کوچه ابوالفضل خسروی
________________
مسعود کردستانچی
اشاره: دوست عزیز قدیمی و گرانمایهام مسعود که سالها پیش در وبلاگ گروهی فانوس در خدمتش بودیم، به نوشتهای زیبا مهمانمان کرده است و امیدوارم از این به بعد بیشتر از نوشتههای گرم و تحلیلهای دقیقش بهرهمند شویم.
به گمانم اسفند ماه ۱۳۶۲ بود. در زمستان سرد و خاکستری تهران آن روزها، هر یکشنبه صبح ۲ ساعتی زودتر از خانه بیرون میزدم. اکثرا پای پیاده مسیر بیمارستان هزار تخته خوابی تا دبیرستان دکتر هشترودی، ابتدای خیابان طالقانی، را نمیدانم با چه خیالی، با چه خیال خامی، طی میکردم تا در کلاس فوق العاده هندسهٔ تحلیلی حاضر شوم که معلم جدی هیچ تاخیر و عذری را نمیپذیرفت.
فصل امتحانات ثلث دوم بود. ولی ما ارشد مدرسه بودیم و فارغ از امتحانات معمول سال پایینیها، آن روز مثل هر یکشنبه، آقای نوری با هیجان درس میگفت که زودتر از همیشه زنگ مدرسه به صدا در آمد. کلاسها تعطیل شد و بچهها روانهٔ حیاط شدند. صحنه، صحنه عجیبی بود. درب بزرگ و آهنی مدرسه گشوده شد و تابوتی پیچیده به پرچم سه رنگ روی دوش بچهها وارد حیاط شد. تابوت را وسط حیاط روی زمین سرد گذاشتند. همگی دور تابوت جمع شدیم. همه بودند، همکلاسی ها، سال پایینی ها، سال بالاییها، دبیران، معاونین، مدیر و ناظمهای نازنین مدرسه آقای دانشمند و آقای مصباح.
خبر کوتاه بود. دانش آموز سوم ریاضی، ابوالفضل خسروی در جبهه به شهادت رسیده بود. ترکشی سینهاش را دریده بود و حال در چند قدمی ما توی تابوت چوبی آرمیده بود. آن روز، روز امتحان تاریخ سال سومیها بود. بچهها و همکلاسیهای ابوالفضل بعد از دادن امتحان آمده بودند توی حیاط. دبیر تاریخ کار جالبی کرده بود. روی میز کوچکی کنار تابوت، برگه سفید امتحان تاریخ ابوالفضل خسروی را گذشته بودند با یک نمرهٔ ۲۰ بالای آن. وسط برگه امتحان، دبیر تاریخ این جمله را نوشته بود: "تاریخ به ابوالفضل خسروی نمرهٔ ۲۰ داد".
مدرسه تعطیل شد. همگی تابوت را تا درب منزل ابوالفضل که آپارتمانی بود توی یک خیابان فرعی در خیابان محبوب من، امیر آباد شمالی، تشییع کردیم. اتوبوس آماده بود. رفتیم بهشت زهرا. حین دفن ابوالفضل صورتش را دیدم. چشمانش بسته بود، صورت نو جوانش هنوز در خاطرم هست و قد خمیدهٔ پدرش. ۱۶ سالی بیشتر نداشت. ما هم تنها یک سال بزرگتر بودیم، ولی خوب، تفاوتهای کوچک دوران نوجوانی و جوانی بزرگتر جلوه میکند. بر ما گران میآمد که ابوالفضل، برادر کوچک ما بر زمین بیفتد و ما تنها نظاره گر باشیم. خیلی از ماها سرانجام گذارمان به جبهه و جنگ افتاد. ابوالفضل شاید اولین شهید جنگ مدرسه مان بود ولی آخرین آنها نبود. بعد از او قاسمی، تاجیک و استاد نظری به فاصلهٔ کوتاهی رفتند. باب شهادت تازه گشوده شده بود.
ماهها و سالها گذشت، نام ابوالفضل خسروی را روی همان خیابان محل زندگیاش گذاشتند. هر بار که گذرم به آن طرفها میافتاد، خاطره ابوالفضل و نمرهٔ امتحان تاریخ او برایم دوباره زنده میشد. او که در سمت ممتاز و روشن تاریخ ایستاده بود، همانجا که نمرهٔ ۲۰ گرفت .
پیکر ابوالفضل هنوز بر زمین نیفتاده بود که تفنگش را همرزمی دیگر به دست گرفت. تفنگها از شهیدی به شهیدی دیگر رسید. ۲۶ سال گذشت. باب شهادت بسته شد و سفرهٔ پرنعمت جنگ برچیده. ولی کس ندانست در چه هنگامهای و چگونه تفنگ ابوالفضلها، باکریها، خرازیها، همتها و بروجردیها، به مصادرهٔ نااهلانی درآمد که ۲۶ سال بعد در همان کوچهای که ابوالفضل را تشییع کردیم، ناجوانمردانه گلوی ندا را درید. او در خون خود غلتید، بر زمین افتاد در حالیکه تفنگی نداشت و با چشمان تمام باز همهٔ ما را به شهادت گرفت.
وقتی با خبر شدم که ندا آقا سلطان توی همان کوچه جان باخت، چیزی در دلم شکست و تردیدی درونم شعله کشید. اگر ابوالفضل هنوز زنده بود در کدام سو میایستاد؟ سمتی که تفنگش، ایمانش، و آرمانش را مصادرهٔ به مطلوب کرده، یا سمتی که جز سکوت و بهت سلاح دیگری نداشت؟ پاسخ روشنی در کار نبود.
... ولی اندکی بعد دیدم نه. ابوالفضل جای درست و روشن تاریخ ایستاده بود. همانجایی که چمران، خرازی، بروجردی، همت و باکریها (علی، مهدی و حمید) ایستاده بودند. همانجایی که تاریخ به همهٔ آنها نمرهٔ ممتاز داد. دیگر چه نیازی به همزمانی بود. آنها همان سؤ ایستاده بودند که حال ندا آقا سلطان، کیانوش آسا، محسن روحالامینی، سهراب اعرابی، عزّت ابراهیمنژاد و دهها شهید اصلاحات و جنبش سبز ایستادهاند. آن سمت روشن و درخشان، همیشه سمت برنده و بهرهمند تاریخ نیست، سمت سرافراز تاریخ است. معیار و محک درستی راه و روش زندگی ماست. ندا جایی ایستاد که ابوالفضل خسروی پیشاپیش ایستاده بود. او نمرهٔ قبولی گرفت و آنکه او را کشت و هم او که فرمان آتش داد سمت مردود و تاریک تاریخ ایستاده است.
Labels: جنبش سبز, سیاست, کوچه خاطرات دور, ما و انتخابات