<$BlogRSDUrl$>

پارسانوشت

بلاگ یا رسانه "پارسا صائبی" در مورد سیاست، اجتماع، فرهنگ، علم و تکنیک و گهگاه موضوعات مورد علاقه دیگر

توضیحات نو


دوستان لطفاً بنده را از منتشر كردن كامنت با نامهای ناشناخته (بی‌نام یا ناشناس و ...) یا بدون ارجاع به یك ایمیل واقعی معذور بدارید. واقعاً كامنتهای این چنینی را صرفنظر از اینكه چه نوشته باشند و محبت و لطفشان شامل حال بنده هم شده باشد، منتشر نخواهم كرد و اساساً نخوانده پاك خواهم كرد. گفتم كه گاه دوستان دور و نزدیك اهل رودربایستی نباشند، صادقانه بیایند حرفشان را هرچه كه هست بزنند و هر انتقاد و اعتراضی هم دارند شخصاً لطف كنند مطرح كنند و با هم گفتگو كنیم. خوب اشتباه و ایراد هم حتماً دارم و خواهم پذیرفت، ممنونتان هم خواهم شد. دیگرانی هم كه ممكن است حقوق بگیر جایی باشند وقت خودشان را پای كامنت‌گیر وبلاگ بنده حقیر تلف نكنند كه كامنت آنها را همانطور كه در بالا عرض شد، نخوانده پاك خواهم كرد و تحت هیچ شرایطی كامنت از فرد بی‌نام و ناشناس و بدون ارائه ایمیل واقعی منتشر نخواهم كرد. در غیر این صورت اگر هر نوع انتقاد و نقد تندی هم به نوشته بنده یا اساساً خود بنده و عقایدم و نه شخص سوم داشته باشید، تنها كافی است نام خودتان یا یك ایمیل واقعی از خود را مشخص كنید و بلادرنگ نظرتان را منتشر خواهم كرد.

 


بلاگ​چرخان


بلاگ چرخان حاوی وبلاگهایی است که میخوانم یا به پارسانوشت لینک داده​اند (یا هردو):

 

 

آرشيو

 

04/01/2004 - 05/01/2004 05/01/2004 - 06/01/2004 06/01/2004 - 07/01/2004 07/01/2004 - 08/01/2004 08/01/2004 - 09/01/2004 10/01/2004 - 11/01/2004 11/01/2004 - 12/01/2004 12/01/2004 - 01/01/2005 01/01/2005 - 02/01/2005 02/01/2005 - 03/01/2005 03/01/2005 - 04/01/2005 04/01/2005 - 05/01/2005 05/01/2005 - 06/01/2005 06/01/2005 - 07/01/2005 07/01/2005 - 08/01/2005 08/01/2005 - 09/01/2005 09/01/2005 - 10/01/2005 10/01/2005 - 11/01/2005 11/01/2005 - 12/01/2005 12/01/2005 - 01/01/2006 01/01/2006 - 02/01/2006 02/01/2006 - 03/01/2006 03/01/2006 - 04/01/2006 04/01/2006 - 05/01/2006 05/01/2006 - 06/01/2006 06/01/2006 - 07/01/2006 07/01/2006 - 08/01/2006 08/01/2006 - 09/01/2006 09/01/2006 - 10/01/2006 10/01/2006 - 11/01/2006 11/01/2006 - 12/01/2006 12/01/2006 - 01/01/2007 01/01/2007 - 02/01/2007 02/01/2007 - 03/01/2007 03/01/2007 - 04/01/2007 04/01/2007 - 05/01/2007 05/01/2007 - 06/01/2007 06/01/2007 - 07/01/2007 07/01/2007 - 08/01/2007 08/01/2007 - 09/01/2007 08/01/2008 - 09/01/2008 09/01/2008 - 10/01/2008 10/01/2008 - 11/01/2008 11/01/2008 - 12/01/2008 12/01/2008 - 01/01/2009 01/01/2009 - 02/01/2009 02/01/2009 - 03/01/2009 03/01/2009 - 04/01/2009 04/01/2009 - 05/01/2009 05/01/2009 - 06/01/2009 06/01/2009 - 07/01/2009 07/01/2009 - 08/01/2009 08/01/2009 - 09/01/2009 09/01/2009 - 10/01/2009 10/01/2009 - 11/01/2009 11/01/2009 - 12/01/2009 12/01/2009 - 01/01/2010 01/01/2010 - 02/01/2010 02/01/2010 - 03/01/2010 03/01/2010 - 04/01/2010 04/01/2010 - 05/01/2010 05/01/2010 - 06/01/2010 06/01/2010 - 07/01/2010 07/01/2010 - 08/01/2010 08/01/2010 - 09/01/2010 09/01/2010 - 10/01/2010 10/01/2010 - 11/01/2010 11/01/2010 - 12/01/2010 12/01/2010 - 01/01/2011 02/01/2011 - 03/01/2011 03/01/2011 - 04/01/2011 04/01/2011 - 05/01/2011 05/01/2011 - 06/01/2011 06/01/2011 - 07/01/2011 07/01/2011 - 08/01/2011 09/01/2011 - 10/01/2011 10/01/2011 - 11/01/2011 11/01/2011 - 12/01/2011 12/01/2011 - 01/01/2012 01/01/2012 - 02/01/2012 02/01/2012 - 03/01/2012 03/01/2012 - 04/01/2012 04/01/2012 - 05/01/2012 05/01/2012 - 06/01/2012 07/01/2012 - 08/01/2012 08/01/2012 - 09/01/2012 09/01/2012 - 10/01/2012 11/01/2012 - 12/01/2012 12/01/2012 - 01/01/2013 01/01/2013 - 02/01/2013 02/01/2013 - 03/01/2013 03/01/2013 - 04/01/2013 05/01/2013 - 06/01/2013 06/01/2013 - 07/01/2013 09/01/2013 - 10/01/2013

 


آرشیو فانوس قدیم
آرشیو فانوس نو

ParsaSaebi[at]Yahoo.co.uk

© استفاده از مطالب اين وبلاگ با دادن لینک و ارجاع به نوشته، بلامانع است



 

Saturday, December 22, 2012


گفتگو با نیك‌آهنگ كوثر در مورد ماجرای اخیر انتشار فایلهای صوتی



درود نیك‌آهنگ جان،سپاس از اینكه دعوت به گفتگوی بلاگی آفلاین را قبول كردی. با توجه به محدودیت شش سوال با اجازه در سه مرحله هربار دو سوال میپرسم:

دقیقاً به چه ترتیب و باذكر جزییات از چه زمانی وارد پرونده بوذری-هاشمی شدی و قاضی دادگاه چطور به این نتیجه رسید كه باید تو را هم احضار كند؟

- من با دو طرف دعوا حرف زده بودم. با بوذری گفتگو کردم، و هاشمی هم علیه بوذری اطلاعاتی را داده بود که قرار بود کاملش کند، می‌دانستم که هاشمی از وجود یک شاکی در کانادا مطلع است و این از طریق منابع مختلف مسجل شده بود. شناخت شاکی یعنی دانستن این که یک پرونده علیه‌اش وجود دارد. یعنی می‌داند از او شکایت شده است.
همچنین، می‌دانستم که هاشمی خودنویس را خیلی دقیق می‌خواند. ما پس از انتشار گفتگو با هوشنگ بوذری، دادخواست او علیه ۷ متهم از جمله مهدی را در خودنویس منتشر کردیم. این دادخواستی بود که در سال ۲۰۰۵ برای افراد مختلف در تهران ارسال شده بود. چند روز بعدش در ۱۶ نوامبر ۲۰۱۰، منبع ما در خانه مهدی هاشمی به ما خبر داد که مهدی تا دو روز دیگر از طریق عباس یزدانپناه یزدی، جوابیه‌ای به خودنویس می‌فرستد.

این اتفاق دقیقا افتاد. روز بعد از ارسال نیز به منبع در خانه هاشمی تلفن زدم و حتی صدای مهدی را می‌شود در پس‌زمینه شنید. من هم برای اینکه مطمئن شوم آیا واقعا مهدی آمر و عامل ارسال بوده یا عباس به طرز خودسرانه‌ای این کار را انجام داده، چند روز بعد در باره کار مهم عباس حرف زدم که جوابیه را فرستاده بود، اما منبع من گفت اشتباه نکن! جوابیه به خواست مهدی ارسال شده است.

بعدها وقتی دادگاه کانادا حکم به پرداخت ۱۳ میلیون دلار از سوی مهدی هاشمی به شاکیان داد، او ادعا کرد که از وجود دادرسی بی‌خبر است. اما ما در خودنویس ادعا کرده بودیم که مهدی از وجود شاکی مطلع است و وجود شاکی یعنی وجود شکایت و دادخواست.

وکیل هوشنگ بوذری بر اساس محتویات سایت و اینکه می‌دانست من با دو طرف حرف زده‌ام، مخیرم گذاشت میان شهادت داوطلبانه و شهادت بعد از احضار (ساپینا) که من نوع اول را پذیرفتم.

من شهادت‌نامه‌ای همراه با یک فایل سه دقیقه و ۳۴ ثانیه‌ای در مورد مکالمات و بحث‌های سال ۲۰۱۰ تقدیم دادگاه کردم. مهدی بسیاری از موارد و همچنین گفته‌هایم را در جلسه کراس اگزمینیشن لندن رد کرد.




باتوجه به انتقادهای زیادی كه از هاشمی و خانواده او داشته‌ای بر چه اساس و با كدام انگیزه مرتب با مهدی هاشمی در ارتباط بوده‌ای و به او پیشنهاد و راهكار می‌داده‌ای؟

احساس می‌کنم که پرسش باید جور دیگری طرح شود. با توجه به انتقادهایم، چرا مهدی مرتبا با من تماس می‌گرفت؟ نسبت تماس‌های مهدی به من شاید گاهی ۳ به ۱ بود. شاید اثر‌گذاری و تفاوت با بقیه که تملق می‌گویند و فقط تایید می‌کنند. شاید. از طرف دیگر، مهدی چون دائم در حال توطئه بود، می‌شد از نوع حرف زدنش حس کرد جه اتفاقی در شرف وقوع هست یا نه؟ من اگر رابطه‌ام با مهدی قطع نشده بود، مطمئنا سوژه‌های فراوانی در باره آکسفورد، لندن، لیام فاکس و خیلی‌های دیگر پیدا می‌کردم.




چرا منتظر نماندی كه دادگاه روند خودش را طی كند و اگر لازم شد به دادگاه احضار شوی به عنوان شاهد؟

دادگاه حکم داده بود (مهدی محکوم به پرداخت نزدیک به ۱۳ میلیون دلار خسارت شد) اما وکلای هاشمی خواستار کنار گذاشتن حکم برای برگزاری محاکمه جدید شدند. به همین دلیل طرفین سراغ شاهدانی رفتند. طبیعتا من و یک روزنامه‌نگار دیگر جزو کسانی بودیم که با آقای هاشمی یا شرکای ایشان در باره بوذری حرف زده بودیم. من مشکلی با تایید مجدد آن‌چه در خودنویس منتشر شده بود، با ترتیب تاریخی‌اش نداشتم. شهادت‌نامه اولم عملا نحوه آغاز گفتگو با طرفین در باره موضوع را شامل می‌شد، به علاوه مدارکی دیگر که در اینترنت بودند و همینطور یک فایل سه دقیقه‌ای و ۳۴ ثانیه‌ای.



هنوز جواب خودم را نگرفته‌ام كه تو در گفتگوهای خودت (كه كاملاً شامل بحثهای سیاسی و اكتیویستی و حتی همفكری با اوست) برچه اساس با مهدی هاشمی پیش میبرده‌ای و انگیزه تو از این گفتگوها چه بوده است، حتی اگر آنطور كه خودت میگویی او بود كه سه برابر بیشتر از تماسهای تو، با تو تماس میگرفته است؟

انگیزه من، شناخت بهتر بازی یک خانواده مقتدر و با نفوذ در ساختار قدرت بود. خانواده‌ای که هم با اعضای اپوزیسیون مرتبط است و هم ستون قدرت نظام محسوب می‌شود. من حتما می‌خواستم از این موقعیت بیشترین استفاده را بکنم و گاهی در بحث‌ها، او را تا حد زیادی به آستانه تحملش نزدیک می‌کردم تا واکنشش را حس کنم. او از کسی که سال‌ها قبل از کشیده شدن کاریکاتور پدرش می‌ترسید به کسی تبدیل شده بود که در باره کاریکاتورها حرف می‌زد. با این حال، بارها از سوی مهدی به خاطر کارتون‌های تندم از پدرش مورد انتقاد شدیدتری قرار گرفتم و جوابش را هم می‌دادم.
پس برای اینکه بهتر بتوانم وارد مغزش بشوم می‌باید حربه‌های متفاوتی را به کار می‌بردم.من انتقادهایم و حتی آنچه همفکری می‌نامی را در همان چارچوب جلب اعتماد برای دانستن بیشتر می‌گذارم. حتی از او بابت تبدیل خودش به پاشنه آشیل خانواده انتقاد کردم چون باعث می‌شد کل جنبش سبز گروگان زیر کمر او باشد. رابطه مهدی با نوه آیت الله خمینی تبدیل به داستان روز رجانیوز شده بود و البته ظاهرا واقعیت داشت. یک فرد تاثیر گذار سیاسی باید خوددار باشد تا بهانه به کسی ندهد. منابع من در خانواده هاشمی و حتی نزدیک به مجمع، از نگرانی پدرش در باره نحوه انعکاس این رابطه برایم حرف زده بودند. حتی در ابتدای آبان ۱۳۸۹، خبری تنظیم شده بود که به جلسه حسن خمینی با هاشمی در منزل هاشمی رفسنجانی بر می‌گشت و نشان می‌داد ارتباط ایجاد شده به نفع هیچکس نیست، اما هاشمی که نسبت به هر چیزی واکنش نشان می‌داد، در این باره کاملا سکوت کرده بود.




این ایراد را كه نهایت تلاش خودت را نكرده‌ای كه اسرار منبع خودت را فاش نكنی یا مدارك (فایلهای صوتی) را به دو دسته مرتبط و نامرتبط تقسیم كنی و در مورد مدارك نامرتبط با قاضی مستقیماً مكاتبه كنی، چقدر قبول داری؟

حفظ منبع شرایطی دارد. من حتی با مطالعه متون اخلاقی، متاسفم که زودتر او را افشا نکرده‌ام

بحث ویژه‌ای است. من اما اگر همه منابع دنیا را هم سوار کنم، طرفدار رسانه‌ای هاشمی و مخالف من، من را محکوم می‌کند. احساس می‌کنم پیش از انتخابات گروهی منافعی داشته‌اند و اتفاق اخیر و به هم خوردن نظمی که در بر رویش سرمایه‌گزاری کرده بودند، منافعشان را در حد انتقام‌گیری به خطر انداخته است. از من خواسته شده تا بعد از انتخابات سکوت کنم. این بیشتر از اینکه از سر مهربانی باشد، یک نوع تهدید است. هم‌زمان همکاران داخلی‌شان سعی می کنند با اطلاعاتی خواندن من فضا را بر من تنگ کنند. من یک ارتباط تنگاتنگ میان رسانه‌های داخلی و خارج از ایران مرتبط با هاشمی دارم می‌بینم. بحث توطئه انگاری ساده نیست، هم‌زمانی وارد کردن تهمت و اتهام و عجله برای انتشار پیامی مخرب، بدون اینکه حتی با من تماس بگیرند و نظر مرا هم جویا شوند…اسمش توطئه هم‌زمان برای خفه کردن یک صدای متفاوت اگر نباشد، چیست؟

برخی از کسانی ‌که داعیه دفاع از اخلاق دارند، وقتی بحث وضعیت هاشمی پیش کشیده می‌شود، اظهار تاسف می‌کنند که «راه میانه‌ای بود و از بین رفت» و می‌فهمی ته دل‌شان همین یک بحث سیاسی بوده و تمام مسائل مربوط به اخلاق، عملا کشک است. باید به قول معروف «بادی لنگوئج» طرف را ببینی که بفهمی دغدغه طرف چه بوده است.

در مورد این سوال که آیا فایل‌ها به کل ماجرا و پرونده و شهادت‌نامه مربوط بوده‌اند، یک سوال دارم! من نمی‌فهمم چرا بدون مطالعه متن شهادت‌نامه، می‌توان سند پیوست را نامرتبط دانست؟ چگونه می‌توانی بدون خواندن ۱۰۰ها برگ سند، بگویی نامربوط بوده؟ وقتی در جلسه راستی آزمایی، هاشمی مدعی می‌شود که تنها خودنویس را هر از گاهی می دیده و دیدنش را قطع کرده، نمی‌گوید چند ده بار فقط برای رساندن خبر داغ به خودنویس، به من زنگ زده؟ نگفته چقدر مایل بود اطلاعاتی علیه مجتبی خامنه‌ای را در خودنویس منتشر کنیم که بیشترشان واقعیت هم نداشتند. من باید نشان می‌دادم که سطح ارتباط چقدر بوده است.

فایل‌هایی که دادم موید این نکته است. ارتباط با پرونده و بوذری را هم با دقت بیشتری متوجه می‌شوی. حتی همین فایل آخری، اگر دقت کنی، در ابتدایش به مهدی هاشمی می‌گویم: پس این مدارک بوذری چه شد؟ و او در باره ایمیل‌هایم می‌پرسد چون قول داده بود که می‌فرستد.

لابد می‌دانی که نمی‌شود فایل ارائه شده به دادگاه را قیچی کرد!

در باب مکالمه با طرف مقابل، وقتی که من از سوی یک طرف برای شهادت فراخوانده می‌شوم، حتی نمی‌توانم با طرف مقابلش تماس بگیرم! به عبارتی، من در چارچوب یک شاهد، نباید با وکلای مهدی گفتگو کنم.



سوال آخر اینكه در این واقعه آیا مواردی را میبینی كه در آنها بهتر می‌توانستی عمل كنی؟

احتمالا می‌توانستم بهتر عمل کنم، منتهی این از آن چیزهاست که گفتنش راحت است. اما زمان به من نشان خواهد داد که چه عملی می‌توانست بهتر باشد.

فرض کن من در حال گفتگو با عضوی از اعضای خاندان هاشمی هستم و از او خواهش می‌کنم به افراد متنفذ خانواده بگوید که به وکلای مهدی بگویند که بهتر است از من سند و مدرک نطلبند و فقط برای جلسه نهایی مرا به عنوان شاهد فراخوانند. عضو محترم می‌گوید کاری از دست من ساخته نیست! تو داشتن مدارک را کتمان کن!

همان موقع دوستی با تو تماس بگوید و از دوست مشترکش با مهدی هاشمی نقل می‌کند که «قرار است نیک آهنگ در تورنتو به خاطر دروغ‌هایی که در باره مهدی گفته دادگاهی شود!». بعد بفهمی که حرف‌ها را «ف.ط.» نامی زده که تا کنون چند بار از طرق مختلف شاخ و شانه کشیدن‌‌هایش را شنیده‌ای. وقتی می بینی تلاشت برای آگاه کردن جماعت راه به دستشویی دارد و متوجه اهمیت موضوع نمی‌شوند، می‌مانی چه کنی. یا اینکه مهدی هاشمی چرا به ایران رفت؟ من روزی که فایل‌ها و شهادت‌نامه تکمیلی‌ام را برای وکیل هوشنگ بوذری فرستادم (ایمیل کردم) تا به دفتر وکیل مهدی در تورنتو برساند، مهدی هاشمی به ایران بازنگشته بود. منتهی رسانه‌ها شایعه بازگشت او را منتشر کرده بودند. ما هم با اشاره به خبری از خبرگزاری مهر گزارشش کردیم، اما باورم نمی‌شد که هاشمی رفسنجنای دست به چنین حماقتی بزند که فرزندش را بازگرداند.

من امیدوار بودم حداکثر یکی از آن خبرهای داغی باشد که چند روزی بالا می‌ماند و بعد اتفاقی نمی‌افتد.

اما کجای کار را باید تغییر داد؟
من معتقدم، و بر اساس نوارهایی که دارم که از نظر من سند هستند، می‌دانم که بخشی از رسانه‌ها مصونیتی برای خاندان هاشمی و برخی از ارکان حکومت قائل بوده‌اند. افرادی در رسانه‌های خارج از کشور و به قول معروف «ضد انقلاب» منافع مشترکی برای خود و هاشمی‌ها تعریف کرده‌اند. سازمان‌های سیاسی متعددی که خود را عمل‌گرا می‌دانند، حامی هاشمی‌ها هستند.

این مصونیت دادن، ننگ روزنامه‌نگاری معاصر است. معتقدم بخشی از حامیان و عاملان مصونیت بخشی، بدون در نظر گرفتن قواعد حرفه‌ای و نداشتن اطلاع لازم از کل فرایند حقوقی که من شاهدش هستم، به من حمله کرده‌اند.

من هم متاسفم که فرزند هاشمی رفسنجانی به ایران رفت. من هم متاسفم که نوارها باعث شد پرونده او در ایران احتمالا سنگین‌تر شود، اما من نباید هزینه انتخاب‌های اشتباه هاشمی رفسنجانی را بپردازم. و در نهایت می‌گویم که از آزاد بودنش خوشحالم و امیدوارم پسرش فواد، هیچگاه پدر را در بند نبیند.


نیكان جان، سپاسگزارم از تو بابت این گفتگو و پاسخگویی در این شرایط. 
گفتگوی آفلاین بلاگی محدویتهای خودش را دارد و من هم نمیخواهم در حاشیه این گفتگو با تو بحث كنم و نظر خودم را در مطلبی جدا شاید بنویسم. فكر میكنم قضاوت را به عهده خوانندگان بگذاریم، ضمن اینكه خود تو در صدای آمریكا مطلب را بیشتر باز كرد‌ه‌ای. باز هم سپاسگزار هستم.

Labels: , ,

0 Comments | | Permalink

_______________________________________________

 

Tuesday, March 06, 2007


گفتگوى وبلاگى با اسد عليمحمدى (بخش دوم)






اسد جان اجازه بده بخش دوم گفتگو را با موضوعى شروع کنم که مدتى جنجال زيادى بين بلاگرها به پا کرد، به نظر تو يک بلاگر بابت کارى آماتور يا نيمه‌حرفه‌اى که تحت نام وبلاگ‌نويسى انجام مى‌دهد، مى‌تواند از اين و آن دستمزد بگيرد يا نه؟ اگر اخبار را پيگيرى کرده باشى حتماً خبر دارى که مايکروسافت هم نسخه اى از ويندوز جديد ويستا براى چند بلاگر فرستاده است تا عملاً کار خودش را تبليغ کند، آنگونه که در خبرها آمد، تعدادى از بلاگرها - که هيچکدام هم ايرانى نبودند- هديه مايکروسافت را برگرداندند. از اين واقعه گريزى مى زنم و مى‌پرسم اساساً باز شدن پاى پول به وبلاگستان فارسى خودمان را چگونه مى‌بينى؟

طوری پرسشت را مطرح کرده‌ای که آدم از ترس موهای بدنش سیخ می‌شود. واقعا نمی‌دانم منظورت از باز شدن پای پول به وبلاگستان فارسی چیست؟ اگر اشاره‌ات به داشتن درآمد از طریق وبلاگ است، مثلا گرفتن آگهی و یا پیدا کردن اسپانسر و این چیزها خب بحث دیگری است که می‌شود به آن پرداخت.

منظورم را سعى مى‌کنم بهتر توضيح بدهم. گاهى بلاگرها در وبلاگ خود امکان تبليغات هم فراهم مى‌کنند، منظور اين نيست. گاهى بلاگرها سايتى مى‌زنند و تبليغاتى براى آن سايت راه مى‌اندازند، باز هم آن مد نظر ما نيست در اين موضوع. گاهى بلاگرها براى همديگر نوشابه باز مى‌کنند مثل کارى که احتمالاً الان بنده و جنابعالى داريم انجام مى‌دهيم! اينها همه هنوز در مرحله دوستى و مودت وبلاگى است اما گاهى هست که به عنوان مثال از يک منبع قدرتمند خارج از وبلاگستان به شما مى‌گويند بيا در اين مورد تحليل وبلاگستانى کن و فلان‌قدر پول بگير يا مى‌گويند چند وبلاگ را مانيتور کن و طنزنوشته‌اى بنويس و پولش را بگير. يا اينکه چند وبلاگ نمونه را معرفى کن و ما دعوتت مى کنيم به فلان جا و مهمان ما هستى در فلان جشنواره. کارى به اينکه اين پول‌ها از کجا مى‌آيند نداريم. ضمن اينکه اين را هم نمى‌گويم که اينکار کفر يا به قول علما ذنب لايغفر است، من نظر خودم را در اين مورد گفته‌ام و باز خواهم گفت اما مى‌خواهم ببينم نظر تو در اين مورد چيست و اينکار يعنى فيد کردن پول و از آن طرف ارتزاق از کارى ذوقى و غير‌حرفه‌اى يا نيمه‌حرفه‌اى چه تاثيراتى مثبت و منفى دارد؟

ظاهراً تو با گرفتن آگهی و خیلی چیزهایی که نام برده‌ای مخالفتی نداری، من‌هم آدم سخت‌گیری در این حوزه‌ها نیستم. وبلاگستان به نوعی آئینه‌ی تمام نمای جامعه ایران است. من که چیزهای زیادی آموخته‌ام و حتى باورکن گاهی که در وبلاگستان قدم می‌زنم انگار در خود خود ایران زندگی می‌کنم. اصلا بگذار داستانی برایت تعریف کنم که امیدوارم پاسخ به پرسش تو در آن نهفته باشد. انتخابات اخیر ریاست جمهوری ایران که یادت هست. همان موقع پرسش شرکت در انتخابات را در وبلاگم مطرح کرده بودم ( آیا در انتخابات شرکت می‌کنید؟) که بی‌بی‌سی هم گزارشی از آن داده بود. دوستان زیادی در اين نظرخواهی شرکت کردند و مفصل نظرشان را نوشتند. در این گیرودار از ایران کسانی با من تماس گرفتند و پیشنهاد چشم‌گیری دادند. از من خواستند که پوستر تبلیغی یکی از کاندیداها را در وبلاگم بگذارم و اگر از آن کاندید در وبلاگم پشتیبانی کنم رقم پیشنهادی بالاتر می‌رود. پول زیادی بود. زندگی من‌هم که ناپلئونی می‌گذرد. آدم وسوسه می‌شد. به آن‌ها پاسخ دادم آدرس را عوضی آمده‌اید و تمام شد. دیدم من با انتخابات غيردموکراتیک جمهوری اسلامی از بیخ و بن مخالفم، دیدم همه این کاندیداها دستی در ویران کردن ایران داشته‌اند و دیدم نه که خودشان فروشی هستند فکر می‌کنند همه را می‌توان خرید. می‌دانی پارسا، یکی از کارهای سخت و دشوار در جهان امروز، شرافتمندانه زیستن است.

به نظر تو يک بلاگر تا چه حد مى‌تواند وارد يک تشکيلات سياسى و حزبى شود؟ آيا از ديد تو مرزى براى اين کار وجود دارد يا نه؟

خودت بهتر می‌دانی که احزاب یکی از پایه‌های اصلی و اساسی دموکراسی است من نمی‌دانم آیا می‌شود آدم طرفدار آزادی باشد و درعین‌حال مخالف احزاب. البته ما ایرانی‌ها چندان اهل تشکل و تحزب نیستیم که یکی از دلایلش برمی‌گردد به بدبینی ما به احزاب سیاسی ایران، حال آنکه ما همیشه در نگاه به احزاب از این نکته غافلیم که اصولا سازمان‌های منتقد قدرت حاکم، بویژه نیروهای چپ در جامعه ایران همیشه تحت فشار و یا منع بوده‌اند و ناچار تن به زندگی مخفی و زیرزمینی داده‌اند. خب در چنىن کیفیتی طبیعی است که سانترالیسم رشد می‌کند. روی برنامه و نظرگاه حزب، بحث و نقدی توسط اعضا و مهم‌تر افراد خارج از حزب صورت نمی‌گیرد. در چنین شرایطی امکان صیقل خوردن نیست و بی‌شک ضریب خطا و انحراف و اشتباه بالا می‌رود. از طرفی ایدئولوژیک بودن، تفکر قبیله‌ای، رفیق‌بازی و... به این بدبینی هم دامن زده است. خلاصه اگر برای ایران دموکراسی می‌خواهیم باید حضور احزاب را برسمیت بشناسیم و عضو شدن در هر تشکل حزبی را حالا می‌خواهد طرف بلاگر باشد یا هنرپیشه سینما عیب ندانیم و اگر احساس مسئولیت می‌کنیم، برنامه آنها را نقد کنیم. من خودم عضو هیچ گروهی نیستم ولی اگر زمانی حزبی حرف درستی زد حتما پشتیبانی خواهم کرد. باید به شعور دیگران احترام گذاشت و تنوع را در عمل اجتماعی افراد پذیرفت و جوی را فراهم کرد که اگر بلاگری عضو حزبی بود پنهان‌کاری نکند و راحت بنویسد: من عضو فلان حزب هستم و از برنامه و مواضع حزبش دفاع ‌کند. در این حالت گفتگو با جنین آدمی خیلی آسان‌تر است تا کسی که با چند زبان حرف می‌زند.

اسد جان به سبک مسعود بهنود بد نيست ازت بپرسم، روز بيست و دو بهمن سال پنجاه و هفت کجا بودى؟

داشتیم انقلاب می‌کردیم. آه! اگرملت با این انقلاب به آزادی و عدالت اجتماعی می‌رسید، امروز من با افتخار از فعالیت‌هایم در آن روزهای پرهیجان که شاید بهترین لحظات زندگی‌ام بود، برایت ساعت‌ها حرف می‌زدم اما افسوس! نه! گفتن ندارد!!

به نظر تو چطور شد که اينطور شد؟

در مورد این‌که چرا اینطور شد در این ۲۸ سال اخیر مطالب بسیاری نوشته و منتشر شده است و هر فرد و گروهی از ظن خود این موضوع را بررسیده است. برخی از فعالین سیاسی و احزاب هم به نقد عملکردشان در انقلاب بهمن پرداخته‌اند که اگر اینطور می‌کردیم آنطور نمی‌شد و برعکس، به نظرمن بزرگترین و تنها اشتباه ما این بود که «انقلاب» کردیم. بقیه‌ی حرف‌ها توجیه و قصه ننه‌کلثوم است. شما ببینید تمام انقلاب‌های جهان به استبداد و سرکوب ختم شده، حتا انقلاب کبیر فرانسه و ما از تاریخ نیاموختیم. فکر می‌کنی اگر حزب توده قدرت را تسخیر می‌کرد چه می‌شد؟ چیری مثل افغانستان نورمحمد ترکی، حفیظ‌الله امین یا ببرک کارمل و در بهترین حالتش می‌شدیم رومانی. چریک‌های فدایی هم اگر توده‌ای نمی‌شدند یک کوبای جدید به جغرافیای جهان اضافه می‌کردند. مذهبی‌ها را هم که ۲۸ سال است می‌ببینیم چه تاجی به سر ایران زده‌اند. اگر این دوستان به این نتیجه برسند که انقلاب ایران از بیخ و بن اشتباه بود، راه آینده را هموار کرده‌اند.

خوب فعلاً که در حال و هواى سياست هستيم، اين را هم بپرسم که آينده بحران هسته‌اى را چطور پيش‌بينى مى‌کنى؟

پیش‌بینی کار دشواری است اما این را مطمئنم که آمریکا و اروپا اجازه ساختن بمب اتمی را به جمهوری اسلامی نخواهند داد. اگر چه این دو در بعضی مسایل جهانی با هم اختلاف و حتا تضاد دارند ولی در این یک مورد مخصوصاً کوچکترین مشکلی با هم ندارند و تا آخر خط خواهند رفت. آخر خط را هم همه می‌دانیم. حمله نظامی و به خاک و خون کشیدن ایران. بنابراین جلوگیری از وقوع چنین فاجعه‌ای وظیفه همه کسانی است که قلبشان برای میهن عزیزمان می‌طپد. این را هم بگویم چنانچه نیروهایی خیال می‌کنند که اصلاح‌طلبان مخالف ساختن بمب اتمی هستند، در اشتباه محض‌اند. حتما بخاطر داری وقتی احمدی‌نژاد اعلام کرد دانشمندان مسلمان موفق به غنی‌ساری اورانیوم شده‌اند، قبل از او رفسنجانی برای ثبت این ظاهراً افتخار اسلامی به نام خودش پیش‌دستی کرد و در مصاحبه با ... دقیقا یادم نیست، احتمالا روزنامه‌های عربی خبر را افشا کرد. بعد هم اصلاح‌طلبان شروع کردند به آه و ناله و گله‌گزاری که نقش دولت‌های قبلی از جمله محمد خاتمی در این موفقیت بزرگ نادیده گرفته شده، می‌بینی ما واقعا با مشتی ریاکار طرفیم که دارند ایران را بطرف دره هولناک نابودی هل می‌دهند.

اما چه کارى اين وسط از دست ما برمى آيد که از وقوع فاجعه جلوگيرى کنيم؟ چه راهکار عملى پيشنهاد مى‌کنى؟

جناب پارسا تو هم خوب داری تلافی می‌کنی، قرار بود از ما سئوال سخت نپرسی! این‌که چه کاری از دست ما برمی‌آید نمی‌شود و نمی‌توان یک نسخه عمومی پیچید. تازه به قول ملاحسنی کانادایی خودمان، در این مقوله هم بین علما اختلاف نظر هست. بیشتر کسانی که دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای را محکوم می‌کنند اول و مقدمتاً می‌گویند تکنولوژی هسته‌ای حق ماست ولی بمب اتمی بد است. حال عده‌ای از جمله خود من مخالف تاسیسات هسته‌ای حتا برای استفاده از انرژی بقول معروف صلح‌آمیز هستیم که نه تنها ایران، شامل همه کشورهای جهان می‌شود. همین چندسال پیش سوئد با آن تکنولوژی پیشرفته یکی از نیروگاه های هسته‌ای‌اش را که نزدیک مرز دانمارک بود برای همیشه بست البته نه داوطلبانه و به دلخواه که یک مبارزه سی، چهل ساله طرفداران محیط زیست و مخالفین انرژی هسته‌ای در کشور خودشان و دانمارک مجبورشان کرد تا تسلیم شوند. دیگرانی هم که اتفاقا تعدادشان کم نیست می‌گویند بجای فشار به جمهوری اسلامی باید آمریکا و اروپا را وادار کرد تا دست از تحریم و احتمالا حمله نظامی بردارد. حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را. یکی نیست به این دوستان بگوید غرب سالهاست دارد با ایران مذاکره می‌کند و برای جلوگیری از تشدید بحران بارها حسن‌نیت خود را نشان داده و این را همه‌ی دنیا فهمیده‌اند. برای‌شان بسته فرستادند، چشمک زدند، ناز هر نکره‌ای را خریدند اما مسئولین ایرانی معتقدند مرغ یک پا دارد. می‌بینی پارساجان درد یکی دو تا نیست. حرف از سرنوشت و هستی ملتی است که مشتی بی‌مسئول دارند روی آن قمار می‌کنند. و حالا تو در میان این همه اختلاف نظر از من می‌پرسی چه راهکار عملی پیشنهاد می‌کنم! تازه اگر راهکاری هم پیشنهاد کنم با این همه تضاد و اختلافی که نام بردم، به نظرت خنده‌دار نمی‌آید؟

من شرمنده‌ام! ببين تو خودت هم هى سوژه مى‌دهى به من! خوب پس از مسائل و موضوعات سياسى بياييم بيرون، که گفتگو هم فقط سياسى نشود. اسد جان کلاً اين وبلاگستان امروز را - با هر تعريفى که پيش خودت از وبلاگستان مدنظر دارى و هرتعداد وبلاگ که مى‌خوانى - با وبلاگستان دو سال پيش بخواهى مقايسه کنى، آيا تغييرى در آن مى‌بينى؟

بله وبلاگستان نه تنها نسبت به دوسال پیش که در مقایسه با چندسال گذشته نیز، از لحاظ کیفی و کمی رشد مثبتی داشته است. شما نگاه کنید رادیو زمانه خود را رادیوی وبلاگستان می‌داند و اکثر کسانی که در تولید برنامه‌های این رادیو شرکت دارند، بلاگر هستند. رادیو فردا بعد از تعییراتی که در سایت‌شان دادند، بخشی را هم به مطالب وبلاگ‌ها اختصاص داده است. بی‌بی‌سی هم همینطور، سایت‌های دولتی هم گوشه چشمی به وبلاگ‌ها دارند، حتا روزنامه‌ها. این‌ها همه نشانه‌ی رشد کیفی وبلاگستان است که توانسته در این مدت کوتاه عمرش، در حوزه فرهنگ جایگاه شایسته‌ای پیدا کند وگرنه این‌همه مورد توجه قرار نمی‌گرفت. به لحاظ تولید کار هم محیط بسیار فعالی است. موضوعی نیست که بلاگرها به آن نپردازند از محیط زیست گرفته تا تاریخ، فرهنگ، ادبیات، موسیقی، سینما، سیاست، اقتصاد، حامعه و بسيار مطالب دیگر... به نظر من وبلاگستان در سال‌های اول مثل روستای کوچکی بود که همه همدیگر را می‌شناختند، به یکدیگر لینک می‌دادند و برای هم کامنت می‌نوشتند. در فرهنگ روستایی زبان غیرمستقیم و محافظه‌کارانه است. چرا که همه همدیگر را می‌شناسند و به هم احتیاج دارند به همین‌خاطر است که آنموقع کمتر درگیری و تشنج و نقد و نظر در وبلاگستان بود. امروز وبلاگستان به یک شهر بزرگ بی‌درو پیکر میماند، با تمام مشخصه‌های شهرهای بزرگ از جمله فرهنگ و زبان شهری که مستقیم است و رک و پوست‌کنده. خب شرط زیستن در چنین شهری پذیرفتن فرهنگ آن با همه‌ی شلوغی و نابسامانی‌های گاه آزاردهنده آن است اگر کسی بخواهد اینجا فرهنگ روستایی‌اش را حفظ کند، در دراز مدت دچار افسردگی و اختلال روحی و روانی می‌شود. بی‌جهت نیست برخی از بلاگرهای قدیمی که آن زندگی روستایی را تجربه کرده‌اند، گاهی غرق نوستالژی دوران آرام و بی‌تشنج آنروزها می‌شوند و اگر مطالبشان را در این مورد خوانده باشی از آن دوره با واژه‌های صفا، صمیمت، دوستی‌ها، رابطه‌های محکم، همبستگی و دلبستگی یاد می‌کنند و حال و هوای وبلاگستان امروز را وحشتناک می‌دانند. حال آن‌که خوب می‌دانیم هر پدیده‌ی ایستا بعد از مدتی بوی گند می‌گیرد.

تحليل جالبى است و راهگشا. اما فکر نمى‌کنى که تشنج بين بلاگرها قبلاً بيشتر بود؟ مثلاً در گذشته تنشها و دعواهاى بين وبلاگنويسان مشهور وسعت و شدت بيشترى داشتند و پاى کسان ديگرى را هم به ميان مى‌کشيدند. نظرت چيست؟

ببین اولاً اختلاف شخصی چهارپنج نفر بلاگر را، که علناً به روى هم شمشير مى‌کشند و در حد توهین به یکدیگر پیش می‌روند، نباید به حساب وبلاگستان گذاشت. این کار چندان منطقی به‌نظر نمی‌رسد. دوم اينکه بکاربردن عنوان «تشنج در وبلاگستان» بخاطر دعواها و تنش‌های این آدم‌ها که تعدادشان از انگشتان دو دست هم کمتر است، خطایی است که برخی دوستان مرتکب می‌شوند. این نوع نمایش‌ها را شما در هر صنفی می‌توانید تماشا کنید. به نظر من در چنين مواقعی (هنگام دعواها) اهالی وبلاگستان باید هوشیارانه عمل کنند. نه وارد درگیری‌ها شوند و نه به طرفین دعوا لینک بدهند. کاری که ما در بلاگ‌نیوز می‌کنیم و دارد سنت می‌شود. ما به‌ این درگیری‌ها ابداً لینک نمی‌دهیم و اگر کسی هم این کار را بکند، لینکش بلافاصله حذف خواهد شد و این نه بخاطر دشمنی ما با آنها بلکه بخاطر احترامی است که برای خوانندگان بلاگ‌نیوز قائلیم.

در اين دعواهاى اخير که ديده مى‌شود موضوعات امنيتى-اطلاعاتى هم محل نزاع شده و ظاهراً دوستان حاضرند اين رقابتها و شمشيرکشى‌ها را (به تعبير خودت) تا هر نقطه که جا دارد ادامه دهند ولو آتش در خرمن وبلاگستان بيندازند. نظرى هم هست که اين دعواها و جنگها فقط براى مطرح کردن خود و در کانون توجهات بودن است. تو چه فکر مى‌کنى و چقدر اين دعواها را که از سوى به سوى ديگر مى‌روند، واقعى مى‌بينى؟

راستش من چندان اهمیتی به این جنجال‌ها نمی‌دهم و علاقه‌ای هم ندارم که وارد جزئیات بیشتری بشوم. واقعیت این است که جمهوری اسلامی مثل تمام رژیم‌های ایدئولوژیک و مافیایی سعی می‌کند آدم‌های خودش را در تمام عرصه‌هایی که احساس خطر می‌کند، بکارد و این شامل وبلاگستان هم می‌شود.

اسد عزيز، از بين وبلاگها، کدام‌ها را بيشتر و باعلاقه مى‌خوانى؟ اگر مى‌خواهى از آن وبلاگها نام نبرى، لطفاً مشخصات آنهايى را که بهشان علاقمند هستى نام ببر.

می‌دانی پارساجان، يکى از وحشتناکترین کارهایی که پدران و مادران ایرانی می‌کنند این است که از کودک‌شان می‌پرسند: «بابا را بیشتر دوست داری یا مامان؟» و بينوا کودک را در معذوریت اخلاقی قرار می‌دهند. معمولا کودک که از هر دو هشیارتر است در پاسخ می‌گوید: «هردورا دوست دارم» ولی مگر پدر و مادر به این راضی می‌شوند؟ زیر بدترین فشار روانی او را وادار می‌کنند که یکی را انتخاب کند. خب دست‌آخر کودک با اکراه مثلا می‌گوید: «بابا را بیشتر دوست دارم»، آنگاه بابا نگاهی پیروزمندانه به مامان می‌کند و انگار تخم دو زرده گذاشته است می‌گوید: «حالا دیدی! نگفتم من را بیشتر از تو دوست دارد». من تاکنون در بازی بهترین‌ها شرکت نکرده‌ام و تا امروز هم ننوشته‌ام کدام وبلاگ را اول می‌خوانم و کدام را آخر، وبلاگ‌های خوب و خواندنی فراوانند و من برای کار و زحمتی که این بچه‌ها می‌کشند ارزش و احترام قائلم. بله! ممکن است محتوای تولیدی خیلی از وبلاگ‌ها باب دندان من نباشند اما این دلیلی نمی‌شود که دیگران هم همین نظر را داشته باشند. من وبلاگ‌نویسی را کاری در قلمرو هنر می‌دانم چرا که بلاگر می‌نویسد، یعنی تولید و آفریدن در واقع آنچه در وبلاگ نوشته می‌شود بازتاب ذهنی نویسنده آن است. وبلاگستان پر است از نوشته‌های ناب، در یک‌کلام باغی است رنگارنگ و متنوع که دارد کم‌کم کشف می‌شود. انگار باز چانه‌ام گرم شد. دارم سعی می‌کنم برای پرسشت پاسخی پیدا کنم. این اصطلاح «وبگردی» را خیلی دوست دارم. من اگر وقت کنم وبگردی‌ام را معمولا از لینک‌هایی که در «بيلى و من» است آغاز می‌کنم یعنی روی وبلاگ‌هایی که آپدیت کرده‌اند، کلیک می‌کنم و بسراغ‌شان می‌روم. اگر چه اخیرا تنبل شده‌ام و کمتر کامنتی برای این دوستان می‌نویسم. لینک‌ وبلاگ‌هایی هم که در بلاگ‌نیوز داده شده، بنا به وظیفه‌ای که دارم حتما می‌خوانم و از این طریق با وبلاگ‌های بسیار با ارزشی آشنا شده‌ام. در پایان این وراجی بگویم که حوزه علاقه من، ادبیات، موسیقی، فرهنگ و سیاست است.

به شوخى سوال کنم که حالا پس ما باز در مورد هاکى در وبلاگ خود بنويسيم، اشکال ندارد ديگر؟ بگذريم. اما مساله اينجاست که در اين سو و آنسو رسانه‌ها و مراکز فرهنگى که بيرون وبلاگستان هستند، معطل نمى‌مانند و دنبال انتخاب وبلاگ برتر و بهره بردن از اين فضا براى تبليغ کار خود مى‌روند. (موضوع به انتخاب وبلاگ برتر هم منحصر نيست و به قول تو «بحثى درازدامن» مى‌شود) آنهم با معيارها و روشهاى اجرايى غيرمنطقى و عجيب‌وغريبى که در اين ميانه جز دامن زدن به بى‌اعتمادى و بدبينى ماحصلى براى وبلاگستان ندارند. يادم هست که در گفتگوى قبلى بين خودمان نيز اين مساله مطرح شد. خودت هم چندى پيش در يادداشتى پيشنهاد‌هايى مشخص در زمينه نحوه انتخاب وبلاگ برتر مطرح کردى و فيدبکهايى هم گرفتى. الان در اين مقطع نظرت در اين زمينه چيست؟ آيا هنوز پيشنهاد خودت را عملى مى دانى؟ کارى مى‌شود کرد يا نه؟

مگر نوشتن از ورزش عیب و ایرادی دارد؟ خودم دنبال فرصتی هستم تا کمی از فوتبال دانمارک بنویسم. این را هم بگویم من تمام گزارش‌های ورزشی تو را می‌خوانم. یادم می‌آید چیزی هم به شوخی در بخش نظرات نوشتم. امیدوارم هرچه زودتر کامنت‌دونی وبلاگت را فعال کنی. اتفاقاً تو از آن دست بلاگرهایی هستی که خواننده را مرتب سورپرایز می‌کنی و این جالب است. به نظر من آدم نباید جوگیر شود و از خودش فاصله بگیرد. به همین بحثی که در وبلاگستان می‌شود که بلاگرها یک شخصیت مجازی دارند و یکی واقعی، کلی ایراد وارد است. اصولا اگر آدم ریگی به کفش نداشته باشد چرا باید با چند شخصیت کاذب زندگی کند؟ سر چه کسی می‌خواهد کلاه بگذارد؟ اگر آدم نخواهد همه‌جا، فرق نمی‌کند در محل کار، خانه‌اش، اینترنت با دوستانش همان‌که هست باشد این ریاکاری مطلق است و به نظرم ناپسند. بگذریم، انگار پرت شدم. من آن پیشنهاد انتخاب «وبلاگ‌های سال» و نه «وبلاگ‌های برتر» را زمانی مطرح کردم که دیدم چه رادیو دویچه‌وله و چه هرکسی خارج از وبلاگستان برتر‌ها را انتخاب کند، مورد ایراد و اعتراض بلاگرها از جمله خود تو قرار می‌گیرد. رضا شکراللهی هم به آن پست من لینک داد و نوشت: «پیشنهادی قابل تامل» بعد دیگر نه چیزی شنیدم و نه خواندم. این سکوت می‌تواند دو معنا داشته باشد. یا همه موافق‌اند یا گفته‌اند: «ولش کن طرف انگار بیکاره» کسی هم تاکنون طرحی را پیشنهاد نکرده است. من همچنان معتقدم این کار عملی است و خب طرح من هنوز خام است و می‌شود روی آن بطور دسته‌جمعی کار کرد حتا می‌توانم دوباره طرح را خلاصه، فرموله شده و دقیق‌تر بنویسم و آن را - وبلاگ خودم که فيلتر است - در وبلاگ یکی از بچه‌ها مثلاً خودت به بحث بگذاریم و اگر دوستانی طرح دیگری دارند، آن را بفرستند تا دستمان برای انتخاب بازتر شود. اگر دوستان معترض دلشان می‌خواهد وبلاگستان کار انتخاب بلاگرها را ساماندهی کند، باید آستین‌ها را بالا بزنند در غیر این‌صورت بگذارید سرمان را بیندازيم پایین و به کارمان برسیم. بقول ما لرها اجازه بدهيد نان و دوغ‌مان را بخوریم.

اينکه مى‌گويى نيازمند يک اراده جمعى است بين تعدادى قابل قبول از بلاگرها. بايد ديد چقدر استقبال مى‌شود. اما بحث فوتبال کردى. آيا خودت هم گهگاه فوتبال بازى مى‌کنى يا نه فقط تماشا مى‌کنى؟ فوتبال ليگ برتر ايران چطور؟

بهرحال کاری است جدی و باید با خرد جمعی و مشورت به سامان رساندش، من هیچ تعصبی روی پیشنهادم ندارم و همین‌جا اعلام می‌کنم اگر دوستان به نتیجه‌ای رسیدند روی پشتیبانی، حمایت و کار من حساب کنند. حالا برگردیم به فوتبال، تو باورمی‌کنی تنها زمانی ذهنم آرام است که دارم فوتبال تماشا می‌کنم در آن وضعيت به هیج‌چیز فکر نمی‌کنم. نوعی استراحت مطلق یا دوپینگ روحی است برای من. از بچگی به این ورزش علاقه داشتم و مثل خیلی‌ها با توپ پلاستیکی توی زمین‌های خاکی با بچه‌های محل شروع کردم. بعدها تیمی هم درست کردیم به نام «گل سرخ» هنوز هم فلسفه انتخاب این نام بر من روشن نیست. شبهای تابستان هم تا دیرگاه توی خیابان گل کوچک بازی می‌کردیم، چه کار خطرناکی بود هرلحظه بخاطر عبور ماشین‌ها می‌بایست بازی را قطع می‌کردیم . بعلت این‌که کف پایم باندازه طبیعی قوس ندارد و در موقع دویدن نمی‌توانم سرعت داشته باشم در بازی‌ها بیشتر در خط دفاعی بودم و بعدها هم ترجیح دادم دروازه‌بان باشم. خاطره جالبی هم برایت تعریف کنم تا سطح فوتبالم بیاید دستت. در دانمارک چهار ماهی در یک های‌اسکول بودم که هرساله بین های‌اسکول‌ها مسابقه فوتبال برگزار می‌شد و خیلی هم جدی بود من هم طبق معمول دروازه‌بان تیم های‌اسکول خودمان بودم. مسابقه شروع شد و ما در بین ۱۲ تیم آخر شدیم. در مجموع ۱۱ تا گل خوردیم که من رکورد گل خوردن همه دروازه‌بان‌های تاریخ این مسابقات را شکستم و به‌نام خودم ثبت کردم.




عجب پس تو هم دروازه‌بانى مى‌کنى اسد جان؟! مثل اينکه تو هم از استرس و دردسر خوشت مى‌آيد! نظرت راجع به بازى ميرزاپور که همشهرى شما هم هست چيست؟

ابراهیم میرزاپور یکی از گلرهای خوب ماست، اگر این‌طور نبود بعنوان دروازه‌بان اول تیم ملی انتخاب نمی‌شد. در بازی‌های جهانی آلمان بیشترین انتقادات متوجه او و علی دایی بود. انگار اگر این دونفر در ترکیب تیم ما نبودند، ایران حتما تا فینال می‌آمد و خب یا اول می‌شد یا دوم. ببین پارساجان اکثر ورزشکاران ما بچه‌های خودساخته‌ای هستند که با کمترین امکانات خودشان را بالا می‌کشند. در خرم‌آبادی که من زندگی می‌کردم با جمعیتی حدود صدهزار نفر، تنها یک زمین فوتبال داشت که آنهم درهایش موقع مسابقات باز می‌شد. امروز جمعیت همین شهر مثل همه‌جای ایران چندین برابر شده است. فکر می‌کنی چندتا زمین بازی اضافه شده؟ هیچ!

اسد جان، از موسيقى و فعاليتهاى انجمن موسيقى بيشتر برايمان بگو. آيا خودت ساز هم مى‌زنى؟

انجمن موسیقی ایرانی را حدودا شش‌سال پیش به همت برخی از دوستان علاقه‌مند راه انداختیم و در شهرداری «براندبای» به ثبت رساندم. شهرداری، طبقه دوم کتابخانه شهر را بطور رایگان در اختیار ما گذاشت و سالانه مبلغی حدود ۷۰۰۰ کرون به ما بودجه می‌دهد. این محل یک سالن کنسرت به گنجایش ۱۰۰ نفر و چند اتاق تمرین دارد. هدف اصلی من از ایجاد انجمن معرفی موسیقی ایرانی به دانمارکی‌ها بود و بعد امکان آموزش و آشنایی نسل دوم با این موسیقی، یادآوری کنم هرجا که می‌گویم «موسیقی ایرانی» منظورم همان بقول معروف موسیقی سنتی است. در عین‌حال خیلی از جوانان قدیمی به نواختن ساز علاقه داشته‌اند و خب به دلایلی یا نتوانسته‌اند یا وقتش نبوده است. ما امکان یادگیری را براى اين دسته از هنرجويان هم فراهم کرده‌ایم. مدرس انجمن استاد مجید درخشانی آهنگساز و نوارنده برجسته تار است که هر دوماه یکبار در خدمت‌شان هستیم. بدون تعارف بگویم این انجمن یکی از بهترین سازمان‌های موسیقی ایران در تمام اروپاست. در گفتگویی که با استاد درخشانی داشتم، وقتی نظرش را در مورد انجمن پرسیدم چنین می‌گفت: « به جرات می توانم بگویم انجمن موسیقی ایرانی در دانمارک
تنها تشکل فرهنگی و هنری واقعی است که به دور از هرگونه وابستگی و تعلقات خاص سیاسی و دسته بندی‌‌ها، فقط برای اعتلای موسیقی هنری ایران تلاش می‌کند. اگر کلاس‌های من کوچکترین کمکی به این هدف ارزشمندکند، من وظیفه هنری خود می‌دانم که در تداوم و کمک به این حرکت نقشی داشته باشتم و همین که این کلاس‌ها عمرپنجساله دارد نشان‌دهنده‌ی این است که تحت هیچ شرایطی تعطیل نخواهد شد و جای نگرانی نیست.
سازماندهی بسیار عالی و مسئولانه‌ی برگزارکنندگان این کارگاه‌ها، نه تنها اندیشه تعطیلی به ذهنم را خطور نمی‌دهد، برعکس خود را موظف می‌‌دانم در ماندگاری و بهتر شدن این کلاس‌ها هرچه از دستم بر‌می‌آید کوتاهی نکنم
علاوه بر آن وجود نوجوانان و جوانان بسیار با استعداد و فهمیم و سخت‌کوش در این کلاس‌ها اشتیاق مرا برای آمدن به دانمارک همواره دو چندان می‌کند. فضای عاشقانه و روابط صمیمی هنرجویان با هم، کوشش و جدیت بچه‌های اینجا را در طول بیست سال تدریس در نقاط مختلف اروپا کمتر دیده و تجربه کرده‌ام».
خب ما هم برای خودمان چندتا آبجو باز کنیم. در ضمن خودم سه‌تار می‌زنم و لری هم خوب می‌خوانم.

جداً آفرين به اين همه پشتکار! خيلى سپاسگزار هستم اسد جان از وقتى که در اين مدت گذاشتى و حوصله‌اى که به خرج دادى. اگر در پايان اين مصاحبه حرفى ناگفته باقيمانده در خدمتت هستيم.

ممنونم پارساجان و خسته نباشی!

_____________________

بخش اول گفتگو (*)

Labels:

0 Comments | | Permalink

_______________________________________________

 

Thursday, February 01, 2007


گفتگوى وبلاگى با اسد عليمحمدى (بخش اول)






پارسا: اسد جان خيلى سپاسگزار هستم که دعوت من را قبول کردى. هميشه خودت با وبلاگ‌نويسان (يا به قول خودت بلاگرها) مصاحبه مى‌کردى، اينبار گمان کنم نوبت خودت باشد. براى شروع لطفاً از خودت بيشتر بگو. چطور شد سر از دانمارک درآوردى؟

ممنونم و از طرفی خوشحالم که تو برای گفتگو آستین‌ها را بالا زده‌ای، زمانی هم که مصاحبه‌ها را شروع کردم نیتم این بود که دیگران کار را ادامه دهند حالا دیگر وبلاگ و بلاگر لولو خورخوره نیست و اما نمی‌دانم چرا برخی از بلاگرها از جمله خود تو اصرار دارند بجای بلاگر بنویسند وبلاگ‌نویس. عین این میماند که به تن ژورنالیست قباى فارسى بپوشانيم و بگوييم ژورنال‌نویس، من فکر می‌کنم باید با واژه‌های جهانی کنار آمد و تعصب‌های بیجای زبانی و ایرانیت را کنار گذاشت و در جمع بود. بدبختانه جایی‌که باید تعصب نشان دهیم بی‌بخارترین ایرانی روی زمین می‌شویم و آنجا که باید با جهان زبان مشترک پیدا کنیم ناسیونالیست دو آتشه! دانمارکی‌ها هم مثل ما ایرانی‌ها تا همین چندسال پیش نمی‌دانستند وبلاگ چیه و بلاگر کیه حالا این دو واژه جدید وارد زبان شده و در واژه‌نامه دانمارکی ثبت شده است. بگذریم. در مورد خودم اگر دیده باشی در پستی به بهانه تولدم عکس‌هایم را از چندماهگی تا امروز گذاشته بودم. اینکه چطور شد سر از دانمارک درآوردم برمی‌گردد به زمانی که جمهوری اسلامی تعرضش را به سازمانهای سیاسی شروع کرد و دست به اعدام و قلع وقمع و کشتارهای اسلامی زد. همان موقع ایران را ترک گفتم. مدت چندماهی ترکیه بودم و بعد آمدم دانمارک. این‌که چرا آمدم دانمارک بین خودمان بماند. آن‌روزها رفتن به هرکشوری در اروپا خیلی آسان بود. البته من قبل از انقلاب غرب را دیده بودم فکر می‌کنم سال ۱۳۵۴ بود. آمدم آلمان و از آنجا با ماشین اروپا را دور زدم و از چند کشور سوسیالیستی هم دیدن کردم. عکس‌هایش را دارم شاید یکروزی در وبلاگم نشان دادم. آنموقع ۲۵ سالم بود.

اين روزها ناراحت هستى از قصه فيل- تر شدن وبلاگت . به نظر تو بلاگرها چه کار بايد بکنند با اين ديو فيل-ترينگ؟

بله شدیدا از دستشان عصبانی هستم و همانطوری که در وبلاگم اشاره کردم کاری از دستم ساخته نیست. البته اینجا چند دوست ژورنالیست دارم که با آنها تماس گرفتم و قرار است مطالبی در مورد همین قوانین ضدآزادی آقایان ارشاد در روزنامه‌هایشان بنویسند. این کار من می‌تواند پاسخی هم به پرسش دیگرت که بلاگرها باید با این دیو فیل-ترینگ چکار کنند باشد. مثلا خود تو و دوستانی که در کانادا هستند اگر همت کنید می‌توانید این موضوع را به رسانه‌های کانادایی بکشانید این کار باعث رسوا کردن هر چه بیشتر رژیم در سطح جهان می‌شود. راستش من دیگر نه اعتقادی به این نامه‌های سرگشاده به مقامات جمهوری اسلامی دارم و نه نامه‌نگاری با آنها، همه هم خوب می‌دانیم که این‌ نوع عریضه‌نویسی‌ها آب در هاون کوبیدن است. کار دیگری هم که می‌شود کرد انعکاس خبر آن در وبلاگ‌هامان، متاسفانه بشدت تنبل شده‌ایم. مثلا رادیوزمانه که خودش را هم خیلی وبلاگی می‌داند می‌توانست خبر فيل-تر شدن وبلاگم را منعکس کند انگار بستن یک وبلاگ برایشان واقعه بی‌ارزشی است. سخن عزیز در همین رابطه مطلب بسیار زیبایی نوشته با عنوان «بيلی‌ومن به جمع زندانيان مجازی پيوست!» که می‌تواند شرح‌حال همه‌ی وبلاگ‌هایی باشد که فيل-تر شده‌اند و یا می‌شوند. نگاهی عاطفی، ظریف با خشمی پنهان به این موضوع دارد. با اجازه‌ات همین‌جا یکبار دیگر از او تشکر می‌کنم.

به نظر تو خوش‌تيپها را مى‌گيرند؟

اگر منظورت منم که اشتباه می‌کنی اما اگر منظورت بیلی است بله ایشان بسیار خوش‌تیپ تشریف دارند و شاید بهمین‌خاطر برادران و خواهران به ما گیر دادند.

به نظرم به خودت هم -بزنم به تخته - گير دادند. راستى بحث بيلى شد، همه ما ميدانيم که بيلى را مثل فرزند خودت دوست دارى، اما هميشه اين سوال را داشتم که تو خودت فرزندى دارى؟

بله، سه تا دختر خوشگل، ناز و بسیار مهربان دارم که حالا هرکدام خانمی شده‌اند برای خودشان و زندگی مستقلی دارند. هیچ‌کدام هم ازدواج نکرده‌اند (حالا می‌بینی از فردا کلی بلاگر جوان برای ما کامنت می‌گذارند). بیلی هم فرزند چهارم و تنها پسر خانواده تشریف دارند و دخترها، آقا را مثل داداش خودشان می‌پرستند این را جدی می‌گویم. بیشتر دلشان برای بیلی تنگ می‌شود تا من و همین باعث شده که همدیگر را زود زود ببینیم. این را هم اضافه کنم از همسرم مدتهاست که جدا شده‌ام و با بیلی زندگی مجردی آرامی داریم که حاضر نیستیم کسی را به این جمع دونفره اضافه کنیم. راضی شدى؟





اسد و بيلى در عکسى که يکى از دوستان بلاگر در سفرى به دانمارک تابستان گذشته از آن دو گرفته است



بله! عجب! اجازه بده موقتاً برگردم به بحث فيل-تر، راستش گمان نمى‌کنى که تفرقه و تشتت بين بلاگرها به حدى است که ديگر نمى شود کارى دسته‌جمعى حتى براى دفاع از حقوق صنفى خود کرد؟

ببین پارساجان این بحث درازدامنى است که ريشه‌هاى تاريخی و تربیتی دارد. ما ایرانی‌ها کلاً از درون آشفته‌ایم، از درون دچار تفرقه‌ و تشتت‌ایم ، درون ما پر از تضاد است و طبیعی است همه این‌ها که بازتاب بیرونی پیدا می‌کند این می‌شود که می‌بینیم. تازه این تشتت و تفرقه و گریز از کارجمعی منحصر به بلاگرها نیست. شما نگاه کنید، اهل موسیقی ما نت را از غربى‌ها مى‌آموزند. بعد برای چند علامتی که مربوط به موسیقی ایرانی است، هر کسی بستگی به سلیقه‌اش علامت‌ و نشانه خود را می‌نویسد و هنوز که هنوز است به یک توافق حرفه‌ای نرسیده‌اند تا هنرجوی موسیقی دچار سردرگمی نشود. حتا در مورد تعریف موسیقی ایرانی صد سال است مشکل دارند. یکی می‌گوید موسیقی جدی، یکی می‌گوید موسیقی سنتی و نمی‌دانم موسیقی اصیل، دستگاهی، موسیقی ردیف، موسیقی ملی ووو اما وقتی نوبت به ملت‌های دیگر می‌رسد هیچ مشکلی ندارند و براحتی می‌گویند مثلا موسیقی ترکی، عربی، هندی، غربی و از این قبیل. خب! ما بلاگرها که تافته جدا بافته نیستیم، هستیم؟

نه نيستيم. شايد اين چيزها اينجا به دليل رقابتى‌تر بودن فضا تشديد هم شده باشد. بگذريم. مى‌خواهم نظرت را راجع به وب‌سايتهاى فارسى‌زبان بپرسم، کار کدامشان را بيشتر از همه مى‌پسندى؟

رقابت که چیز بد و منفی‌ نیست. اگر بین هر صنف و راسته‌اى رقابت نباشد که می‌شود خیابان باريک یک‌طرفه! رقابت یعنی بالا بردن کیفیت کار و تولید، رقابت یعنی با زمان حرکت کردن، تو خرید روزانه‌ات را از فروشگاهی می‌کنی که فروشنده به تو لبخند بزند و اجناسش مرغوب باشد با قیمت مناسب و منصفانه. منتهاش این مقوله هم وقتی ایرانی شد معنی آن می‌شود: «فقط من» بعبارتی بجای تلاش برای بهتر کردن کیفیت کار، انرژى‌مان را صرف بی‌آبرو کردن، ضربه زدن و جارو نمودن رقیب می‌کنیم.در مورد وب‌سایت‌ها عرض کنم که سلیقه‌‌ی افراد متفاوت است. بنابراین اول اجازه بده تا من ویژگی‌ها و مشخصه‌های یک سایت خوب را از نگاه خودم نام ببرم تا بعد. به نظر من یک سایت خوب باید قالب و طرح ساده و در عین‌حال زیبایی داشته باشد و فاقد زوائد شنگول و منگول و رنگ‌های آزار دهنده باشد بویژه زمینه آن. فهرست عنوان‌ها یا در بالا و یا در سمت راست و چپ صفحه باشد تا خواننده براحتی بتواند روی عنوان کلیک کند و خبر یا مطلب دلخواه را بخواند. آرشیو یکی از مهمترین مشخصه یک سایت جدی است و باید طوری باشد که خواننده هرگاه اراده کرد و خواست مطالب گذشته را مرور کند، بدون افتادن در پیج و خم و دست‌انداز به آسانی بدان دست یابد. متاسفانه بسیاری از سایت‌ها، حتا آندسته که امکانات مالی خوبی هم دارند به این مسئله جدی نگاه نمی‌کنند. رعایت دستورزبان فارسی، نیم‌فاصله، نداشتن غلط‌های املایی و انشایی هم پر اهمیت است که ماشا‌لله گردانندگان بسیاری از سایت‌ها بی‌توجه به این مهم هستند. آزاردهند‌ه‌ترین چیزی هم که متاسفانه ۹۹ درصد سایت‌های ایرانی هنوز نتوانسته‌اند حلش کنند استفاده از «ي» عربی و اعداد فارسی است که بی‌تفاوت از آن می‌گذرند. فراموش نکنیم که محتوا و کیفیت مطالب هم نقش مهمی دارند. آنچه گفتم صد البته سلیقه من است و منظورم این نیست که حتما باید این‌طور باشد که من می‌گویم. حالا اجازه بده از معرفی سایت‌های خوب فارسی زبان بگذریم اما دلم می‌خواهد این را بگویم که در این سی‌سال اخیر حس زیبا شناختی ایرانیان اُفت کرده است. دلیلش را هم حتما می‌دانی.

به عنوان مدير بلاگ‌نيوز چقدر کار اين رسانه را موفق مى‌بينى؟ به نظر خودت نقاط ضعفى در کار تو و همکاران اين مجموعه هست؟

در مورد بلاگ‌نیوز حرف‌های زیادی دارم اما بخاطر محدودیت این مصاحبه و حوصله خوانندگان کوتاهش می‌کنم. نخست بگویم با این‌که از عمر بلاگ‌نیوز یک‌سال و اندی می‌گذرد، همچنان در مرحله آزمایشی است و هنوز رسما افتتاح نشده است. اگرچه این مدت طولانی به‌نظر می‌‌آید اما کلاسی بوده و هست تا هم بيشتر ياد بگيریم و هم پی به ضعف‌ها و نارسایی‌های کار ببریم. مطلب دیگری که اینجا می‌خواهم به آن اشاره کنم این است که بلاگ‌نیوز از روی دست هیچ لینک‌کده‌ای الگو برداری نکرده و ويژ‌گی‌های منحصر بفرد و شخصیت مستقلی دارد. مثلا بلاگ‌نیوز چندزبانه است (۸ زبان و احتمالا عربی و هلندی هم به آن اضافه خواهد شد) این ویژ‌گی را شما در هیچ‌کدام از لینک‌کده‌های ایرانی و حتا خارجی نمی‌بینید. دیگر آنکه بلاگ‌نیوز یک لینک‌کده‌ی محفلی نیست بلکه از همان اول درهایش را به روی همه باز گذاشته است و سیاست و خط‌ و ربط مشخصی هم دارد که در اساسنامه آمده، چیزی را هم از کسی پنهان نکرده‌ایم. بلاگ‌نیوز توسط شورایی از بلاگرهای واقعا خوشنامی به جز من اداره می‌شود : مثل خانم زیتا جوادی ( نگاهی از دور )، محمد افراسیابی ( عمو اروند )، حمید کجوری ( میداف )، سیامک فرید ( آسمان همه‌جا آبی نیست سعید حاتمی که بار همه کارهای فنی، تبلیغاتی و مالی روی دوش اوست. و برخلاف همه شایعاتی که می‌گویند ما از جمهوری اسلامی یا آمریکا پول می‌گیرم تمام هزینه‌های بلاگ‌نیوز را تا همین حالا خودمان تامین کرده‌ایم. پارساجان باید توجه کنی فرهنگ کاردسته‌جمعی در بین ایرانیان بسیار بدوی است و تا درست شود چند نسلی طول می‌کشد. آنهم بشرطی که کودکان آینده در یک جامعه دموکراتیک رشد و پرورش پیداکنند. من در یادداشتی ‌با عنوان «بلاگ‌نیوز» که نمی‌دانم خوانده باشی به این موضوع مفصل پرداخته‌ام. با اینحال هنوز کاملا از کار راضی نیستم و می‌دانم ضعف‌ها و اشتباهات زیادی داشته و خواهیم داشت. تنها مرده‌ها هستند که اشتباه نمی‌کنند.

واقعاً از تو و دوستان عزيز در بلاگ‌نيوز بايد ممنون بود، جداً کار داوطلبانه سختى است. اما اخيراً به نظر مى‌رسد که کار بلاگ‌نيوز بيشتر به پوشش اخبار سياسى مهم تبديل شده و مثل قبل نوشته‌هاى وبلاگ‌ها را پوشش نمى‌دهد. نظرت در اين مورد چيست؟

بسیار ممنونم. اصولا هدف ما در همان آغاز کار، این بود و هست که به یک خبرگزاری وبلاگی تبدیل شویم و بلاگرها بعنوان ژورنالیست‌های بلاگ‌نیوز ما را تغذیه کنند و حرکت ما به این سمت و سو خواهد بود در عین‌حال لینک‌کده را هم حفظ خواهیم کرد. برخلاف برداشت تو نزدیک به هفتاد درصد لینک‌ها در بلاگ‌نیوز به وبلاگ‌ها اختصاص دارد و باقی خبرهای مهم ایران و جهان است، البته این درصد گاهی کم و زیاد می‌شود و ممکن است وزنه خبرهای سیاسی سنگین‌تر ‌شود که آن‌هم علت دارد. تو خودت بهتر از من می‌دانی که حکومت جمهوری اسلامی با جدیت تمام دارد تمام راه‌های انتقال خبر را می‌بندد. سرنوشت روزنامه‌ها را که می‌دانیم، خیلی از وبلاگ‌ها وسایت‌ها هم فيل-تر شده‌اند از جمله بلاگ‌نيوز. این را در پرانتز بگویم ما برای این‌که ارتباط‌مان با ایران قطع نشود آدرس‌های دیگری هم داریم که باید خرید و همه‌اش هزینه‌بردار است. خب با این تفاصیل آیا به ما حق نمی‌دهید در حالی‌که رسانه‌های دولتی و سایت‌های طرفدار نظام مرتب در مورد کله پاچه می‌نویسند، بچه‌های ما به خبرهای مهمی که اینان دلشان نمی‌خواهد کسی بشنود، لینک بدهند؟ ما واقعا داریم با اژدهای هفت‌سر سانسور یک حکومت قرون وسطایی و ایدئولوژیک، آنهم از نوع مذ‌هبی‌اش مبارزه می‌کنیم. ببخشید خیلی حرف زدم.

خبر آمده که مجيد زهرى قرار است خبرچين را دوباره راه بيندازد. به نظر تو با بودن بلاگ‌نيوز آيا به وجود خبرچين نياز است يا نه؟ اگر خبرچين راه بيافتد آيا مى‌روى با آن دوستان همکارى کنى؟

آدم وقتی گیر همدانی بیافتد همین است دیگر! در یک جمله چهارتا سئوال از آدم می‌کنی! من از همان اول افتخار همکاری با بچه‌های خبرچین را داشتم و واقعا از این‌که دوستان بعد از مدت کوتاهی کرکره‌اش را پایین کشیدند بشدت متاسف شدم، حالا هم که صحبت از راه‌انداختن آن شده است خوشحالم. نه تنها خبرچين، فردا اگر هزارتا لینک‌کده هم درست شود، باز هم خوشحال می‌شوم. تنوع چیز خوبی است و کلی امکان انتخاب به آدم می‌دهد. تصورش را بکن اگر فقط بلاگ‌نیوز باشد چه دنیای خاکستری و خسته‌کننده‌ای خواهیم داشت. و اما در مورد همکاری، اگر منظورت این است که به نوعی خبرچین و بلاگ‌نیوز با هم همکاری کنند که من تصمیم‌گیرنده نیستم و باید با بچه‌ها مشورت کنیم و به یک توافق جمعی برسیم اما اگر منظورت فردی است که در حال حاضر بزرگترین آرزویم این است که یک‌هفته در اتاقی زندانی‌ام کنند تا سیر دلم فقط بخوابم. نه! وقتش را اصلا ندارم. تا یادم نرفته اشاره‌ای هم کنم به مطلبی که مجید با عنوان «خبرچین؟» نوشته بود. او ضمن مطرح کردن فکر گشایش خبرچین می‌نویسد: «از روی دست خبرچين سه لينکده‌ی ديگر الگو گرفتند، امّا نتوانستند مشق‌شان را درست بنويسند! ايده‌ی کار فرهنگی، برای انجام کار فرهنگی کافی نیست.» این حرف به نظرم بسیار کودکانه آمد. یادت می‌آید بچه‌ که بودیم، مى‌گفتیم: « هیچ‌کس زور بابای من رو نداره، حتا رستم و شاه»؟ ببین پارساجان، اینجا دیگر قرار نیست کسی مشق بنویسد. ما مشق‌های‌مان را سال‌های پیش در دبستان نوشته‌ایم و معلم‌ها هم مرتب خط زده‌اند. دیگر نه حوصله‌اش را داریم نه وقتش را که برای کسی آن‌هم در این سن و سال مشق بنویسیم و او هم خط بزند. دیگر عصر و دوره نگاه کردن با چنین عینکی به جهان پیرامون گذشته‌ است.

اگر اجازه بدهى باز موضوع ديگرى پيش بکشم! حرف از همکارى زدى. يادم هست که برای همکاری با رادیو زمانه دعوت شده بودی به هلند و احتمالا مذاکراتی هم با آنها داشتى. مى‌توانى بگويى نتيجه مذاکرات چه شد؟

مقدمتاً بگذار اول روضه‌ای برایت بخوانم، دستمالت را برای پاک کردن اشک آماده کن! من ۵ صبح بیدار می‌شوم، چون باید ۷ صبح سرکار باشم تا حدود ۳ بعدازظهر باضافه روزهای شنبه و یکشنبه، کار خانه هم دارم: درست کردن شام، خرید، ظرف شستن، لباس‌شویی، نظافت و از همه مهمتر باید به بیلی هم برسم که خودش کلی وقت می‌برد. وقتی هم که برایم میماند هم باید حواسم به بلاگ‌نیوز باشد، هم بخوانم، هم اخبار ایران را پی‌گیری کنم، وبلاگ هم که داشته باشی نمی‌توانی چرخی در وبلاگستان نزنی! تازه تا چندی پیش مسئولیت انجمن موسیقی ایرانی در دانمارک را هم بعهده داشتم و ۶ سال آنجا را اداره می‌کردم خب حالا اگر بخواهم یک کار دیگر مثلا همکاری با رادیو زمانه را هم به آن اضافه کنم، آیا فکر می‌کنی می‌توانم دو روز دوام بیاورم؟ من آدمی نیستم که فرمالیته یا کیلویی کار کنم چون خودم را می‌شناسم. اگر مسئولیتی قبول کنم صدو ده درصد نیرو می‌گذارم. بنابراین باید این انرژی اول آزاد شود تا بتوان کار دیگری کرد. خب، راستی سوالت چی بود؟ آهان! همکاری با رادیو زمانه! سفر خوبی بود بویژه دیدار برخی از بلاگرها آن‌هم برای اولین‌بار برایم جالب بود و کمی هم چشم و گوشم باز شد. بقول آقای هالو: «سفر آدم را پخته می‌کند». در عین‌حال جلسه‌ای هم با آقای جامی داشتم که ایشان تا حدودی اهداف رادیو را تشریح کرد و پیشنهاد کرد تا من در برخی زمینه‌ها با آن‌ها همکاری کنم و بعد در مورد بلاگ‌نیوز و نوع همکاری هم حرف زدیم که به ایشان گفتم باید با بچه‌ها مشورت کنم. آنچه بین ما رد و بدل شد تماما شفاهی بود و هیج‌کدام زیر چیزی را امضاء نکردیم. قرار هم شد ما لوگوی رادیو زمانه را در تمام صفحه‌‌های بلاگ‌نیوز بگذاریم که گذاشته‌ایم و تاکنون هم پولی بابت این تبلیغ دریافت نکرده‌ایم. البته ما هم هنوز برایشان صورتحسابی نفرستاده‌ایم تا امروز هم که در خدمت جنابعالی هستیم هیچ‌گونه همکاری با رادیو زمانه نداشته‌ام و خب دلایلی دارم که فکر نمی‌کنم مطرح کردنش در اینجا و در حال حاضر درست باشد. در مورد بلاگ‌نیوز وضعیت فرق می‌کند من تابع رای اکثریتم.

بابا شما سرت خيلى شلوغه! نه جداً با تو نمى‌شود رقابت کرد در اين زمينه! اما اجازه بدهى از حال و هواى وبلاگستان موقتاً بياييم بيرون و گشتى در خيابانهاى کپنهاگ بزنيم. اسد جان، سوالى که خواهم پرسيد شايد کليشه‌اى باشد اما مى‌دانى که سوال روز و هميشگى همه ما مهاجران است، آيا الان واقعاً تعلق خاطر دارى به کپنهاگ؟ آيا دوست دارى براى هميشه آنجا بمانى؟

«گفت معشـــوقی بعاشـــــــق ای فتی/ تو به غربت ديده‌اى بس شـــــــهرها»
«گو کدامین شهر از آن‌ها خوشتر است/ گفت آن شهری که در وی دلبر است»

من بارها گفته‌ام: «دانمارک میهن دوم من است». وقتی آدم نیمی از عمرش را حتا در یکی از روستاهای سومالی بگذراند به آنجا حس تعلق و دلبستگی پیدا می‌کند مگر این‌که موجودی باشد از سیاره دیگر! تحقیات نشان داده است بیشتر مهاجران و پناهندگانی که در پروسه‌ی جذب شدن (انتگراسیون) با جامعه جدید مشکل دارند و یا مقاومت می‌کنند دچار ناهنجار‌ی‌های روحی و روانی می‌شوند و تا آخر عمر لِنگ در هوا باقی می‌مانند. یادگیری زبان، شناخت فرهنگ، احترام به قوانین و نرم‌های جامعه میزبان و از همه مهم‌تر «کار» یعنی شرکت در تولید و سازندگی دوشادوش دیگران کلیدی است که مهاجر و پناهنده می‌تواند بوسیله آن درهای شادمانی، آرامش، حس رضایت و بودن را به‌روی خود باز کند. و اما این‌‌که می‌پرسی: «آيا دوست دارى براى هميشه آنجا بمانى؟» پرسش بی پاسخی‌است. من هرگز به این فکر نمی‌کردم، حتا در رویاهایم که روزی پیش می‌آید که برای همیشه با لرستان عزیزم، خانواده‌ام، دوستانم، خاطراتم، عشق‌هایم و... به این سادگی وداع کنم.

اما به نظر خودت چقدر از وقت و انرژى خودت را بايد بگذارى سر «ميهن اول»؟

پارساجان تا حالا وقت و انرژی‌ام را اندازه نگرفته‌ام تا دقیقا بگویم چقدر برای ایران وقت و انرژی می‌گذارم. از شوخی که بگذریم شدیدا نگران آینده ایران هستم و خیلی جدی و روزانه اخبار، تحولات، فعل و انفعالات میهن اول را پی‌گیرم. اپوزیسیون داخل و خارج را هم زیر نظر دارم و فعالیت و بحث‌ها و حرف‌هایشان را دنبال می‌کنم. من این را قبول ندارم که عده‌ای معتقدند آلترناتیویی در مقابل این رژیم وجود ندارد و یا هنوز شکل نگرفته ‌است. این یکی از تبلیغات آگانه رژیم و اصلاح‌طلبان حکومتی است که متاسفانه خیلی از صالحین را هم به دام انداخته و منفعل‌شان کرده ‌است. همان نیروی عظیم و شادابی که خاتمی را از گوشه کتابخانه بیرون کشید و به کاخ ریاست جمهوری برد در واقع حضور میلیونی خود را بعنوان اپوریسیون در جامعه اعلام کرده است. این جنبش بی‌سابقه حتا خاتمی و یارانش را به‌هراس انداخت و می‌دانستند اگر جلوی این طوفان را نگیرند آن‌ها را هم به همراه جناح طالبان با خود خواهد برد. این نیرو امروز در حال بازنگری و پخته شدن است و دارد مثل شراب می‌رسد. وظیفه اپوزیسیون خارج از کشور می‌تواند این باشد که بجای دعواهای ملال‌آور هرچه زودتر به این نیروی جوان نزدیک شود. من به آینده خوشبینم و تا امروز نگذاشته‌ام یاس بر من غلبه کند.

ميانه‌ات با هنر هفتم چطور است؟ آخرين بارى که فيلم سينمايى ديدى کى بود و کدام فيلم؟

باور می‌کنی مدت ۳۰ سال است تنها دو یا سه بار آن‌هم به اجبار دوستان به سینما رفته‌ام! اصولا هیچ‌گاه میانه چندانی با هنر هفتم نداشته‌ام. راستش را بخواهی نمی‌توانم دوساعت توی یک سالن تاریک بنشینم و تماشاگر باشم. اگر روزی از من بپرسی نام چند هنرپیشه را ببرم فکر نمی‌کنم بتوانم. بنابراین اطلاعات چندانی در مورد سینما ندارم و معمولا چیزی در این مورد هم نمی‌خوانم. همین رابطه را هم با تلویزیون دارم و تنها برنامه‌هایی که نگاه می‌کنم علاوه بر اخبار مسابقات مهم فوتبال است که آن‌هم بخاطر علاقه‌ام به این ورزش است.

_______________________

توضيح: لوگوى «زندانى مجازى» در ابتداى مصاحبه، کار ف.م.سخن است.

بخش دوم گفتگو بزودى منتشر خواهد شد


Labels:

0 Comments | | Permalink

_______________________________________________

 

Tuesday, January 30, 2007


گفتگوى وبلاگى با اسد (بخش اول)

مدتها بود مى‌خواستم اين قضيه را راه بيندازم و هربار به دلايلى فرصت اينکار فراهم نمى‌شد. گفتگو با بلاگرها کارى مفيد است که به همت اسد عزيز راه افتاد و اکنون با اجازه فرصتى هم گير من آمده که آن را قدرى متفاوت تجربه کنم.

اسد با مهربانى پيشنهادم را قبول کرد و اين افتخارى بود برايم که از خودش شروع کنم. اينهمه به حرف ديگران گوش داده بود، کسى حرف خودش را نشنيده بود. در حال حاضر بخش دوم گفتگو آغاز شده و اتمام اينکار نيازمند زمان است. چون اختلاف زمانى هشت ساعته داريم و همچنين همانطور که اسد هم در گفتگو اشاره کرده، سرش خيلى شلوغ است. بنابراين براى آماده شدن قسمت دوم چند روزى صبر و تحمل داشته باشيد. در اين ميانه اگر شما هم سوالى داريد که از اسد مى‌خواهيد بپرسم آن را به هر طريق که دوست داريد در کامنت يا با ايميل مطرح کنيد، سوالات جمعى را مطرح خواهم کرد.

مهمان آليوس عزيز و دوستان فانوس هستم. آنجا جايى نيست که آدم غريبى کند. گفتم شايد به اين ترتيب در خدمت دوستان باشم بهتر است. به هر حال هيچ چيز دوست قديمى بى‌‌توقع و صديق نمى‌شود حتى اينترنتى‌اش.

از دوستان عزيز هم که نظر داده‌اند و لطف فراوان دارند، سپاسگزار هستم. در مورد اجازه گرفتن از اسد هم اين وظيفه من بود و سپاسگزار محبت او هستم و منت‌پذير.

Labels:

0 Comments | | Permalink

_______________________________________________