توضیحات نو
|
دوستان لطفاً بنده را از منتشر كردن كامنت با نامهای ناشناخته (بینام یا ناشناس و ...) یا بدون ارجاع به یك ایمیل واقعی معذور بدارید. واقعاً كامنتهای این چنینی را صرفنظر از اینكه چه نوشته باشند و محبت و لطفشان شامل حال بنده هم شده باشد، منتشر نخواهم كرد و اساساً نخوانده پاك خواهم كرد. گفتم كه گاه دوستان دور و نزدیك اهل رودربایستی نباشند، صادقانه بیایند حرفشان را هرچه كه هست بزنند و هر انتقاد و اعتراضی هم دارند شخصاً لطف كنند مطرح كنند و با هم گفتگو كنیم. خوب اشتباه و ایراد هم حتماً دارم و خواهم پذیرفت، ممنونتان هم خواهم شد. دیگرانی هم كه ممكن است حقوق بگیر جایی باشند وقت خودشان را پای كامنتگیر وبلاگ بنده حقیر تلف نكنند كه كامنت آنها را همانطور كه در بالا عرض شد، نخوانده پاك خواهم كرد و تحت هیچ شرایطی كامنت از فرد بینام و ناشناس و بدون ارائه ایمیل واقعی منتشر نخواهم كرد.
در غیر این صورت اگر هر نوع انتقاد و نقد تندی هم به نوشته بنده یا اساساً خود بنده و عقایدم و نه شخص سوم داشته باشید، تنها كافی است نام خودتان یا یك ایمیل واقعی از خود را مشخص كنید و بلادرنگ نظرتان را منتشر خواهم كرد.
|
|
بلاگچرخان
|
بلاگ چرخان حاوی وبلاگهایی است که میخوانم یا به پارسانوشت لینک دادهاند (یا هردو):
|
|
|
آرشیو فانوس قدیم
آرشیو فانوس نو
ParsaSaebi[at]Yahoo.co.uk
© استفاده از مطالب اين وبلاگ با دادن لینک و ارجاع به نوشته، بلامانع است
| |
Monday, February 28, 2005
|
خبر آمد که روزنامه ها ديگر بسته نمى شوند، بزودى عده اى غشى حرفهاى غش مى کنند، البته طبق معمول رو به سمت زنانه! (با اجازه از جناب ابطحى)
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Saturday, February 26, 2005
|
در حاشيه غوغاهاى اخير قبض و بسط:
وقتى مى خواهى قبض و بسط را به خيال خود نقد کنى، مزخرف و دروغ در پاورقى ننويس و گرنه سروش تو را با خاک يکسان مى کند! آدم شانزده سال صبر کند تا نقدى دقيق به خيال خود بنويسد و بعد چنان سوتى بدهد که با دو خط جواب سروش باعرض شرمندگى سوسک بشود! من جاى جناب دکتر وحيد دستجردى بودم به دستجرد باز مى گشتم و تا آخر عمر دستفروشى مى کردم! دوستان اهل فضلى هم قضيه را خيلى جدى گرفته اند و نقدى بر نقدها مى زنند. قربان ماجرا تمام شد. کسى که بر يک کتاب پانصد صفحه اى شبه نقد نيم صفحهاى روزنامهاى مى زند، مطمئن باشيد که قضيه چندان جدى نيست! خودمانيم ها سروش هم معمولاً شيطنت مى کند وقتى مى خواهد کسى را له کند، بدجور له مى کند. دکتر در جوابيه خود نه تنها اصلا به نقد اين آقا نپرداخته بلکه اسمى از هم ايشان نبرده و جملهاى در آخر نثار او کرده که سخت ناگوار و گدازنده است.
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
اسکار فردا است فيلم Million dollar baby را گرچه فيلمى متفاوت از حال و هواى هاليوودى يافتم اما هيچ به پاى فيلم سال گذشته اين پيرمرد (کلينت ايستوود) يعنى رودخانه مرموز Mystic rever نمى رسد. آن فيلم قبلى الحق مستحق دريافت جايزه بهترين فيلم بود که فيلم تين ايجر پسند «ارباب حلقه ها - بازگشت پادشاه» با توجه به اينکه روياسازى فرهنگ آمريکايى پايانى برايش مترتب نيست، همه جايزه ها را درو کرد. پيرمرد گرچه فيلم پيرمردى ساخته است و کشدار و اعصاب خرد کن. اما نگاه انتقادى او به خشونت و تاکيد بر واقع بينى بر خلاف روياپردازى آمريکايى ها قابل ستايش است. کلينت در مصاحبه اى گفته بود که فيلم Million dollar baby را تنها در مدت بيست و هفت روز ساخته است. البته به نظر من جذابيتهاى داستانى فيلم و کشش آن ميتوانست بيش از اين باشد. الحق از بازى بى نظير هيلارى سوانک و مورگان فريمن و خود کلينت ايستوود نمى توان گذشت. جالب اينجا است که موزيک متن اين فيلم را هم خود پيرمرد ساخته است.
فيلم Aviator را نديده ام و تنها آنونس آن را ديده ام، راستش از سينماى اسکورسيسى به خاطر پر زرق و برق بودن و ريتم هاى تند و حاشيه پردازى هاى آن نمى توان گذشت. نمى دانم چه شد که اين فيلم را تا حالا نديدهام! احتمالا امروز به خاطر جو زدگى هم که شده بروم و آن را ببينم تا قبل از مراسم اسکار ناکام از دنيا نروم.
يک چيزى را مى شود گفت و آن هم اينکه کليو اوئن بازيگر انگليسى در فيلم کلوسر واقعا مستحق دريافت جايزه بهترين نقش مکمل مرد است. البته فکر کنم که گولدن گلوب را گرفت. به هر حال فيلم کلوسر هم فيلمى متفاوت و جالب بود که در سال گذشته ديديم.
يک فيلم جالب و ديدنى ديگر فيلم نامزدى خيلى طولانى A very long engagement بود که توسط کارگردان فرانسوى ژان پير ژونه (کارگردان فيلم معروف اميلى) و با همان گروه کارى اميلى در آمده است. فيلم با زبان فرانسوى است ولى فوق العاده ديدنى است. ديدن آن را توصيه ميکنم. از هتل رواندا هم غافل نشويد.
فعلا اين بت هاى هاليوودى ما را گذاشته اند سرکار. چکار کنيم از آقاى جنتى و مصباح و سران خاليبند و ندانم کار جمهورى اسلامى که بهترند!
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Friday, February 25, 2005
|
نامه سرگشاده به رييس جمهور جهت آزادى آرش عزيز
جناب آقاى خاتمى،
حتم دارم که شما اينجا را نمى خوانيد. برايتان نيز اين چند خط مطلب سرگشاده را هم با پست نخواهم فرستاد. چون اساساً شما را آدمى صادق نمى بينم. از همانروز که طى عملياتى محير العقول «جامعه مدنى» را به «جامعه مدينة النبى» تبديل کرديد و اين گذشت تا آنروز که با اوقات تلخى به خبرنگاران پارلمانى گفتيد: «از کجا معلوم که اينها [دانشجويان دربند مظلوم] مجرم نباشند؟» آقاى خاتمى شما زياد با اينترنت ميانه خوبى نداريد، خوب يادم هست روزى که گفتيد: « شما هم به اين حرفهاى سايتها و مايتها توجه نکنيد.» ولى گمان کنم از مشاور خود آقاى ابطحى چيزهايى اخيراً در مورد وقايع وبلاگستان شنيده باشيد. آقاى خاتمى! اطلاعات شما، کمى تا قسمتى روى اطلاعات سعيد امامى را سفيد کرد. حکم ننگين دادگاه را خوانده ايد؟ اين آشى که براى آرش پخته ايد، سبزى اش را وزارت اطلاعات دولت کريمه شما - که دست بر قضا پاکترين و شفافترين روزهاى خود را مى گذراند - پاک کرده است. آرش سيگارچى را عرض مى کنم که به حکم دادگاه عدل سيد على بر سر هيچ و پوچ به چهارده سال زندان محکوم شده است.
آقاى خاتمى، نمى خواهم براى هزارمين بار، سوگندى را که خورده ايد و اينروزها بابت نقض دائمى سوگند خود از مردم طلبکار هستيد، چيزى يادآورى کنم. نمى خواهم بگويم که دنياى بىطبقه وبلاگنويسى را هم با خودى و غير خودى کردن تقسيم بندى کرده ايد. شاهکارى که فقط از گلستان جمهورى اسلامى بر مىآيد و بس. مى خواهم تنها ياد آورى کنم که به خاطر آن پزشک خجالتى هم که شده و به خاطر آبروى خانوادگى و اخوى به فکر آزادى آرش باشيد. آخر ميدانيد که الان بد موقعى از سال است. بالاخره شما مقدارى براى دوستان وبلاگ نويس مشارکتى و دست اندرکاران سايت امروز جنبيديد، حيف است که «جامعه زدنى» تنها براى خوديهاى مشارکتى باشد - «جامعه مدينة النبى» پيشکش - «جامعه نفله شدنى» براى غير خوديها. مخصوصاً اين روزها که نظام مورد علاقه شما و «امام» بدجورى مورد تهديد است و همه شما هم انتظار فرج از نيمه خرداد مى کشيد. لطفاً عنايت بفرماييد.
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
از دوستان عزيزم در فانوس دلخورى نداشته و ندارم. مطمئن باشيد بين ما چيزى نيست. برايشان مطلبى فرستاده ام و باز هم خواهم فرستاد.
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Wednesday, February 23, 2005
|
با اين مسخره بازيها دوم خرداد (از نوع بهداشتى اش البته) تکرار نخواهد شد. آقايان آرش سيگارچى را آزاد کنيد.
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Tuesday, February 22, 2005
|
دفاع از اسامى مستعار
دوستان محترم، اينکه دليل نمى شود وسط دعواهاى خود هر چند روز يکبار چماقى به سر کسانى که با اسم مستعار مى نويسند بزنيد. هر طورى که دوست داريد فکر کنيد اما بنده به عنوان کسى که با اسم مستعار مى نويسم، اعلام ميکنم که تکليف خود را از ابتدا با خود روشن کرده ام. شهوات حلال را هم به خود حرام کرده ام. دکانى دونبش براى خود باز نکردهام و از راه وبلاگ نويسى ارتزاق نمى کنم. اشتباه نشود اين به اين معنى نيست که اگر کسى از وبلاگ نويسى ارتزاق مى کند محکوم است. مى گويم من خودم به دست خود، خويش را از اين نعمات محروم کرده ام براى اينکه روى محتواى مطالبى که مى نويسم تمرکز کنم نه روى مسائل حاشيهاى. اگر به اسم مستعار مى نويسم، حق من است. آيا با اسم مستعار نويسى حق کسى را سلب کرده ام؟ آيا تا به حال ديده ايد که من مستعار نويس فرمان حمله به بيت رهبرى صادر کنم؟ آيا فرمان به انقلاب داده ام؟ حداکثر شعار انقلابى تند و تيزى که از من ديده ايد چه بوده جز اينکه در دنياى مجازى خواستار اتحاد و همدلى و مبارزه با خفقان در عين حفظ عقايد شخصى شده ام.
دوستان منصف باشيد! آنقدر که خيلى از ما صاحبان اسامى مستعار چارچشمى مراقب خود و نوشته هايمان هستيم، شما شيران بيشه شجاعت و دلاورى نيستيد، خيلى وقت ها پيش مى آيد که شور حسينى شما را مى گيرد و هر چه که دوست داريد، بى انصافانه مى نويسيد. اصلا مدال لژيون دونور مال شما. هر چه که از وبلاگ نويسى مخفيانه و يواشکى گير ما آمده و به قول قديمى ها روى دايره ريختهاند آنها هم همه مال شما! بهتر نيست که ببينيم طرف در وبلاگش چه شکرى خورده، با عرض معذرت يک شيشکى برايش بکشيم و برويم دنبال کار و زندگيمان تا بينيم که طرف نامش چيست و در کدام حلقه هست و دوستانش کى هستند و از بروبچز کى با او محشور شده و اصليتش کجايى هست و پدربزرگش چه کاره بوده است؟
شما آدمى سالمتر و منطقى تر و با وجدانتر از ف.م سخن پيدا مى کنيد؟
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Monday, February 21, 2005
|
«اتحاد رمز پيروزى است» اين حرکت بين المللى براى حمايت از وبلاگ نويسان آرش سيگارچى و مجتبى سميعى نژاد بايد همه ما را هوشيار کند که اختلافات و لجبازى هاى بى فايده را بايد کنار گذاشت. بايد همه با هم عليه سانسور، فيلترينگ، اذيت و آزار وبلاگ نويسان و تهديدها و دستگيريهاى غيرقانونى و شوهاى مسخره اعترافگيرى متحد شويم. در عين اختلاف نظر و عقيده در مورد مسائل مختلف حول يک چيز اتحاد داشته باشيم: آزادى بيان براى همه. وبلاگ نويس حوزه سياست که در مورد موانع آزادى بيان تاکنون سکوت کرده است و حتى يک کلمه هم در اين مورد ننوشته، حتى اگر از جدى ترين مسائل سياسى هم بنويسد به نظر، فردى جدى در اين حوزه نيست و صرفنظر از بعضى شائبه ها نبايد از بقيه انتظار کمک در حرکت هاى ديگر جمعى داشته باشد. بياييد دست در دست هم بدون اينکه به عقايد همديگر در چنين کارهاى گروهى کار داشته باشيم به يک چيز فکر کنيم: آزادى بيان و در گام فعلى آزادى وبلاگ نويسان دربند و در گام بعد آزادى همه زندانيان سياسى، مگر نمى گويند که خطر آمريکا جدى است؟
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
آقايان مسوول نظام، کسانى که خودتان را خدمتگزار مردم مى دانيد، نه تنها مجتبى سميع نژاد و آرش سيگارچى دو وبلاگ نويس دربند بلکه همه زندانيان سياسى را آزاد کنيد.
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Sunday, February 20, 2005
|
سوزن و جوالدوز ــــــــــــــــــــــــــــــ کناياتى از س.ع. دشمن شناس - «ايران و سوريه جبهه مشترک تشکيل دادند.» کورى عصاکش کور دگر شد.
- محتشمى: «القاعده با اشاره آمريکا رفيق حريرى را ترور کرد.» از دستيار «پير اصلاحات» اين تحليلها هيچ بعيد نيست!
- «ماهىها عاشق مىشوند» ساخته دکتر على رفيعى به كن مىرود.» فيلم «کوسهها معشوق مى شوند» نيز به زودى به روى پرده خواهد رفت.
- «در بريتانيا، روباهها ديگر توسط سگها تعقيب نخواهند شد» در ايران البته سگها در خدمت روباهها هستند. - جرج بوش: «اقدام نظامى هرگز گزينه اول نيست» معمولاً گزينه جيم صحيح است
- «شهر اينترنتى قم» متعه الکترونيک، ديتينگ شرعى، خريد تجهيزات و ادوات از طريق اى بى e-bay و اى- غياث آباد و … خوب شد دارند زيرساخت ها رو آماده مى کنند براى المپيک 2024 قم که قبلاً آن را پيش بينى کرده بوديم.
- «ترکمن باشى از ولايت فقيه جلو زد» صبحانه بيخود کرد! به دستگاه سياست خارجه گفته ايم فعلاً يک مدت اين صفر مراد نيازوف را راه ندهيد تا آدم شود اين موجود کريه المنظر.
در حاشيه: بدليل سرماى شديد و بارش برف از ارائه لينک اخبار معذوريم. دستاندرکاران و دلسوزان نظام در تلاشند که ارتباط را هرچه سريعتر برقرار کنند.
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Saturday, February 19, 2005
|
«بودن»
اشاره: وعده ما بر سکوت به هفت روز نکشيد. تاب مستورى ندارم و بايد اين چند خط را بنويسم.
« گر بدين سان زيست بايد پست من چه بىشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايى نياويزم بر بلند کاج خشک کوچه ى بنبست
گر بدين سان زيست بايد پاک من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود، چون کوه يادگارى جاودانه بر تراز بى بقاى خاک! »
فانوس ما مدتى است که به فرمان غازيان و شحنه هاى امنيت خانه مبارکه، پشت صافى صوفيان زرپرست افتاده و به حکم حکومتى روزى خواران مظهر عدل زمانه حضرت سيد على خامنهاى, فانوس خوانان و فانوس نويسان معطل و مغموماند. فانوس جايى بود که بسيجى و شيعه تنورى و سوسيال دموکرات و خاتمىچى و کارگزارانى و مصدقى در آن مىنوشتند و تمرين مدارا و دموکرات منشى مى کردند. روسياهان به منطق شبيخون و به آهنگ جنون به خيال خود بر فانوس کوچک ما پرده اى سياه از جهل و جور گرفتند و کلوخى به چراغ مداراى وبلاگستان زدند و به خيال خود جمعى اهل قلم را از هم پراکندند و پايگاهى از پايگاه هاى دشمن را کشف و نابود و لانه جاسوسى ديگرى فتح کردند. مبارک باد!
جاى هيچ نگرانى نيست. به دوستان عزيز گرداننده فانوس پيشنهادى دارم. هر کدام به وبلاگ هاى خود برگرديد و وبلاگ نويسى را ادامه دهيد. هر چه بنويسيد از فانوس است. هر کجا که باشيد آنجا فانوس و روشنايى است. به نشانه اعتراض به سانسور و فيلترکردنهاى جمهورى اسلامى فانوس را با همان وضعيتى که هست با عکس فيلتر شده نگه داريد که همگان و آيندگان بدانند که دشمن جهل و جور و تزوير، نور و عقل و مدارا است. بدانند که جهل و جور رفتنى است و نکبت جمهورى اسلامى اين بزرگترين دشمن آزادى و عدالت و انسانيت تا ساليان سال با آب هفت بحر هم پاک نميشود.
ده ها فانوس به جاى يک فانوس درست کنيد و تا زمانى که - هر چقدر که ميتوانيد - مى نويسيد، ولايت جور و جهل و تزوير و عمله استبداد از ديدن مطالب شما ناراحت و عصبانى است.
سلام بر آزادى! شاد باشيد و با شمعى کوچک به جنگ جهل و سياهى و تباه کارى برويد.
پىنوشت: عنوان مطلب، همان عنوان شعرى است که قسمتى از آنرا در صدر نوشته از شاملو آوردهام. در اشعار او فراوان از کلمه «فانوس» استفاده شده است .
پىنوشت دوم: سام الدين ضيايى عزيز هم مطلبى در اينباره نوشته است.
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Tuesday, February 15, 2005
|
يک پيشنهاد کوچک
با توجه بهاين ناآراميهايى که در جبهه هاى مختلف نبرد (!) در بخش سياسى وبلاگستان مشاهده مى شود، عرضى مختصر داشتم:
بهتر نيست يک مدت آرام باشيم و چيزى ننويسيم، اظهار نظر نسنجيده نکنيم، فحش ندهيم، به همديگر نپريم، ترويج خشونت نکنيم، بىاخلاقى نکنيم، هويت واقعى يک وبلاگ نويس با اسم مستعار را لو ندهيم، پنبه شخصيت همديگر را نزنيم، به کسى برچسب نزنيم، شلوغ بازى و جنجال راه نيندازيم. (من خود معلم اخلاق نيستم البته و حواسم بايد بيش از همه به خودم باشم.)
بياييد در عمل تنوع آرا و نظرات را به رسميت بشناسيم و بپذيريم که کسى مى تواند نسبت به عقيده ما دگرانديش باشد. آخر هر چيزى که ما بديهى فرض مى کنيم ممکن است براى ديگرى بديهى نباشد.
بهتر نيست با مدتى ننوشتن تمرين صبر و حوصله و مدارا کنيم؟ بياييد براى مدت يک هفته چيزى ننويسيم. چه مى شود مگر؟ جز اينکه لذت کم نوشتن و گزيده نوشتن را درخواهيم يافت. بنده يک هفته نخواهم نوشت با اينکه مطلب آماده خيلى دارم و پيشنهاد مى دهم که همه دوستان عزيز وبلاگ نويس صاحب هر عقيده و سليقه اى که هستند به اين پيشنهاد فکر کنند. نمى گويم که همه به اين حرکت بپيوندند که خود نقض غرض است، بازار گرمى است و ايده فروشى است. نه! هر کس هر وقت که دوست داشت و به هر طريق که خود مى دانست مدتى از کى بورد کناره بگيرد. اين برنامه هاى يارگيرى و کارهاى دسته جمعى و بازارگرميها و جنجال سازى ها را کنار بگذاريد. منبرىها را اينهمه دست مىاندازيم بياييد ما منبرى نباشيم.
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Sunday, February 13, 2005
|
«راه درست مخالف با جنگ چيست؟» مطلبى مختصر و مفيد و دقيق قابل توجه دوستان ضد جنگ، بالاخره نمرديم و دوستى در وبلاگستان حرف دل ما را زد.
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
نهضت نانو تکنولوژى هستهاى نرم افزارى دينى!
اگر به اسلام و نظام و امام و رهبرى و ارزشها و آرمانها و خون شهيدان و وحدت و همدلى بين مسوولان و امنيت ملى و تماميت ارضى خدشه اى وارد نميشود، جسارتاً يک سوال دارم:
مملکتى که يک مورد برف در آن مى آيد و کل امور آن مختل مى شود و مردم بيچاره دارند از گرسنگى مى ميرند، راکتور آب سنگين مى خواهد چکار کند؟ نانو تکنولوژى به چه دردش مى خورد؟ اين بزرگ بادهاى روده پر فشار و پر سروصدا چه فايده اى دارند؟ (با عرض پوزش، مودبانه تر از اين ديگر ممکن نبود!)
در کانادا برف سنگين مى آيد و هوا هم به منفى پنجاه مى رود و هيچ جاده اصلى بسته نميشود. شب تا صبح تمام گريدرها و ماشين آلات شهردارى ها مشغول کار هستند و تمام خيابانها را برف روبى مى کنند، شن پاشى و نمک پاشى مى کنند. در شرايط خيلى خيلى بد، ممکن است که چند ساعتى گردنه هاى کوه هاى راکى بسته شود، اما چند ساعت نه چند روز! نمى خواهم بگويم که کانادا بهشت برين است ولى توجه کنيد که شرايط آب و هوايى کانادا بسيار وحشى تر از شرايط آب و هوايى ايران است. اينجا در شهر هاى مختلف معمولا هر روز سال رکورد بارش برف هست. سرعت باد گاه به صد کيلومتر بر ساعت مى رسد. در تابستان به دليل نزديکى به قطب شمال و طولانى بودن زمان تابش و نيز شکاف لايه اوزون آفتاب آدم را کباب مى کند، وقتى در ونکوور باران مى بارد ممکن است سى روز بلا انقطاع ببارد، مثلا همين ماه پيش در مدت يک هفته نيم متر باران در ويکتوريا باريد. با اين حال زندگى با سرعت و شتاب در اين سرزمين بسيار وسيع و بسيار خلوت ادامه دارد. تحت هر شرايطى کسى از گرسنگى نمى ميرد اينجا. محال است.
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Saturday, February 12, 2005
|
ديدار تاريخى مقام معظم هودر
هودر قصد ديدار از استان محروم بريتيش کلمبيا(!) را دارد. عجالتاً يک چند تا شعار به همين مناسبت درست کرده ايم: (بعضى از آنها تکرارى است)
تصور کنيد حسين درخشان داخل يک سيمرغ ضد گلوله ( با نيم متر قطر شيشه! ) نشسته و دارد با انبوه جمعيت در حاليکه از فرودگاه وارد خيابان گرنويل مى شود، باى باى مى کند. يک چند نفر وبلاگ نويس هم دوان دوان زير چرخ ماشين مى روند!
دسته گل محمدى، به ونکوور خوش آمدى صل على محمد، يار بهنود خوش آمد صل على محمد، بوى نبوى آمد حسين حسين شعار ماست، لاگيدن افتخار ماست (سينه زنى) ما همه سرباز توايم درخشان، کشته آواز توايم درخشان [هودر: بفرماييد … خيلى متشکر … بفرماييد … ] لبيک يا درخشان، لبيک يا بلاگ است [ هودر: خداوند شما را حفظ کنه ان شا الله] مرگ بر ضد حسين درخشان آزادى انديشه بى مووبل نميشه [هودر: قطعا همينطوره … بفرماييد ] خدايا خدايا تا اختراع بعدى، از نهضت حسينى محافظت بفرما. تاچ ريت ما بکاه و تاچ ريت او بيفزا… [بفرماييد اينجا شرشر بارون داره مياد … بفرماييد … زودتر خطبه ها رو شروع کنيم … بفرماييد … اعوذ بالله … ]
البته مقام معظم هودر نمايندگانى به شهرهاى ويکتوريا، نانايمو، کلونا، اکناگن، کملوپس، پرينس روپرت، توفينو و … خواهد فرستاد!
ما که توفيق خدمت به اسلام و مسلمين را در دارالمومنين ونکوور از دست داده ايم. به هر حال اميدوارم به حسين عزيز خوش بگذرد و بارانى و چتر هم همراه داشته باشد و برود و بهار زودرس کانادا را در اين سوز و سرماى مناطق ديگر ببيند.
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Thursday, February 10, 2005
|
تقليد سالارى دينى
معاون اول انتخاب کردن و شرکت مشترک در انتخابات تقليد از آمريکايى ها است. اما آيا مشکل ما معاون اول است؟ پستى که دست بر قضا از اساس تقليدى و بى فايده بود. هاشمى رفسنجانى آن را در سال ۱۳۶۸ درست کرد و دکتر حسن حبيبى به مدت دوازده سال هيچکس صدايش را نشنيد. در ثانى اين چه حزب و تشکيلاتى است که رييس حزب معاون اول ميشود و مقام چندم حزب رييس جمهور؟ لطفاً ترکيه و حزب اسلام گرا و ماجراى عبدالله گل و رجب طيب اردوغان را مثال نياوريد که در آنجا بحث پرونده سازى بود و با رفع مشکل، جابجايى در قدرت به طور صحيحى انجام شد و از اول هم قرار بود که چنين شود. خوب در تحزب ما هم اصلحيت و شيخوخيت و کدخدا منشى حرف اول را مى زند. به همين خاطر اصلح را لابد معين ديده اند، دستشان درد نکند اما اين تقليد ناشيانه ديگر چيست؟ معاون اول شدن محمدرضا خاتمى چه دردى از دردها را دوا مى کند؟ در امريکا رييس جمهور اگر به هر دليلى قادر به انجام وظيفه نباشد و يا استعفا بدهد يا بميرد، به طور اتوماتيک معاون اول بلافاصله سوگند مى خورد و تا اتمام دوره رييس جمهور قبلى ميماند. اما معاون اول در جمهورى اسلامى به چه دردى مى خورد که قرار است خاتمى جونيور پا به پاى معين رقابت انتخاباتى خود را شروع کند؟ با عرض معذرت از بزرگان و مقامات و وبلاگ نويسان هوادار، اين قضيه آيا مسخره نيست؟!
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|
انقلابى سابق، اصلاح طلب فعلى ميگويد يکبار انقلاب کرديم براى هفت پشتمان بس است اما دهه فجر که مى رسد دوباره انقلابى مى شود. انقلابى بودن در اول انقلاب و بعد اصلاحاتى شدن اشکال ندارد بلکه تبرى جستن از انقلاب براى کوبيدن منتقدان و مخالفان عملکرد اصلاحاتچى ها در عين دفاع سرسختانه از انقلاب پنجاه هفت است که متناقض مى نمايد.
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Wednesday, February 09, 2005
|
دو عدد خل ديگر در نظام مقدس جمهورى اسلامى ايران:
يکى حجت الاسلام ذوالنور
ديگرى جناب قديرى ابيانه
اولى که شاهکار است، دومى هم مى گويد که سردار بزرگ سازندگى در بازديد از منطقه به کل پروژه سد کرخه ايراد اساسى وارد کرده و همانجا آن لاين طرح جديدى امکان سنجى کرده و ارائه داده است و دست بر قضا همان طرح را هم طى ساليان بعد اجرا کرده اند!! نميدانيم به اين همه وقاحت چه بايد گفت، اما يک چيزى معلوم است و آنهم اينکه همين فردا يکى روى دست اين دو موجود بلند خواهد شد.
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Sunday, February 06, 2005
|
کمدى انتخابات(۱)
آدم بعضى وقتها چيزهايى ميشنود که روى کله اش شمبليله سبز مى شود و به قول علما سکوت جايز نيست!
بهزاد نبوى دوباره گفته است: اساس جمهوريت نظام در خطر است!
احتمالاً اين جمهوريت مثل مردمسالارى دينى يک جور کش لقمه است که هر سال دو دفعه به طور کامل به خطر مى افتد، تعطيل و پلمب و مهر و موم مى شود، اما دوباره سر انتخابات بدون اينکه اتفاق خاصى افتاده باشد، باز به خطر مى افتد!
الهى که من قربان اون تانک ضد مينت بروم چريک جان، شما که سالى سه بار وعده مى دهى روى مين خواهى رفت و جان اضافه دارى و ستاد فلان و بهمان را افشا خواهى کرد، سالى دوبار هم که جمهوريت را در خطر مى بينى!
خنده دارتر اين مضحکه معاون اولى راه انداختن مشارکتى- مجاهدينى ها است. به قول دوستى جمهورى اسلامى هميشه علاقمند است کاريکاتورى از نظام سياسى آمريکا باشد. اينورى ها معاون اول انتخاب مى کنند، آنورى ها مى خواهند يک کانديداى واحد معرفى کنند. هر دو گروه هم در اين نمايش خودشان را گرفتار کرده اند، ضمن اينکه مرگ بر آمريکا هم مى زنند!
خوشمزه ترين جوکى که شنيدم اين است که احمد توکلى گفته است اگر هاشمى بيايد من ديگر گوشم بدهکار شوراى هماهنگى نيست و حتما خواهم آمد!! ولم کنيد ببينم اين هاشمى بچه پررو چى ميگه (دعوا!!) جالب اينجا است که شيفتگان خدمت هم مينامند خودشان را و مثل گرگ گرسنه دارند همديگر را تکه تکه مى کنند!!
خود هاشمى گفته که من هنوز منتظرم جوان ها بيايند و برنامه هايشان را ارائه کنند، خوب آمديم و جوان ها آمدند و برنامه هايشان را ارائه کردند، خوب که چى؟ در چه شرايطى شما تشريف نمى آوريد سردار مربوطه عزيز؟ شما تشخيص مى دهيد که جوانان برنامه هايشان خوب است يا ملت بايد تشخيص بدهند؟ نکند روز بعد از انتخابات مى خواهيد کانديدا شويد؟!
خوشمزه تر از همه اينها واکنش بعضى از آقايان سوپر مدرن روشنفکر ما و اقبال آنها به هاشمى است. مى گويند هاشمى هميشه خودش را به راى گذاشته. حرف درستى است ولى کوچکترين وقعى به راى مردم ننهاده است. چه اگر وقعى مى نهاد بايد بعد از شکست مفتضحانه در انتخابات مجلس ششم، از مجمع تشخيص نيز استعفا مى داد و ديگر گرد انتخابات نمى گشت. راستى اين عشوه هاى خرکى کمک به پيشبرد توسعه سياسى است يا پس برد آن؟! به قول کروبى اين لر بامزه، بيا وسط ديگر! کل چپ و راست و اصلاح طلب و آبادگران و آقا و انصار ولايت و سپاه و کيهانيها و سر کارگزاران را سرکارگذاشته اى که چه بشود؟ ملت کار و زندگى دارند آقا جان، اتوبوس کرايه کرده اند.
باور کنيد سياسيون ما جوک متحرک هستند. خدا اينها را از ما نگيرد که خوب اسباب سرگرمى و هابى هستند.
اونوقت مى گويند سياسى بنويس! بنويسم اينجورى مى شود!
با تمام اين حرفهايى که زدم و مطالبى که نوشتم مثل بعضى از اين وبلاگ نويسان و نويسندگان عزيز مى خواهم يک نتيجه گيرى اساسى کنم و آن هم اين است که اگر مى خواهيم راى بدهيم، همه برويم به کروبى راى بدهيم! لااقل چهار سال سوژه براى خنده خواهيم داشت که!!
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Friday, February 04, 2005
|
از خودم اين رفيق نيمه راه سست عنصر دلم بدجورى گرفت!
آخر سر بى انگيزگى گريبان خودمان را هم گرفت. واقعيتى است ها. چکار کنيم؟ بوى تعفن دنياى سياست بدجورى آزار دهنده است. چکار داريم مى کنيم ما سياسى نويسان؟ اول خودم را مى گويم. نه در باند و دسته اى هستيم نه با کسى از مقامات دوست يا پسر خاله هستيم، نه علاقمند به قدرتيم، نه در ايران زندگى مى کنيم و نه حرف مان خريدار دارد. به عبارت بهتر ول معطليم. با عرض شرمندگى از همه دوستان سياسى نويس مستقل محترم. من دست و بازوى شما را مى بوسم و سعى وافرتان را قدر مى نهم اما اين دليل نمى شود که نقطه ضعف خودمان را نگوييم.
قربان ما نخودى هم نيستيم. ماشين تحليل و تفسير سياسى شده ايم - حالا اين تحليل ها و تفسير ها آيا به درد در کوزه مى خورد يا نه بحث ديگرى است - خوراک و خبر برسان، تحليل و پيش بينى تحويل بگير! حالا بماند که گاهى ايده و فکرمان را سياست بازان حرفهاى روى هوا ميزنند و رنگ و لعاب مى دهند و به نام خود چاپ مى کنند و حالش را مى برند. قبول نداريد؟
فلان بز در چار محال و بختيارى عطسه مى کند ما به عنوان يک وبلاگ نويس سياسى بايد هر چه سريعتر اعلام موضع کنيم، چرا ؟ چون سکوت به معنى خاصى مى تواند قلمداد شود - بر حسب مورد موافقان و مخالفان آقا بزه سر شما عين آوار خراب مى شوند- چطور شد چرا اينجا سکوت کردى؟ چرا در مورد بز نادقيق حرف زدى؟ چرا به بز بزرگ توهين کردى؟ آقا آتش بس قربان آتش بس! مگر من اينجا رييس کميته سياسى حزب کمونيست اتحاد جماهير شوروى سوسياليستى هستم؟ مگه من شارح آراى مرحوم لنين هستم؟ مگه من بايد مرتب بيانيه صادر کنم؟ بابا من يک وبلاگ نويس گرفتار زندگى و به شدت مشغول و تنها علاقمند به سياست هستم همين!
از سر کار در فرنگستان تا بن دندان رفته در گل و لجن سرمايه دارى، در حاليکه بهت بدجور تجاوز کردهاند درب و داغون بر مى گردى خانه. اول بايد دو تا سه ساعت همه سايت هاى سياسى و وبلاگ هاى سياسى و مقالات روز و سايت هاى اينترنتى روزنامه هاى تهران را شخم بزنى تا بفهمى امروز در ايران آباد چه خبر بوده؟ سر چند نفر را بريده اند؟ کى دستگير شده کى آزاد؟ مظنه وثيقه الان چنده؟ علما چى گفته اند؟ مردمسالارى دينى چى شد؟ آرمان هاى امام راحل به کجا رسيد؟ برو سراغ مقالات. مجيد محمدى چى ميگه؟ مليحه محمدى چى؟ نيما راشدان باز چند نفر رو دراز کرد، هودر باز اعصاب پعصاب نداره، پيرمردهاى روشنفکر تازه خبر دار شده اند که رفراندومى در کار است (!) مقالات آنها را بايد خواند، بهنود شيرين سخن باز مقاله اى ايستمن کالر نوشته، نورى زاده از نحوه ماست خوردن آقا خبر آورده، ف.م سخن به يکى گير داده و اگر هر چقدر هم خسته باشى، ف.م.سخن را نمى شود نخواند. معقول نويسى هايش آدم را ديوانه مى کند! حالا برو سراغ داريوش سجادى، مثل اين است که مغزت را به پاى برج ايفل بکوبى. هر چى خوانده بودى فراموش مى شود! وبلاگ ها! برو سراغ وبلاگ ها! چيزى مانند ترافيک تهران، راهبندان است. هر کس دارد براى خودش بوق مى زند! هر کس صداى ضبط صوت خود را بلند کرده است و براى خودش کيف مى کند، راه بندان هم که باز شود ويراژ مى دهد و براى ماشين جلويى نور بالا مى فرستد. يعنى برو کنار من آدم مهمى هستم. سرسام و جنون به بى نهايت سر مى زند و سرگيجه و ضعف و دلزدگى. اين از عالم وبگردى.
حالا يک نگاه مى اندازى مى بينى که وبلاگ خودت - خصوصا اگر گروهى هم باشد - چند وقتى است بى خوراک مانده، خدا نکند که حالا بخواهى چيزى بنويسى. ديگر چيزى از حواس پنجگانه و قواى دماغى و انرژى و سيستم عصبى باقى نمانده. تازه بايد کت شلوار بپوشى و شيک و مرتب و اصلاح کرده بروى روى تشک کشتى! يعنى تو بايد شيک و پيک و مرتب باشى. اصيل بنويسى، با وقار متين، حسابشده و موزون و مقفا و مسجع بنويسى. اديبانه و عقلانى و تحليلى و زهر گرفته بنويسى. هر جمله را بايد سه بار بالا و پايين کنى تا به قباى کسى بر نخورد، سو برداشت ها را پيش بينى کنى و دقيق تر بنويسى. هزار و يک درد بيدرمان اينجا هست. بعد آقاى رهگذر اعصابندار و بيچاک و دهن از راه مى رسد و به هيکلت براحتى ادرار مى کند! کدام آدم از توهين و فحش خواهر مادر خوشحال مى شود؟! نقش رسول خدا را هم تازه بايد بازى کنى! برو پسرم برايت دعا کردم، موفق باشى! اين هم از مسائل حاشيه اى. تازه بايد بروى روى تشک. چون حريفان منتظرند. يک چيزى مى نويسى مجيد زهرى جواب مى دهد، تصحيح مى کنى حرفت را و چيز ديگرى مى نويسى کورش عليانى جوابيه مى دهد. حرف سومى ميزنى رحيم مخکوک شاکى ميشود! عجب گيرى کرديم ها! خلاصه کشتى بايد بگيرى و چاره اى هم نيست. اما کو انرژى و کو زمان و وقت و نا و توان. کو دانش فنى (خودم را مى گويم) آقا يک چيزى گفته ايم، منتقد عزيز آمده و مى گويد، ريفرنس بده! عدد و رقم بده! آقا من ساعت دو نصف شب فردا هم بايد بروم بابت هر خطى که روى نقشه مى کشم به سى نفر کانادايى زبان نفهم(!) جواب پس بدهم، توى دور افتاده ترين شهر کانادا ريفرنسم کجا بود پدر آمرزيده؟! يک دفعه بگو برو لال شو خيال همهمان را راحت کن ديگر! اين هم از اين.
مى روى قاطى اين کانادايى ها. طرف استخوان خرد کرده آى تى هست. ميگى وبلاگ طرف مثل گاو مشد حسن ترا بر و بر نگاه مى کند. اصلا کسى نمى فهمد ترا اينجا. سوپر استور و والمارت و سيو آن فود و سيف وى و تيم هورتون و استار باکس و سيرز و بى و استنلى کاپ و … اين چيز ها را خوب مى فهمد ولى همينقدر که يکى دو قدم بروى آنور تر همهشان يک چيز مى گويند: I don't know تمام ، خيال همه راحت. به قول دوستى ما ماهى آب شور بوديم مارا آورده اند انداخته اند در آب هاى شيرين. بدردمان نمى خورد. هيچ خبرى اينجا نيست غير از اينکه دما رفت پايين، ويند چيل شد يا نشد؟ شاور هست يا نه و از اين قبيل مشترکات بين مذاهب(!) حالا توى يک همچين تضاد درونى که آدم خودش با خودش دارد جنگ بين الملل مى کند، مهربان همسر ديگر با آرپىجىهفت آدم را مى خواهد دود کند و بفرستد هوا، فانوس و بدبختى هاى بىپايان آن اشک آدم را در آورده و چند تا پوست انداخته ايم، اى ميلى را باز مى کنى و دوستى مى گويد شماها که در خارج هستيد، بايد فعالتر باشيد بايد خيلى بيشتر تلاش کنيد! دست شما درد نکنه!
آقا هر چقدر هم که ما گلو پاره کنيم و کى بورد بشکنيم و چشم بگذاريم و فسفر بسوزونيم، تا اون بىبى سکينه و مشد حسين آقا و فيفى جون و نونوش اينا در ايران فکرى به حال خودشون نکنند و احساس نکنند که مشکلى وجود داره، چندان فايده اى نداره! آقا مشکل از اين بالاتر که ترافيک و دود و کثافت تهران، عصبيت و خشونت و ناهنجارى هاى اجتماعى و هزار درد بى درمان ديگر ايران را برداشته؟ بله؟ استبداد دينى هست؟ ريشه داره به جان مولا! حالا مى خواهى به من فحش بدهى بده، من را اطلاعاتى هم بکن. ولى باور کن همه ما جناح راستى تير، دو آتشه و در خط ولايت خودمان و خودکامگى هايمان هستيم. با من بميرم و تو بميرى و مقاله بزک کردن و پيپ کشيدن و به فلانى راى دادن و اينها هم درست نميشه که نميشه. مشکل اينجا است که استبداد جلوى همه چيز رو گرفته، حتى گفتن اينکه مردم خود شما ها و خود ما ها همه مان با هم مشکل داريم و به اين سادگى ها هم درست بشو نيست که نيست. به جان آقاى جنتى!
خلاصه وبلاگ نويسان عزيز سياسى نويس، حقوق بشرى ها، لاييک ها، سکولار ها، دينمداران عدالتجو قربان همه شما بروم، شرمنده ما قاط زده ايم! مى گويند هر کس آنطور فکر مى کند که ميبيند و برعکس. ما هم اينجورى داريم وضع موجود خود - قهر کردن با صندوق و وبلاگ! - را توجيه مى کنيم. شما مگر غير از اين کار ديگرى مى کنيد؟! هر کس توجيه گر وضع خود است. ها شما نيستى؟! آدم در ميماند با اين لشکر عقلاى افلاطونى و غير افلاطونى چرا وضع مملکت ما اين است؟!
پس حالا که اينطور شد همه با هم برويم به پير اصلاحات يعنى کروبى راى بدهيم!!
تذکر شرعى: اين جفنگ نويسى هاى ما اينجا هر هفته يکبار ادامه خواهد داشت. هر کس دوست ندارد، لطفا چشم نگذارد و وقت گرانبهاى خود را اينجا تلف نکند. اگر کسى هم مى خواند و وقت مى گذارد اميدوارم به اين نتيجه خوب برسد که پياده روى از وبگردى و وبلاگدارى خيلى مفيدتر است! مردمسالارى دينى هم البته تنها راه نجات بشريت است! تجربه خوبى بود. خوش باشيد.
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
Thursday, February 03, 2005
|
بدون شرح
باتشکر از جناب عزيزدوردونه به خاطر کشف جمال مبارک آقا!
نکته: اگر دوستانى در اينجا موضوعى غير اخلاقى و غير بهداشتى مى بينند، به خودشان مربوط است!
0 Comments
|
| Permalink
_______________________________________________
|
|