عاقبت جانمبسيج اينورى!
على رغم احترامى که براى گنجى اين دليرمرد آزاده قائل هستم او را آدم صادق و در عين حال متاسفانه سادهدل و عجولى مىبينم. در تحليلى که ماه گذشته با يکى از دوستان عزيز ماه گذشته در مورد گنجى داشتيم به اين نتيجه رسيديم که گنجى را براى سوزاندن به خارج فرستادهاند و متاسفانه خودش هم بازى خورده است. دوست عزيزم پرسيد به نظر تو گنجى برمىگردد و او را اذيتش مىکنند؟ پاسخ دادم هرگز ديگر با گنجى کارى نخواهند داشت. او برمىگردد و خواهد سوخت و فقط مانند يک وبلاگنويس مانيفست روى مانيفست (پست روى پست قبلى) خواهد نوشت و اثرات همه مانيفست هاى قبلى خود را خودش پاک خواهد کرد.
تقريباً اطمينان داشتم که کار اعتصاب غذا به اينجا خواهد کشيد. قصد نداشتم نفوس بد بزنم و اميد عده اى را با نوشته خودم نااميد کنم. تا اينکه چند روز پيش به سرم زد که عقيده و نظر خودم را در اين مورد سه روز پيش از شروع اين برنامه بنويسم و نوشتم. پشتبند آن چيزى هم نوشتم که گمان نکنند تحليل من از روى نيات ديگرى است. چيزى که دوسال است دارم داد مىزنم براى چندمين بار تکرار کردم. من به کل به فعاليت هاى سياسى و هرگونه کار سياسى بدبينم در عين اينکه عرصه سياسى را نظارهگر هستم و حواسم هم هست که چيزى در عرصه سياسى پيدا کردم و در راستاى تحليل شخصى خودم بود، آن را در هوا بل بگيرم و بگويم بفرما اين هم يک شاهد ديگر.
بالاخره تحليل من هم ناپخته است و جسته گريخته و پراکنده مىنويسم در حد و اندازه خودم. حوصله درگيرى وبلاگستانى در مورد موضوعات سياسى را هم البته ندارم.