغ التحصیل دانشکده و انجمن فارغ التحصیلان دانشگاه شریف و سه انجمن مهندسی و سازمانهای تخصصی در زمینه برق و کنترل و اتوماسیون، بدون استثناء عضو هیچ گروهی نبودهام و نيستم و از اين به بعد هم در هيچ گروهی تحت هيچ شرايطی (اعم از ایرانی و کانادایی و غیرآندو) عضو نخواهم شد مگر اينکه ابتدا خط مشي، اساسنامه و مرامنامه مصوبشان را ببينم، بعد شرايط خود را برای عضويت بسنجم. برطبق عمل به فتوای حکیمانه "جنگ اول بهتر از صلح آخر" پوزش بنده را بپذیرید.
ب) بنای من بر اعتماد کامل به دوستان بلاگدار قدیمی و روزنامهنگاران و ژورنالیستهاست (حتی اگر در این مجموعه دوستان بلاگدار قدیمی و شناخته شده، دوستانی نامشان مستعار باشد و عکسی هم از خودشان نگذاشته باشند). البته چیزی برای پنهان کردن ندارم. بارها در مورد خودم و مشخصاتم توضیح دادهام. اما بیگدار به آب نمیزنم که با این حکومت ندانمکار و جوینده " دشمن امنیت ملی و عامل براندازی" حتی داخل شورت تکتک آحاد ملت، نمیشود چون شهروندان سوییسی همه چیز را بر آب انداخت. اما برسیم به جامعه: در جامعهای که فضولی درش یک سرگرمی مفرح است و دانستن اسرار دیگران همیشه تحریک کننده و لذت بخش بوده و اساساً پنهان کاری و دادن اطلاعات اشتباه (حفاظت اطلاعات) و تجسس در امور دیگران (اطلاعات) - نه به معنی مزدبگیر مجموعه اطلاعات جمهوری اسلامی یا هرجای دیگر بودن - معمولاً یکی از راههای پیشرفت ما ایرانیان در سپهر رقابتجویانهمان است، نمیشود همینطوری یکباره پرده برانداخت. امیدواریم به تدریج نسلهای بعدی ما ایرانیان در یک روند سی چهل ساله این مشکل کوچک (!) را در کنار بقیه مشکلات حل کنند. البته بنای من بر اعتماد است. اما بنا به مصلحت نمیتوانم متاسفانه تقاضای دوستی فیس بوکی را در مورد دوستان عزیزی که نمیشناسم حتی اگر لطف داشته باشند و خواننده محترم و فرهیخته وبلاگ بنده باشند، بپذیرم و در این مورد جداً معذور هستم و این به معنی هیچ چیز نیست. بنده که باشم که بخواهم دیگری را ردصلاحیت کنم. موضوع اینجاست که بلاگدار هستم و حضورم در فیس بوک در ادامه همان کار بلاگداری و دوستی با بلاگداران و دیگر اهالی سخن بوده نه برای دوستیابی. هیچکدام از دوستان غیروبلاگی خودم و بهترین دوستم که همسر عزیز و صبورم باشد در آن مجموعه فیسبوک نیستند به همین علت.
ایام خوبی داشته باشید، همراه با تندرستی و نیکخواهی برای دیگران و شادکامی درونی. شادی بیرونی پسازآن خودبهخود خواهد رسید. تامل روی یک فکر کوچک و خواندن یک ایده زیبا، یا شنیدن یک نوای دلنشین، دیدن یک منظره دلانگیز، یا استشمام یک رایحه خوش - که بهآنی آدم را می برد به دهها سال قبل - یا نظری به خوبرویی یا گپ زدن با همنشینی همدل، ساعتها آدم را شاد میکند. شادی مسبوق به درک زیبایی است. بد نیست در دنیای واقعی بیش از دنیای مجازی شاد باشیم.
Labels: شاعرانه, فیسبوک
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Thursday, March 26, 2009
|
دیدوبازدید نوروزی هم مشمول براندازی شد!
تعدادی از فعالان کمپين برابری و يک ميليون امضاء به بهانه عجیب و غریب دیدوبازدید نوروزی، دستگير شدهاند. ظاهراً از این به بعد برای دیدن دیگران در نوروز هم باید از اداره اماکن تهران بزرگ و دادسرای ویژه ایام نوروزی و قاضی کشیک - که مرخصی تشریف برده! - مجوز گرفت. به هر حال همه مردم ایران بالقوه برانداز هستند و فقط درجه و جنس آن فرق میکند. به همین دلیل است که کمپین برابری بیمعنی است وقتی همه در برابر قانون برابر هستند( البته کسانی برابرترند) و برانداز، دیگر چرا باید کمپین راه انداخت؟!
واقعیت این است که فعالان حقوق زن در چارچوب کار غیر سیاسی و مسوولانه ای که میکنند، همیشه تحت فشار بودهاند. حقوق برابر حق مسلم زنان است و به احترام پایداریشان و پیگیریهای مسالمتآمیزشان باید به احترام کلاه از سر برداشت. امیدوارم این دوستان هرچه زودتر آزاد شوند و به پیش خانواده های خود برگردند.
پینوشت: قصد داشتم قدری موضوع "روزنامه خبرنگاران" را که در گروه فیسبوکشان بارها به صراحت اعلام کرده بودم که: تنها پیشنهاد میدهم و در هیچ کار مدیریتی و سازمانی دخالت نخواهم کرد، بیشتر بشکافم، پیش خود گفتم ولش کن. درجایی که دوست همشهری ما در زندان اوین است، پرداختن به موضوعی اینچنینی و وررفتن با آدمهایی آنچنانی کار من نیست. اگر حرفی منصفانه و محکمهپسند داشتند تا بحال زده بودند. البته هیچ وقت دیر نشده، دوست داشتم یکی از این جماعت دو کلمه هم حرف حساب میزد و جواب من را میداد (همه گروه را عرض نمیکنم که آدمهای نجیب و محترم هم آنجا هستند، منظورم جناب مدیریت محترم و دوستان دوروبر ایشان است). حق تماماً با کسی نیست. حق با همه است. حتماً بخشی از حق هم با آنهاست. اما چرا اینها ساکت هستند؟ باز با خود گفتم در این بلبشوی ایرانیگری ولشان کن بگذار اینها هم دلشان را خوش کنند به همان سازمان خودمونی و رفاقتیشان و به آسانگیری و خوشباشی خودشان مشغول باشند. اگر کسی حقگویی و حقجویی برایش مهم نیست خوب نیست دیگر. روزی به آن خواهد رسید. من هم حواسم به کار خودم باشد و ایرادهای خودم را ببینم، بهتر است. این تجربه خوبی شد که دیگر در هیچ گروه ایرانی مگر اینکه از ابتدا مکتوب خط مشی و سازماندهیشان را نبینم و نقش خود را دقیق مشخص نکنم، هیچگونه همکاری در حد کارهای عادی هم نخواهم کرد حتی اگر گروه شامل چند نفر آدم لیبرال صادق و دوست نزدیک باشد. قصد داشتم در مورد استبداد ایرانی بنویسم که بماند برای وقت دیگری. نهایتاً اینکه برای آن آقای مدیر که آبروی خودش را برد و شخصیت واقعی خود را نشان داد، شدیداً متاسف هستم.
پینوشت دو: مانی ب. منتقدی تند است که بهتر است از تندی خود کم کند و در عین حال نقدش را منصفانه به حکومت هم بکشاند و تنها از روشنفکران و هنرمندان انتقاد نکند (ما را به این نرمخویی، حضرات "فرهنگی" و "پژوهشگر" و اهل شیرینی و نیکویی و رقص و مطربی، نه حتی به حکم حکومتی بلکه به غضب ناصرالدینشاهی اخراج میکنند، مانی ب که با این نوشته های صریح و تند جای خود دارد!) اما گهگاه چیزهای جالبی مینویسد هرچند گیر دادنهای او را به عباس معروفی دوست ندارم البته دلخوری او را درک میکنم. اما به هر حال، این نوشته کوتاه انتقادی و تیزبینانه او و این بیت انگار وصفالحال بنده بود.
Labels: سیاست, هفتهنامه روزنامهنگاران, يک ميليون امضاء
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Wednesday, March 25, 2009
|
دموکراسی و آزادی بیان نزد جناب دکتر همايون خيری!
خوب به ميمنت و مبارکی رد صلاحيت شديم و عضويت ما در گروه "ژورناليستهای ايرانی" به مديريت جناب همايون خيری که همیشه خطابه ها در مورد تمرين دموکراسی و آزادی ميخواند، بدون هيچ دليل مشخص و بدون هيچگونه تذکری لغو شد و از گروه در واقع بدون هیچ تذکری و به طور ناگهانی اخراج شديم. همايون خيري و دوستانشان مجيد آل ابراهيم در سوئد، رضا گنجی در تهران، نسيم راستين در دوبی و ديگر دوستان اميدوارم توضيحی قانع کننده برای اينکار خود برای خودشان داشته باشند. ببینید دوستان! شما مشکلتان استبداد و انجماد فکریتان است.
ظریفی میگفت ملتی که بدبخت است، روشنفکرش هم بدبخت است به همان اندازه که آخوندش بدبخت است. ژورنالیستش شیخ احمد جنتی میشود و بلاگرش صدام حسین، پژوهشگرش که در فلان موسسه غربی کار میکند هیچ کم از حاج سعید و محسنی اژهای ندارد، گیرم کراواتی هم زده باشد. بلاگرش هم میشود یکی مثل من که چیزی میبیند و از هول هلیم میافتد توی دیگ، انگار که تا کنون کار جمعی ایرانی و ایرانی بازی ندیده است. چه گويم که ناگفتنم بهتر است. دشمن ما خود ما هستیم، من و شما و آن دیگری که گمان دارد دموکرات است.
قصد روشنگری در مورد آنچه که در آن درون میگذرد، ندارم (البته این حق را برای خود محفوظ میدانم) اما به دليل اينکه خوانندگان بدانند و دوستان بلاگر که تقاضای عضويت در اين گروه که عملاً همه کاره آن همايون خيری است و به شيوه خاص خودش اعمال قدرت ميکند بدانند که قصد ورود به چه جایی را دارند. آخرین نوشته خود را در این مورد خواهم آورد و قضاوت را به عهده خوانندگان ميگذارم که بدون اينکه جوابی از اين دوستان بگيرم یا فرصت دفاع از خود داشته باشم، بنده را از گروه اخراج کردند اينها. آخرین پیام این است:
________
"سلام خدمت همگي،
سوالی از همگی دوستان خصوصاً دستاندرکاران تصمیمگیریها و نظرسنجی ها دارم و عذر می خواهم از امیدعزیز که آنرا مجبور هستم در این تاپیک منتشر کنم چون ظاهراً نظر دادن در تاپیک موردنظر قدغن شده است و این هم از عجایب روزگار است و باید از دست اندرکاران پرسید چرا؟
"دستورالعمل انتشار نشریه" درآمده است بر اساس نظر جمعی کسانی که در آن فرم نظرخواهی نوشته بودند و گروه نظرسنجی که زحمت کشیدهاند و نظرات را جمع آوری کردهاند. ازشان ممنون هستم و هستیم. کاری به بقیه ندارم اما دست کم چند بار در مورد نوشتن اساسنامه بحث شده بود، برطبق همان بحثها و در چارچوبی مشخص نظرات خود را در آن نظرسنجی به طور مشخص آورده بودم:
"پیشنهاد میشود یک شورای سه نفره انتخابی به عنوان شورای مدیریت، کار مدیریت و سیاستگزاری و تهیه و ساماندهی فرآیندهای تصمیمگیری را برعهده بگیرد. خلاصه شور و بحثهای این شورا باید به طور هفتگی به اطلاع عموم اعضا برسد. انتخاب این شورا کاملاً دموکراتیک بوده و هرکس که عضو گروه فیس بوک است بتواند خود را کانديدا کند و انتخاب اعضای شورا با اکثریت نسبی انجام خواهد شد.
دوره مديريت اين شورا ششماهه باشد و در گام اول کار تدوين خط مشی و اساسنامه به عنوان اولويت مهم شورای اول موقت در دستور کار خود قرار دهند. اين شورا در کار نوشتن خط مشی و اساسنامه از نظرات و پيشنهادهای عموم اعضا و داوطلبان در مهلت معینی استفاده کند. در يک تاپيک ویژه این نظرات را جمع آوری و در شور داخلی خود قرار دهد. و گزارشی دو هفتگی از پیشرفت کار تدوین و جمع بندی نظرات مصوب شورای مدیریت جهت اطلاع به عموم اعضا برساند. خط مشی و اساسنامه در نهایت بعد از مدت سه ماه باید نهایی شده، به تصویب اکثریت سه چهارم کل اعضا برسد."
سوال بنده از دست اندرکاران که میگویند بابت ایده راه اندازی هفته نامه ژورنالیستها از گل خوشتر بهشان نباید گفت و ممنونشان هم هستیم، این است که عزیزان بحث مقدمات تدوین اساسنامه به کجا رسید؟ نظر شما در مورد پیشنهاد مشخص بنده چیست؟ گروه نظر سنجی آیا این پیشنهاد را به سمع و نظر جناب همایون خان خیری یا بقیه دوستان رسانده است یا نه؟ به هر حال همایون خیری عزیز را مخاطب قرار میدهم و از ایشان میخواهم نظر شفاف و صریح خودشان را در مورد پیشنهاد فوقالذکر بنده- جسارتاً و با عرض پوزش و نیز تشکر پیشاپیش از ایشان - بیان بفرمایند.
خود دوستان در نظرسنجی خودشان که آماده کرده بودند سوال فرموده بودند در بخش مدیریت که: "انتخاب فردی بعنوان مسئول ساماندهی فرایندهای تصمیم گیری" انجام بشود یا خیر؟ سوال کرده بودند که " تعیین مهلت زمانی برای رای گیری و قبول یا رد پیشنهادها" انجام بشود یا خیر؟ از گروه نظر سنجی - که نظر دادن را زیر تاپیک مرتبط با موضوع قدغن کرده است - سوال میکنم که نتیجه نظرات دوستان در این موارد مشخص و بسیار مهم چرا منتشر نشده است و چرا پیشنهادها در این مورد مسکوت مانده است (دست کم در مورد پیشنهاد خود که نوشته بودم : " پیشنهاد میشود یک زمان چهل و هشت ساعته برای رد یا قبول پیشنهادها در نظر گرفته شود." حق اظهارنظر دارم لابد). چرا فرصت تصمیم گیری درباره این موارد بسیار مهم را به وقت دیگر موکول میکنید؟ این چه جور نظر سنجی است که به مصلحتسنجی پهلو زده است؟ جناب رضا گنجی و جناب مجید آل ابراهیم، این دیگر تندروی و داد و فریاد نیست که. جسارت بنده را ببخشید به هرحال اما سوال میکنم نظرات شما عزیزان در این موارد چیست؟ به عبارت لری و خودمونی چطور شد که اینطور شد؟ دوستان دیگر خودتان کلاه خود را قاضی کنید و به بنده و دیگران هم نخواستید، نگویید. اما این دیگر چه جور تمرین دموکراسی است که نصف نتیجه نظرسنجی خودتان پریده و هیچ اشاره ای هم نشده که چه شده یا چه خواهد شد؟
ببینید دوستان، خیلی دوستانه ولی رک و پوست کنده عرض کنم. بنده نه آدم دردسرسازی هستم، نه دنبال معرکه هستم نه خوشم میآید وقت شما و خودم را بگیرم. اگر میگویید مجلس بی ریاست و دوستیم و رفیقیم و چیزی بنویسیم طبق "دستورالعمل" و حالش را ببریم و و سخت نگیریم و اوقات خودمان را تلخ نکنیم، اگر منظور از "تمرین دموکراسی" همینی است که دوستان میخواهند و این سازمانی است که عزیزان نویسنده و ژورنالیست و بلاگدار میپسندند، بنده صددرصد به تصمیم جمع احترام میگذارم اما با اجازه آن را یک شبه دموکراسی رقیق و "خودمونی" میبینم و با آن همراه نخواهم بود. حتی شک ندارم که همه نیتها خیر و نظرات دوستانه است. امیدوارم کاری کنیم که دموکراسی واقعی را تمرین کنیم. برای کارهای رفاقتی و دوستانه همیشه وقت هست و البته کسی هم منکر موفقیت در این نوع کارها نیست.
لطفاً نگویید فلانی باز عجله کرد و برنامه ها داشتیم که نیازی به قسم حضرت عباس نیست. پیش خودتان و وجدان خود داور باشید. بیایید محک بزنید ببینید ریشه مشکلات ما ایرانیان چیست؟ کمبود رفاقت است یا کمبود روحیه قانونمداری و انضباط؟ همین! زیاده عرضی نیست دوستان. خوش و خرم باشید و درکارهایتان موفق."
________
به نظر شما دکتر همايون خيری آدم دموکراتمنشی است؟ از کسانی که آنجا باند درست کردهاند و دیگران را ردصلاحیت و خفه میکنند و باز نامش را گذاشته اند "تمرین دموکراسی" جداً بعید بود. از ما که گذشت و از این نامردمیها زیاده دیده ایم. در همین وبلاگ خود مینویسیم و منت هیچکس هم نخواهیم کشید. امیدوارم روزی خود این دوستان بفهمند که به چه کژراههای افتادهاند و با نام و آبروی خود بازی میکنند، البته اگر داشته باشند. یک دهم همین بلا به سر خودشان آمده بود، الان زمین و زمان را به آتش کشیده بودند.
با آرامش به سر کار خود می روم و به این جماعت نادان میخندم و امیدوارم آنها روزی با زندگی در غرب و در میان غربیان - که تندترین حرفها را به هم میزنند و باز با هم کار میکنند - بعد از چندسال هم که شده، کمی متمدن بشوند.
پينوشت: واکنش مهدی جامی به این نوشته: "بهترین کاری که ایرانی ها در داخل و خارج می توانند کرد خاصه آنها که در رسانه دستی دارند این است که باب مشارکت را باز کنند و باز نگه دارند و راههای ارتقای آن را جستجو کنند و پایداری بخشند. امیدوارم آنچه پارسا نوشته سوء تفاهم باشد و بزودی به جمع بازگردد. شروع کردن کار اصلا سخت نیست. ادامه دادن اش سخت است. باید مراقب بود تنش ها کار را متوقف نکند. راهش هم این است که راه نقد فکر شده باشد و باز باشد و باز بماند."
Labels: جامعه, رسانه, هفتهنامه روزنامهنگاران
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Sunday, March 22, 2009
|
بهاريه-۲
کمپين سلامت
معمولاً در ابتدای سال نو، چه خورشيدی، چه میلادی، آدمها برای خودشان اهدافی در نظر ميگيرند که در سال جدید انجام دهند يا از چيزهايی احتراز کنند و معمولاً يک قطعنامه (Resolution) شخصی برای خودشان صادر ميکنند.
پيشنهادی دارم و اميدوارم دوستان، جدیتر و البته در آرامش و آهستگی در عمل به اين موضوع فکر کنند. عجلهای نداریم که اينکار بگيرد یا نگيرد. اين صرفاً يک ايده است.
اصل موضوع از اینجا شروع شد: در میان جماعت اهل قلم و ژورنالیستها کسانی هستند که سیگاری هستند و دارند سیگار را ترک میکنند. دیگر اجازه بدهید نرویم بالای منبر که سیگار چه نکبتی است و چه پدری از صاحب بچه درمیآورد. نگارنده خود پنج سال سیگاری بوده و هفت تا هشت سال است که ترک کرده است، این روزها دیگر نسبتش با سیگار نسبت حتی یک رابطه خصمانه هم نیست. در مدت این هفت-هشت سال مجموعاً ده نخ سیگار نکشیده و ندرتاً سالی یکبار (نوروز است و سالی یک روز!) در جمع دوستان و به اصرار، پکی به پیپی میزند. اما سیگار و دود را جداً باید کنار گذاشت. زندگی ارزش لذت بردن و سالم بودن را دارد. سیگار یک لذت اندک دارد که در مقابل جانها را میگیرد و آدمها را بدبخت میکند. باید بیشتر ماند و دید و لذت برد و وبال گردن دیگران نبود در ایام کهولت.
یا کسانی هستند که اهل الکل هستند و در میگساری افراط میکنند. می و الکل برای سلامت مضر هستند و هیچ کم از سیگار و دخانیات ندارند (میگویند مصرف بسیار کم شراب، در حد ته یک گیلاس بعد از شام برای شستشوی عروق و هضم غذا مفید است، به شرط اینکه آب بدن در حد کافی نگه داشته شود. البته همین مقدار هم قدری از سلولهای خاکستری مغز را نابود میکند و به هیچ وجه نباید آن را به یک عادت روزمره تبدیل کرد). مصرف الکل در فرهنگ ما همیشه بصورت یک تابو بوده و پنهانخوری و نهاننوشی معمولاً در سنت ما تشویق شده است (غیر از "آداب میگساری" خواجه نصیرالدین طوسی جایی در این مورد جدی در ادبیات ما بحث نشده، حتی در ادبیات رندانه حافظی هم که واقعاً در مورد بادهنوشی و شرابخواری سخن رفته، ما آنها را سانسور و تاویل به اشارات عرفانی کردهایم). به حاشیه نرویم که در مورد می در ادبیات و فرهنگ ما باید جداگانه مفصل نوشت. می و الکل نیز مانند سیگار اعتیادآور هستند و متاسفانه ایرانیان در جشنها و مهمانیها از خود بیخود میشوند به دلیل اینکه معمولاً ملتی حساس و عصبی(agressive) هستیم، با افراط در میگساری میخواهیم دردها و رنجهای خود را - که از رقابتجویی ذاتی ما ناشی میشود - موقتاً هم که شده کم و محو کنیم. ایران عزیز اسلامیمان، از معدود کشورهای دنیاست که میتوان مخفیانه الکل بر بدن زد و اما در عین حال آزادانه در مستی و یا به ناهوشیاری رانندگی کرد! (که از نظر ضوابط نیروی انتظامی حرف زدن از معضل رانندگی در هنگام مستی خود تابویی دیگر است) در ایام نوروز مستان مجنون، دیوانهوار بزرگراهها و جادهها را میدانهای جنگ و عرصههای تاخت و تاز خود میکنند و سالهاست که همه دست روی دست گذاشتهاند و تماشا میکنند (این هم یکی از چیزهایی است که منتظریم اوباما یا خدا یا رهبری برایمان حل کند!). در این مورد هم باید جداگانه بحث کرد. می هم مانند سیگار است، چیز عجیب غریبی نیست، در موردش حرف بزنیم و بنویسیم.
به هر حال خواستم یادآوری کنم به سلامت خود حساس باشیم و در قطعنامه نوروزی خود بگنجانیم. اگر دوستانی ژورنالیست چون صنم دولتشاهی(خورشید خانم)، فرید حائرینژاد (فرید سیبیسی) یا کیوان حسینی (خبرنگار رادیو فردا و صاحب وبلاگ قدیمی ایگناسیو)، سیگار را با همت بلند خود ترک کردهاند و کنار گذاشتهاند، واقعاً جای تقدیر و مرحبای فراوان دارد. باید همه تمام قد بایستیم و به احترامشان کلاه از سر برداریم. باید ورزش را در برنامه روزانه یا دست کم هفتگی خود بگنجانیم. باید شاد بود و با نشاط. در سکص و لذتجویی جنسی نیز نباید افراط کرد. لذت بردن رندانه از زندگی در حد اعتدال (دادن سهم تن، دادن سهم روان (روانی که اجتماعی و ناطق است)، دادن سهم فکر، دادن سهم خلاقیت هنری) همیشه خوب است و این با پاستوریزه بودن زاهدانه که فرد را به هزار مرض روحی و جسمی مبتلا میکند، متفاوت است (قدرتجویی و جاهطلبی و موقعیت اجتماعی خواستن ما ایرانیان، از همه اینها: دود و دخانیات و مواد مخدر و دارو و الکل و اعتیادجنسی هم مزخرفتر و زهرمارتر است).
بیایید کمپینی هم در کنار همه کمپینها در مورد سلامت خود و همه بپا کنیم. کمپین سلامت را جدی بگیریم، دوستان و بلاگرهای قدیمی به قول معروف: هماکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم! بیایید و این کمپین را اندک اندک راه بیندازیم. نیازی هم نیست که کاری عجیب و غریب کنیم. ایده این است و شما بحث کنید و به آن بسیار بیشتر بیفزایید. اگر چیزی در این مورد نوشتیم، به هم خبر بدهیم و به هم لینک بدهیم تا ببینیم در دراز مدت (بعد از ششماه) چه پیش خواهد آمد. طبیعتاً دوستان نظرات و اولویتهای مختلفی خواهند داشت و همین اختلاف نظرها و در بحث سر از جاهای عجیب دیگر درآوردن شیرین و مطلوب خواهد بود. عمده این است که سلامت و اعتدال اولویت بحثها باشد. دوستان جوانتر پرهیجان لطفاً از ساختن لوگو و شراکت در این ایده با احساسیگری و راهانداختن سروصدا خودداری کنند لطفاً (خوشبختانه در کانون توجهات نیستم و از این بابت خیلی خشنودم اما گاهی دوستان لطف دارند و نورافکن را میتابانند صاف روی مغز سر آدم!).
سلامت و شادابی جز به شادی و طول عمر منجر نخواهد شد. میتوان از زندگی لذت برد و در شادیهای خود دیگران را هم شریک کرد. کمپین سلامت باید خودش هم سالم و آرام و معتدل پیش برود. نوروزتان روزی نو و حالتان به از پیش باد.
پینوشت: با عرض پوزش نمیدانم چرا نام فامیل فرید سیبیسی را اشتباه نوشته بودم که بعد از دوبارهخوانی متن تصحیح شد. به قول مرحوم منوچهر نوذری در مسابقه هفته: "اينو که خود من گفتم! اونی که تو فيلم بود، بگو"
پینوشت دو: اسد هم در مورد کلاسیکهای وبلاگستان با معیاری که ارائه داده، نوشته است.

Labels: کمپين سلامت
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Saturday, March 21, 2009
|
بهاریهها-۱
تبریکهای نوروز و مساله مهم "سلامتی" یادآوری یک نکته مهم نگارشی
با اجازه از بزرگان ادبیات و ویراستاری حی و حاضر در دنیای مجازی، چون این "سلامت" و "سلامتی" در سیل عظیم پیامهای تبریک نوروزی بسیار دیده میشود و بنده هم به "سلامتی" آلرژی دارم و عطسهام میگیرد، شاید یادآوری این نکته که عرض خواهم کرد بد نباشد زیرا که حتی خود بنده نیز که این نکته را میدانم (و صدها و هزاران نکته دیگر را نمیدانم)، گاه رعایت نمیکنم، حتی دیدهام که کسانی که به نوشتار خود حساسند و اهل قلم هم هستند نیز گاه این موضوع از دستشان درمیرود. یک نمونه هم داشته باشید از جناب ف.م.سخن نویسنده و فعال مخفی در آخرین کشکول خود: "عيد شما مبارک، فرارسيدن نوروز باستانی و بهار سرسبز را به شما خوانندگان عزيز کشکول تبريک میگويم و آرزوی سالی خوش و سرشار از سلامتی برايتان دارم". به هر حال برای خود من هم کم پیش نمیآید. همانطور که میدانیم واژه "سلامت" مصدر عربی و نتیجتاً اسم است (مانند درایت یا خجالت). اضافه کردن ی مصدرساز به انتهای آن کاری نادرست است. ی مصدرساز به انتهای صفت می چسبد (مانند خوب که صفت است میشود خوبی یعنی خوب بودن و به همین ترتیب) و مصدر میسازد. نتیجتاً ی نمیتواند به مصدر پچسبد و باز مصدر درست کند! اما مشکل اینجاست که در محاوره و بهعلت استمرار، واژه "سلامتی" به اشتباه جای خود مصدر یعنی واژه "سلامت" را گرفته است:
نویسنده پیام تبریک نوروزی: "سلامتی" شما و خانواده را آرزومندم. دوست اهل میگساری: "بهسلامتی" شما بسیجی شماره یک: چه خبر؟ بسیجی شماره دو: خبر "سلامتی" رهبری! (استفاده از واژه "رهبری" به جای "رهبر" خودش اشتباه مصطلح دیگری است. گویا ما در زبانمان هم دنبال نوعی فرمسازی و رسمیگری هستیم)
در هر یک از موارد باید جای "سلامتی"، "سلامت" گذاشت (یا میتوان برای فهم بهتر به جای سلامت گذاشت درایت یا خجالت، البته مواظب باشید امنیت ملی را به خطر نیندازید و دستگیر نشوید در مثال آخر!)
عمو لره: دماغت چاقه عموجون؟ خوبی؟ خوشی؟ زرنگی؟ سلامتی؟
در مرحله بعد استفاده فراوان از سلامتی به عنوان اسم موجب شده که در محاوره از عبارت "سلامت باشید" هم زیاد استفاده شود که اشتباه دیگری است. "سلامت" چنان که ذکر رفت، صفت نیست و سالم میتوان بود، اما "سلامت" نمیتوان بود. به قول دبیر ادبیات سابق ما در دبیرستان جناب سروری - که امیدوارم هرکجا هست تندرست باشد - کسی مثل سعدی لازم است که چنین عبارت بسازد و جا بیندازد و مثلاً به جای اینکه بگوییم "سلامت باشید"، بگوییم "بهسلامت باشید" یا "درسلامت باشید" ("سالم باشید" اما چندان مودبانه نیست!)، بهتر از همه اینها تندرست فارسی است. استفاده از جمله: "تندرست باشید" بیشتر توصیه میشود. آمدن واژه های عربی به فارسی موجب غنای فارسی شده اما در مواردی هم مانند "سلامت"، در جایی که واژه زیبای تندرست هست استفاده از آن بسیار بهتر و زیباتر است.
چکیده: سلامت شما و خانواده را آرزومندم. نوش یا نوشانوش چه خبر؟ خبر سلامت شما یا خبر تندرستی شما امیدوارم همیشه تندرست باشی دماغت چاقه عموجون؟ خوبی؟ خوشی؟ زرنگی؟ تندرستی؟
ممکن است بگوییم که همه استفاده میکنند و دیگر جلویش را نمیشود گرفت و همینکه منظور همدیگر را میفهمیم کافی است. پاسخ این است که اگر اصرار به تکرار اشتباه مطلوب است چرا یادآوری اینکه آن چیز اشتباه است نامطلوب باشد؟ شلختگی زبانی و شلختگی فرهنگی از همدیگر وام میگیرند. به هر حال بد نیست تا جایی که میتوانیم درست صحبت کنیم و از آن مهمتر درست بنویسیم. مشکل اینکار چیست؟
فارسی را پاس بداریم و به بغلدستی هم پاس بدهیم و تکروی نکنیم! بهارتان خرم و حالتان نو باد!

Labels: بهاریه
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Friday, March 20, 2009
|
سال نو شد، حال هم نو شد؟
شايد خودخواهانه باشد که در اول سال جديد و اول نوشته خود از اميد، وبلاگنويسی که قبل از نوروز در زندان درگذشت ياد نکنيم. کاش او الان پيش خانوادهاش یا دست کم زنده بود. کاش حاکمان ما اميدها را نااميد نميکردند. به هرحال بهاری ديگر از راه رسيد و اميدوارم در اين بهار، قدری گل آزادی و عدالت در ایران شکوفا شود، امیدوارم مردم این سرزمین برای آزاد بودن خود مجبور نباشند جانشان را هزینه دهند و اساساً چنین هم نکنند.
سال نو شد. امیدوارم حالتان هم نو شده باشد. سالی خوش و خرم برایتان آرزومندم و نوروزتان مبارک باد.
پینوشت: چند روزی کلاً ناخوش بودم، رمقی هم برای نوشتن نبود و گرفتاری هم که زیاد است. در کل مجبورم حجم کار در فضای مجازی خود را کمتر کنم. ببخشید اگر نرسیدم جوابتان را بدهم.
Labels: پیام, جامعه
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Thursday, March 12, 2009
|
ظهور ناگهانی جناب سخن
خوب به ميمنت و مبارکی ف.م.سخن هم به طریقی ناگهانی پيدا شد. خوشحالم که او سالم است و سرحال، از اينکه در اين چند روز حسابی تلاش و کار کرديم و در میان خستگی و کوفتگی فراوان و بیخوابی، تلاشهایمان بالاخره نتيجه داد خوشحال هستيم. خوشحالتريم که سخن جايی گرفتار نبوده و بلايی هم ظاهراً به سرش نيامده بوده است.
اما هرطور حساب ميکنم بهتر میفهمم که چرا این خوشحالی به خاطر بیمسوولیتی سخن به تلخی تبدیل شد. دوست صاحب قلممان ف.م.سخن در این مورد خیلی مغرور و بیتوجه به دیگران است و با یک عذرخواهی ساده وسط نوشته طولانی خود میخواهد سروته همه چیز را هم بیاورد. او در ایستگاه فضایی بینالمللی هم که بوده باشد دسترسی به اینترنت داشته، گیرم این دوست عزیز نادیده سه ماه در اعماق جنگلهای آمازون یا وسط صحرای کالاهاری بوده، کاملاً معلوم است که دست کم او از چند روز پیش به اینترنت دسترسی داشته این را هر کسی با خواندن نوشته اخیر او میفهمد. او حتی میتوانست دو روز پیش به جای اینکه بنشیند و خروار خروار صفحات سایتهای سیاسی و وبلاگها را زیرورو کند و برای موسوی و خاتمی طرح بزند و اتود بکشد و با خیال راحت و فراغت بال کروبی را در حال ساز و دهل و یکدست جام باده و یکدست زلف یار تجسم کند و اندک اندک با خیال راحت کشکولش را بنویسد و کتاب آلمانی بخواند و مجلات را ورق بزند و تکمیل کند که در لحظه مناسب برگ بزند و شگفتیسازی کند، بهتر بود یک خط تنها یک خط به من هم نه به اسد جان علی محمدی یا سام الدین عزیز ضیایی میزد (که آنها بیش از بنده حسابی ناراحت و نگران بودند این وسط ما هم چند تا دیگر از دوستان را جان به سر کردیم، یکیش همان دوست میانه رو که جداً فکر کنم از دست من دلخور هم شد و بهش کاملاً حق میدهم) که: "دوستان، نگران نباشید من سالم هستم و به زودی توضیح خواهم داد". نمیدانم نوشتن این جمله که "دوستان من سالم هستم" و جواب دادن ایمیل ها به یک نفر و تنها یک نفر چقدر وقت میگرفت؟ سخن جان جواب این سوال را از کی بپرسم؟ از احمدینژاد دروغگو بپرسم که تو صادقش میدانی؟! یا از کروبی که قهوه خورده چرتش نگیرد؟! یا موسوی که تو او را پوپولیستی نماد سیستم کوپنی - که ناشی از جنگ بود- میدانی؟! اجازه بدهید که بیشتر ادامه ندهم. امیدوارم دوستان در این شب عیدی خوش و خرم باشند. سخن عزیز هم مشکلاتش برطرف شده باشد و خواننده او هستیم و البته اگر گهگاه با نوشته هایش مخالف باشیم یا از حرکت اخیر او بیزار شده باشیم، او را همچنان دوست داریم البته بیتعارف نه مثل سابق و شخصاً خودخواهی و بیمسوولیتی او را فراموش نخواهم کرد. با اجازه بروم بخوابم که فردا هزار کار ناتمام دارم سرکار -اگر اخراج نشده باشم - و از خستگی دارم میمیرم. ببخشید که اگر یکی دو روز نتوانم جوابتان را بدهم یا در کاری در دنیای مجازی مشارکت کنم. خیلی خسته هستم و خستگی به تنم ماند.
شادی و مهرتان افزون باد.
Labels: سیاست, وبلاگ
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Wednesday, March 11, 2009
|
گزارشی شخصی از جستجو برای ف.م.سخن
الف) با تماسی که یکبار دیگر یکی از دوستان ژورنالیست خیلی نزدیک به گویانیوز گرفت، معلوم شد مسوولان و گردانندگان آن سایت واقعاً از ف.م.سخن خبر ندارند و خودشان هم نگران هستند و دلیلی هم ندارد که دروغ بگویند، بنابراین فرضیه دعوای بین ف.م.سخن و گویانیوز برسر ستون کشکول یا آمدن هادی خرسندی عملاً باطل است. تنها یک حالت میماند و آن هم قهر کردن ناگهانی سخن است که با شناختی که از شخصیت او در درگیریهای قلمی داریم چنین چیزی خیلی خیلی بعید است.
ب) شایعهای باب شده بود که ف.م.سخن درواقع یکی از نویسندگان طیف اصلاحطلب میانهرو است. با تماسی که خود با این نویسنده داشتم او بشدت تکذیب کرد. حرف او را صددرصد صادقانه دیدم و سخن او را حجت میگیرم و باتوجه به اینکه اساساً دیدگاههای ایندو نفر باهمدیگر اختلاف نظرهای زیادی داشته و درگیریهایی تند هم یکبار با یکدیگر داشتهاند، چنین چیزی اصلاً امکان ندارد. از نشر این شایعه خطرناک که برای این دوست عزیز نویسنده ممکن است خیلی گران تمام شود، خودداری کنیم. راستش یکی دو روزی بود از اینکه شنیده بودم کسانی از این ماجرا تقریباً مطمئن هستند و این موضوع خلاف تمام آن چیزی بود که در این چندسال به آن باور داشتم از خواب و خوراک افتاده بودم. ف.م.سخن به طور قطعی شخصیت خودش را داشته و با دو اسم نمینوشته است، عاجزانه خواهشمندم از تکثیر این شایعات بیاساس و با بیان اینکه "کسانی از دوستان و نویسندگان به این قضیه مطمئن هستند" جداً خودداری کنید. نه سخن، نه آن نویسنده و نه کس دیگری از این شایعه پراکنی ها سود میبرند و بلکه گرفتاری برای دیگران درست میکنید با این کارهایتان. اگر کسی از دوستان هنوز دنبال این شایعات است خواهشمندم به بنده یک ایمیل بزند و شواهد خود را اگر دارد بیان کند وگرنه لطفاً از ادامه این بازی به هزینه دیگران دست بردارد.
پ) شایعه ای هم شنیدم که کسانی سوءظن دارند نکند ف.م.سخن یکی از بچه مثبت های اطلاعاتی بوده که با هدف تاثیرگذاری بر بلاگرها در قالب پروژه ای دراز مدت به کار گرفته شده بوده است و الان تاریخ مصرفش تمام شده. این فرضیه هم الان به طور کامل مردود است، زیرا که اتفاقاً الان تا زمان انتخابات ریاست جمهوری که سرنوشتسازترین انتخابات (به خاطر ماجرای ایران و آمریکا به طور عمده) خواهد بود، بهترین موقع کارکردن و تاثیرگذاری بر بلاگرهاست، این خود نشان میدهد که سخن جداً آدم سالم و غیر مرتبط با مجموعه اطلاعات جمهوری اسلامی بوده است.
ت) سخن از دید من یک فرد با مطالعه و یک عضو جوانتر با نظرات همسو با حزب توده بود و اگرچه گاهگاهی برای رد گم کردن، حرفهایی از تاریخ میزد که خوانده بود و گاه بزرگتر از سن خود نشان میداد اما واقعاً خودش بود و خیلی مطالعه داشت و رسانه نو را خوب میشناخت هرچند گاهی پوپولیست میشد و گاهی هم میرفت بالای منبر. او محصول دوران اختفا بود و بشدت رعایت مسائل امنیتی را میکرد. شاید نتوانست از آن خلاصی پیدا کند و به نوعی دچار بحران هویت شده. شاید دوست ندارد تا آخر عمر در تنهایی و اختفا باشد. چنین تجربهای را از سر گذراندهام. اینکار از ابزار مدرن استفادهای حسن صباحی و اخوان الصفایی بردن است. این خود تناقض نما است و جایی آدم میشکند. "دنیای مدرن جای اینکارها نیست" (این اولین چیزی بود که مهدی جامی در تورنتو در ژوئن سال ۲۰۰۶ وقتی دیدمش، بلافاصله بعد از سلام و علیک بهم گفت و یکی از مهمترین و صادقانهترین کامنتهایی که در عمرم گرفتهام همین بود) شاید او به حق دوست دارد دیگران بشناسندش و او راحت و آزادانه قلم بزند. آخر او با این معلومات و قلمش چه کم از ابراهیم نبوی، مسعود بهنود، نوری زاده و هادی خرسندی داشت؟ این یک فرضیهای است که به گمانم اگر بخواهیم خوشبین باشیم و بنا را بر دستگیر نشدن سخن بگذاریم شاید باید جدی بگیریمش. باز معلوم نیست.
ث) احتمالات دیگری هم مطرح هستند. سخن میتواند جداً درکار مهاجرت خود و برگشت به آلمان باشد (اگر در آلمان بودن او را در سالهای قبل واقعی بدانیم که به گمانم واقعی بود به ویژه ملاقات او با بزرگ علوی) و در این روزها نمیخواهد ریسک کند و خبری بدهد مگر تا زمانیکه در آلمان مستقر شده باشد. البته خوشبینانه است اما به هر حال این هم احتمالی است.
ج) دوستان احتمالات دیگری مطرح میکنند و بعضی ها هم در این شرایط خوشمزگی و لودگیشان گرفته. لابد آنها چیزی میدانند که ما نمیدانیم. لابد عقلشان خیلی بیشتر میرسد. چه میدانیم. با گروه دوم فعلاً کاری نداریم و امیدوارم همیشه خوش و خندان باشند. اما فرضیه های بدی هم وجود دارند، یکی از آنها ارتباط حسین درخشان و ف.م.سخن است. من به این موضوع صددرصد مطمئن نیستم اما یادم هست که قالب وبلاگ ف.م.سخن را حسین درخشان درست کرده بود. شاید دوستان بتوانند بهتر نظر بدهند در این مورد. به هرحال میدانیم که حسین زیربازجویی است و ممکن است ردی از طریق ایمیلها یا آیپی او از او بدست آورده باشند. این یک فرضیه ای محتمل است و البته بدبینانه هم هست. احتمال بیماری شدید یا جراحت یا مرگ ناگهانی او در مسافرت بین جادهای هم میرود. چیزی که قطعی است او قرار بوده به یک سفر برود و این سفر ظاهراً بر اساس آخرین جملهای که سخن نوشته قرار بوده یکی دو هفتهای باشد.
از این ماجرا و همکاری نکردن عده زیادی از وبلاگنویسها ملول نیستیم. تا بوده همین بوده. ما فکر میکنید چگونه ما شدیم؟ شانه را بالا بیندازیم که برای آرتروز گردن خوب و مفید است. به هر حال احتمال موفقیت ما در این ماجرا خیلی کم است اما تلاش خودمان را میکنیم.
Labels: سیاست, وبلاگ
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Monday, March 09, 2009
|
یک بازی خیلی جدی وبلاگی
خانمها و آقایان، یک عدد نویسنده به نام ف.م.سخن گم شده، پیدایش کنیم. (به یاد طنزپردازیهای ف.م.سخن، نوشته قدری به نمک و فلفل آغشته شده)
نیازمندیها: به تعدادی پوآرو، هستینگز، سربازرس جب، خانم مارپل، شرلوک هلمز، کارآگاه کاستر،کمیسر ناوارو، جیمزباند، سوپرمن، بتمن، رابین، مرد عنکبوتی، تنتن، دوپونت و دوپونط، کمپیون، کارآگاه علوی، بازرس مولدوان و ... در وبلاگشهر جهت پیدا کردن نویسنده و بلاگدار قدیمی ف.م.سخن که با عینک کائوچویی و یک عدد سبیل نازک مشکی (!) بیش از دو ماه است از خانه مجازی خود خارج شده و تاکنون مراجعت ننموده است، نیازمندیم. نامبرده اصلاً هم دارای اختلال حواس نیست. هرگونه کمک شما در یافتن سرنخ و ردی از سخن بسیار بسیار مغتنم و ارزنده است. با اینکار خود یک خانواده نگران وبلاگی را از نگرانی برهانید. هرگونه کمک و هرگونه همکاری جداً موردنیاز است.
راهنمایی: دوستان کارآگاه لطفاً دنبال این افراد به عنوان ف.م.سخن نگردید! زندهیاد فریدون مشیری زندهیاد فرهاد مهراد زندهیاد فرهنگ مهرپرور فریبرز مرادی (فوتبالیست اسبق پرسپولیس)
باور کنید خارج از شوخی موضوع خیلی جدی است. دوستان بیایید کمک کنید و در وبلاگ خود در مورد گم شدن ف.م.سخن بنویسید. هرگونه اطلاعاتی از سخن دارید حتی اگر چیزی در مورد او از مدتها پیش میدانید به اسد علیمحمدی یا سامالدین ضیایی از طریق ایمیل خبر بدهید. کوچکترین سرنخی حتی بیربط ممکن است کمک کند. احتمالات زیادی هست، ممکن است سخن دچار مشکل شخصی و خانوادگی باشد، ممکن است بیمار باشد، ممکن است سخن با گویا نیوز و بلاگداری قهر کرده و نام مستعارش را کنار گذاشته باشد یا در حال فکر است که بعد از مدتی استراحت چنین کاری کند و بیخداحافظی به نام دیگری مشغول نوشتن بشود. ممکن است سخن در حال مهاجرت مجدد به آلمان باشد. اما سخن معمولاً در اینگونه موارد خبری از خود با ایمیل میداد و معمولاً ایمیلها را ماهها بیجواب نمیگذاشت. این چیزی است که خیلیها میگویند. با دوستانی تماس گرفته شده و هیچکسی از ف.م.سخن خبری ندارد. او به ایمیل کسی تا کنون جواب نداده. همه اینها را بگذارید در کنار این احتمال که نکند سخن دستگیر شده باشد و دستش هم الان از همه جا کوتاه باشد. کاش میشد با خیال راحت همانطوری که اسد علیمحمدی نوشته، تصور کرد سخن الان جای خوبی است و چیزهای خوبی دارد میبیند که نور چشمش را هم به قول قدیمیها تقویت کند. کاش میشد با خیال راحت تصور کرد ف.م.سخن الان در آلمان نشسته باشد و از پشت آن عینک کائوچویی نگاهی به صفحه مانیتورش بیندازد و سبیلخندی بزند و فنجان چای خودش را بالا بکشد و مشغول ورق زدن کتابی شود (این تصور خیالی از اوست). افسوس که نگرانیهایمان زیاد شده و زیادتر هم میشود.
میشود شانه را بالا انداخت و گفت: "گور پدر همه. مشکل خودش است. این همه آدم با اسم مستعار از زیر بته یکشبه سبز شدهاند و می آیند و میروند. به من چه مربوط. باز این بلاگرها دکان باز کردند مشتری جمع کنند." اما اگر کسی کمی دو سه نوشته از سخن خوانده باشد، میداند که این نویسنده مجازی کارش درحد یک نویسنده حرفهای بوده است و در این پنج شش سال اگر اندازه ابراهیم نبوی چیزمیز ننوشته باشد، چند ده برابر همه ما مطلب نوشته و تحقیق کرده. به احترام سخن و سخنش (حتی اگر با بعضی از حرفهایش موافق نباشیم) و به احترام آزادی بیان، در این ماجرا بیتفاوت نباشیم و بیاییم فکرهایمان را بگذاریم روی هم ببینیم چهکار میشود کرد. ممکن است فردا از این شانه بالا انداختن پشیمان شویم.
نه از راه انداختن بازیهای وبلاگی خوشم میآید، نه از فعالان حقوق بشری هستم، نه سخن پسرخاله من است، نه دنبال نام و نان هستم، نه بیاحتیاطی و بیفکری سخن را در لحاظ نکردن یک خط ارتباطی اضطراری برای خبررسانی تایید میکنم، نه دنبال شلوغ بازی هستم که در آستانه انتخابات موج سازی کنم، نه خوشم میآید دوستان سوپر سیاسی و تند و دو آتشه و نیز نوجوانان احساساتی و هیجانزده از هرطرف که باشند خواننده این وبلاگ شوند و جنگ و دعوا راه بیندازند. اما بیاییداین وضعیت را خیلی جدی بگیریم حتی اگر احتمال دستگیری او را کم بدانیم (که ظاهراً چنین احتمالی دیگر کم به نظر نمیرسد).
وضعیت بغرنجی است و عملاً دستمان خیلی باز نیست. به کمک حقوق بشریها هم نیاز هست که در چنین شرایطی چه کار باید کرد. بیایید تمام نوشته های قبلی سخن را بخوانیم و بکاویم شاید چیزی دستگیرمان شد. پا پیش بگذارید و به هر طریقی که خودتان صلاح میدانید اقدام کنید و ایده بدهید. فقط اسد و سام را هم در جریان بگذارید. دیگر خود دانید. اگر تحلیلی دارید که به این قضیه شک دارید و آن را یک توطئه میبینید، لطفاً در وبلاگ خود یا دست کامنتها مطرح کنید و دست کم ما را هم آگاه کنید و در این مورد بحث کنیم. خواهشمندم که دوستان بالاترین به نوشتههای سام و اسد لینک بدهند و امتیاز مثبت بدهند که تعداد بیشتری خبر شوند. به این نوشته هم لینک ندهید لطفاً.
پینوشت بهروز:
آخرین نوشتههای هماهنگکنندگان جستجو (لطفاً برای سهولت در پیگیری، هرنظر یا ایده ای دارید یا چیزی نوشتهاید به یکی از ایندو عزیز خبر بدهید): - آخرين نوشته اسد (*) - آخرین نوشته سام (*)
واکنشها و آخرین تحولات وبلاگی: - نوشته نیکآهنگ (*) - ملاحسنی هم یکی دو تا استراتژیک(!) ایراد فرموده (*) - نوشته کريم پورحمزاوی (*) - نوشته زيتون (*)
Labels: رسانه, سیاست, وبلاگ
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
هفتهنامه روزنامهنگاران شماره هشتم
شماره هشتم را در ویترین روزنامه فروشی ها بیابید (*) شماره هفتم را هم اگر نخواندهاید، از روزنامه فروش محل بخواهید(*)
Labels: هفتهنامه روزنامهنگاران
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Saturday, March 07, 2009
|
کشکول روز هفتم مارچ اوباما و ف.م.سخن، اقلیدس و گنجی، مدیریت و بچههای دانشگاه آلبرتا
الف) چند روزی در سفر اداری و گرفتار بودم. ببخشید اگر جوابتان دیر شده است. در این اوضاع و احوال هولآور اقتصادی باید دودستی به کار چسبید تا امور فرهنگی و شبه فرهنگی! موج بیکاری به آلبرتا هم رسیده و دست و پا میزنیم این موج به ما نرسد. دوستانی اما متاسفانه از کار بیکار شدند و امیدوارم که این موج گذرا هرچه زودتر برود. بیکاری هم مصیبتی است و امیدواریم این طوفان اقتصادی هم تا چند ماه دیگر کم کم فروکش کند و دوران نقاهت شروع شود.
ب) نويسنده اهل قلم و بلاگدار فرهیخته و قدیمی ف.م.سخن به طور ناگهانی در فضای مجازی غیب شده است و جواب ندادنهای او به دوستان، نگرانيهای زيادی را دامن زده است. دوست عزیز سام ضیایی بیانیهای در این مورد نوشته که به نظر بنده اندکی زودهنگام و عجولانه بوده هرچند که همگی بجد نگران ف.م.سخن هستیم. به حساب گمانها و حدسها و فرضیات یک نوشته مفصل نوشته بودم اما آنرا منتشر نخواهم کرد. چون واقعاً نمیدانیم کدام فرضیه در مورد سخن درست است و چکار باید کرد. بیان آن فرضیات مختلف در این اوضاع بغرنج بیش از هر چیز به سوءتفاهمات و اختلافنظرها دامن خواهد زد. سخن می تواند هرکجا باشد یا در بحرانی روحی یا خانوادگی یا جسمی گرفتار باشد یا از دست گویانیوز قهر کرده باشد یا میتواند واقعاً دستگیر شده باشد یا هر چیز دیگر. فقط جان کلام اینکه به گمانم باید مدتی صبر کرد و بیانیه تند و تیز فعلاً نداد، باید دیگران را هم خبر کرد که اگر احیاناً به سخن نزدیکتر بودهاند و یا خبری از او دارند به بقیه اطلاع بدهند. در این گرفتاری که ایجاد شده خود سخن هم بی تقصیر نیست و باید خیلی زودتر از اینها طرحی برای مواقع اضطراری می ریخت و خطی ارتباطی را از طریق یکی دو نفر آدم معتمد فعال میکرد. نگران هستیم و سخن هم با بیفکری خود - سوای هر اتفاقی که برای او افتاده باشد - همه را مستاصل کرده است. بیتعارف.
پ) ایرانی بودن جرم کمی نیست چه از دید خود جمهوری اسلامی چه از دید حاکمان آمریکا و تعدادی از مردم نادانی که در سراسر دنیا جز از رسانههای تحمیقگر چیز دیگری نمیدانند و نمیخوانند. اقلیدس معتقد بود چوب دوسر دارد! (ما هم شدهایم اکبر گنجی!) اما ما ایرانیان (جسارتاً البته و بلانسبت شما!) چوب هشت سر گهی هستیم در فضای چهاربعدی، همینطوری عرض کردم. راستی گفتم گنجی، یکنفر به ایشان حالی کند که این بحث های بی سرو ته: فلانی میگوید فلان، بهمانی معتقد بود بهمان، از کجا میخواهد به کجا برسد؟ گنجی جان، برنامهات چیست؟ در کدام حوزه چه کارهای و چه کار میخواهی بکنی با این بحثها. تکلیف ما را اول معلوم کن بعد بلند بلند خواستی فکر هم کنی در خدمتت هستیم و ازت استفاده میکنیم. حیف گنجی شجاع و پرانرژی که خودش را تبدیل به آدم همهکاره و هیچکاره کرده. همان موقع عرض کردم که خروج از کشور گنجی یک طرح اطلاعات است برای اینکه از دستش راحت بشوند و او خودش خودش را خراب کند با از این شاخ به آن شاخ پریدنها و شلوغ بازیهای بیمعنی خود.
ت) بعضی از ما ایرانیان از مدیریت سه چیز را (به اشتباه البته) فهمیدهایم. اول گمان بردهایم مدیریت یعنی اینکه یکی رییس باشد و بقیه مرئوس و تایید کننده آرا ما و افراد مورد اعتماد ما، دیگر اینکه اعتقاد پیدا میکنیم هرگونه بحث در حوزه مدیریت و مشارکت نظری در نحوه اداره یک سازمان یعنی دخالت در کار آقای رییس و معمولاً مای مدیر دنبال مدیریت آسان و از نوع "ما کردیم و شد" و عملیاتی هستیم (عملگرایی را با عملیاتی بودن اشتباه گرفتهایم). گمان داریم انتقاد یعنی تلاش برای درآوردن فرمان از دست آقای رییس و به زبان آشنا یعنی براندازی نرم! سوم اینکه گمان داریم ریاست نوعی هدیه و قدردانی دیگران است از استعداد ذاتی ما در مدیریت و اینکار را یک کار حرفهای و تخصصی که باید به تدریج درش آموخت و اندک اندک تجربه اندوخت (مثل نوشتن برنامه به زبان سی)، نمیبینیم. جالب اینجاست که من نوعی هم که یکجورهایی به این چیزها مثل رییس و مرئوس بازی اعتقاد ندارم تا به مجرد اینکه در یک محفل ایرانی مدیر بشوم، کمابیش می روم به سمتی که آن روابط رییس-مرئوسی و بقیه کجیها کم کم احیا شود. این نکته جالبی است که مخصوصاً در دوستانی دموکراتمنش دیدهام و حیرتزده شدهام. جالبتر اینجاست که چون در یک محفل غیر ایرانی مدیر بشوم به آن سمت خیلی کمتر میروم. از این نمونهها در زندگی خود کم ندیدهام. حتی تجربیات شخصی هم دارم. شما هم کمی به دوروبر خود نگاه کنید بیشتر مییابید. جالب است نه؟ تربیت استبدادزده ما به جای خود، این مثال نشان میدهد جامعه و روابط بین آدمها در کنار زبان و فرهنگ است که فرد را به راحتی تغییر میدهد. حالا یک تمرین: همین فردا اگر در خارج از کشور زندگی میکنید این را آزمایش کنید بابت موردی کاری به سراغ یکی از همکاران ایرانی خود در شرکتتان بروید و ازش به زبان فارسی سوالی مرتبط با کار مشترکتان بکنید. پاسخها و رفتارش را مد نظر داشته باشید و حدود چند دقیقه ای در همان مورد با او گپ بزنید. دفعه بعد به سراغش بروید و در موردی مشابه سوالی مرتبط با کار به زبان انگلیسی بکنید، چه تفاوتی میبینید؟ آیا در مورد دوم برخورد حرفهایتری ازش نمیبینید؟
ث) بچه های ایسایوای (ISAUA) بچه های ایرانی دانشگاه آلبرتا هستند که پنج شش سالی است، تشکیلاتی درست کردهاند برای کارهای فوق برنامه دانشجویی و برگزاری جشنها و سخنرانیها و شب شعر و جلسه تماشا و بررسی فیلم و اجرای موسیقی و کمک به دانشجویان جدید الورود و غیر آن. بیش از یکسال است که ماهنامهای را هم درمیآورند که البته ماهنامه دانشجویی خوبی است، گهگاهی هم از بنده در بخش وبلاگ های ادمونتون یادی میکنند که ازشان سپاسگزارم. این دوستان عزیز را متاسفانه از نزدیک نمیشناسم (قدیمیها را چرا کمابیش)، همیشه از انرژی و نشاط این دوستان در این هوای سرد، گرمی میگیرم. در مورد اینکه بنده زیاد به ادمونتون کاری ندارم، شاید اخیراً چنین باشد اما قبلاً در مورد ادمونتون زیاد نوشتهام و در آرشیو این وبلاگ موجود است. خیلی از دوستان عزیز دانشجو به محض اینکه درسشان تمام شد این شهر را ترک میکنند و میروند به جاهایی که فرصتهای بهتر و آسمانخراشهای زیباتر و دان تاون های تمیزتر و بزرگتر و آدمهای سانتیمانتالتری هست، بنده به احتمال قریب به یقین در همین شهر خواهم مرد! برای همین این شهر شلخته و بیتکلف را با تمام خوبیها و بدیهایش دوست دارم چون محل زندگی من است. از این به بعد سعی خواهم کرد باز در این مورد بنویسم. راست گفتید. پاک از ادمونتون و خاطراتم از جاهای مختلف دور افتادهام. آدم باید از هر بوستانی گلی بچیند دیگر. شهروند جهانی هم چیز عجیب و غریبی نیست. سعی کنیم فقط به ایرانی بودن خود ننازیم و در آن نمانیم و اگر دو سه سال هم قورمه سبزی نخوردیم، پرپر نزنیم. گرمی و زندهدلی و سخنوری ایرانیان و نگران هم بودن و به همدیگر توجه کردن (حتی اگر مصنوعی هم باشد) موجب خرسندی است که در ملیتهای دیگر خصوصاً آنگلوساکسونها کمتر هست. البته کاش ما ملتی قانع و شاد بودیم و بر هرچه غم از ته دل می خندیدیم. به هر حال چیزهای بد هم کم نداریم. در واقع همین چیزهای بد و از همه بدتر رقابتجویی ما ایرانیان است که پدرمان را درآورده و از هم گریزان هستیم و اجازه بدهید حرف سیاسی در این پاراگراف نزنیم! باز در این مورد خواهم نوشت. شاد باشید و اهالی ادمونتون شادی و شادخواری را فراموش نکنند که اوضاع دنیا پاک قمر در عقرب است به همان قمر در عقربی اوضاع اقتصادی و نیز اوضاع جوی امسال کانادا! البته سرمای شب عید هم از راه رسید و آماده میشویم برای بوران نوروزی که بدون هیچ استثنائی هرسال در ادمونتون اتفاق میافتد. چه کنیم که از این همه دنیای بزرگ این تکه از خاک یخ بسته قطب شمال به ما رسیده و چون اسکیموها قدرش را میدانیم! در همین زمهریر هم میشود شاد بود و امیدوار به آمدن بهاری دیررس اما دلانگیز.
Labels: کشکول
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|